۱۴۰۴ آبان ۲۶, دوشنبه

شخصی‌شدن سیاست، سیاستی که به‌جای ساختار، به چهره تکیه می‌کند



بخش‌های مختلف سیاست در ایران، از حاکمیت تا اصلاحات و اپوزیسیون، به‌طور وجودی و تاریخی همواره حول افراد متمرکز بوده اند. حتی نزاع های تاریخی نیز در مقاطع مختلف عمدتا حول نزاع دو نفر می چرخیده است. محمدرضا پهلوی و محمد مصدق در سالهای ۳۰-۳۲، محمدرضا پهلوی و روح الله خمینی در سال ۵۷، خامنه ای و رفسنجانی و سپس خامنه ای و خاتمی در دهه های اول پس از انقلاب ۵۷.

چرخش سیاست حول افراد و رهبران، یک پدیده بسیاری تاریخی و مزمن در ایران است، به گونه ای که با حذف و یا جابجا شدن رهبران، موضوع و پارادایم سیاست نیز دچار دگرگونی های عمیقی می شده است. برای مثال با حذف محمد مصدق از عرصه سیاست در ایران، جبهه ملی و ساختارهای سیاسی که از او حمایت می کردند، به سرعت شگفت انگیزی ضعیف می شوند. و یا با خروج محمدرضا پهلوی از ایران در دی ماه ۱۳۵۷، سامانه پادشاهی و ارتش به سرعت از هم می پاشند. و یا آینده جمهوری اسلامی در شرایط امروز، کاملا به حیات علی خامنه ای وابسته شده است و مرگ و زندگی او یک فاکتور بسیار اساسی در پیش بینی تحولات آینده است.

نامه اخیر کمیته سیاسی جبهه اصلاحات به رهبر اصلاحات محمد خاتمی، بجای نامه به مردم ایران، نیز نشان می دهد که جریان اصلاحات با وجودی که فرصت های بسیاری برای ایجاد ساختارهای سیاسی ریشه دار و برخوردار از بدنه های اجتماعی و طبقاتی داشته است، تا چه اندازه همچنان شخص و نخبه محور باقی مانده است که بجای مراجعه به مردم، همچنان به رهبر اصلاحات، که دیگر جایگاه و موقعیت پیشین را ندارد، نامه می نویسد و امید بسته است.

درعرصه مخالفین جمهوری اسلامی نیز سیاست همچنان شخص محور باقی مانده است، حتی جریاناتی که رهبری واحد ندارند، همچنان چهره محور مانده اند، به گونه ای که با خروج تدریجی و یا ضعف حضور این چهره ها در عرصه سیاست، برای مثال به دلایل سنی، جریانات سیاسی وابسته به آنها نیز سیر نزولی پیدا می کنند. وابستگی شدید به نقش رهبر، حتی باعث می شود که یک سازمان در نبود آن رهبر، همچنان از نماد وی برای حفظ ساختار و تداوم حیات سیاسی خود استفاده کند، که نمونه واضح آن سازمان مجاهدین خلق است.

از این نظر به جرات می توان گفت که وابستگی جریانات سیاسی به رهبر و یا رهبران و شخص محور بودن سیاست در ایران، پدیده ای بسیار ریشه دار است و یک اتفاق طبیعی و به یکباره نمی تواند باشد. اما واقعا، چرا با وجودی که تحزب در ایران سابقه ای بیش از صد سال دارد، سیاست در کشور ما همچنان شخص محور مانده است؟

به نظر نگارنده رشد ناهمگون و ناهمزمان بین جامعه و روشنفکران و نخبگان کشور یکی از عوامل اصلی نقش بسیار پر رنگ اشخاص در سیاست بوده است. در ایران فرایند تشکیل احزاب و سازمانهای سیاسی همواره در سطوح روشنفکری و نخبگانی کشور رقم می خورده است و سپس هواداران به آن می پیوسته اند. هوادارانی که عمدتا نقش توده هوادار و بسیج شونده برای منافع حزبی را بازی می کرده اند.

در حالیکه در کشورهایی که مسیر مدرنیته بطور طبیعی و درون زا طی شده است، ابتدا این جامعه مدنی بوده است که در بخش های مختلف، خود را سامان می دهد و متحد می سازد و سپس احزاب جدید از طریق ائتلاف و اتحاد نهادهای صنفی و مدنی دارای منافع و اهداف مشترک شکل می گرفته است. البته لازم به توضیح است که در همین جوامع نیز تحت تاثیر ایدئولوژی مارکسیست-لنینیست، احزابی بشدت نخبه گرا به وجود می آیند و تلاش می کنند رابطه ای از بالا به پایین با طبقات کارگر و محروم جامعه برقرار نمایند. این سیاست شدیدا پیشوا و شخص محور اما با مبارزات چپ آزاد و نو و بریده از اتحاد شوروی تحت رهبری استالین، دوام طولانی مدت پیدا نمی کند و احزاب سوسیال دموکرات بر پایه ساختارهای حزبی و رابطه ای تنگاتنگ و ارگانیک با اتحادیه های کارگری جای آنها را می گیرد.

در ایران و کشورهایی مانند ایران، استبداد و رهبران کاریزما سابقه ای بس طولانی دارد، مدلهای حکومتی در ایران همواره رهبر و فرد محور بوده اند، یک رهبر مستبد می رفته است و رهبر مستبد دیگر جای او را می گرفته است. در فرهنگ مذهبی شیعیان و حتی فرهنگ باستانی ایرانیان قهرمانان و نخبگان و برگزیدگان که گویی روح خدا در وجود آنها رسوخ کرده است، همواره نقش بسیار برجسته ای در رقم زدن سرنوشت مردمان این سرزمین داشته اند و مردم نیز همواره برای نجات از دست استبداد و یک رهبر خونریز به منجی دیگری فکر می کرده اند، و باور داشته اند که اگر مستبد حاکم برود و آن منجی جای او بنشیند کشور گلستان می شود.

https://t.me/politicalphilosphy/263






هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر