۱۴۰۴ دی ۲۷, شنبه

چرا ساده‌سازی سیاسی به دو‌قطبی می‌انجامد و نقش رهبران چیست؟



در خیزش‌های مردمی از جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ تا جنبش «زن، زندگی، آزادی» در ۱۴۰۱، ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی ـ از کنشگران منفرد سیاسی گرفته تا طیف‌های گوناگون اپوزیسیون و مردم عادی ـ کم‌وبیش یک‌صدا در حمایت از اعتراضات و مطالبات هم‌وطنان خود در داخل کشور به میدان آمدند. این یک‌صدایی، هرچند گاه در فضای مجازی با تنش و اختلاف نظر تهدید می‌شد، اما آنچه در نهایت تعیین‌کننده بود و گرایش‌های مختلف سیاسی را ـ با وجود اختلافات عمیق نظری ـ در صحنه‌ی واقعی سیاست هم‌جهت می‌کرد، وجود و تداوم جنبش‌های اعتراضی در داخل کشور بود.

به همین دلیل، همواره بر این باور بوده‌ام که آنچه می‌تواند اختلافات اپوزیسیون را به حاشیه براند، نه توافقات نظری و نه بیانیه‌های سیاسی، بلکه «کف خیابان» در داخل کشور و مبارزات مدنی مردم ایران است. تجربه نشان داده است هرگاه این مبارزات اوج گرفته‌اند، دعواها و شکاف‌های درونی اپوزیسیون خارج از کشور کاهش یافته و هرگاه پس از سرکوب، جنبش‌های مردمی برای مدتی دچار افول شده‌اند، اختلافات داخلی و رقابت‌های فرساینده میان جریان‌های مخالف شدت گرفته است.

با این‌حال، این الگوی نسبتاً ثابت در جریان اعتراضات بسیار گسترده‌ی دی‌ماه ۱۴۰۴ به‌درستی عمل نکرد. برخلاف انتظار، در تجمعات ایرانیان خارج از کشور برای اعلام همبستگی با معترضان داخل ایران، کمتر شاهد یک‌صدایی و همبستگی هستیم. دو‌قطبی‌ای که از سال ۱۴۰۱ به‌تدریج در فضای مجازی شکل گرفته و تشدید شده بود، اکنون به عرصه‌ی خیابان و تجمعات واقعی ایرانیان در خارج از کشور نیز سرایت کرده است.

ریشه‌های این دو‌قطبی را می‌توان دست‌کم از زمان کنفرانس جورج‌تاون دنبال کرد؛ نشستی که در آن چند چهره‌ی سیاسی و فرهنگی ـ از جمله مسیح علینژاد، نازنین بنیادی، رضا پهلوی، حامد اسماعیلیون و عبدالله مهتدی ـ با هدف اعلام همبستگی با جنبش «زن، زندگی، آزادی» گرد هم آمدند و منشوری مشترک منتشر شد. بروز سریع اختلافات درونی، خروج آقای رضا پهلوی از این مجموعه، و سپس تحولات پس از کنفرانس دوم مونیخ، از جمله اعلام نقش رهبری ایشان برای گذار از جمهوری اسلامی و انتشار «دفترچه اضطرار»، شکاف‌های پیشین را عمیق‌تر کرد؛ شکاف‌هایی که اکنون دیگر صرفاً محدود به فضای مجازی یا منازعات گفتمانی نیستند، بلکه خود را در میدان کنش سیاسی و تجمعات اعتراضی خارج از کشور نیز نشان می‌دهند.

در این‌جا این پرسش پیش می‌آید که چرا برخلاف گذشته، حتی اوج‌گیری اعتراضات نیز نتوانست اپوزیسیون را حول یک حداقل مشترک همسو کند؛ و آیا ساده‌سازی امر مبارزه و سیاست، نقشی در این گسست ایفا نکرده است؟

یکی از قواعدی که معمولاً در شرایط بحران‌های عمیق سیاسی و اجتماعی عمل می‌کند ـ شرایطی که مردم معترض و مطالبه‌گر تلاش‌های پیشین خود را بی‌نتیجه می‌بینند و انتظاراتشان را از دست‌رفته می‌یابند ـ این است که جامعه به‌تدریج توان زیستن با پیچیدگی را از دست می‌دهد. فشارهای روانی ناشی از سرکوب، عقب‌رانده‌شدن اعتراضات، تشدید ناامنی، بی‌افقی، فرسایش امید جمعی و خستگی حاصل از تلاش‌های ناموفق، ذهن فردی و جمعی را به‌سمت ساده‌سازی امر سیاست و مبارزه سوق می‌دهد.

ساده‌سازی سیاسی به این معناست که واقعیت‌های چندلایه‌ی سیاست و دشواری‌های مبارزه با یک الیگارشی پیچیده و قدرتمند حاکم بر کشور، به دوگانه‌هایی روشن، فوری و ظاهراً قابل‌فهم تقلیل داده می‌شوند. به باور من، این ساده‌سازی نه حاصل ناآگاهی و نه نتیجه‌ی انباشت‌نشدن تجربه‌های پیشین، بلکه واکنشی دفاعی برای رهایی سریع از وضعیتی طاقت‌فرسا و فشارهای روانی سهمگین ناشی از آن است.

از این منظر، شعارهای حمایتی از آقای رضا پهلوی در جریان اعتراضات اخیر را می‌توان بازتاب شرایط بحرانی روانی جامعه، قطع امید حتی نسبت به توان کنش جمعیِ خود، و جست‌وجوی یک منجی بیرون از خویشتن دانست. آنچه من از آن با عنوان «سیاست ساده‌شده» یاد می‌کنم، دقیقاً در همین نقطه شکل می‌گیرد. حتی امید بستن به دخالت دونالد ترامپ و سرنگونی جمهوری اسلامی از طریق جنگ نیز نمونه‌ای دیگر از همین سیاست ساده‌شده است؛ سیاستی که مسیرهای پیچیده و پرهزینه‌ی تغییر را به یک عامل بیرونی و یک کنش ناگهانی فرو می‌کاهد.

اما سیاست ساده‌شده، به‌طور ساختاری مستعد دو‌قطبی‌شدن است. هنگامی که امر سیاست ساده می‌شود و مسائل پیچیده به پرسش‌های «یا/یا» فروکاسته می‌گردد، اختلاف نظرهای گفتمانی و عقیدتی دیگر صرفاً تفاوت دیدگاه تلقی نمی‌شوند، بلکه می‌توانند به نشانه‌ی تهدید، خیانت یا ایستادن در سوی «دیگری» تعبیر شوند. در چنین فضایی، مرزهای هویتی جایگزین بحث‌های برنامه‌ای می‌شوند و گفت‌وگو به‌تدریج جای خود را به صف‌بندی‌های سخت می‌دهد.

در این‌جاست که نقش رهبران، نخبگان و فعالان سیاسی و فکری بسیار تعیین‌کننده می‌شود. آنان می‌توانند با پذیرش و بازتولید این ساده‌سازی، به دو‌قطبی مشروعیت ببخشند و از آن برای بسیج هواداران بهره بگیرند؛ یا برعکس، با مقاومت آگاهانه در برابر منطق دوگانه‌ساز، پیچیدگی را دوباره به عرصه‌ی عمومی بازگردانند. متأسفانه آنچه امروز شاهد آن هستیم، تشدید دو‌قطبی حتی از سوی چهره‌هایی است که سابقه‌ی سیاسی طولانی دارند؛ چهره‌هایی که تجربه‌ی ساده‌سازی‌های دوران انقلاب ۱۳۵۷، یا ساده‌سازیِ سرنگونی کوتاه‌مدت جمهوری اسلامی توسط سازمان مجاهدین در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ را یا از نزدیک دیده‌اند یا خود در آن نقش داشته‌اند.

در آن دوره‌ها، چنین ساده‌سازی‌هایی اغلب با توجیهی عمل‌گرایانه و پراگماتیستی از سیاست همراه بود. اما واقعیت این است که عرصه‌ی جامعه، به‌ویژه در قرن جدید، به‌مراتب پیچیده‌تر شده و به‌گونه‌ای کاملاً متفاوت از مدل‌های نظری یا شرایط آزمایشگاهی عمل می‌کند و تحول می‌یابد. پراگماتیسم در سیاست زمانی می‌تواند کارآمد باشد که یک نیروی سیاسی یا یک رهبر، از توان نهادی، ساختارمند و سازمان‌یافته برای مدیریت پیامدها و فرآیندهای سیاسی ناشی از سیاست‌های عمل‌گرایانه‌ی خود برخوردار باشد. در غیر این صورت، پیشبرد سیاست پراگماتیستی عملاً به بدنه‌ی هوادار و مردمی واگذار می‌شود که خود در معرض ساده‌سازی سیاست قرار دارند.

در عین حال، رهبران نمادین، نخبگان و روشنفکران حتی اگر فاقد قدرت رسمی باشند، می‌توانند از طریق گفتار، حتی سکوت و یا نحوه‌ی مواجهه‌شان با نقد و مخالف، مرزهای اخلاقی و سیاسی میدان را ترسیم کنند. نخبگان و روشنفکران نیز با انتخاب میان «پیام ساده و پرطرفدار» و «تحلیل پیچیده اما پرهزینه»، می‌توانند یا به مهار دو‌قطبی کمک کنند یا ناخواسته به سوخت آن بدل شوند.

در شرایط امروز ایران این وظیفه بیش از هر فرد و گروه سیاسی بر دوش آقای رضا پهلوی، که بخشهایی از مردم در جریان اعتراضات خیابانی او را فریاد می زدند و خود و تیمش ادعای رهبری این اعتراضات را دارند سنگینی می کند.

البته ساده‌سازی همیشه قابل‌اجتناب نیست، اما مسئله این است که چه زمانی به ابزار فهم بدل می‌شود و چه زمانی به مانع کنش عقلانی و همبستگی جمعی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر