۱۴۰۴ بهمن ۱۳, دوشنبه

امکان سیاست، در شرایط کشتار و جنگ: آیا نیازمند یک پارادایم و گفتمان جدید هستیم؟


پس از اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴و کشتار بی رحمانه مردم توسط جمهوری اسلامی، و به دنبال آن شدت یافتن فشارهای بین المللی و افزایش حضور نظامی آمریکا در اطراف ایران، به جرات می توان گفت که اصولا موضوع سیاست در ایران وارد فازی متفاوت شده است.

حضور بسیار گسترده مردم در خیابان ها و حمایت آشکار از یک آلترناتیو مشخص در برابر رژیم حاکم، همراه با شعارهای مردمی در طرفداری از آقای رضا پهلوی نیز مبارزه علیه نظام جمهوری را از فاز سلبی به فاز ایجابی، با اتکا به یک آلترناتیو خارج از کلیت نظام، منتقل کرده است.

تغییر بسیار آشکار دیگر، افزایش چشمگیر امید به دخالت نظامی آمریکا در حمایت از مبارزات مردم بود. خامنه ای نیز در صحبت های اخیر خود اعتراضات دی ماه را کودتا نامید، که این نامگذاری نیز بسیار بی سابقه بود و نشان دهنده میزان حساسیت این اعتراضات برای حاکمیت است. این نامگذاری نیز حاکی از این است که پس از اعتراضات دی ماه، سیاست برای حاکمیت جمهوری اسلامی نیز وارد فاز جدیدی شده است و پس از به پندار خود «سرکوب کودتا» قطعا به بازنگری سیاست های خود خواهد پرداخت؛ ضمن اینکه خامنه ای در همین صحبت های خود مجددا تاکید کرد که اگر لازم باشد باز هم مردم معترض را سرکوب و کشتار خواهد کرد.

این مجموعه نشانه ها دال بر این واقعیتند که سیاست، از هر منظر (داخلی، خارجی و مخالفین) در ایران اساسا وارد فاز متفاوتی شده است؛ فازی که نه مسلما ادامه‌ی اصلاح‌طلبی سنتی است، نه صرفا از الگوهای پیشین در «مبارزات و مقاومت مدنی» و «گذار مسالمت آمیز» می خواهد پیروی کند، و نه حتی راهبرد حضور توده ای مردم در خیابان و حمایت خارجی قابل اتکا است.

واکنش حاکمیت در نظامی سازی کامل اعتراض و نامیدن آن به‌مثابه «کودتا» و بستن همه روزنه‌های میانجی (که در صحبت های خامنه ای کاملا مشهود بود)، نشان می دهد که برای نظام حتی دیگر بازتولید صوری مشروعیت نیز مهم نیست. در مقابل، جامعه نیز از مرحله مطالبه‌گری حقوقی و صنفی عبور کرده و وارد وضعیت خشم انباشته، بی‌اعتمادی، استیصال و فاصله‌گیری از سیاست‌های وعده‌محور و گذارمحور شده است و فقط در آرزوی سرنگونی سریع و به هر شکل این حکومت می باشد. این وضعیت نیز نشانگر آن است که سیاست در ایران نیازمند بازتعریف است.

در چنین شرایطی اپوزیسیون، به‌ ویژه در خارج از کشور، با بحران پارادایم و گفتمان مواجه می شود. به علت که گفتمان‌هایی چون «مقاومت مدنی مسالمت‌آمیز»، «جامعه مدنی»، یا «گذار نرم» دیگر برای بخش بزرگی از جامعه اقناع‌کننده نیستند، نه لزوماً به‌دلیل رد اخلاقی، بلکه به‌سبب ناتوانی‌شان در پاسخ‌گویی به واقعیت سرکوب عریان و حکومت نظامیان. در عین حال، گرایش به خشونت یا انتظار مداخله خارجی نیز به تدریج نقاط کور و ابهام آلود خود را نشان می دهند: که امید و آرزوی مردم بر دخالت قدرت های دیگر تنها عامل تعیین کننده در سیاست های این قدرت ها نیستند و آنها در درجه نخست مطابق منافع ژئوپلیتیک و استراتژیک خود عمل می کنند.

از این رو بنظر می رسد که سیاست اپوزیسیون امروز نه می‌تواند دیگر صرفا معطوف به «قدرت‌گیری فوری» با اتکا بر حضور میلیونی مردم و دخالت خارجی باشد و نه صرفا متکی بر وعده‌های نهایی و رهایی‌بخش در راستای یک فرایند طولانی مقاومت و مبارزات مدنی، مسالمت آمیز و شبکه سازی و توانمندسازی جامعه مدنی باشد. اینکه چارچوب این سیاست جدید چیست، موضوعی است که شاید هنوز زود است که بتوان پاسخ روش و صریحی برای آن پیدا کرد.

فقط به‌طور اجمالی می توان گفت:

جمهوری اسلامی در این مقطع نه در آستانه فروپاشی فوری و کامل قرار دارد و نه در وضعیت ثبات؛ اما تلاش می کند پس از اعتراضات دی ماه خود را بازسازی کند و این قطعا تعاقبات سیاسی و ساختاری خواهد داشت و اگر جنگی سرنوشت ساز صورت نگیرد ما شاهد حکومت نظامیان و سپاهیان، بسیار آشکارتر از گذشته، خواهیم بود.

اپوزیسیون نیز دو راهبرد کلی را تجربه کرده است، مبارزات مسالمت آمیز و مدنی برای گذار از جمهوری اسلامی؛ و براندازی و انقلاب از طریق حضور خیابانی میلیونی مردم همراه با حمایت های بین المللی. اما مردم و بخشهای مهمی از اپوزیسیون اکنون به تدریج به این برداشت و ادراک رسیده اند که این دو راهبرد با وجود هزینه های زیاد، نه تنها نتیجه مطلوب را نداشته اند، بلکه هر بار که پس از سرکوب دوباره برخاسته اند، مجددا به عقب رانده شده اند.

اکنون که اپوزیسیون در میانه این دو راهبرد کلان ایستاده و به نتایج و هزینه های آن می نگرد، واضح است که شرط اصلی خروج از این حالت تعلیق نه بازگشت صد در صد به راهبردهای پیشین بلکه جستجوی یک راهبرد جدید از طریق بالغتر شدن اپوزیسیون و بازتعریف سیاست است. همچنین تجربه نیز نشان داده است که راهبردها و راهکارهای هیبریدی و متنوع کارآمدتر هستند. به این معنی که حضور میلیونی مردم در خیابان بدون پشتوانه های شبکه ای و نهادی و بدون پشت جبهه مدنی و سازماندهی شده، به سرعت می تواند یا در اثر سرکوب و یا خستگی مردم رو به کاهش بگذارد. از سوی دیگر با توجه به تکثر و تنوع در جامعه ایران امروز، نهاد رهبری نیز می بایست بازتاب این جامعه باشد و تنوع و پلورالیسم ایرانی را منعکس کند.

در چنین شرایطی شاید بتوان گفت که پارادایم واقع‌بینانه، نه تصرف سریع قدرت، بلکه زنده نگه داشتن امکان سیاست است. منظور از امکان سیاست، حفظ باور جمعی به تعامل و مدارا در درون خود، معنادار بودن کنشهای جمعی، جلوگیری از فروریزی جامعه به نیهیلیسم یا خشونت کور، و تداوم فرآیند و سرعت بخشیدن به مشروعیت‌زدایی از قدرت نامشروع و روایت های رسمی است. این سیاست در کوتاه مدت سیاست فرسایشی است: فرسایش روایت رسمی و عادی‌سازی‌ناپذیر کردن سرکوب

البته این یادداشت، بر این فرض استوار است که جنگی سرنوشت ساز اتفاق نخواهد افتاد و حاکمیت وارد معامله و امتیازدهی به آمریکا می شود و دولت ترامپ نیز توجه خود را فقط معطوف به موضوع هسته ای و موشکی می کند. اگرچه گمان من بر این است که جنگی سرنوشت ساز اتفاق نخواهد افتاد و اگر هم اتفاق افتد کلیه معادلات عوض خواهند شد. معادلاتی که نتایج و پیامدهای آن قابل پیش بینی نیستند.
https://t.me/politicalphilosphy/446

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر