۱۴۰۴ بهمن ۷, سه‌شنبه

خطای استراتژیک و پیامدهای غیر قابل‌ جبران آن



در سیاست، همه‌ی خطاها یکسان نیستند. برخی خطاها تاکتیکی‌اند: اشتباه در زمان‌بندی، لحن، یا شیوه‌ی اجرا. این خطاها معمولاً با تجربه، اصلاح مسیر و هزینه‌های محدود قابل جبران‌اند. اما خطای استراتژیک از جنس دیگری است. خطای استراتژیک به معنای اشتباه در تعریف رابطه‌ی میان هدف، تاکتیکها، جامعه و قدرت است؛ یعنی جایی که امکان دارد مسئله به‌درستی فهم نشود و مسیر از ابتدا غلط طراحی گردد.

ویژگی خطرناک خطای استراتژیک اما این است که معمولا خود را سریع و ناگهانی نشان نمی‌دهد. برخلاف شکست‌های آشکار، پیامدهای آن تدریجی و فرسایشی‌اند. از جمله این پیامدها می توانند کاهش اعتماد، تضعیف مشروعیت، و تحلیل رفتن سرمایه‌ی اجتماعی باشند. در چنین وضعیتی، حتی اصلاح تاکتیک‌ها نیز کمکی نمی‌کند، زیرا هر اصلاحی درون یک استراتژی غلط، فقط شکست و عوارض آنرا سریع‌تر می‌سازد.

در مبارزات سیاسی، خطای استراتژیک اغلب زمانی رخ می‌دهد که نشانه‌های اجتماعی به‌درستی «ترجمه» نمی‌شوند. برای مثال بعضا زبان اعتراض با پذیرش یک پروژه‌ی جایگزینی قدرت اشتباه گرفته می‌شود. یا همدلی عاطفی و یا نوستالژیک و یا از روی اضطرار (انتخاب بین بد و بدتر) به‌جای تعهد سیاسی خوانده می‌شود. در این حالت، رهبران سیاسی بر پایه‌ی واقعیتی تصمیم می‌گیرند که وجود خارجی ندارد بلکه در ذهن آنها شکل گرفته است، و جامعه را وارد مسیری می‌کنند که حاضر یا قادر به ادامه‌ی آن نیست.

پیامد نهایی چنین خطایی، فقط شکست در یک مقطع نیست، بلکه از بین رفتن «امکان آینده» است. وقتی جامعه احساس کند هزینه داده اما صدایش درست شنیده نشده، یا سرمایه‌ی نمادینش مصرف شده بدون آنکه قدرتی ساخته شود، بازسازی اعتماد بسیار دشوار می‌شود. به همین دلیل، در مبارزات سیاسی اپوزیسیون، خطای استراتژیک اغلب گران‌ترین نوع خطاست: خطایی که نه‌فقط یک فرصت، بلکه ظرفیتِ فرصت‌های بعدی را نیز ممکن است بسوزاند.

در تاریخ مبارزات سیاسی جامعه ایرانِ پس از انقلاب اسلامی سال ۵۷ تا کنون، به نمونه های فراوانی از خطاهای استراتژیک می توان اشاره کرد. اما از برجسته ترین خطاهای استراتژیک در دهه های اول بعد از تثبیت حاکمیت جمهوری اسلامی، خطای استراتژیک سازمان مجاهدین و خطای استراتژیک اصلاح طلبان بودند.

سازمان مجاهدین با ارزیابی غلط از ظرفیت و آمادگی شرایط ذهنی و عینی جامعه، مبارزه مسلحانه شهری و سپس مبارزه نظامی با اتکا به ارتش آزادی بخش را به عنوان استراتژی اصلی خود برای سرنگونی جمهوری اسلامی انتخاب کرد. این سازمان در حقیقت با اتخاذ این استراتژی از یک مسئله سیاسی یعنی ارتجاعی و سرکوبگر بودن نظام جمهوری اسلامی یک موضوع صرفا نظامی‌ ساخت. با این ادعا که حاکمیت، دشمن مردم است؛ دشمنی که فقط با زور نظامی قابل حذف است. این در حالی بود که بخش های نسبتا بزرگی از مردم هنوز تحت تاثیر کاریزمای خمینی بودند. در چنین فضایی فعالیت سیاسی قاعدتا می بایست متوجه آگاهی بخشی و کنش های سیاسی-اجتماعی باشد و نه متمرکز بر مبارزه مسلحانه. نتیجه آن شد که کنش های مسالمت آمیز و میدان نبرد از جامعه به میدان جنگ و خشونت منتقل گردید.

اصلاح طلبان پس از پیروزی محمد خاتمی در جریان انتخابات و تشکیل دولت اصلاحات نیز به جای سرمایه گذاری روی جامعه مدنی که تازه داشت شکل میگرفت و به جای نهادسازی، روی به چانه زنی با هسته اصلی قدرت آوردند و مردم را عملا فراموش کردند، اگرچه در ظاهر می گفتند: «فشار از پایین و چانه زنی در بالا» اما نتوانستند جامعه ایران که به امید بهبود شرایط زندگی و آزادی های بیشتر به آنها روی آورده بود به طور سازمان یافته و ساختارمند بسیج کنند. و در نهایت چانه زنی را نیز عملا تبدیل به گدایی از قدرت نمودند.

نتایج این دو خطای بزرگ استراتژیک این شد که هر دو جریان سیاسی مشروعیت اجتماعی خود را از دست دادند و عملا به طور ناخواسته نیز به انسجام حاکمیت و بازتولید قدرت کمک کردند. بازتولیدی از نوع امنیتی سازی کل جامعه (در اثر خطای استراتژیک مجاهدین) از یک سو و مشارکت در الیگارش اقتصادی-سیاسی و رانت حکومتی از سوی دیگر (در اثر خطای استراتژیک اصلاح طلبان)

به باور من جریان پادشاهی‌خواه به رهبری آقای پهلوی نیز هم در جریان جنگ ۱۲ روزه دچار خطای استراتژیک شد و هم در جریان اعتراضات دی ما ۱۴۰۴. این خطای استراتژیک ریشه در اتکای هم‌زمان به نبرد خیابانی و حمایت خارجی داشت. ترکیبی بسیار مبهم و متکی بر احتمال و پر ریسک از عواملی که این استراتژی را ساخته بودند.

این استراتژی بر تصور فروپاشی سریع از طریق فشار خیابانی و تسخیر نهادهای حکومتی و بر امید به شتاب یافتن تغییرات مورد نظر با حمایت خارجی استوار شده بود. اما نتایج بسیار دردناک و فاجعه بزرگ ملی پس از کشتار بیرحمانه مردم نشان دادند که هم در ظرفیت خیابان و توانایی های مردم اغراق شده بود و هم امید به دخالت سریع خارجی کاذب بوده است.

در حالیکه در نظریه های جنبش اجتماعی خیابان فقط یک محرک است و هرگز جای سازماندهی شبکه ای و نیروها و رهبران میدانی را نمی گیرد. به این واقعیت و تجربه های پیشین نیز توجه نکردند که حمایت خارجی همواره یک شمشیر دولبه است، می تواند موجب هراس شود اما در عین حال می تواند انسجام دشمن را نیز افزایش دهد، می تواند فشار را بر حکومت افزایش دهد اما بهانه ای نیز در مشروعیت زدایی از مخالفین خود به دست حکومت نیز می دهد، حداقل دز نزد طرفداران حکومت.

تجربه روزهای آخر اعتراضات نشان داد که جریان پادشاهی خواه با وجود وعده آمادگی گارد جاویدان و وعده رسیدن کمک های خارجی، مردم بی دفاع و شجاع مردم ایران را بدون کوچکترین آمادگی و پیش بینی ها به مصاف دشمن تا دندان مسلح و غدار فرستاده است. خطای استراتژیک به شدت نابخشودنی و جبران ناپذیر.

شوربختانه به نظر می رسد که اپوزیسیون جمهوری اسلامی با تکرار خطاهای استراتژیک و جبران ناپذیر، دچار یک بیماری مزمن شده است، به این معنی که این خطاهای استراتژیک نه یکبار، بلکه پی در پی تکرار شده و ظاهرا ساختاری شده اند.

پرداختن به این بیماری مزمن فرصت دیگری می طلبد، اما در این یادداشت می توانم به یک جنبه مهم آن اشاره کنم. سیاست در ایران به‌تدریج از یک فرآیند جمعی عقلانی و ساختارمند تبدیل شده است به واکنشهای احساسی، در انتظار رخدادهای معجزه‌آسا نشسته است و یا آرزوی فروپاشی ناگهانی را در سر می پروراند. اپوزیسیون نیز ناخواسته آینه همین جامعه شده است.
https://t.me/politicalphilosphy/429

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر