۱۴۰۴ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

بقا، مسئولیت و اخلاق؛ چه زمانی باید ایستاد و چه زمانی باید کنار رفت؟


اعتراضات خونین و کشتار شهروندان ایران در دیماه گذشته یک لحظه‌ عادی در تاریخ سیاسی ایران نیست. این فاجعه ملی به واقع یکی از سرفصلهای بسیار مهم در تاریخ مبارزات مردم ایران است. سرفصلی که نه‌ فقط معادلات سیاسی بین جمهوری اسلامی و مردم را ، بلکه حتی معیارهای اخلاقی سیاست را دگرگون کرده است. معیارهایی که دیگر نمی توانند مانند گذشته توجیه گر حفظ موجودیت و بقای یک جریان سیاسی و یا نظام سیاسی باشند. زمانی که دریایی از خون بین مردم و نظام جمهوری اسلامی به وجود آمده است، حفظ موجودیت و بقا و مشروعیت یک جریان سیاسی مخالف و یا موافق حاکمیت اسلامی اساسا معنای دیگری پیدا می کند.

پس از چنین سرفصل خونینی، دیگر نمی‌توان با منطق پیشین از بقای سیاسی، اصلاح، یا حتی مبارزه برای سرنگونی و یا گذار سخن گفت. زیرا به باور من، سیاست پس از این کشتار و قتل عام از سطح رقابت و راهبرد و تسخیر قدرت گذشته است و به سطح مسئولیت در برابر جان انسان‌ها و ممانعت از کشتار بیشتر تغییر کرده است. در این نقطه، پرسش اصلی این نیست که چه کسی سرانجام پیروز می‌شود، بلکه این است که چه کسی هنوز حق دارد ادامه دهد.

معمولا در چنین سرفصل‌هایی، حکومت‌هایی که بقای خود را به کشتار سیستماتیک مردم گره می‌زنند، از منظر اخلاق انسانی، طبیعتا ادعای مشروعیت بقا را از دست می‌دهند. در واقع بقایی که شرط آن مرگ شهروندان است، دیگر «حق طبیعی» نیست، بلکه نوعی زورِ عریان است و واضح است که این اصل دهه هاست که در مورد جمهوری اسلامی و رهبری آن صدق می کند.

اما این منطق تنها به حکومت‌ها محدود نمی‌شود. همان‌طور که قدرت حاکم می‌تواند با عبور از خط خون، حق بقا را از دست بدهد، نیروها و جریان‌های مخالف نیز در برابر جان مردم مسئول‌اند و از این مسئولیت معاف نیستند.

در این بحث به هیچ وجه نباید «نیت» را مبنای ارزیابی حق بقا، چه برای نظام مسلط و چه نیروهای سیاسی مخالف آن، قرار داد. تاریخ نشان داده که نیت‌های خوب، اگر با بی‌مسئولیتی همراه شوند، می‌توانند به فاجعه ختم شوند. رهبری که مردم را بدون آمادگی، بدون توازن قوا، و بدون افق روشن به میدان سرکوب می‌فرستد و روی احتمال کمک خارجی حساب جدی باز کرده است، حتی اگر وطن‌پرست، صادق یا شجاع باشد، در برابر پیامدهای قابل پیش‌بینی تصمیم خود مسئول است. همان‌گونه که فرمانده‌ای که سربازانش را بی‌محاسبه به قتل‌عام می‌فرستد، قهرمان محسوب نمی‌شود، جریان سیاسی‌ای که جان مردم را به ابزار آزمون راهبردهای شکست‌خورده بدل می‌کند نیز نمی‌تواند پشت شعار رهایی پنهان شود و برای خود سرمایه بقا بسازد.

تجربه سازمان مجاهدین خلق پیش روی ماست، این سازمان پس از خطاهای استراتژیک که به فاجعه فروغ جاویدان (که توسط جمهوری اسلامی مرصاد نامید شد) منجر شد، در حقیقت مشروعیت خود برای بقا به عنوان یک جریان سیاسی را عملا از دست داد، حتی اگر همچنان سعی کند پوسته ای از سازمان و تشکیلات خود را حفظ کند. ناپیدا بودن مسعود رجوی عملا نشانگر پایان بقای این سازمان سیاسی در اثر خطای استراتژیک است.

البته مفهوم «نفی بقا» قطعا به معنای خودویرانگری و یا حذف اراده گرایانه یک جریان سیاسی، توسط جریانات دیگر، از عرصه سیاست و زندگی سیاسی نیست؛ بلکه به‌ معنای یک ضرورت اخلاقی است. نفی بقا یعنی پذیرفتن این‌که فرد یا جریان، صلاحیت ادامه دادن در جایگاه تصمیم‌گیری درباره‌ی جان دیگران را از دست داده است. این نفی می‌تواند به شکل کناره‌گیری، پذیرش خطا، یا واگذاری نقش رهبری به کسانی با قضاوت مسئولانه‌تر بروز کند. ادامه دادن صرفاً به‌دلیل «حقانیت تاریخی و ایدئولوژیک» یا «دشمن ما از ما بسیار بدتر است»، در واقع تکرار همان منطقی است که قدرت‌های سرکوبگر به کار می‌برند.

در نهایت، یک اصل ساده اما سخت باقی می‌ماند: مردم حق دارند برای آزادی و کرامت خود خطر کنند، اما هیچ قدرتی، چه حاکم، چه مخالف، حق ندارد جان مردم را از بالا و بدون مسئولیت اخلاقی خرج کند. به عبارت دیگر، بعد از سرفصل‌های خونین، بقا دیگر امتیاز نیست؛ ادعایی است که فقط با احترام به جان انسان‌ها، محاسبه‌ی عقلانی، و پذیرش مسئولیت می‌توان آن را حفظ کرد. تاریخ نه با کسی که «ماند»، بلکه با کسی که در لحظه‌ی لازم کنار رفت، صادق‌تر برخورد می‌کند.
https://t.me/politicalphilosphy/449

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر