تحولات سیاسی–اجتماعی ایران در چهار دههی اخیر همواره بر بستر گسلهای اجتماعی، فرهنگی، بین نسلی اتفاق افتاده اند. در همین رابطه بسیاری از فعالین و جریانات سیاسی تلاش کرده اند با درک این گسلها و مکانیسم های رفتاری بخش های مختلف جامعه ایران گفتمان و راه حلهای خود را بر تغییر شرایط موجود و یا عبور از آن ارائه دهند.
در این تلاشهای اما همواره به یک گسل بسیار مهم کمتر توجه شده است. گسل بین پارادایمی (یعنی مجموعهای از پیشفرضها، ارزشها، و تصورات بنیادین) که جامعه در آن زندگی می کند و پارادایمی که جریانات سیاسی برای خود ساخته اند و به خود و فعالیتهایشان معنا می بخشند. گسل بین آنچه که مردم و جامعه واقعیت های زندگی در نظام جمهوری اسلامی را می فهمند و عمل می کنند و آنچه که جریانات سیاسی بر مبنای عادات و چارچوبهای فکری و ایدئولوژیک خود تصور می کنند و واقعیت را می فهمند و بر اساس آن حیات سیاسی خود را تعریف می کنند.
واقعیت این است که جامعهی ایران از زمان انقلاب ۱۳۵۷ تا امروز، چندین دگرگونی بنیادین در پارادایم سیاسی–اجتماعی خود تجربه کرده است. در سالهای اول پس از انقلاب اسلامی، فضای جامعه همچنان متاثر از انقلاب بزرگی است که اتفاق افتاده و نظام پیشین سرنگون شده است. در این سالها پارادایم مسلط همچنان انقلابی-ایدئولوژیک تحت رهبری آیت الله خمینی است و نظام سیاسی همچنان از مشروعیت دینی و اخلاقی برخوردار بود.
در همین دوران اما، برخی از نیروهای سیاسی مانند سازمان مجاهدین، در پارادایم سیاسی-فکری دیگری زندگی می کردند. تحلیل مجاهدین این بود که انقلاب توسط خمینی به سرقت رفته است و باید آن را پس گرفت. در آن زمان شکاف بین پارادایمی که جامعه در آن زندگی می کرد و پارادایمی که مجاهدین معرف آن بودند بسیار عمیق و غیر قابل عبور بود. به همین علت نیز این تقابل گفتمانی سرانجام به تضاد آنتاگونیستی با نظام تازه مستقر منجر گردید.
در دهه های اخیر و بطور مشخص پس از پایان جنگ ایران و عراق، جامعه ایران پارادایم های مختلفی را تجربه کرده است، در دوران ریاست جمهوری رفسنجانی، پارادایم و گفتمان مسلط سازندگی و ایجاد ساختارهای جدید اجتماعی است. در دوران خاتمی پارادایم و گفتمان مسلط اصلاحات سیاسی است. این پارادایم نیز پس از شکست پروژه اصلاحات و بطور مشخص پس از کودتای انتخاباتی در سال ۱۳۸۸ بتدریج تسلط خود را از دست می دهد.
از سالهای ۱۳۹۰ به بعد ما شاهد تولد گفتمان و پارادایم جدیدی در جامعه ایران هستیم، جامعه ایران سعی می کند در برابر پارادایم امنیتی–اقتدارگرای حاکم، پارادایم تازهای بر پایهی مقاومت مدنی و حق اعتراض بر پایه حقوق شهروندی و کرامت انسانی بیابد. سرآغاز این تلاش جنبش سبز با شعار «رای من کو» بود و اعتراضات بعدی نشان دادند که جامعه ایران از اصلاح در چارچوب نظام به سوی مقاومت مدنی و کنش اجتماعی مستقل تغییر جهت داده است.
در دههی ۱۴۰۰، بهویژه با جنبش «زن، زندگی، آزادی»، پارادایم مقاومت و اعتراضات مدنی جامعه بر پایه حقوق شهروندی به سوی زندگیمحوری، فردگرایی و کنش بیرهبر می چرخد. در پارادایم و گفتمان جدید مردم دیگر نه در پی فتح قدرت سیاسی، بلکه در پی بازپسگیری فضاهای زندگی و مهار قدرت هستند. ارزشهایی چون آزادی بدن، حق انتخاب، و برابری جنسیتی، جایگزین مفاهیم سنتی عدالت و ایمان جمعی شدهاند. جامعه از سیاست بهعنوان میدان جنگ قدرت فاصله گرفته و به سیاست بهمثابهی عرصهی زندگی روزمره مینگرد.
در مقابل اما بخش مهمی از مخالفان جمهوری اسلامی، هرچند در ظاهر و زبان نو شدهاند، در عمق فکری هنوز در پارادایم پیشین باقی ماندهاند.در دهههای گذشته، واژهها از «انقلاب» و «سرنگونی» به «گذار کامل از جمهوری اسلامی» و «براندازی نرم» تغییر کردهاند، اما منطق بنیادین همان است: سیاست بهعنوان تغییر کامل ساختار قدرت و عبور کامل از آن. در چارچوب همین پارادایم است که آگاهانه و یا ناخودآگاه جامعه ایران در شرایط انقلابی تصویر و تفسیر می شود.
در این نگاه، جامعه هنوز ابزاری برای تحقق تغییر سیاسی است، نه موضوع و غایت آن. بسیاری از جریانهای اپوزیسیون، چه سلطنتطلب، چه جمهوریخواه یا چپگرا، در بنیان فکری خود همچنان جامعه را در شرایط انقلابی می بیند و بر «سرنگونی» و یا «فروپاشی» بهعنوان لحظهی گسست و نجات تکیه دارند. اما جامعهی امروز ایران بیش از هر زمان دیگر، از گسستهای ناگهانی و خشونتبار خسته است و به سوی روشهای تدریجی، پراگماتیک و مدنی گرایش یافته است. نتیجهی این گسل بین افقهای فکری و گفتمانی، بیگانگی و عدم درک متقابل جامعهی درون کشور و مخالفان سنتی (به ویژه در خارج کشور است. در حالیکه در بزنگاههای اعتراضی نشان داده شده است که جامعه نه در شرایط انقلابی بلکه خواهان زندگی آزاد، امنیت و کرامت است؛ درحالیکه بخشهایی از اپوزیسیون همچنان به دنبال تغییر تمامعیار ساختار قدرتاند. این شکاف باعث میشود کنشهای اجتماعی در داخل، که بیشتر شبکهای، بیرهبر و غیرایدئولوژیکاند، کمتر بتوانند با گفتمانهای سیاسی در تبعید همافزا شوند.
واقعیت این است که به باور نگارنده جامعهی امروز ایران از «سیاست برای قدرت» فاصله گرفته و بهسوی «سیاست برای مهار قدرت» و «سیاست برای زندگی» حرکت کرده است. اما بخشهایی از مخالفان هنوز سیاست را در همان چارچوب سنتی «قدرت برای سیاست» میفهمند.
از این بحث می خواهم نتیجه گیری کنم که تحول در پارادایم جامعهی ایران یک واقعیت است؛ از انقلاب تا اصلاح، از اصلاح تا مقاومت مدنی و از مقاومت تا زندگیمحوری. اگر مخالفان جمهوری اسلامی نتوانند پارادایم خود را با این تحولات همساز کنند، در عمل از جامعه فاصله میگیرند، هرچند در هدف ظاهریِ «تغییر نظام» با مردم همسخن باشند. تحول سیاسی پایدار در ایران آینده، نه از تکرار گفتمانهای براندازی، بلکه از درک پارادایم جدید جامعه – یعنی زندگی، کرامت و کنش مدنی – آغاز میشود. تغییر واقعی، پیش از هر چیز، در ذهن و زبان سیاست رخ میدهد. https://t.me/politicalphilosphy/224
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر