۱۴۰۴ مرداد ۹, پنجشنبه

چالش اصلی در شرایط امروز ایران چیست؟



چالش اصلی در شرایط امروز ایران نه جمهوری خواهی و نه سلطنت طلبی و نه حتی آلترناتیو سازی است، چالش اصلیِ پیش روی فعالین سیاسی مخالف جمهوری اسلامی، نوع و چگونگی راهبرد نجات کشور و جامعه ایران از چنگال حکومت ولایی است.
در این رابطه می توانم به قطعیت بگویم که پس از اوج گیری تنش های نظامی بین جمهوری اسلامی و اسرائیل و به ویژه از زمان آغاز جنگ ۱۲ روزه و بدنبال آن تشدید بحرانهای داخلی حکومت و آغاز ریزش نیروهای وابسته به رژیم، دو راهبر کاملا متفاوت برای نجات جامعه و ملت ایران خودنمایی می کنند. دو راهبردی که اختلافات بسیار آشکار، ماهوی و جدی با یکدیگر دارند.

۱- یک راهبرد گرانیگاه خود را در خارج کشور قرار داده و سعی دارد با جلب حمایت های بین المللی و قرار گرفتن در جبهه فشارهای حداکثری سیاسی-اقتصادی و نظامی علیه نظام جمهوری اسلامی، آلترناتیو خود را به جهانیان معرفی کند. در این راهبرد از مردم انتظار می رود که از چنین آلترناتیوی حمایت کنند و به صورت توده وار به خیابانها بریزند. در این راهبرد، رهبری مبارزات در دست نیروهای سیاسی خارج کشور است؛ نیروهایی که به فعالیت های خود از منظر یک پروژه سیاسی می نگرند.

در میان مخالفین جمهوری اسلامی در خارج کشور، سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت چنین راهبردی را چندین دهه دنبال کردند و بطور جد کوشیدند، از طریق لابی گری، متحد شدن با رژیم صدام حسین در زمان جنگ ایران و عراق و هزینه های بسیار هنگفت، خود را به عنوان تنها آلترناتیو معرفی و رهبر خود را نیز اعلام نمایند. در سالهای اخیر و به ویژه در زمان جنگ ۱۲ روزه، دیگر کاملا آشکار گردیده است که سلطنت طلبان و طرفداران رضا پهلوی نیز قصد دارند تجربه مجاهدین خلق را تکرار کنند، که البته باید اضافه کرد که سلطنت طلبان تازه در آغاز راهی هستند که مجاهدین چندین دهه پیش آغاز کردند و به صورت بسیار سازمانیافته و تلاش حداکثری و شبانه روزی پیمودند، اما سرانجام شکست خوردند.

۲- راهبرد دیگر که کاملا در تقابل با راهبرد اول قرار دارد، گرانیگاه خود را در داخل کشور و بویژه جامعه مدنی ایران قرار می دهد. تمرکز اصلی این راهبرد بر ممکنات در عالم سیاست در ایران است. فعالان این حوزه سعی دارند با کارزارهای مختلف از آزادی زندانیان سیاسی، مبارزه با اعدام و قتلهای حکومتی تا درخواست رفراندوم و تغییر قانون اساسی گشایشی در شرایط سیاسی و بحرانهای امروز کشور ایجاد نمایند. در این راستا نیز اصلاح طلبان حکومتی سالها تلاش کردند که این گشایشها را از طریق ابزارهای قانونی به ویژه انتخابات به پیش ببرند.

پس از شکست تجربه اصلاح طلبان، بخشهای بسیاری از فعالین سیاسی متعلق به این راهبرد، تلاشهای خود در درجه نخست بر فشارهای اجتماعی از پایین بر حکومت اسلامی متمرکز کرده اند و صراحتا طرح ها و خواسته هایی مانند تحولات ساختاری و گذار از جمهوری اسلامی را در صدر دستور کار فعالین سیاسی قرار داده اند.

آنچه که به وضوح آشکار است در راهبرد دوم، گذار از نظام جمهوری اسلامی، برخلاف راهبرد اول، یک پروسه و فرایند طولانی مدت است؛ به همین علت نیز نه تاکیدی بر ایجاد یک آلترناتیو می شود و نه تلاشی برای معرفی یک رهبر صورت می گیرد. موتور محرکه اصلی این راهبرد جنبش های اجتماعی و مبارزات مدنی است. در این راهبرد نهادهای مردمی می توانند نقش بلاواسطه و تاثیرگذار داشته باشند، از جمله نهادهای صنفی، وکلا و فعالین حقوق بشر، زنان و کودکان و نیز فعالین محیط زیست.

به باور نگارنده، در شرایط امروز ایران مرزبندیهای بین این دو راهبرد و تفاوت های ماهوی بین دو جبهه سیاسی متعلق به هر یک از این دو راهبرد، کاملا شفاف و مشخص شده اند و به همین علت چالش اصلی فعالین سیاسی در شرایط امروز ایران انتخاب بین یکی از این دو راهبرد شده است.

به عبارت دیگر، نمی توان در میانه دو جبهه پادشاهی خواهی و جمهوری خواهی باقی ماند و خود را مشغول تضاد بین این دو نمود و راه حل میانه ای پیدا کرد. راه حل میانه ای در شرایط بحرانی امروز ایران وجود ندارد، یا می بایستی جبهه جنگ طلبان و پیروان فشار حداکثری و راهبرد براندازی و سرنگونی نظام از طریق فشارهای بین المللی و نظامی را انتخاب کرد و یا به مبارزات مدنی جامعه ایران و کارزار هایی که اکنون توسط فعالین مدنی و سیاسی راه انداخته شده اند پیوست و سعی کرد که تا حد امکان گذار از نظام جمهوری اسلامی و ساختار قدرت حاکم، بصورت مسالمت آمیز صورت گیرد.
حمید آقایی

۱۴۰۴ مرداد ۸, چهارشنبه

«گذار»، سوء استفاده ها و بدفهمی ها



با توجه به اینکه در مباحث نظری از واژه "گذار"، "پروسه گذار سیاسی" فهمیده می شود، می توان تعریف دوره و یا پروسه گذار را بطور ساده و قابل فهم به این شکل فرموله نمود: "دوره گذار به یک دوره زمانی انتقال از یک سیستم قانونگذاری سیاسی به سیستم قانونگذاری سیاسی جدید گفته می شود".

اما آنچه که از زمان ورود این واژه به فرهنگ سیاسی مخالفین جمهوری اسلامی بیش از هر چیز برجسته می شد و از واژه گذار یک گزاره می ساخت، گذار مسالمت آمیز و تا حد امکان کم هزینه بود. حتی مطرح می گردید که برای مسالمت آمیز بودن گذار، به بالاجبار قواعد دموکراسی نیز باید رعایت شوند و گذار دموکراتیک باشد.

بر مبنای این تعریف از پروسه گذار و تاکید بر مسالمت آمیز و دموکراتیک بودن آن، یک مرزبندی بسیار طبیعی و منطقی با ایده انقلاب، براندازی و یا سرنگونی بویژه با شیوه های قهر آمیز بوجود آمد.

امروزه، اگرچه کاربرد این واژه عمومیت بیشتری یافته است و توسط بخش های مختلف مخالفین حکومت مورد استفاده قرار می گیرد، اما دیگر در نزد همگان یک معنای واحد ندارد.

برخی از جریانات سیاسی برانداز و سرنگونی طلب نیز از واژه گذار استفاده می کنند، اما در عمل و نظر همچنان ایده سرنگونی و براندازی را دنبال می‌نمایند؛ و گذار مورد نظرشان در حقیقت دوره پس از سرنگونی و آغاز پروسه تثبیت نظام سیاسی جدید است. بنابراین آن مرزبندی و تفاوتی که در آغاز ورود این واژه سیاسی به دنیای سیاست در ایران (که شورای مدیریت گذار یکی از پیشگامان آن بود) بین گذار (مسالمت آمیز) و انقلاب و سرنگونی تبیین شده بود و بسیاری بر روی آن تاکید کرده و همچنان می کنند، در نزد بخش سرنگونی طلب و برانداز جمهوری اسلامی بی تردید از بین رفته است.

در واقع، استفاده از این واژه توسط گروهای برانداز و سرنگونی طلب تنها به این دلیل است که واژه گذار مد روز شده است و واژگان پیشین مانند انقلاب و سرنگونی و براندازی که معمولا بویژه در برابر حکومتهای سرکوبگر و اقتدارگرایی چون جمهوری اسلامی، خشونت آمیز و قهر آمیز هستند حساسیت برانگیز و نامطلوب شده اند.

اما بنظر می رسد که حتی در میان بخشی از نیروهای سیاسی که به گذار مسالمت آمیز معتقدند، این واژه و الزامات آن یا نادیده گرفته و یا فهمیده نمی شوند.

همانطور که در ابتدای این یادداشت اشاره کردم، گذار یک پروسه و فرایند برای عبور از نظم موجود به نظم مطلوب است. که در اینجا بر پروسه ای بوده آن و بنابراین مرحله ای بودن آن باید تاکید بسیار کرد.

از سوی دیگر، زمانی که از گذار، یک پروسه مسالمت آمیز و کم هزینه فهمیده می شود، می بایست بر الزامات و شرایط آن نیز به خوبی توجه کرد و بر آنها متعهد و پایبند بود. بر خلاف برداشت براندازانه و انقلابی از گذار، که معتقد است پروسه گذار تازه پس از سرنگونی آغاز می شود، گذار مسالمت آمیز و دمکراتیک نه پس از سرنگونی بلکه از همین امروز آغاز می‌شود.

از الزامات و شرایط گذار مسالمت آمیز، پروسه ای که باید از امروز آغاز شود، نقش فعال نیروهای اجتماعی و جامعه مدنی است. همچنین برای عبور کم هزینه از وضع موجود به وضع مطلوب یافتن متحدینی از داخل حکومت و تشویق آنها به پیوستن به گذار مسالمت آمیز از حاکمیت موجود یک ضرورت اجتناب ناپذیر است.

ویژگی مرحله ای و مسالمت آمیز بود گذار به این معنی است که کارزارهای مختلفی از جمله رفراندوم، آزادی زندانیان سیاسی، آزادی های مدنی و اجتماعی قابل دفاع و پیگیری هستند و می توان جامعه مدنی و حتی بخش هایی از حکومت و مقامات پیشین نظام را تشویق نمود که به این کارزارها بپیوندند.



۱۴۰۴ مرداد ۷, سه‌شنبه

ناسیونالیسم دامی برای وطن دوستان




پس از ظهور ناسیونالیسم اروپایی که از جنگ اول جهانی بتدریج آغاز شد و ادامه یافت، دو مفهوم ناسیونالیسم و وطن دوستی و تفاوت بین این دو در نزد اروپائیان که تجربه دو جنگ جهانی را پشت سر گذاشته اند، دو مفهوم ناآشنا نیستند.

اما بنظر می رسد در رابطه با کشورمان و بویژه در نزد برخی محافل ایرانیان مخالف حکومت جمهوری اسلامی مرز بین ناسیونالیسم و وطن دوستی چندان مشخص و دقیق ترسیم نشده است؛ و گاه یک جریان سیاسی به آسانی و بدون دقت به ناسیونالیست متهم می گردد؛ و یا ناسیونالیسم که یک ایدئولوژی سیاسی است مترادف با وطن دوستی و گرایش سیاسی ملی گرایی ( که برای ایرانیان آشنا است) می شود؛ و یا حتی آگاهانه یک این همانی بین این دو مفهوم برای پیش برد اهداف سیاسی خاص ایجاد می گردد. من این تلاش آگاهانه را در کنفرانس همکاری ملی در مونیخ مشاهده کردم؛ تلاشی کاملا آگاهانه برای جمع کردن وطن دوستان حول محور و چتر یک ایدئولوژی خاص که نامی بهتر از ناسیونالیسم-پهلویسم برای آن پیدا نکردم.

زمانی که گفته می شود «منافع ملی» ما (و در واقع منافع ایدئولوژیک ما) در اولویت نخست قرار دارد و برای ما مهم نیست که چه اتفاقی (برای نمونه) برای مردم بیگناه غزه در حال وقوع است، در حقیقت آنچه که واقعا برای یک کشور و ملت مهم است و به آن حیات می بخشد و آنرا بزرگ می کند، یعنی ارزش های اخلاقی و وجدانی نادیده گرفته و قربانی شده اند.

و آنگاه که چشم در برابر جنایت هایی که در این منطقه از جهان توسط اسراییل انجام می شود بسته می شود؛ و حتی پرچم اسراییل در کنار پرچم شیر و خورشید نشان ایران بلند می شود (اشاره به تجمع هواداران رضا پهلوی در مونیخ)، باید گفت که شوربختانه در نزد برخی از طرفداران پادشاهی پهلوی ناسیونالیسم جای وطن دوستی را گرفته است.
و زمانی که کوچکترین اثری از شعار محوری «زن زندگی آزادی» در تمام مدت کنفرانس دیده و شنیده نمی شود و در عین حال تعدادی از قربانیان همین جنبش زن زندگی آزادی بر صحنه آورده می شوند و در برابر آقای رضا پهلوی تعظیم و یا سجده می کنند، باید گفت که متاسفانه از این قربانیان استفاده های ایدئولوژیک و ابزاری به نفع ناسیونالیسم-پهلویسم شده است.

البته که وطن دوستی و دفاع از حاکمیت ملی تا زمانی که تبدیل به یک ایدئولوژی سیاسی نشده باشد و نخواهد با نفی دیگران خود را اثبات نماید، نه تنها بسیار مثبت و ارزشمند است بلکه باید بعنوان یکی از اصول بنیادین اخلاق سیاسی بحساب آمده و بکار گرفته شود.

با نگاهی گذار به ریشه های تاریخی ناسیونالیسم و نمونه های مشخصی که بویژه در تاریخ یک صد سال اخیر کشورهای اروپایی اتفاق افتادند، بخوبی می توان تفاوت های بین ناسیونالیسم و وطن دوستی و دفاع از حاکمیت ملی را دریافت.

در رابطه با تجربه کشورهای اروپایی می توان گفت ناسیونالیسم از نوع اروپایی (پس از جنگ جهانی اول) تحت عنوان اتحادی ذاتی، همواره پایدار و دائمی بین افراد هم زبان و هم نژاد تعریف می شود و جوامعی که از چنین نوع اتحاد «ذاتی» برخوردار بودند نام یک ملت بخود گرفتند و دولت خود را تشکیل دادند.

و البته در این فرایند بسیار طبیعی بود که ملیت و ناسیونالیسمی که بر پایه خون، نژاد و زبان مشترک شکل می گیرند، مساعدِ تبدیل شدن به یک ایدئولوژی برتری طلب خواهد بود.

شرایط ژئوپلیتیک اروپای پس از جنگ جهانی اول که در نتیجه آن امپراطوری های بزرگ فرو می ریزند و خلاء قدرت را یا دولت-ملت های جدید و یا ایدئولوژی سوسیالیسم جهانی که پس از انقلاب اکتبر بشدت رو به رشد و گسترش گذاشته بود، می خواستند پر کنند نیز زمینه های مساعدی برای تبدیل ملیت به ناسیونالیسم را فراهم کردند. ناسیونالیسمی که یکی از اصول اولیه آن برتری یک ملت و یا نژاد بر ملت ها و نژاد های دیگر بود.

اما تجربه دهشتناک ایدئولوژی ناسیونالیسم در اروپا، ثابت کرد که وطن دوستی و دفاع از حاکمیت ملی با ناسیونالیسم کاملا متفاوت است. وطن دوستی بر خلاف ناسیونالیسم در پی خلق و تثبیت یک اتحاد ذاتی و ابدی بین مردمی که در یک سرزمین مشترک زندگی می کنند نمی باشند. از آن نوع وطن دوستی است که بر اساس نفی ملیت های دیگر و برتری طلبی بنا نمی شود و بر خلاف ناسیونالیسم، نمی خواهد روابط درونی جامعه و مناسبات فی ما بین مردم را بر اساس یک ایدئولوژی خاصِ ملی و یا نژادی سامان و سازمان دهد.
در مقایسه بین این دو مفهوم بخوبی می توان دید که محور و جوهر اصلی ناسیونالیسم را برتری طلبی ملی و نژادی، و بر مبنای آن توسعه طلبی، تنش با دیگر ملیت ها و دخالت در امور ملت های دیگر تشکیل می دهند. وطن دوستی اما روحیه برتری طلبی را تقویت نمی کند، و تنها زمانی روحیه وطن دوستی زنده و بالنده می شود که تمامیت کشور و مام وطن در معرض خطر قرار گیرند.

البته خوشبختانه بر خلاف فرایند تشکیل دولت-ملت های اروپایی در قرون اخیر، در میان ملت ایران و نیروهای ملی آن، بدلیل واقعیت غیر قابل انکار وحدت در کثرت تاریخ و فرهنگ ایران زمین و زندگی مشترک و عمدتا مسالمت آمیز اقوام و زبانهای مختلف در کنار هم، ایدئولوژی ناسیونالیسم هیچگاه بطور جدی و غالب مطرح نبوده و حضور نداشته است.

در تمام تاریخ یک صد سال اخیر ایران تنها می توان به یک تجربه ناموفق در اواخر دوران پادشاهی پهلوی دوم در راستای تقویت و تثبیت ناسیونالیسم ایرانی اشاره کرد. محمد رضا شاه و مشاورانش تلاش کردند با آغاز جشن های دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی، با تعویض تاریخ و تعطیلی همه احزاب و سپس ایجاد حزب رستاخیز بعنوان تنها حزب قانونی و مجازِ به فعالیت، نظام سیاسی ایران را تبدیل به یک نظام متمرکز با بارقه های ناسیونالیستی نمایند. تجربه ای که به علت تضاد ماهوی و ذاتی با جامعه و مردم متکثر ایران از همان ابتدا محکوم به شکست بود.

زیرا این مردم در یک سرزمین مشترک و جامعه ای موزائیکی زندگی کرده و می کنند، جامعه ای که فصل مشترک آحاد آن نه نژاد و نه زبان و نه یک فرهنگ واحد، بلکه خاک، آداب و رسوم مشترک، زندگی در یک سرزمین و بخاطر آن حافظه تاریخی و سرنوشت مشترک است،

در این واقعیت تردیدی نیست که برای مبارزه و تحقق ایده ال آزادی، برابری و دمکراسی می بایست یک ظرف و محیط واقعی، قابل قبول و مشترک برای مردم هر سرزمینی که بدنبال این ایده آلها هستند ایجاد کرد. تجارب تاریخی کشورمان نشان می دهند که یک مذهب یا ایدئولوژی واحد و یا یک نژاد مشترک هرگز ظرف و محیط مناسب و درخور واقعیت رنگارنگ و "وحدت در کثرت" ایران نبوده و نیستند؛ و تاکید و اصرار بر تحمیل چنین محیط های مصنوعی عواقب خطرناک و جبران ناپذیری برای مردمان ایران بدنبال داشته اند. نمونه پیش روی ما حاکمیت شیعی، تحت پوشش جمهوری اسلامی، بر مردم ایران است که با تحمیل ایدئولوژی شیعه بر تمامیت این سرزمین فرهنگی و تاریخی، همبستگی ملی و تمامیت این خاک و بوم را در معرض خطرات جدی قرار داده است.

به سخن دیگر به اعتقاد نگارنده تنها ظرف مناسبِ تاریخ، مردم و جامعه ایران در مبارزه برای تحقق ایده آلهای همیشگی این ملت، که در داشتن یک کشور آزاد، مرفه، پیشرفته با یک نظام سیاسی دمکرات و سکولار خلاصه می شود، همانا انگیزه های وطن دوستی و دفاع از سرزمین و فرهنگ مادری است. انگیزه هایی که بمانند قطب نما مرام و اخلاق سیاسی ما را جهت می بخشند و بخاطر وطن متکثری که دوستش داریم مانع از آن می گردند که در معرض تهدید و دام ناسیونالیسم قرار گیریم. دامی که قبل از هر چیز بینایی و هوشیاری ما را در راستای جلب همکاری بخش ها و گروه های اجتماعی در ایران و نیز مجامع و قدرت های جهانی و یا طلب کمک از آنها، بسیار محدود می کند و حتی تا مرز کوری و عدم تشخیص دوست و دشمن پیش می رود. دشمنان و حتی دوستانی که فقط منافع ملی خود را دنبال می کنند و برای پاسداری از منافع ملی خود حتی اگر لازم باشد به اختلافات داخلی در جامعه ایران توسط حمایت از یک جریان خاص، عامدانه دامن می زنند.

۱۴۰۴ مرداد ۶, دوشنبه

یک ملت بدون اعتماد نمی تواند زنده بماند



در پرسش و پاسخی که به کنفوسیوس و یکی از شاگردانش نسبت داده می شود آمده است که شاگرد او زی کُنگ (Zi Kong) از کنفوسیوس سوال می کند که "هنر حکومت کردن در چیست"؟ وی پاسخ می دهد که مهمترین و ضروری ترین ها برای یک حکومت "تامین مواد غذایی کافی برای مردم"، نیروی نظامی خوب و کارآمد" و "اعتماد مردم" می باشند . شاگرد او در ادامه می پرسد که فرض کنید که در یک شرایط خاص مجبور شوید که از یکی از این سه امر ضروری بگذرید، شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟ کنفوسیوس پاسخ می دهد نیروهای نظامی و ارتش را. زی کُنگ مجدد سوال می کند که اگر باز هم مجبور شوید که یکی از این دو امر ضروری را فدا کنید و از آن بگذرید، کدام را برمی گزینید؟ کنفوسیوس می گوید مواد غذایی را زیرا اگرچه سرنوشت همه انسان ها سرانجام مرگ است، اما یک ملت هرگز بدون اعتماد نمی تواند زنده بماند.


بسیار واضح است که جمهوری اسلامی در عمل ثابت کرده است که توانایی و هنر حکومت کردن ندارد؛ از ناتوانی در پاسخگویی به نیازهای اولیه معیشتی مردم، تا شکست در دو جنگ بزرگ با عراق و اسرائیل و از همه مهمتر، ناتوانی در جلب اعتماد مردم؛ که این آخری متاسفانه حیات و تاریخ و سرزمین و فرهنگ این ملت را در معرض خطر جدی قرار داده است. به همین علت است که این سوال که چگونه می توان اعتماد را مجددا به مردم بازگرداند یکی از پرسشها و چالشهای روی میز فعالین و مخالفین جمهوری اسلامی نیز بوده است.


در نگاه ماکیاولیستی به سیاست پاسخ به این سوال چندان ساده به نظر نمی رسد. در نگاه ماکیاولی اتفاقا سیاستمداران می توانند برای جلب حمایت مردم دروغ نیز بگویند و یا حرفی را بزنند، و حتی آن را بزرگ نمایی نیز بنمایند، که مردم می خواهند بشنوند. اگر مردم امنیت بخواهند باید او نیز وعده امنیت دهد، حتی اگر در عمل قادر به تحقق کامل این وعده نباشد. به این دلیل بسیار پراگماتیستی که اگر او در مسند قدرت قرار نگیرد هیچ بخشی از وعده هایش تحقق نخواهند یافت، در حالیکه با جلب حمایت مردم می تواند وارد عرصه قدرت شود و حداقل بخشی از وعده ها را عملی نماید. از نظر ماکیاولی دنیای سیاست دنیای جنتلمن ها نیست که همه چیز کریستال وار روشن و شفاف باشد و یک رهبر سیاسی مجاز است که آینده مورد نظر خود را درخشان نیز ترسیم کند تا به قدرت دست یابد. من این روش برخورد و استفاده از روشهای ماکیاولیستی را در کنفرانس «همکاری ملی» و سخنان آقای رضا پهلوی و اطرافیان و مشاورین او به خوبی مشاهده کردم.


البته ماکیاولی راه حلی برای سنجش وعده ها را نیز ارائه میدهد. از نظر او، موضوع اصلی این نیست که آیا ما می توانیم به پیش بینی ها و وعده های سیاستمداران اعتماد کنیم بلکه سوال مهم این است که آیا ما می توانیم به صلاحیت های او برای تحقق وعده هایش اعتماد کنیم، به سخن دیگر شخص او تا چه اندازه ای قابل اعتماد است؟


همانطور که ماکیاول یک فرد عملگرا بود کنفوسیوس نیز یک فیلسوف پراگماتیست بود. او نیز حتی در مقوله چگونگی جلب اعتماد و یا اعتماد کردن مردم به رهبرانشان وارد مقولات اخلاقی نمی شود. پیشنهاد او برای اعتماد کردن به سیاستمداران بسیار ساده است. او میگوید که ما برای اعتماد کردن نباید دنبال فکت هایی برای تعیین صحت آنچه که گفته و وعده داده می شود بگردیم، بلکه باید دید واقعا چه کسی و بویژه با چه گذشته ای بر مسند تحلیل نشسته و مدعی سیاست مداری است و پیش بینی ها و وعده های خود را اعلام می کند. باید تحقیق کرد که این افراد در زندگی سیاسی خود چه عملکردها و آثاری را از خود برجای گذاشته اند. تنها از این راه است که می توان به وعده و وعید ها و پیش بینی های رهبران سیاسی اعتماد پیدا نمود. در این رابطه باید دید که فرد مزبور در گذشته، تا چه اندازه منافع فردی خود را در مرکز توجه فعالیت های خود قرار داده است؛ و تا چه اندازه، حتی در محدوده کوچک زندگی سیاسی خود، نشان داده است که پایبند به وعده ها و آرمان هایی که اعلام می کند بوده است.


علت تاکید کنفوسیوس بر رفتار و عملکرد شخص مدعیِ پیش بینی آینده سیاسی ملت خود و بر مبنای آن دادن وعده هایی برای بهبود شرایط زندگی مردم در صورتیکه او به قدرت برسد، شاید بر این واقعیت استوار باشد که ذهن ما انسانها معمولا و بطور خودکار سعی می کند روابط علت و معلولی بین پدیده هایی که به دنبال هم اتفاق می افتند برقرار نماید و از قوانین عمومی و ثابت علت و معلولی برای توجیه تحولات بین این پدیده ها بهره ببرد. در حالی که همیشه اینطور نیست که اگر یک پدیده به وقوع پیوست و بلافاصله پس از آن پدیده دیگری بروز نمود، پدیده اول عامل بروز پدیده دوم بوده است.


طبیعی است که هر اندازه روابط بین پدیده ها پیچیده تر و از تنوع بیشتری برخوردار باشند، مانند روابط اجتماعی-سیاسی، باید کمتر در جستجوی روابط علت و معلولی و بویژه خطی بر آمد. جامعه بشری مانند یک سیستم ساده طبیعی و یا فیزیکی نیست که هرگاه دچار بحرانهای درونی شد، الزاما دچار بی ثباتی و سرانجام فروپاشی می گردد. و همچنین نباید به این قانون عمومی و اخلاقی-ایدئولوژیک باور داشت که هر ظلم و جوری سرانجام منجر به انقلاب می شود، که گویی رابطه ای علت و معلولی بین ایندو برقرار است؛ و بر مبنای این قانونمندی، پیش بینی انقلاب در جامعه ایران را نمود. حتی اگر از منظر حس مشترک و عمومی (common sense) این قانونمندی طبیعی و منطقی بنظر آید، نباید تحلیل سیاسی و پیش بینی آینده را فقط بر مبنای آن انجام داد.


از این نظر است که با توجه به این واقعیت که گذشته سیاسی رهبران و عناصر شاخص اپوزیسیون جمهوری اسلامی بسیار ساده و محدود تر از تاریخ ایران و عرصه های سیاسی و اجتماعی است، بهترین راه حل برای اعتماد کردن به تحلیل ها و نظرات سیاسی اینگونه افراد (به جای مراجعه به فاکت های عمومی، تاریخی و اجتماعی) مراجعه به فاکت های مشخص از میان گذشته سیاسی خود این افراد می باشد؛ تا بتوان ارزیابی کرد که آیا این افراد در گذشته سیاسی خود ثابت قدم بوده اند و صلاحیت و توانایی خود را برای تحقق وعده هایشان به اثبات رسانده اند.


اگر ادعا می شود که ایران از آن همه ایرانیان خواهد بود، باید دید که مدعیان در عملکرد خود تا چه اندازه به این اصل پایبند بوده اند؟ و البته بسیار طبیعی است که زمانی که مخالفین رهبری آقای رضا پهلوی، غیر ایرانی و ضد ملی معرفی می شوند باید در راستگویی این مدعیان تردید کرد.


زمانی که آقای رضا پهلوی صراحتا می گوید و از روی متن نوشته شده می خواند: «پس از بدست گیری قدرت به مردم اجازه می دهیم که نظام سیاسی خودشان را خود تعیین کنند» معلوم است که ضمن دروغ گفتن نیت قلبی و جایگاه خود را نیز آشکار می کند. آخر در کجای دنیا، وقتی یک نیرو و یا فرد قدرت را در دست گرفت، آن را به آسانی رها کرده است؟


بنابراین طرح های ارائه شده در آینده ایران برای شرایط اضطرار و پس از آن، که نمونه های در چندین دهه اخیر تکرار شده است، همانطور که آنها نیز در جلب اعتماد مردم موفق نشدند،‌این نیز موفق نخواهد شد. البته دست اندرکاران و خود آقای رضا پهلوی به خوبی بر این واقعیت آگاهند اما با همان شیوه های ماکیاولیستی می خواهند نه به مردم که به قدرتهای جهانی پیام دهند که آماده اند، یک سیستم سیاسی و طرح های جایگزین دارند و قادر خواهند بود ثبات کشور پس از سقوط جمهوری اسلامی را حفظ کنند.

هر جامعه ای رهبری مناسب و مطلوب خود را در درون خویش می پروراند

وبر یکی از نخستین جامعه‌شناسانی بود که رهبری را نه صرفاً به عنوان یک فرد، بلکه به عنوان یک رابطه اجتماعی تعریف کرد؛ یعنی رابطه‌ای بین رهبر و پیروان که بر پایه‌ی «مشروعیت» (legitimacy) شکل می‌گیرد.

وی در کتاب (From Max Weber: Essays in Sociology) منابع سه گانه مشروعیت سیاسی را اقتدار سنتی، رهبری کاریزماتیک و یا قانون می داند.

نظریه ماکس وبر پیرامون منابع سه گانه مشروعیت یکی از مورد اشاره ترین نظریات در مباحث جامعه شناسی مدرن است. با این مضمون که در حقیقت این منابع سه گانه مشروعیت ریشه در جامعه و ساختارهای اجتماعی هر کشوری دارند، بطوریکه می توان گفت اصولا رهبر معلول جامعه خود است، حال چه از نوع کاریزماتیک، اقتدار سنتی و یا قانونی باشد.

از نظر فرهنگی و هنجارها و ناهنجارها موجود در یک جامعه می توان گفت یک جامعه اقتدارگرا معمولاً رهبرانی اقتدارطلب و کنترل‌گر پرورش می‌دهد؛ در حالی که جوامع دموکراتیک، رهبرانی مشارکت‌جو و پاسخگو انتخاب می‌کنند.

شرایط اقتصادی-اجتماعی نیز می توانند بسیار موثر در ظهور رهبران باشند، برای نمونه ظهور هیتلر در آلمان، محصول بحران اقتصادی، تحقیر ملی پس از جنگ جهانی اول، و نیاز جامعه به نظم و افتخار بود.

حتی می توان گفت که ساختارهای اجتماعی و نهادهای مدنی نیز می توانند در ظهور رهبران نقش داشته باشند، رهبران می توانند از دل ساختارهایی بیرون می‌آیند که جامعه آن‌ها را ساخته است (مثل احزاب، ارتش، نهادهای مذهبی یا رسانه‌ها)، نمونه مشخص: جامعه لهستان و نقش رهبران اتحادیه های کارگری که بعدا در نقش رهبران سیاسی ظاهر شدند.

البته که گاهی رهبران با استفاده از تبلیغات، زور، یا کاریزما، جامعه را دگرگون می‌کنند و فراتر از بازتاب شرایط آن زمان می‌روند. در این موارد می‌توان گفت رهبر "عامل" تغییر است، نه "معلول"، اما بدون آماده بودن شرایط اجتماعی و فرهنگی این رهبران نیز نمی توانستند به موفقیت دست یابند.

بنابراین می توان گفت که رهبران معمولاً محصول (معلول) شرایط فرهنگی، اجتماعی، و تاریخی جامعه هستند. بویژه در دوران جدید که جوامع بشری از آگاهی نسبی بالایی نسبت به گذشته برخوردار شده اند. این دیدگاه می‌گوید که رهبران نه از بیرون تحمیل می‌شوند، و نه به‌طور تصادفی از آسمان سقوط می‌کنند؛ بلکه در بستر ذهنی، روانی، فرهنگی، اخلاقی، و تاریخی جامعه شکل می‌گیرند. یعنی: هر جامعه‌ای، به‌طور ناآگاه یا آگاه، رهبرانی متناسب با درون‌مایه‌ی خودش تولید می‌کند.

به عبارت دیگر هر اندازه زمینه های اجتماعی و فرهنگی، بطور گسترده و یا در بخش بزرگ و موثری از جامعه، فراهم باشد می توان گفت که زمان ظهور رهبران بزرگ نیز فراهم شده است و آن بخش از جامعه می تواند رهبر مورد نظرش را بسازد و یا پیدا کند. حتی اگر بر فرض محال یک فرد استعداد ذاتی رهبری داشته باشد، بدون فراهم بودن شرایط و لوازم اجتماعی و فرهنگی نمی تواند بطور طبیعی و برخاسته از درون مردم، در نقش رهبری ظاهر شود.

بنابراین باید به آنهایی که در گذشته و حال جامعه ایران و در چند دهه گذشته تلاش کرده اند رهبر مورد نظر خود را معرفی کنند، گفت که رهبر واقعی و تاثیرگذار بر روح و روان جامعه را بطور مصنوعی و از بالا به پایین نمی توان ساخت و معرفی کرد. رهبر در درون جامعه ساخته و پرورده می شود، رهبر معلول جوامع امروزی است و نه عامل آن.

تجربه نشان داده است که رهبرانی که توسط حجم وسیعی از تبلیغات رسانه ای، بویژه در فضای مجازی، به جامعه معرفی و حتی با اشکال و ترفندهای مختلف بر جامعه تحمیل شده اند عملا نتوانسته اند نقش موثری در گذار جامعه حتی به وضعیت مطلوبشان بازی نمایند. بویژه در شرایط امروز ایران که ساختارهای اجتماعی و فرهنگی، قومی و زبانی گوناگون، علی رغم تلاش بی وقفه حاکمیت اسلامی برای یک رنگ کردن جامعه و حذف هرگونه ابراز وجود متفاوت با ایدئولوژی حاکمیت، شکل گرفته اند و در زندگی اجتماعی و روزمره مردم نقش موثری دارند، رهبری که در دل همین نهادها و ساختارها ساخته و پرورانده نشده باشد، شانسی برای ایفای نقش رهبری در تحولات اجتماعی و سیاسی نخواهد داشت.


۱۴۰۴ مرداد ۳, جمعه

تراژدی که در حال وقع است

هویت سیاسی که علی خامنه ای از زمان قرار گرفتن بر مسند ولایت مطلقه فقیه، از خود بروز می دهد، هویتی ایدئولوژیک و عقیدتی نیست، بلکه هویتی است بر اساس نفرت و کینه. 

این هویت کینه ورز مختص شخص علی خامنه ای نیست، کلیت ساختار جمهوری اسلامی و بویژه هسته سخت قدرت آن بر این اساس شکل گرفته و پایه گذاری شده است. 


نیچه این نوع از کینه ورزی را واکنش اخلاق بردگان می نامد و معتقد است که در حقیقت این نوع از کینه توزی هیستریک به شکلی نه گفتن به زندگی نیز هست. 


کینه توزی در ساختار فکری و اخلاقی خامنه ای و بطور کلی نظام جمهوری اسلامی، تبدیل به یک ارزش شده است، که از نظر نیچه ریش های کاملا درونی و روانی دارد. 


خامنه ای روز را با نگاه به بیرون از خود، بسوی دشمن خویش، به شب می رساند و شبها با آرزوی انتقام از دشمن دیرینه اش سر بر بالین می گذارد. 


بنظر نیچه اخلاق بردگان برای رویشی همیشه نخست نیاز به یک جهان بیرونی دشمنانه دارد .به زبان فیزیولوژیک ، برای آن که کنشی داشته باشد به یک انگیختار بیرونی نیازمند است - زیرا کنش آن از بنیاد واکنش است. 


خمینی انقلاب ۵۷ را انقلاب مستضعفان می نامید و به واقع نیز چنین بود، مستضعفان و حاشیه نشینانی که با بغض و کینه به هر چه آثار تمدن و مدرنیته بود حمله می کردند و قصد نابودیش داشتند. همین ها بودند که کمیته های سرکوب را راه انداختند و به تدریج مدارج قدرت را طی کردند و حتی بر صندلی به اصطلاح ریاست جمهوری نیز تکیه زدند. 


تراژدی بزرگ این است که متاسفانه تخم کینه و نفرتی که انقلاب اسلامی کاشت، حتی دامن بسیاری از ایرانیان را نیز آلوده کرده است. کینه و نفرت از خامنه ای و سپاهیانش آن اندازه شدت یافته و عمیق شده است که حتی برخی حاضرند برای سرنگونی او دست به دامان دیگر جنایتکاران جنگی و محکومین دادگاه صلح لاهه، بطور مشخص نتانیاهو، شوند و از او بخواهند که «بزند و بیشتر بزند». 


شوربختانه مخالفت اصولی و رقابت سالم بین گرایشات سیاسی چپ و راست به عرصه کینه ورزی، توهین و حذف یکدیگر تبدیل شده است، تا جایی که یکی دیگری را ایرانی نمی داند و اعلام می دارد که اگر رهبری فلان شخص را پذیرفته نشود، شما ایرانی نیستید. 


آری، شلاق ظلم و ستم جمهوری اسلامی بر گرده بسیاری از ما، ما را نیز به جرگه بردگان و اخلاقیاتشان کشانده است. 


دیگر والاتباری و مدارا ارزش گذاری نمی شود، دیگر ایران مال همه ایرانیان نیست، عده ای وطن فروش و خائن معرفی می شوند (در هر دو سوی مخالفین و موافقین رژیم اسلامی) و مستحق محاکمه و حتی اعدام.  


تراژدی بزرگ این است که از صدر تا ذیل،‌ از نظام و رهبری آن تا بخش های بزرگی از مردم، کینه توز شده اند، همه چیز را به بیرون از خود و دشمن بیرونی و یا خارجی حواله می دهند و ادامه این وضعیت فروپاشی بیشتر جامعه و حاکمیت های اولیگارشی متکثر و رانت خوار، نوعی از فئودالیسم مدرن، خواهد بود.  


۱۴۰۴ مرداد ۲, پنجشنبه

عادت به روزمره گی در زیر سایه یاس و بی اعتمادی

گفته می شود که جامعه ایران در شرایط بسیار بحرانی و خطرناکی که حتی موجودیت کشور را تهدید می کند قرار دارد. اما به باور من بجای صحبت از جامعه و ملت بحران زده ایران بهتر است از جامعه ای صحبت کنیم که سایه های ترس، یاس، بی اعتمادی و ناامیدی نسبت به آینده بر آن سنگینی می کنند. 


به این علت که پدیده بحران بطور قانونمند ناپایدار است و خواه ناخواه سرانجام به لحظه تحول بنیادی نزدیک خواهد شد. در حالیکه عادت به زندگی در زیر سایه ترس و بی اعتمادی ممکن است بسیار پایدار بماند و حتی تبدیل به بخشی از فرهنگ و نوع نگرش مردم نسبت به شرایط زمان حال و آینده خود گردد و مردم را به این باور برساند که نقش موثری در تعیین سرنوشت خود نمی توانند بازی کنند.  


به همین سبب، حکومت ها، حتی دولت های مدرن امروزی، با آگاهی از این واقعیت همواره سعی کرده و می کنند که یا مردم را همچنان در شرایط یاس، ترس و رخوت ناشی از آن نگاه دارند و یا به اشکال مختلف در باور آنها بنشانند که جایگزین بهتری برای شرایط موجود نیست و بنابراین باید با آن ساخت؛ و از این طریق نزدیک شدن به نقطه تحول را به تاخیر بیندازند و برای حاکمیت خود زمان بخرند.


حکومت جمهوری اسلامی نیز با آگاهی کامل از موجودیت بحران خیز خود، همواره سعی کرده که از این مکانیزم به خوبی استفاده کند و امید به آینده ای بهتر را در نطفه خفه و به مردم بباوراند که جایگزینی برای این رژیم وجود ندارد.  


از سوی دیگر، تلاش های مخالفین (عمدتا خارج نشین) جمهوری اسلامی برای شکستن چرخه باطل بین یاس، ترس و بی اعتمادی مردم از یک سو و سیاست و برنامه حکومت جمهوری اسلامی برای محو و نابود کردن امید به یک آلترناتیو بهتر از سوی دیگر، ناموفق مانده اند. 


علت اصلی این عدم موفقیت را در یادداشت «پایان دوران آلترناتیو سازی اتوپیایی و نوستالژیک» توضیح دادم، که این مخالفین (که به غلط خود را اپوزیسیون رژیم معرفی می کنند) اصولا به راهبرد و راهکارهای جانشین سازی و جایگزینی به صورت یک پروژه ایدئولوژیک-سیاسی نگاه می کنند، پروژه ای که عمدتا از بالا به پایین جاری می شود و به عوامل موثر در اجرای این پروژه نگاهی ابزاری دارد. 


در حالیکه در علوم روانشناسی، روش های علمی و تجربه شده ای برای مقابله با یاس و ناامیدی و افسردگی های مزمن ناشی از آن تجویز می شوند که بسیاری از آنها برای جامعه و مردمی که سایه های یاس و ناامیدی و بی اعتمادی بر دوش آنها سنگینی میکنند، کاربرد دارد. 


اما همانطور که معمولا گفتار درمانی و ارائه تصویری از آینده ای خوب و زیبا اما دور دست و معمولا و عملا غیر قابل دسترس برای افراد افسرده و ناامید به زندگی کارایی جدی و موثر ندارد، در رابطه با جامعه و مردم نیز این روش، بویژه اگر بیش از حد تکرار شود و در واقعیت امر تحقق نیابد، نه تنها موجب امید و تحرک نمی شود بلکه بر میزان یاس و ناامیدی می افزاید.


در این رابطه، همانطور که زندگی و امور اجتماعی و سیاسی یک پروسه و فرایند تدریجی و مرحله به مرحله هستند، بهتر است از همان مکانیزم روزمرگی اما در جهت عکس استفاده کرد. همانطور که فقر، زندگی در بحرانهای اجتماعی و محیط زیستی به امری روزمره تبدیل شده است می بایست که تلاش جمعی مبتنی بر اخلاق و وجدان عمومی را برای حل مشکلات جاری و روزمره مردم را تشویق نمود؛ از طریق نهادهای مدنی و مردمی و انعکاس صداها و مطالبات در وجدان عمومی. 


حتی می توان گفت که امر سیاست و سیاست ورزی در ایران امروز نباید محدود به ارائه راه حلهای دراز مدت و طرح هایی برای آینده های دور بماند، که با توجه به تخریب وحشتناک ساختارهای اجتماعی و اقتصادی و برباد رفتن سرمایه های ملی و بحرانهای بسیار جدی محیط زیستی در کشورمان، حتی اگر مردمی ترین و دموکراتیک ترین و کارآمدترین دولت هم جانشین حاکمیت جمهوری اسلامی شود، به آسانی نمی تواند این کشور را از گرداب این بحران ها نجات دهد. 


در چنین شرایطی فعالیت سیاسی نیز می تواند معطوف به کاهش آلام و دردهای روزانه مردم شود و دست در دست نهادهای مدنی عملا ساختار و نظامی موازی با نظام سیاسی حاکم ایجاد کند و از این طریق پناهگاهی برای مردم ایران برای کاهش آسیب های ناشی از حاکمیت غارتگر جمهوری اسلامی فراهم آورد. 


قصد مقایسه و ارزش گذاری نیست، اما در مصر اخوان المسلمین در طول چندین دهه توانست با شبکه سازی و کمک های مردمی عملا ساختاری موازی با حاکمیت نظامیان در مصر بوجود آورد، ساختاری که زمان ایجاد خلاء قدرت به آسانی توانست آن را پر کند. 


در آفریقای جنوبی در اواخر ۱۹۷۰ (بعد از به زندان افتادن نلسون ماندلا و کشته شدن استیو بیکو)، انجمن‌های مردمی- مدنی زیادی در شهرک‌های سیاه‌پوست‌نشین ظهور کردند. فعالیت‌های این گروه‌ها سیاسی نبوده و تنها بر توسعه اجتماعی متمرکز بودند. پوپو مولفی Popo Molefe (یکی از اعضای کنگره ملی آفریقای جنوبی) می‌گوید: «جنبش نیاز داشت که بر روی مسائل محلی کار کند تا به مردم اعتماد به نفس لازم را بدهد که آنها می‌توانند از طریق فعالیت‌های توده‌ای، زندگی خود را هر چند در مقیاسی کوچک، تغییر دهند». 

(دموکراسی و حقوق بشر، تجربه ها). 


۱۴۰۴ مرداد ۱, چهارشنبه

پایان دوران آلترناتیو سازی اتوپیایی و نوستالژیک





فردریک جیمسون (Fredric Jameson) در فصل Progress Versus Utopia or Can We Imagine the Future از کتاب Archaeologies of the future به تقابل و تضاد بین دو راهبرد سیاسی مبتنی بر اتوپیا و آلترناتیو سازی و راهبردی که بجای در بند کردن خود در محدوده های ایدئولوژیکِ طرح های اتوپیایی بر شکستن بن بست های موجود و باز کردن شرایط تاکید دارد، می پردازد.

با الهام از نظریه جیمسون می توان گفت که در میان مخالفین جمهوری اسلامی که برخی به غلط خود را اپوزیسیون رژیم می نامند با دو رویکرد روبرو هستیم.

۱- جریانات سیاسی کاملا مستقل از حاکمیت که خود را اپوزیسیون معرفی می کنند و عمدتا نیز در خارج کشور بسر می برند و فعالیت می کنند. این جریانات به فعالیت های سیاسی خود از منظر یک پروژه نگاه می کنند و اولین سنگ بنای آغاز فعالیت خود را ارائه یک الگوی ایده آل (که یا اتوپیایی یا نوستالژیک است) و تشکیل و معرفی آلترناتیو نظام سیاسی حاکم معرفی می کنند. معمولا نیز علت ناموفق بودن چنین پروژه های سیاسی خوب معرفی نشدن آن الگوی ایده آل و آلترناتیو مورد نظر عنوان می شود.

۲- گرایش های سیاسی خارج (شده) از حاکمیت که در مقام آلترناتیو نظام حاکم ظاهر نمی شوند و بجای نگاه پروژه ای به سیاست، در پی ارائه راه حل برای شکستن بحرانها و بن بست های موجود و باز کردن شرایط هستند. این نوع رویکرد به سیاست را می تواند رویکرد پروسه ای یا فرایندی نامید.

در چهارچوب نظریات فردریک جیمسون، می توان گفت علت عدم موفقیت رویکرد پروژه ای و آلترناتیو سازی در حقیقت استفاده از فرمول بندیهای پیشین،‌ سنتی و ایدئولوژیک در عرصه سیاست و سیاست ورزی است. عرصه ای که عملا به جای پیشبرد پروژه خود به میدانی برای رقابت بین آلترناتیو های سیاسی نظام حاکم تبدیل شده است، رقابتی که شوربختانه بسیار ناسالم و شعاری و اتوپیایی نیز می باشد.

اما اگر به سیاست و سیاست ورزی نه از منظر یک پروژه برای جایگزینی نگاه کنیم (که اساسا دوران آن سپری شده است و دیگر نمی توان جوامع را به آسانی با یک حرکت انقلابی زیر و رو کرد، مگر از طریق حمله نظامی از خارج کشور) بلکه سیاست را یک فرایند برای عبور از بن بست ها و بحرانها و حل مشکلات ببینیم، آنگاه اگر رقابتی هم وجود داشته باشد، بین طرح ها و برنامه ایست که پیشنهاد می شوند.

بنظر من دوران رقابت بین آلترناتیو های مختلف گذشته است، دوران رویکرد پروژه ای به سیاست نیز سپری شده است.

در دوران جدیدی که ایران و مردم ما قرار دارند، اگرچه آرزوی بسیاری گذار از جمهوری اسلامی است، اما آنچه که در زمین واقعی سیاست بن بست شکن می تواند باشد و جامعه را می تواند یک گام به آرزوی خود نزدیک کند، طرح هایی مانند آزادی زندانیان سیاسی، اعلام پایان پروژه غنی سازی، آمادگی برای مذاکره مستقیم و علنی با آمریکا و یا طرح رفراندوم قانون اساسی آقای میرحسین موسوی پیشنهاد کرده است. در حقیقت اگر رقابتی نیز باشد بین تقدم و تاخر چنین طرح هایی است.

لینک کتاب مورد اشاره: https://files.libcom.org/files/fredric-jameson-archaeologies-of-the-future-the-desire-called-utopia-and-other-science-fictions.pdf

۱۴۰۴ تیر ۳۱, سه‌شنبه

جامعه مدنی

 جامعه مدنی صرفا در وجود نهادهای مدنی و جنبش های صنفی و مطالباتی خلاصه نمی شود، بستر و خاستگاه جامعه مدنی در حقیقت وجدان و اخلاق عمومی و اجتماعی است. در صورتیکه چنین بستری وجود نداشته باشد، جامعه مدنی به معنای واقعی و پایدار نخواهیم داشت.


یکی از علت های اصلی شکل گیری و تکامل وجدان و اخلاق عمومی اما ناتوانی و بی کفایتی نظامهای سیاسی حاکم در ترویج اخلاق مورد پذیرش مردم است. در نبود یک نظام سیاسی مردمی و دمکراتیک و کارآمد، مردم در یک واکنش بسیار طبیعی خود برای سامان دادن امور روزمره خود دست بکار می شوند. 

ما این واقعیت را حضور فعال نهادهای خیره ای، حمایت از کودکان، حمایت از خانواده های مستمند و نیز در وجود نهادهای صنفی و مطالباتی می بینیم. در جوامع غیر دمکراتیک و استبدای نهادهای مدنی واسط بین مردم و حکومت نمی توانند باشند، آنطور که در جوامع دمکراتیک شاهد آنیم. در جوامع استبدادی نهادهای مردمی در حقیقت نقش گردانندگی امور زندگی روزمره مردم را بعهده دارند.

کنفرانس رضا پهلوی



تجربه سیاسی به من آموخته است که در ورای بیانیه ها، ادعاها و اسناد به جایگاه و عملکرد تاریخی فعالین و جریانات سیاسی، در بستر زمان توجه داشته باشم. همه در حرف و شعار مدعی همبستگی، دمکراسی، منافع ملی و حقوق بشر هستند، اما حتی بر فرض اینکه همه در این ادعاها صادق باشند اما باز هم بهتر است برای ارزیابی صحت این ادعا به عملکرد و جایگاه سیاسی در بستر زمان توجه داشته باشیم.

از این منظر، شرکت در این کنفرانس در زمین واقعی سیاست و در عرصه معادلات سیاسی و جبهه بندی ها در عمل به دو معنا است:
۱- پذیرش رهبری آقای رضا پهلوی بعنوان آلترناتیو رژیم جمهوری اسلامی
۲- قرار گرفتن در جبهه سرنگونی رژیم (و نه گذار مسالمت آمیز و کم هزینه) از طریق فشارهای بین المللی هم سیاسی و هم نظامی.

این دو را به وضوح می توان در گفته ها و نوشته های اطرافیان و بسیاری از فعالین سیاسی و تحلیل گران که مطابق گفته خودشان دعوت نامه شرکت در کنفرانس آقای رضا پهلوی را دریافت کرده اند دید. از جمله صحبت های آقای بیژن کیان در مهستان سکولار دمکراسی که می گوید همه شرکت کنندگان در کنفرانس باید رهبری «شاهزاده» را بپذیرند و همچنین یادداشت آقای نوری علا در سایت گویا نیوز که به قول خودشان، مدتهاست که می گویند و می نویسند که باید حول آقای رضا پهلوی متحد شد.

پر واضح است که با این اقدام و در نتیجه پیامدهای آن، باز هم در زمین واقعی سیاست، عملا جبهه ای در مقابل جامعه مدنی ایران که تلاش می کند بطور مسالمت آمیز از این حکومت عبور کند، شکل می‌گیرد و شکاف داخل و خارج را عمیق تر می‌نماید.

این را نیز بخوبی می توان در نظریات و نوشته های بسیاری از دعوت شدگان به کنفرانس در مخالفت با گفتمان رفراندوم آقای میرحسین موسوی مشاهده کرد.