۱۴۰۴ دی ۸, دوشنبه

از رهبری سیاسی تا نمادهای اجتماعی: دگرگونی منطق کنش سیاسی در جامعه ایران


مراسم هفتم زنده یاد خسرو علیکردی و حضور نسبتا گسترده فعالین مدنی و حقوق بشری در این مراسم، و به دنبال آن مورد حمله قرار گرفتن خانم نرگس محمدی؛ و همچنین مستند خانم ترانه علیدوستی و سپس بازتابهای بسیار گسترده این دو واقعه در فضای مجازی، دو زلزله پی در پی در جامعه سیاسی ایران بودند که تاکنون مشابه آن را در فضای سیاسی-اجتماعی مخالفین جمهوری اسلامی نداشته ایم.

این دو زلزله سیاسی-اجتماعی اما دو اثر و نشانه بسیار قابل تامل و توجه داشتند. از یک سو نشان دادند که پایه های حاکمیت جمهوری اسلامی تا چه اندازه لرزان هستند، به طوری که شخصیت های فرهنگی نیز به آسانی می توانند سیاست های حاکم را آشکارا به چالش بکشند؛ از سوی دیگر، این دو زلزله سیاسی تقابل و حتی رقابت بین دو پدیده بسیار مهم را، در جوامعی که در آنها زمینه های تغییر به نحوی موثر و جدی فراهم هستند، به رخ کشیدند. یک پدیده نخبگان اجتماعی، فرهنگی، علمی و ورزشی که در بخش هایی از جامعه به عنوان نماد اجتماعی مردم با آنها هم ذات پنداری می کنند و شناخته شده هستند؛ و پدیده دیگر، رهبری و یا رهبران سیاسی می باشند.

در نظریه های شناخته شده در حوزه جامعه مدنی (از جمله نظریات هابرماس) هرچه جامعه متکثرتر، شبکه ای تر و مبتنی بر کنش های داوطلبانه تر شود و بر این مبنا نهادهای مدنی شکل گرفته باشند، نیاز جامعه به وجود رهبری واحد کمتر می شود. در چنین پیش زمینه ایست که نیاز و وابستگی جوامع مدرن و مدنی، به نمادهای اجتماعی در حوزه های مختلف افزایش می یابد. قدرت حاصل از توجه بخش هایی از جامعه به نمادهای اجتماعی نیز، به واسطه حضور نمادهای مختلف در زمینه های گوناگون، توزیع و پخش می گردد. گویی که جامعه با وجود سازمان یافتگی از طریق شبکه ها و نهادهای مدنی، بدون رهبری واحد می تواند به حیات خود ادامه دهد.

به باور نگارنده جامعه ایران نیز در حال گذار از جامعه رهبرمحور به جامعه نمادمحور است. این گذار از یک سو به دلیل تجارب شکسته خورده باور به رهبری فردی و کاریزما و بنابراین بی اعتمادی و حتی ترس از ظهور چنین رهبرانی است و از سوی دیگر به علت ورود نسلهای جدید ایران به دنیای سیاست و جامعه است که برای آنها گفتمان و معناهای عمیق سیاسی-اجتماعی و نه صرفا شعارهای احساسی و همچنین هویت های فردی و گروهی بسیار مهم شده است.

برای این نسل آنچه که اهمیت دارد همذات پنداری، الهام گرفتن از نمادها، جستجوی معنا بر اساس خاطرات مشترک با نمادهای خود، بدون فرمانبری از آنها است. این نسل نمادها را تجسم رنج و تجربه و خواست مشترک خود می داند. نمادهایی که نه در راس هرم شبکه های اجتماعی بلکه در لایه های درونی این شبکه ها معنا می یابند و معنا می دهند.

از این نظر می توان گفت که حملاتی که در هفته های اخیر به برخی نمادهای اجتماعی به شدت اوج گرفت، در حقیقت ناشی از آشکار شدن نقش بسیار مهم و به نظر من تعیین کننده نمادهای اجتماعی در به عقب راندن حاکمیت جمهوری اسلامی و گذار مسالمت آمیز از آن است. آشکار شدنی که موجبات نگرانی طرفداران یک رهبری واحد برای ایجاد انقلاب و سرنگونی نظام را فراهم آورد.

از سوی دیگر آشکار شدن تضاد و تقابل در رابطه با نقش نمادهای اجتماعی و رهبران سیاسی بیانگر این واقعیت است که جامعه مدنی ایران علیرغم حاکمیت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، در حال گذار به یک جامعه نسبتا مدرن مدنی است که در آن شبکه های اجتماعی و نمادها، بهتر می توانند عمل کنند و اعتماد جلب نمایند. واقعیتی که متاسفانه هنوز توسط برخی جریانات سیاسی فرد و رهبرمحور درک نشده است.

اما آیا تاکید بر نقش نمادهای اجتماعی در شرایط امروز ایران به این معناست که جامعه ایران برای عبور از حاکمیت جمهوری اسلامی و برقراری ساختارها و بافتارهای جدید اجتماعی-سیاسی نیازمند به رهبری سیاسی نیست. قطعا چنین نیست، نمادهای اجتماعی نه ادعای رهبری سیاسی دارند و نه از تجربه ایفای چنین نقشی برخوردارند. اما به اعتبار موقعیت خود می توانند مشروعیت اخلاقی را یا به رهبران سیاسی بدهند و یا حتی از آنها پس بگیرند.

اما توانایی نمادهای اجتماعی در رابطه با دادن و یا گرفتن مشروعیت اخلاقی و اعتماد اجتماعی از رهبران سیاسی نباید موجب ترس و نگرانی رهبران شود. بلکه برعکس این توانایی فرصتی بسیار بی همتا است تا رهبران سیاسی از طریق این نمادهای اجتماعی که نقش لایه های میانی را بین مردم و رهبران سیاسی بازی می کنند، با مردم رابطه برقرار نمایند. زیرا مردم در شرایط امروز دیگر مانند سالهای انقلاب ۱۳۵۷ نیستند تا به آسانی و بلاواسطه به یک رهبر واحد وصل شوند. حتی در انقلاب ۵۷ هم خمینی توانست از طریق شبکه گسترده روحانیت در میان مردم جا باز کند و اعتماد آنها را جلب نماید.

این واقعیت را باید پذیرفت که جامعه ایران دیگر در سالهای ۵۷ نیست و دیگر نمی خواهد تجارب اتکا به یک رهبری واحد را تکرار کند. اعتماد برای جامعه ایران دیگر نمی تواند بر اساس اعتقادات مذهبی و یا سابقه خانوادگی و نقشی که گذشتگان در توسعه و آبادانی داشته اند، ایجاد شود. اعتمادها حتی ممکن است برای بخش های مختلف جامعه با مکانیزمها و پیش زمینه های متفاوت شکل گیرد. حتی این اعتماد نیز یک امر ثابت و همواره پایدار نیست و مرتب باید بازتولید شود. همانطور که یک نماد اجتماعی ممکن است در یک دوره مورد اعتماد قرار گیرد اما با گذشت نسل و یا اشتباهات خود آن را از دست بدهد.

این واقعیت را نیز باید پذیرفت که نسل جدید ایران دیگر به پدر سیاسی باور ندارد، بیشتر به تجربه شخصی و صداقت های فردی که مبنای همذات پنداری است معتقد است. حتی مرکز گریزی در شرایط امروز ایران به این علت است که رهبران سیاسی همواره از مرکز برخاسته اند و معناها و گفتمانهای محلی را از بین برده اند و یا به حاشیه رانده اند. گرایش به شبکه های اجتماعی خودمدار و خودمحور هم به این علت است که به تجربه دیده اند که رهبری واحد، استقلال تصمیم گیری و اداره امور ساده زندگی را از آنها گرفته است.

در یک کلام می توانم بگویم که نمادهای اجتماعی و رهبران سیاسی نه تنها رقیب هم نیستند بلکه مکمل هم هستند، به شرطی که هر یک نقش و جایگاه خود را به خوبی درک کنند و نخواهد دیگری را حذف نمایند. به سخن دیگر، نه یک نماد اجتماعی می تواند جای سیاست را بگیرد و نه رهبران سیاسی باید تلاش کند که بر جای نمادهای اجتماعی بنشینند. آینده ایران نه در گرُوِ بازگشت کامل به رهبری سیاسی واحد است و نه صرفا در گرُوِ اتکا بر نمادهای اجتماعی. آینده ایران در گرُوِ یافتن ترکیب و شکل جدیدی از همکاری بین نمادهای اجتماعی و رهبران سیاسی، بدون حذف یکدیگر و تمرکز قدرت در دست یک نفر است.
https://t.me/politicalphilosphy/347

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر