ملت ایران پس از کشتار و سرکوبهای سبعانه حکومت، همچنان در بهت، اندوه، خشم فروخورده و سوگواری جمعی بهسر میبرد. این خشونت عریان، نهتنها جانهای بیشماری را گرفت، بلکه بر سنگینی سایه استیصال، ناامیدی و بیاعتمادی اجتماعی افزود. شرایط چنان است که افسردگی جمعی و گرد مرگ، مجالی و حتی حوصلهای برای گفتوگو درباره آینده کشور باقی نگذاشته است. بسیاری به نقطهای رسیدهاند که میگویند: «بگذار هر چه میخواهد بشود، بشود؛ اگر آمریکا میخواهد حمله کند، بکند؛ بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.»
با این حال، جامعه و ملت ایران، بهگمان من، در مقطعی بهغایت حساس و تاریخی ایستاده است؛ مقطعی قابل مقایسه با دوران حمله اعراب، مغولها و سقوط صفویه و اشغال ایران بهدست افغانها. در آن دورهها، اگرچه سرزمین و شهرهای ایران ویران شد و دولتها فرو ریختند، اما ملت تاریخی ایران توانست با نوعی پایداری ملی و حتی فردی، از این گذرگاههای مرگبار عبور کند؛ وحدت سرزمینی، فرهنگ، زبان ملی و زبانهای محلی خود را حفظ کند و دوباره خود را بهعنوان یک ملت بازسازی نماید. پرسش اساسی این است: رمز این پایداری چه بود؟
پایداری ملی در شرایط امروز ایران، که از یکسو گرفتار حکومتی ستمگر و آدمکش است و از سوی دیگر جامعهای متکثر با مطالبات گوناگون دارد؛ در وضعیتی که اپوزیسیونی منسجم، متحد و برآمده از این تکثر وجود ندارد و قدرتهای منطقهای و جهانی نیز صرفاً در پی منافع خود هستند؛ در یک کلام، در زمانهای که فریادرس و دادخواهی دیده نمیشود، به چه معنا میتواند باشد؟
درس بزرگ تاریخ این است که ملتها، بهویژه در بزنگاههای تاریخی، فقط با نتایج نهایی و آنچه پس از عبور از بحران بهدست آوردهاند سنجیده نمیشوند، بلکه با نقشی که خود آن ملت و نخبگانش در شکلگیری آن نتایج ایفا کردهاند مورد داوری قرار میگیرند. تاریخ ایران بارها نشان داده که شکست یا پیروزی صرف تعیینکننده نبوده است؛ آنچه سرنوشت بلندمدت یک ملت را میسازد، میزان عاملیت، آگاهی و بلوغ آن در دل بحرانهاست. از سقوط ساسانیان تا یورش مغول و فروپاشی صفویه، ایران بارها دولت، امنیت و حتی نظم اجتماعی خود را از دست داد، اما هر بار توانست با نوعی پایداری ملی و فردی، از دوران سیاه و سکوت پس از شکست عبور کند و خود را از نو بسازد.
پس از حمله اعراب، ایرانیان دولت خود را از دست دادند، اما به تماشاگر محض تاریخ تبدیل نشدند. زبان، فرهنگ و سنت دیوانسالاری خود را حفظ کردند و بهتدریج در دل نظم جدید نقش ایفا نمودند. پس از دو قرن سکوت، با اتکا به نخبگان و مشاهیر فرهنگی و فکری، توانستند همبستگی زبانی، فرهنگی و ملی خود را احیا کنند. این مشارکت فعال جامعه و نخبگان بود که مانع شد شکست نظامی به حذف تاریخی ملت ایران بینجامد. در حمله مغول نیز، با وجود ویرانی بیسابقه، جامعه ایران کاملاً منفعل نشد؛ شبکههای محلی، فرهنگ، اخلاق و معنا را حفظ کرد و در نهایت حتی فاتح را در خود حل نمود. اینها نمونههایی از پایداریای هستند که از دل جامعه برمیخیزند، نه از رأس قدرت.
از این منظر، پرسش امروز ایران فقط این نیست که «جمهوری اسلامی چگونه و توسط چه کسی سقوط میکند»، بلکه این است که ملت ایران و نخبگانش در این عبور چه نقشی ایفا میکنند. اگر نظامی سرکوبگر صرفاً با عامل خارجی یا بدون نقش مؤثر جامعه فروبپاشد، اگرچه نمیتوان با قطعیت گفت که سرنوشتهایی چون عراق یا لیبی در ایران تکرار خواهند شد، اما میتوان با اطمینان گفت که چنین عبوری، اگر بدون عاملیت آگاهانه جامعه رخ دهد، عبوری ناقص و پرهزینه خواهد بود.
این تمایز بسیار مهم است. ملتها نه فقط با نتیجه، بلکه با برداشتشان از نقش خود زندگی میکنند. اگر این احساس غالب شود که «ما کنار ایستادیم و دیگران برای ما تصمیم گرفتند»، زخم ناتوانی تاریخی باقی میماند؛ زخمی که میتواند به وابستگی، خودکمبینی جمعی و بازتولید اقتدارگرایی در اشکال تازه منجر شود. تجربه عراق پس از ۲۰۰۳ نمونه روشنی است: رژیم سقوط کرد، اما جامعهای که نقش برتر در آن نداشت، سالها در بحران مشروعیت و بیثباتی گرفتار شد.
در مقابل، حتی اگر ضربه نهایی به یک نظام از بیرون وارد شود، اما جامعه پیش از آن شبکههای اجتماعی و اخلاقی خود را حفظ کرده باشد، تجربه کنش جمعی اندوخته باشد، حافظه تاریخی خود را ثبت کرده و نخبگانش جامعه را برای «پس از سقوط» آماده کرده باشند، میتوان گفت که ملت، بهمثابه یک ملت، از مرز بحران عبور کرده است.
این دقیقاً نقطه تلاقی پایداری ملی و پایداری فردی است. پایداری فردی یعنی تسلیم نشدن به بیحسی، تحقیر خود و انتظار منجی؛ و پایداری ملی یعنی گرد آمدن همین افرادِ مقاوم در شبکههایی که جامعه را زنده نگه میدارند.
ایران امروز، همچون بسیاری از مقاطع تاریخی خود، در وضعیتی است که قدرتهای جهانی منافع خویش را دنبال میکنند، اپوزیسیون منسجم وجود ندارد و فشار بر جامعه سنگین است. در چنین شرایطی، پایداری نه بهمعنای قهرمانبازی است و نه انفعال. پایداری یعنی نقش داشتن بدون خودویرانگری؛ یعنی حفظ عقلانیت، اخلاق حداقلی، زبان گفتوگو و شبکههای زندگی روزمره، حتی زمانی که افق سیاسی تیره و مبهم است.
تاریخ ایران نشان میدهد که این سرزمین بارها در شرایطی مانده که «نمیبایست بماند». هر بار، آنچه نجاتبخش بوده، نه قدرت عریان و نه دخالت خارجی، بلکه جامعهای بوده که، حتی زخمی و خسته، نقش خود را بهطور کامل واگذار نکرده است. امروز نیز پایداری ملی و فردی، پیش از هر چیز، یعنی همین: کنار نرفتن از تاریخ، حتی وقتی توانِ پیروزی کامل وجود ندارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر