اعتراضات دو روز اخیر که ابتدا از بازار تهران آغاز و به سرعت فراگیر شد، بار دیگر این پرسش را پیش میکشند که چگونه میتوان از تجربه پرهزینه سال ۱۴۰۱ درس گرفت و مانع از تکرار خطاهایی شد که به سرخوردگی و بی اعتمادی مردم نسبت به جریانات سیاسی اپوزیسیون انجامید.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» اگرچه نقطه عطفی در تاریخ اعتراضات معاصر ایران بود و دست آوردهای عظیمی داشت، اما همزمان نشان داد که شکاف میان واقعیت و ظرفیت های اجتماعی از یک سو و روایتهای سیاسی که توسط جریانات سیاسی اپوزیسیون از جنبش زن زندگی آزادی می شد، از سوی دیگر، میتواند خود به عاملی بازدارنده تبدیل شود.
به باور من یکی از مهمترین آسیبهای جنبش زن زندگی آزادی در ۱۴۰۱، دامن زدن به این تصور بود که جنبش در آستانه سرنگونی سریع حکومت قرار دارد. این روایت، بیش از آنکه بر ظرفیتهای واقعی جامعه متکی باشد، محصول پروژه های سیاسی برای مصادره جنبش به نفع خود و سوار شدن بر موج اعتراضات و همچنین به علت رقابتهای رسانهای بود. فرایندی که نتیجه آن، افزایش هیجان کوتاهمدت، سرکوب بسیار شدید و وحشیانه معترضین به ویژه دختران و پسران جوان و در پی آن بی اعتمادی بیشتر نسبت به اپوزیسیون و افزایش سرخوردگی به خصوص در میان بخش های خاکستری و غیر فعال در جریان جنبش بود.
تجربه بزرگ و امیدوارم درس آموز سال ۱۴۰۱ این است که اعتراضات خیابانی نسل جوان توسط اپوزیسیون سنتی جمهوری اسلامی که عمدتا در خارج کشور هستند بهسرعت به پروژههای سیاسی کلانشان پیوند خوردند؛ پروژههایی که برخوردار از پایه ها و سازماندهی لازم اجتماعی در درون ایران برخوردار نبودند، بلکه بیشتر از دل رقابتهای اپوزیسیونی بیرون میآمدند. این امر موجب شد بخشهایی از جامعه، بهویژه گروههای صنفی و معیشتی، احساس بیگانگی یا بیاعتمادی کنند.
از این نظر معتقدم که اعتراضات جدید، از جمله اعتراضات بازار، اگر با چنین انتظاراتی بارگذاری شوند، در معرض همان چرخه فرسایش قرار خواهند گرفت. سیاست واقعگرایانه، نیازمند پذیرش این واقعیت است که تغییرات اجتماعی در ایران عمدتاً تدریجی، انباشتی و پرهزینهاند و مخالفین سیاسی خارج از گود تحولات واقعی در کف خیابان نمی بایست سعی کنند رهبری این اعتراضات را بر عهده بگیرند.
یکی دیگر از خطاهای رایج در ۱۴۰۱، استفاده افراطی از زبان تاریخی و مطلقگرا و یا برخاسته از احساسات و خشم مردم بود: «نقطه بیبازگشت»، «آخرین شانس»، «قیام نهایی» و در اعتراضات اخیر «این آخرین نبرده». این زبان، اگرچه در کوتاهمدت بسیجکننده است، اما در بلندمدت اعتماد عمومی به تحلیلگران و رسانهها را فرسوده میکند. تحلیل سیاسی مسئولانه، بهجای تولید هیجان، باید به روشنسازی محدودیتها، عدم قطعیتها و پیچیدگیهای میدان اجتماعی بپردازد.
بازار، دانشجویان، زنان، کارگران و طبقه متوسط شهری، هر یک منطق کنش، سطح ریسکپذیری و افق زمانی متفاوتی دارند. تجربه ۱۴۰۱ نشان داد که یکسانسازی این گروهها ذیل یک روایت واحد، نهتنها نادرست بلکه آسیبزاست. پذیرش تکثر مطالبات و اشکال کنش، شرط بقا و تداوم اعتراضات است، نه نشانه ضعف آنها.
از سوی دیگر نگاه صفر و صدی به سیاست، یا پیروزی کامل یا شکست مطلق، باعث میشود هر دستاورد محدود یا عقبنشینی جزئی بیمعنا تلقی شود. این نگاه، جامعه را از یادگیری تدریجی و انباشت تجربه محروم میکند. اعتراضات اجتماعی، حتی زمانی که به تغییرات فوری منجر نمیشوند، میتوانند مناسبات قدرت، زبان عمومی و مرزهای ممکن را جابهجا کنند. همانطور که جنبش زن زندگی آزادی قدرت حاکم را در زمینه های فرهنگی و حجاب اجباری زنان وادار به عقب نشینی کرد.
به باور من، شعارهایی در هواداری از رضا پهلوی در جریان اعتراضات دو روز اخیر به این معنا نیست که جنبش های اعتراضی در ایران اساسا وارد فاز جدیدی شده اند و ماهیتی دیگر یافته اند. شعارهایی که در این اعتراضات داده می شوند قبل از اینکه نشانه تغییر ماهیت باشند بیشتر ناشی از بحران های شدید اجتماعی و معیشتی و ناامیدی حاصل از آن است.
جنبش زن زندگی آزادی عمدتا جنبشی فرهنگی-اجتماعی با پیشتازی نسل جوان بود و نمایندگی سیاسی را از سوی هر جریان سیاسی را برنمی تابید و اساسا ضد مرجعیت سیاسی و اتوریته بود. به همین علت نام بردن از هر آلترناتیو با روح زن زندگی آزادی ناسازگار بود.
اعتراضات روزهای اخیر اما در شرایطی شکل گرفته اند که جامعه اساسا در موقعیت متفاوتی قرار گرفته اند. ناامیدی به اصلاح امور به شدت افزایش یافته است، اعتراضات صنفی کارگران، معلمان و بازنشستگان به هیچ نتیجه مشخص و ملموسی دست نیافته اند و سایه جنگ همچنان بر جامعه ایران سنگینی می کند و مردم کوچکترین امیدی به تغییر سیاست های کلان جمهوری اسلامی تا زنده بودن علی خامنه ای ندارند.
در چنین شرایطی جامعه ایران تکیه گاهی برای سر پا ایستادن مجدد نمی یابد و افقهای آینده بسیار تیره به نظر می رسند. در چنین شرایطی شعار به نفع هر فرد و یا جریان سیاسی نه ایجابی بلکه بازتاب و ترجمان ضدیت با نظم موجود و یا بیان نظم از دست رفته است و خواست و موضعی اساسا و صددرصد ضد وضع موجود را نشان می دهد. به عبارت دیگر این شعارها در درجه نخست نبود یک آلترناتیو و چشم انداز روش را فریاد می زنند، تا وجود یک آلترناتیو تثبیت شده و پروژه سیاسی مشخص.
اگر قرار است تجربه ۱۴۰۱ تکرار نشود، لازم است از سیاست هیجانی و وعدههای بزرگ فاصله بگیریم و به سمت تحلیل واقعگرایانه، مسئولیتپذیر و متکثر حرکت کنیم. به اعتراضات فرصت دهیم تا فرایند طبیعی خود را طی کنند و عجولانه آن را تبدیل به یک پروژه سیاسی نکنیم. اعتراضات زمانی میتوانند پایدار بمانند که کمتر بارِ آرزوهای سیاسی ناممکن را بر دوش بکشند و بیشتر به ظرفیتهای واقعی جامعه تکیه کنند.
https://t.me/politicalphilosphy/350
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر