۱۴۰۴ آبان ۱۳, سه‌شنبه

چرا هم اصلاحات شکست خورد و هم براندازی؟ سیاست ورزی نخبگانی و از بالا به پایین، مردم ابزار تغییر و نه عامل تغییر



در چند دهه‌ی گذشته، دو مسیر اصلی برای تغییر در ایران دنبال شده است: یکی مسیر اصلاحات از درون حکومت، و دیگری براندازی از بیرون حکومت. اما با گذشت زمان، می‌بینیم که هیچ‌کدام از این دو راه به نتیجه‌ی مورد نظر خود نرسیده‌اند. نه اصلاح‌طلبان توانستند ساختار قدرت را تغییر دهند، و نه براندازان توانستند نیرویی واقعی در جامعه بسازند و حکومت را سرنگون کنند. بنابراین سوال مطرح می شو که چرا هر دو پروژه، با وجود تفاوت ظاهری، سرنوشت مشابهی پیدا کردند؟

البته لازم به توضیح است که دو پروژه اصلاحات از درون و براندازی از بیرون، در حقیقت در دو سر طیف کنشهای سیاسی فعالی و سازمانها و احزاب قرار داشته اند. البته در میانه این طیف، پروژه ها و یا راهبردهای مانند تحولات ساختاری و یا گذار از جمهوری اسلامی نیز قابل مشاهده اند،. اما واقعیت این است که در زمین واقعی سیاست ورزی توسط نخبگان و فعالین و سازمان های سیاسی، این پروژه ها نیز در عمل یا به اصلاحات درون حکومتی ختم می شوند یا به براندازی و عبور کامل از نظام جمهوری می رسند؛ البته با واژگانی جدید. و شاید یکی از دلایل استفاده از این واژگان جدید، بار بسیار منفی واژگان پیشین به دلیل شکست های پی در پی باشد. در هر رو بنظر من این پروژه هایی که در میانه طیف اصلاحات و براندازی مطرح می شوند نیز در عمل متعلق به یکی از دو سر طیف هستند.

در پاسخ به سوال فوق به باور نگارنده علت اصلی شکست پروژه اصلاحات از درون حکومت و براندازی از بیرون حکومت، که در هر دو پروژه به خوبی دیده می شود در نوع نگاه نخبگان به سیاست نهفته است. به این معنی که چه آن‌ها که درون ساختار بوده‌اند و می خواسته اند آن را اصلاح کنند و چه آن‌ها که بیرون حکومت برای براندازی آن تلاش می کرده اند، هر دو، سیاست را از بالا به پایین دیده‌اند. با این تصور که تغییر با تصمیم گروه کوچکی از نخبگان، رهبران، یا چهره‌های شاخص آغاز و سرانجام با بسیج مردم ممکن می شود، مردمی که در حقیقت ابزار تغییرند نه عامل تغییر.

پروژه‌ی اصلاحات که در دهه‌ی ۷۰ شمسی با شعار "جامعه مدنی" آغاز شد، در آغاز، به نظر می‌رسید که می‌خواهد به مردم قدرت بدهد، اما به تدریج، مسیرش به سیاست درون‌حکومتی محدود گردید.اصلاح‌طلبان که از دل ساختار قدرت بیرون آمده بودند، تصور می‌کردند اگر در نهادهای رسمی (مجلس، دولت، یا شوراها) حضور پیدا کنند، می‌توانند به تدریج ساختار سیاسی را نرم‌تر و بازتر کنند. اما در عمل، این پروژه بیش از آنکه بر توانمندسازی جامعه تکیه کند، به چانه‌زنی در بالا وابسته شد.

برای نمونه، در دوران دولت خاتمی، هرگاه بحران سیاسی پیش می‌آمد، رهبران اصلاحات به مردم توصیه به "صبر" و "حفظ آرامش" می‌کردند، زیرا توانایی سازمان‌دهی مستقل جامعه را نداشتند. و وقتی جنبش دانشجویی یا جنبش زنان می‌خواستند صدای خودشان را بلند کنند، اصلاح‌طلبان معمولاً نگران "هزینه‌های سیاسی" بودند.

در نتیجه، به تدریج فاصله‌ی نخبگان اصلاح‌طلب با بدنه‌ی اجتماعی بیشتر شد، تا جایی که در دهه‌ی ۱۳۹۰، حتی بخشی از حامیان سابقشان نیز احساس کردند "این پروژه دیگر متعلق به مردم نیست." به بیان دیگر، اصلاحات به جای آنکه جنبشی از پایین باشد، تبدیل شد به مدیریتی از بالا. و وقتی مسیر از بالا بسته شد، باور به اصلاحات هم در جامعه فرو ریخت؛ چون ریشه در بدنه‌ی اجتماعی نداشت و مردم را ابزار تغییر و نه عامل تغییر می دید.

در سوی مقابل، جریان‌های برانداز در خارج از ساختار رسمی قدرت نیز از همین منطق پیروی کرده‌اند. از دوران پس از انقلاب ۵۷ تا جنبش‌های قرن جدید، بسیاری از کنشگران سیاسی تصور کرده‌اند که تغییر باید از طریق "حرکت بزرگ" یا "ضربه نهایی" صورت پذیرد؛ خواه به شکل انقلاب، خواه با کمک خارجی، خواه با حضور میلیونی مردم مانند انقلاب های کلاسیک.

اما واقعیت این است که جامعه‌ی ایران بارها نشان داده است که بدون سازمان‌یافتگی و اعتماد اجتماعی، هیچ حرکت ناگهانی پایدار نمی‌ماند. در اعتراضات سال‌های ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱، خشم و نارضایتی گسترده وجود داشت، اما آنچه کم بود، "زیرساخت اجتماعی تغییر" بود. در این جنبش های اعتراضی شبکه‌های منسجم صنفی، نهادهای مدنی کاملا مستقل و پیشرو و گروه‌های محلی که بتوانند انرژی خشم را به عمل سازمان‌یافته تبدیل کنند حضور فعال نداشتند؛ و اگر هم داشتند، توانشان بسیار محدود بود.

در چنین شرایطی، براندازی هم به نوعی سیاست نخبگانی از بالا تبدیل شد؛ فقط این بار نه از سوی سیاست‌مداران رسمی، بلکه از سوی چهره‌ها و گروه‌هایی که از دور، برای جامعه نسخه‌ی تغییر می‌نوشتند. و در واقع همان منطق اصلاح‌طلبانه تکرار شد، اما با زبانی انقلابی‌تر؛ یعنی مردم باید از فراخوان‌ها پیروی کنند، نه اینکه خودشان عاملیت داشته باشندد.

در حقیقیت در تمام این نمونه‌ها، جامعه در معنای واقعی کلمه غایب بوده است. سیاست به جای اینکه حاصل گفت‌وگو و مشارکت مردم در سطح محلی، صنفی و مدنی باشد، به تصمیم‌گیری در سطح نخبگان خلاصه شده است. و در این میان، مردم فقط در بزنگاه‌ها فراخوانده می‌شوند؛ برای انقلاب، برای رای دادن، برای اعتراض.

نکته‌ی مهم این است که "سیاست از پایین" یعنی مردم بتوانند در زندگی روزمره‌شان هم بر محیط خود تاثیر بگذارند: در مدرسه، محله، محیط کار، شوراهای شهری، تشکل‌های صنفی. وقتی این فضاها وجود ندارد یا سرکوب می‌شوند، سیاست به پروژه‌ای برای نخبگان تبدیل می‌شود، و جامعه فقط تماشاگر می‌ماند.

بنابراین اگر قرار است تغییری پایدار در ایران شکل بگیرد، باید از همین نقطه آغاز شود: بازگشت به جامعه. به جای اینکه منتظر تصمیم نخبگان باشیم، باید یاد بگیریم سیاست را در سطح روزمره تمرین کنیم. تغییر اجتماعی زمانی واقعی است که از دل روابط مبتنی بر اعتماد، همکاری و تجربه‌ی جمعی برآید. بدون این زیرساخت، هیچ "رهبر بزرگ" یا "فراخوان تاریخی" نمی‌تواند آینده‌ای متفاوت بسازد.

بنابراین شاید زمان آن رسیده که سیاست را نه در سطح شعار و چهره، بلکه در سطح زندگی بازتعریف کنیم. در مدرسه‌ای که معلم و خانواده‌ها گفت‌وگو می‌کنند، در محل کاری که کارگران تشکل دارند، در محله‌ای که مردم درباره‌ی سرنوشت خود تصمیم می‌گیرند — از همین‌جا می‌توان سیاست را دوباره زنده کرد.

در غیر این صورت، چرخه‌ی اصلاحات و براندازی همچنان تکرار خواهد شد: نخبگان نسخه می‌نویسند، جامعه تماشا می‌کند، و ناامیدی بازتولید می‌شود.
https://t.me/politicalphilosphy/235

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر