یکی از گسستهایی که امروز نسبت به گذشته آشکارتر شده، گسست میان توده مردم و نخبگان سیاسی است. این گسست را میتوان در رسانهها، اعتراضات خیابانی و تحلیلهای سیاسی، بهویژه پس از کشتار دی ماه ۱۴۰۴ و افزایش احتمال آغاز جنگ، بهوضوح مشاهده کرد. از منظر سیاست و نقش رهبری، این گسست را میتوان تحت دو عنوان بررسی نمود: «راهبرد متمرکز و رهبری نمادین» در مقابل «راهبرد و رهبری نهادمند».
در شرایطی که اکثریت جامعه ایران بهشدت خسته از وضعیت موجود است و به دنبال تغییرات سریع است، طبیعی است که بخشی از مردم، بهویژه کسانی که همه راههای مسالمتآمیز و کمهزینه را تجربه کرده و پاسخ نگرفتهاند، و همچنین افرادی که فعالان مدنی و سیاسی داخل کشور نتوانستهاند با آنها رابطهای ارگانیک و قابل فهم برقرار کنند، به دنبال یک رهبری نمادین خارج از ساختارهای موجود بگردند؛ شخصیتی که بتواند تمرکز و قاطعیت را نمایندگی کند و بهصورت عاطفی و هویتی انرژی و وحدت ایجاد نماید.
در سوی دیگر این گسست، در بخش نخبگانی، فعالان تا نهادهای مدنی و سیاسی داخل کشور که تجربه سازمانیافته تری دارند و با خطر تمرکز قدرت آشنا هستند، بیش از هر چیز به «راهبرد و رهبری نهادمند» اهمیت میدهند. راهبردی که حول اصول حداقلی توافق جمعی شکل بگیرد و قواعد بازی سیاسی را تعریف کند و ظرفیت ائتلاف گسترده را در جامعه متکثر ایران فراهم میآورد.
اگرچه این این مدل با تجربه تاریخی ایران و حساسیت جامعه نسبت به تمرکز عمودی قدرت سازگارتر است و مشروعیت طولانیمدت را تامین میکند و مورد اقبال بسیاری از فعالین مدنی و سیاسی و روشنفکران و فعالین حقوق زنان و اتنیک است، اما در فضای پر هیجان امروز ایران و به ویژه به دلیل تسلط گفتمانی «راهبرد متمرکز و رهبری نمادین» کمتر دیده و شنیده میشود و یا حتی با تخریب و تهدید و ترور شخصیت از سوی طرفداران افراطی رهبری نمادین و استراتژیک آقای پهلوی روبرو است.
این وضعیت باعث شده است که روز به روز بر گسست طرفداران این دو نظریه سیاسی در جامعه ایران افزوده شود، به ویژه که جریانی که بر راهبرد متمرکز و رهبری نمادین آقای پهلوی تاکید می کند و شدیدا از آن حمایت می نماید، به طور مشخص و علنی راهبرد دخالت نظامی آمریکا و اسرائیل و سپس سرنگونی جمهوری اسلامی از طریق یک قیام توده ای را در دستور کار خود قرار داده است.
اما اتخاذ این راهبرد و تاکید بر نقش رهبری نمادین آقای پهلوی یک تضاد و تناقض در درون خود دارد. وقتی یک فرد بخواهد همزمان از یک سو نقش نماد وحدت به عنوان یک رهبر نمادین، و از سوی دیگر در نقش رهبر استراتژیک مبتنی بر دخالت نظامی ظاهر شود؛ و همچنین زمانی که بخواهد از یک سو، برای حفظ سرمایه نمادین، فراگیر باقی بماند؛ و از سوی دیگر، بخواهد یک راهبرد استراتژیک خاص را در پیش بگیرد، عملا مجبور به انتخاب و تمایز گذاری می شود؛ انتخابی که به کنار گذاشتن بخشی از جامعه منجر می گردد؛ بخشی که موافق حمله آمریکا و سقوط حکومت از این طریق است و بخشی که مخالف آن می باشد. و این نقطه ایست که رهبری نمادین، به عنوان نماد وحدت به شدت در معرض تردید قرار می گیرد.
تجربه و نظریههای کلاسیک، هم از منظر ماکس وبر، و هم از منظر هانا آرنت و جان رالز، نشان میدهند که چنین ترکیبی تنها زمانی پایدار است که: راهبرد به حدی از اجماع عمومی برسد که به اصول حداقلی مشترک تبدیل شود، تصمیمگیری استراتژیک در قالب نهاد جمعی یا نهادمند انجام شود و نقش نمادین از نقش اجرایی و تاکتیکی فرد رهبر تفکیک نسبی داشته باشد.
اما واقعیت این است که زمانی که عاملیت پیش برد این راهبرد عملا بر عهده قدرت های بین المللی و به طور مشخص آمریکا و اسرائیل گذاشته شود و تیم آقای پهلوی نقش مستقیم و موئری در تصمیم گیری های استراتژیک نداشته باشد؛ و همزمان، با سیاست حذف و منکوب و تهدید و ترور شخصیت فعالین سیاسی و مدنی داخل کشور را از خود براند و به سکوت وادار کند، طبیعی است در ایجاد یک اجماع عمومی به ویژه در جامعه بسیار متکثر ایران ناموفق خواهد بود.
در افق فلسفه سیاسی معاصر، به نظر میرسد مسئله اصلی ایران بیش از آنکه «فقدان یک رهبر متمرکز» باشد، «فقدان یک راهبرد حداقلی مورد توافق» است؛ راهبردی که بتواند نیروهای متکثر را حول اصول بنیادین گرد آورد. رهبری، حتی اگر نمادین باشد، در نهایت زمانی کارآمد است که در خدمت آن چارچوب مشترک قرار گیرد، نه جایگزین آن. در غیر این صورت، تضاد میان نمادیت و جهتگیری استراتژیک، خود به عاملی برای تفرقه بدل میشود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر