۱۴۰۴ آبان ۱۴, چهارشنبه

آیا جامعه ایران دچار نوعی بی تفاوتی یا خستگی اجتماعی شده است، یا مانند آب آرامی است که در زیر سطح آن همچنان پرخروش اما خاموش است؟


در روزهای اخیر حوادثی در ایران اتفاق می افتند که مانند قتل مهسا امینی پتانسیل تبدیل شدن به جرقه ای برای آغاز خیزشهای سراسری از نوع جنبش زن زندگی آزادی دارند، برای مثال مرگ بسیار مشکوک امیر سرلک جوان الیگودرزی که عکس خامنه ای را آتش زده بود. اما چنین اتفاقی نمی افتد، در حالیکه در مراسم خاکسپاری او شعارهای مرگ بر خامنه ای نیز سر داده می شود ولی مردم مناطق دیگر واکنش گسترده ای نشان نمی دهند و ظاهرا بی تفاوت از کنار آن می گذرند.

و یا این روزها اختلافات داخلی حکومت به ویژه بین جناح حسن روحانی و بیت خامنه ای تشدید شده اند، اختلافاتی که نه تنها به رسانه ای رسمی حکومتی کشیده شده اند بلکه حتی خامنه ای نیز در صحبت اخیر خود به نحو بسیار آشکاری به آنها اشاره کرد و مجددا مرز غیر قابل عبور بین سیاست های ضد آمریکایی-اسرائیلی خود با جناح های رقیب را مجددا ترسیم می کند؛ و شاید حتی انگیزه اصلی چنین مواضع به شدت رادیکال نه در رابطه با آمریکا بلکه در واکنش به اعتراضات داخل حکومتی علیه سیاست های او بوده است.

از سوی دیگر در روزهای اخیر تهدید آغاز جنگ جدیدی بین جمهوری اسلامی و اسرائیل (و حتی با مشارکت همزمان آمریکا) بر فضای جامعه ایران سایه افکنده است، اما باز هم ما شاهد اعتراض جدی و گسترده ای از سوی جامعه نیستیم. از نظر معیشتی و اقتصادی نیز احتمال افزایش قیمت بنزین در روزها و هفته های آینده وجود دارد.

در همین رابطه این سوال از سوی بسیاری مطرح می شود که چرا جامعه ایران دچاری نوعی رکود و سکوت شده است، آیا این رکود و سکوت ناشی از بی تفاوتی است یا خستگی روانی و فرسودگی عاطفی و یا به علت بی اعتمادی و کاهش امید به آینده است.
البته این را نیز اضافه کنم که خیزشهای اجتماعی هیچگاه قابل پیش بینی نیستند و ممکن است در آینده نزدیک ما مجددا شاهد یک خیزش اجتماعی گسترده ای باشیم. مضاف بر اینکه گونه ها و نمادهای خیزش ها و بروزهای اجتماعی الزما هم شکل نیستند و ما ممکن است هر بار با شکل جدید از اعتراضات اجتماعی وسیع روبرو شویم. از این نظر برخی معتقدند که جامعه ایران بی تفاوت نشده است بلکه در حالت «تفاوت خاموش و زیر پوستی» در انتظار بسر می برد.

اما با وجود این دو نظر متفاوت در رابطه با شرایط روانی جامعه ایران، که نمی توان با قاطعیت گفت کدام نظر به واقعیت نزدیکتر است و بنظر من هر دو نظر جنبه هایی از واقعیت از جامعه ایران امروز را در خود دارند. نکته مهمتر اما ریشه و دلایل مشترکی هستند که جامعه ایران را یا دچار بی تفاوتی کرده اند و یا در وضعیت انتظار و تفاوت خاموش و زیر پوستی قرار داده اند.
بنظر می رسد که نوعی بی‌اعتمادی عمومی بوجود آمده است. بسیاری از مردم احساس می‌کنند که تلاش فردی یا جمعی تأثیرات مطلوب را نداشته اند، و شاید به همین علت از مشارکت در امور اجتماعی یا سیاسی پرهیز می‌کنند. مثلاً بطور مشخص اختلافات بین اصلاح طلبان و اصولگرایان را دیگر جدی نمی گیرند و حتی حاضر نیستند بین بد و بدتر را بد را انتخاب کنند.

از سوی دیگر بنظر می رسد که حس مسئولیت جمعی در مواجهه با مشکلات اجتماعی و محیط زیستی تا حدودی کاهش یافته است و اگر هم واکنشی باشد یا اغلب فقط توسط فعالین محیط زیست است یا در حد گلایه در فضای مجازی باقی می‌ماند و به اقدام عملی نمی‌رسد.

و البته سرکوب فزاینده به ویژه پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل در گسترده تر و سنگین شدن فضای ترس و رکود نیز بسیار موثر بوده است. به طوری که می توان تفاوت جدی بین حضور نسبتا فعال جامعه مدنی از اصناف تا محیط های دانشجویی و فرهنگی قبل از جنگ ۱۲ روزه با حضور و فعالیت های ضعیف جامعه مدنی پس از آن مشاهده کرد.

بطور کلی می توان در رابطه با جنگ احتمالی مجدد بین جمهوری اسلامی و اسرائیل گفت که بخش بزرگی از جامعه احساس می‌کند این مناقشات «بازی قدرت» جمهوری اسلامی برای بقا خود است و ربطی به منافع ملی ندارند. پس واکنش احساسی یا اعتراضی را بی‌فایده می‌دانند؛ در حقیقت نوعی بی‌تفاوتی عقلانی برای حفظ آرامش روانی خود در پیش گرفته اند. مردم در واقع خود را از صحنه کنار می‌کشند چون احساس می‌کنند «تماشاگرِ اجباری»اند، نه بازیگر. مضاف بر اینکه بخشی از مردم امیدوارند مانند جنگ ۱۲ روزه سران دیگری از حکومت و به ویژه خامنه ای کشته شوند؛ و با این امید در انتظار نشسته اند که از این طریق رژیم سرنگون شود و البته امیدوارند دامنه های جنگ بیش از حد بزرگ نشود تا زیرساخت های کشور مصون بمانند. و البته در نهان بر این امر نیز واقفند که جنگ دوم دیگر از نوع اول نخواهد بود.

به عبارت دیگر آنچه از بیرون شبیه «بی‌تفاوتی» دیده می‌شود، می تواند در واقع ترکیبی از ترس، بی اعتمادی، ناامیدی و آگاهی از هزینه‌ی عمل است. در جوامعی که کنش سیاسی یا اعتراضی با خطر بالا همراه است (دستگیری، از دست دادن شغل، برچسب‌خوردن...)، مردم معمولاً به بقای خاموش روی می‌آورند. این وضعیت را جامعه‌شناسان «خاموشی پرخطر» یا apathetic survival می‌نامند: یعنی مردم ساکت‌اند، اما لزوماً بی‌احساس نیستند. برای مثال در اروپای شرقیِ دوران شوروی، مردم سال‌ها در ظاهر تابع بودند اما در خلوت یا محافل کوچک، مخالفت خود را حفظ می‌کردند. جامعه ظاهراً مطیع، اما در زیر پوست خود ناآرام بود.

علیرغم همه این واقعیت های تلخ و تامل برانگیز معتقدم و یا بهتر بگویم امیدوارم که جامعه ایران مثل آبی آرام باشد که زیر سطحش جریان‌های قوی و خاموشی در حرکت‌اند تا در فرصت مناسب ظاهر شوند.
https://t.me/politicalphilosphy/238




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر