منطقی که در شرایط امروز ایران حاکم است، منطق مرگ و زندگی است. این منطق را در درجه نخست حاکمیت سفاک جمهوری اسلامی با کشتار وحشیانه مردم معترض و شجاع کشورمان بر شرایط امروز ایران حاکم کرده است.
در چنین شرایطی و با تسلط منطق مرگ و زندگی، دیگر نه حاکمیت و نه مردم کف خیابان گوش شنوایی دارند؛ هر دو برای بقای خود می جنگند و گوشها برای صداهای دیگر بسته است و یا صداهای دیگر مجبور به سکوت شده اند. به ویژه زمانی که دریایی از خون بین مردم و جمهوری اسلامی پس از کشتار روزهای اخیر بوجود آمده است و رهبران جنگ مرگ و زندگی بر فراز موج خشم و احساسات مردم نشسته باشند.
در منطق مرگ و زندگی، سیاست ورزی مبتنی بر عقلانیت و رعایت مصالح و خیر عمومی و همچنین «مدیریت بحران» معنای خود را از دست می دهد. در چنین شرایطی حاکمیت، بقای فیزیکی و تداوم سلطهی خود را یگانه هدف میبیند و هر کنش اعتراضی را تهدیدی وجودی تلقی میکند. از سوی دیگر، بخش معترض جامعه نیز به دلیل صف آرایی جنگی و خشن حاکمیت در برابر خود، عملا وادار به ارتقا حضور و مبارزات خود به موضوع «بودن یا نبودن» می شود. در چنین وضعی، عملا سیاست به جنگ فرسایشی تبدیل میشود، جنگی که چندین دهه بین جامعه معترض ایران و حکومت با فراز و نشیب های بسیار در جریان بوده است. جنگی که اکنون به مرحله ای رسیده است که عقبنشینی معادل مرگ تلقی میشود.
یکی از قربانیان منطق مرگ و زندگی نابودی زبان مشترک و تبدیل جامعه به دو اردوگاه است. اردوگاهی که مردمان آن نه فقط خواستههای متفاوت، بلکه در دو دنیای متفاوت زندگی می کنند. در چنین موقعیتی هر واقعه، هر کشته، هر خبر، نه فرصتی برای پرسشگری و تعمق و تامل بلکه سوختی برای تعمیق شکاف می شود. در این فضا، نیروهای میانی ـ روشنفکران، فعالان مدنی، حتی خانوادهها ـ یا مجبور به انتخاب جبهه میشوند یا به حاشیه رانده میشوند.
و این منطق، حاکم بر تمامی انقلاب های بزرگ بوده است. در انقلاب ۵۷ نیز منطق «مرگ بر ... و درود بر... » و «شاه باید برود» حاکم بود و چشمها و گوشها بر تمامی صداها و راههای دیگر بسته بود و رهبر انقلاب اسلامی و مردم پیرو او به چیزی جز رفتن شاه راضی نبودند. و دیدیم که تا سالها جامعه ایران و سیاست در ایران میدان جنگ بین دو جبهه شد، طرفداران انقلاب و رهبر آن از یک سو و مخالفین و منتقدین در سوی دیگر، میدانی جنگی که سر انجام با کشتار سال ۶۷ جامعه ایران را وارد دوره ای از سکوت و درخود فرورفتگی کرد.
همیشه در کنار جنگ در میدان واقعی مرگ و زندگی، جنگ روایتها نیز شکل می گیرد. هر طرف میکوشد مرگها را به نفع روایت خود مصادره کند؛ و خون به «سرمایهی سیاسی» برای هر دو سوی جنگ قدرت تبدیل میشود و هر یک سعی می کند با روایت خاص خود، خونهای ریخته شده را به نفع خود مصادره کند و طرف مقابل را عامل خونریزی معرفی و محکوم کند. تعداد قربانیان می شوند اعداد و نمادی برای تعمیق خشونت و جانهای از دست رفته معنای خود را از دست میدهند.
در چنین شرایطی، از جمله در وضعیت بسیار انقلابی و بحرانی کنونی، فقط اراده بقا فرمان می راند. اراده ای که رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی را وامی دارد بازی مرگ را آغاز کند، حتی با دست زدن به حملات پیشگیرانه، همانطور که با کشتار مردم بی دفاع دست به حمله پیشدستانه در برابر تظاهرات مسالمت آمیز مردم زد.
اما مکانیزم عملکرد اراده بقا در توده مردم و بویژه آن بخشی که شجاعانه بر کف خیابان مانده اند متفاوت است. در چنین شرایطی که منطق مرگ و زندگی و اراده بقا حاکم است و صداهای دیگر یا شنیده نمی شوند و یا خاموش شده اند، و مردم معترض که با دست خالی در خیابان مانده اند، وادار می شوند که به بیرون از خود نگاه کنند و نجات بخشی خارج از توان خویش جستجو نمایند.
اراده بقا در حاکمیت اما ماهیتی سازمانی، مسلح و متمرکز دارد؛ متکی بر سرکوب، منابع، و انحصار خشونت است. در حالیکه در تودهی مردم ـ بهویژه معترضان خیابانی ـ اراده بقا بدنی، فردی و جمعیِ بیسلاح است. این اراده نه ابزار دارد و نه ساختار. همین عدم تقارن، مردم را در موقعیتی قرار میدهد که برای ادامهی بقا، ناگزیر به جستوجوی تکیهگاه بیرونی میشوند.
ورود به این سرفصل بسیار خطرناک و پر ریسک است زیرا جمهور مردم دیگر به عنوان یک عامل تعیین کننده در یک طرف بازی مرگ و زندگی نمی توانند حضور داشته باشند، مگر برای تمام کردن کار و تسخیر نهایی نهادهای حکومتی. در حقیقت، در چنین موقعیتی سرنوشت مردم به نیروهای بیرونی که از قدرت برخوردارند و به فرماندهان جنگ مرگ و زندگی سپرده می شود. همانطور که در شرایط امروز ایران بسیاری چشم انتظار اقدامات فرمانده اصلی جنگ یعنی دونالد ترامپ نشسته اند، حتی آقای رضا پهلوی که رهبری جنبش اعتراضی مردم ایران را از نیمه راه به بعد به عهده گرفته است در انتظار تصمیم اقدامات فرمانده اصلی جنگ نشسته است و همه کارت های بازی مرگ و زندگی را در اختیار او قرار داده است.
اما تجربه بازی مرگ و زندگی در کشورهای دیگر، به ویژه در منطقه خاورمیانه، نشان می دهد که بازنده اصلی بازی مرگ و زندگی در درجه نخست همان مردمی بوده اند که سرنوشت خود را به دست قدرت های خارج از خود سپرده اند و یا بنا به دلایل تاریخی از قدرت و نهادهای مدنی برخوردار نبوده اند.
جامعه مدنی ایران اما جامعهای کمتجربه یا خاموش نیست. این جامعه، همراه با فعالان مدنی، صنفی و حقوق بشری خود، با وجود سرکوب مستمر، تهدید، و زندانی یا در حصر بودن بخش مهمی از نخبگانش، توانسته است زنده بماند و مطالبات صنفی، دموکراتیک و حقوق بشری خود را، هرچند پرهزینه و گاه ناپیوسته، پیگیری کند.
تجربهی سالهای گذشته نشان داده است که جامعه مدنی ایران حتی در شرایط بحرانی ناشی از حوادث طبیعی، و نیز در بزنگاههای دشوار، توانسته است به یاری مردم بشتابد و اشکالی از همبستگی اجتماعی را زنده نگه دارد. بیتردید وضعیت کنونی کشور اساساً قابل مقایسه با گذشته، حتی با شرایط جنگ ۱۲ روزه نیست؛ با این حال، به باور من، جامعه مدنی ایران، با وجود غلبهی منطق مرگ و زندگی، میتواند و باید نقش و مسئولیت سنگین خود را فراموش نکند: حفظ حداقلی از عقلانیت جمعی و تقویت این باور در میان مردم که سرنوشتشان را، حتی در تاریکترین لحظات، نباید یکسره به دست قدرتهای بیرونی سپرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر