اگرچه دو مقوله حقیقت
و دروغ به ظاهر متضادِ با یکدیگرند و در فرهنگ عامه، آنچه که حقیقت دارد
"راست و خوب" و آنچه که در تضاد با آن باشد "دروغ وبد" محسوب
می شود، اما من بر این باورم که در نظامهای سیاسی شبیه جمهوری اسلامی حقیقت و دروغ
دو روی یک سکه هستند؛ و آن چیزهایی که مقامات سیاسی و مذهبی نظام بخورد مردم می
دهند، اگرچه در پوشش "حقیقت" ارائه می شوند، دروغی بیش نمی باشند. برای
اثبات این ادعا نیازی به آمار و ارقام نیست، زیرا اصولا هرگونه برخورد اخلاقی و یا
مرامی با مقوله حقیقت و یا هرگونه مطلق اندیشی در این زمینه، "حقیقت"
ادعایی را از واقعیت های عینی دور و از محتوا تهی می نماید.
هریک از مقامات
جمهوری اسلامی طوری صحبت می کنند که گویی حقیقتِ ناب تنها در نزد آنان است و بس. برای
مثال، شهرداری تهران طرحی را بنام "تکریم بانوان"، و در واقع طرح تفکیک
جنسیتی، در دست اجرا دارد. امام جمعه موقت تهران کاظم صدیقی از این طرح بعنوان یک
"طرح انقلابی و خدا پسند" یاد می کند و علی مطهری در نامه ای به شهردار
تهران این طرح را ملهم از اسلام معرفی می کند و 183 نفر از اعضای مجلس شورای
اسلامی در نامه ای به شهردار تهران از آن دفاع می نمایند. از دید مقامات جمهوری
اسلامی این طرح برخاسته از "حقیقتی" بنام دین اسلام است و نه تنها در
شهرداری تهران، بلکه باید در همه ادارات اجرا شود. "حقیقتی" که حتی علی
مطهری را، که یکی از منتقدین اصولگرایان است، به دفاع از آن بر می انگیزاند. حتی
گفته می شود که محمد خاتمی نیز در یک جلسه خصوصی از این طرح دفاع کرده است (منبع:www.bultannews.com). در واقع این طرح و
حمایت های از آن مشروعیت و حقانیت خود را در نزد بسیاری از مقامات جمهوری اسلامی،
چه اصلاح طلب و چه اصولگرا، فقط از "حقیقتی" بنام شرایع اسلام می گیرد و
برای آن هیچ زمینه اجتماعی و یا سیاسی نمی توان یافت؛ که اگر چنین بود، اصلاح
طلبان و یا منتقدین اصولگرایان به حمایت از آن بر نمی خاستند.
یکی از
"مدرسین" حوزه و دانشگاه و "کارشناس" امور خانواده، طاهره
همیز، در مصاحبه ای با خبرگزاری دانشجو (مربوط به بسیج) می گوید: "بخشی از
دانش پزشکی ما از تفکر فمنیستهای اروپائی و آمریکایی آمده است". وی معتقد
است که "ما از فاطمه زهرا (دختر محمد بن عبدالله) که دانا تر نیستیم"،
وی بچه های خود را شیر به شیر می کرد (پشت سر هم بچه می آورد) و مشکلی هم از نظر
سلامتی نداشت، و چون از "معصوم کار خطایی سر نمی زند" بهتر است زنان ما بجای
تبعیت از نظر متخصصین در امور زنان و کنترل خانواده، از الگوی فاطمه زهرا پیروی
کنند! اینگونه ابراز عقیده، که گویی حقیقت مطلق از آن اسلام و معصومین آن است،
نمونه دیگری از اشاعه دروغ و نادانی در قالب یک "حقیقت" ایدئولوژیک شده
و پوشالی است، که هیچ زمینه علمی و واقعی ندارد و حقانیت خود را صرفا از اعتقادات
دینی و سنت خانواده پیامبر اسلام در هزار و چهارصد سال پیش می گیرد.
به سخن دیگر، در
چهارچوب تفکرات دینی و ایدئولوژیک، منشاء حقیقت در خود دین و ایدئولوژی و یا رفتار
رهبران آن نهفته است، و بنابراین برای اثبات آن نیازی به شواهد عینی و تجربی نیست.
در عالَم واقع اما، مقوله و مفهوم "حقیقت" در پیوند مستقیم با پدیده های
عینی قرار دارد و به آنها وابسته می باشد. که البته به علت متغیر بودن طبیعت و
برداشت های متفاوت از دنیای خارج از ذهن و احساس، این مقوله همواره گریزان از تسلط
وکنترل کامل بشر بوده است. مقوله ای که اتفاقا کوشش اصلی بشریت، در زمینه های علم
و فلسفه، بر یافتن آن تمرکز داشته است.
اما نیاز انسان به یک
لنگرگاه اعتقادیِ با ثبات، بسیاری از فلاسفه، بویژه الاهیون، را واداشت که به جستجوی
حقیقت بر خیزند؛ و همانطور که می دانیم، این تلاش تا قبل از دوران مدرن، معمولا
منتهی به فلسفه و اعتقادت دینیِ مطلقگرا و مدعی حقایقِ تردید ناپذیر می گردید. پس
از اعلام مرگ خدا، و در واقع اعلام دروغ بودن حقیقتِ مطلق، از سوی فردریش نیچه و
با آغاز دوران پست مدرن، خط بطلانی بر مطلق اندیشی در زمینه حقیقت کشیده می شود و
نسبی گرایی و اعتقاد به وجود حقایق گوناگون و حتی متضاد سرلوحه افکار فلسفی این
دوران می گردد.
از این زاویه شاید
بتوان گفت که تاریخ بشر، تاریخ جنگ بین "حقیقت مطلق" و تحت کنترل مدعیان
آن از یکسو، و حقیقت نسبی و گریزان از کنترل بشر از سوی دیگر، بوده است. تاریخ اما
نشان می دهد که از هر دو این نحوه نگرش به مقوله حقیقت سواستفاده های فراوانی نیز
شده است. آنزمان که مدعیانِ در اختیار داشتن حقیقتِ مطلق دست بالا را داشتند، برای
مثال در دوران قرون وسطی و در دوران حاکمیت خلفای اسلام- و در همین زمانه خودمان
که ولایت مطلقه فقیه بر ایران حکومت می کند- از حقیقتِ مطلق بعنوان تنها مبانیِ
تعیین و تحمیل معیارهای اخلاقی استفاده می شد، و همچنان نیز می شود. در نقطه مقابل
اما، در اواخر دوران مدرن در اروپا و در دهه های آغازین قرن بیستم صلیب ها، بعنوان
سمبل اخلاقیات و ارزشهای مطلق مسیحی، شکسته می شوند؛ حقایقِ به اصطلاح مطلق زیر پا
گذاشته، و جامعه بشری با جنگل و قوانین آن مقایسه می گردد. در واقع، هم از ادعای
در اختیار داشتن حقیقت مطلق و هم اصولا از نفی هر گونه حقیقتی، برای ترویج دروغ و
آگاهی های کاذب استفاده می شود و در عمل، ایندو وسیله ای می گردند برای تحمیق و
بهره کشی از مردم و یا اعلام جنگ با ملل و نژاد های دیگر. یکی به بهانه در دست
داشتن حقیقت مطلق می خواهد به زور مردم را به بهشت موعود هدایت کند ودیگری با نفی
حقیقت و ارزشهای اخلاقی قصد پیاده کردن قانون جنگل در روابط اجتماعی و به پندار
خود حذف نژادهای پست تر را دارد. که اگر خوب دقت کنیم این دو نحوه برخورد با مقوله
حقیقت، دو روی یک سکه استفاده اخلاقی و یا سیاسی از این مقوله می باشد. به سخن
دیگر، هم مطلق اندیشان و هم نسبی گرایان از آن یک استفاده ابزاری می کنند و به
مقوله حقیقت ابعاد اخلاقی و ایدئولوژیک می بخشند.
بر خلاف نظر برخی از
منتقدین نیچه که افکار فلسفی وی را پیش زمینه نژاد پرستی و ناسیونالیسم افراطی در
اروپای آغاز قرن بیستم می پندارند، نیچه در نوشته کوتاهی تحت عنوان "در باب
حقیقت و دروغ، به مفهومی غیر اخلاقی"، انتقاد اصلی و پایه ای خود به مطلق
اندیشی و اخلاقیات مسیحی را بیشتر و در درجه نخست متوجه کوشش فلاسفه و علمای مسیحی
به اخلاقی کردن مقوله حقیقت و اضافه کردن ابعاد مرامی به آن می نماید ونه اساسا
نفی هر گونه حقیقتی؛ زمانی که آنان با استفاده از استدلال و منطقِ خود ابتدا سعی
می کنند آنچه را که می گویند بعنوان یک حقیقتِ مطلق جا بزنند و سپس ابعاد اخلاقی و
مرامی نیز به آن اضافه نمایند. وی معتقد بود، که اگر ما یک عقیده ای را حقیقت می
پنداریم، نه به این علت است که آن عقیده نماد واقعی حقیقت است، بلکه به این خاطر می
باشد که ما چیزی غیر از آنچه که می بینیم و یا احساس می کنیم نمی توانیم ببینیم و
یا احساس نماییم. بعبارت دیگر، نیچه می گفت که حقیقت پنداشتن یک چیز، ضرورتی است
که ما بدون آن نمی توانیم به زندگی ادامه دهیم. در عین حال اما وی هشدار می دهد که
اگر ما تصوری غیر از این از حقیقت داشته باشیم، و آنرا مترادف خوب ویا مطلق
بپنداریم، آنرا تبدیل به یک دروغ کرده ایم.
با وجودی که نقد اصلی
نیچه فقط به فرایند اخلاقی و مرامی کردن مقوله حقیقت توسط فلاسفه ماقبل خود بود و اتفاقا
وی پذیرش حقیقت را ضرورتی برای ادامه زندگی می دانسته است؛ اما این نقدِ نیچه از
مقوله حقیقت، در دورانهای پسا مدرن عملا به نفی حقیقت منتهی می گردد؛ به این معنی
که بسیاری از فلاسفه پست مدرن اعلام می کنند که اساسا حقیقتی وجود ندارد و همه چیز
نسبی است. اما غافل از اینکه، همین ابراز نظر که "هیچ حقیقتی وجود ندارد و هم
چیز نسبی است" خود اعلام وجود حقیقت مطلق جدیدی بنام "نسبیت" است،
که اتفاقا نیچه با این مطلق اندیشی و حکم های جهان شمول مخالف بود.
یکی از دست آوردهای
پست مدرنیته حذف خدا از عرصه مناسبات انسانی و خط بطلان بر حقایق مطلق بود، و دست
آورد دیگر اعلام نسبیت های اخلاقی و فرهنگی. اما بنظر من مهمترین ثمره و پیام این
دوران همانا پرهیز از اخلاقی و مرامی کردن مقوله "حقیقت" است. حتی
امانیسم و اصالت انسان، که یکی از مهمترین یافته های انسان در عصر جدید است، حقیقتی
است که از شناخت انسان از خود، تاریخ و حیات اجتماعی اش حاصل گشته است. این حقیقت
اما، همانطور که نیچه می نویسد، حقیقتی است که ما بر مبنای ضرورت، بطور اجتناب
ناپذیر، و برای نجات انسان از نابودی اش بدست خود، پذیرفته ایم. همانطور که هر
موجود زنده ای، در کادری که می فهمد و حس می کند، برای خود اصالت قائل است و برای
حفظ و بقای آن می کوشد. به این اعتبار، این حقیقت نباید آلوده به اخلاقیات و
مرامها و فرهنگ های مختلف شود، که اگر چنین گردد، آنگاه هر فرهنگ و ملتی از آن
تفسیر خود را خواهد داشت و آنرا به دروغ جدیدی مبدل خواهد نمود.
اعلامیه جهانی حقوق
بشر، همانطور که از نام آن برمیآید، حقوقی است که باید هر انسانی، مستقل از رنگ
نژاد و فرهنگ از آن برخوردار باشد. در معاهده بین المللی حقوق شهروندی و سیاسی (ICCPR) و میثاق بین المللی حقوق اقتصادی، اجتماعی
و فرهنگی
(ICESCR)نیز بر حقوق کار، اجتماعی-فرهنگی و حقوق شهروندی تاکید شده، که بدلیل
حمایت اکثریت غالب اعضای سازمان ملل از آنها، لازم الاجرا نیز می باشند. این حقوق،
بمانند هر حقی که توسط یک دادگاهِ قانونی الزام آور می شود، بر مبنای ضرورت های
زمان و برای کمک به بشریت، بدون هیچ پیشوند و پسوند اخلاقی و مرامی تصویب گردیده
اند. بعبارت دیگر اعلامیه جهانی حقوق بشر و معاهدات بعدی آن حقایقی هستند که بشریت
با علمِ به خود، بعنوان یک انسان، و با خودآگاهی تاریخی نسبت به گذشته خویش، به
آنها دست یافته است؛ بسان ضرورتی که نیچه از آن صحبت می کند، ضرورتی برای نجات
بشریت از اخلاقیات، ادیان و ایدئولوژیهای من در آوردی، که هریک انسان را یا بنده
خدا ویا برده جبر تاریخ می خواهند.
حقوق بشر اسلامی، که
اولین جایزه آن توسط ستاد حقوق بشر جمهوری اسلامی به رئیس یک بیمارستان در غزه
تعلق گرفت، از نمونه های اخیر استفاده های سیاسی و اخلاقی از حقوق بشر، که اتفاقا
نسبت به اخلاق و فرهنگهای مختلف خنثی است، می باشد. در بیانیه این ستاد، هنگام
اعطای این جایزه آمده است، که "آنچه به نام حقوق بشر امروز در اسناد (اعلامیه
جهانی حقوق بشر) منعکس است، عمدتا با نادیده گرفتن کامل سایر تمدن ها و به خصوص
عقلانیت اسلامی و صرفا بر مبنای سکولار- لیبرال مورد نظر دول غربی تدوین شده و از
آن تاسف بارتر این که با تمام توان درصدد تحمیل خود بر سایر ملت ها است. این امر
جنایتی در حق تمدن بشری است، زیرا تمدن بشری همواره از تنوع بهره برده است
"!
اصول مندرج در
اعلامیه جهانی حقوق بشر اما کاملا خلاف این ادعا را ثابت می کنند و نشان میدهند که
اتفاقا این بیانیه، بیان حقیقتی بنام بشریت است و مبانی آن منتج از خود آگاهی تاریخی
انسان است و پاسخی می باشند به ضرورت حفاظت از امنیت و بقای نسل انسان، بدون هیچ
پیش فرض اخلاقی و فرهنگی و نژادی، همانطور که در ماده اول و دوم این بیانیه آمده
است:
"تمام ابنای بشر
آزاد زاده شده و در حرمت و حقوق با هم برابرند. عقلانیت و وجدان به آنها ارزانی
شده و لازم است تا با یکدیگر برادرانه رفتار کنند”.
"همه
انسانها بی هیچ تمایزی از هر سان که باشند، اعم از نژاد، رنگ، جنسیت، زبان، مذهب،
عقاید سیاسی یا هر عقیده ی دیگری، خاستگاه اجتماعی و ملی، [وضعیت] دارایی، [محل]
تولد یا در هر جایگاهی که باشند، سزاوار تمامی حقوق و آزادیهای مطرح در این
«اعلامیه»اند. به علاوه، میان انسانها بر اساس جایگاه سیاسی، قلمروقضایی و وضعیت
بینالمللی مملکت یا سرزمینی که فرد به آن متعلق است، فارغ از اینکه سرزمین وی
مستقل، تحت قیمومت، غیرخودمختار یا تحت هرگونه محدودیت در حق حاکمیت خود باشد، هیچ
تمایزی وجود ندارد."
سخنان تند حسن روحانی
در پاسخ به منتقدان مذاکرات اتمی، که "به جهنم که از مذاکره می ترسید"،
اگرچه بیان دیگری از اوج گیری و تشدید تضاد بین دولت روحانی و اصولگرایانِ است؛
بطوریکه بلافاصله پس از سخنان وی، رهبر جمهوری اسلامی بطور تلویحی عدم رضایت خود
را از روند مذاکرات نشان داد و ادامه آنرا صرفا برای اتمام حجت که آمریکا همچنان
دشمن جمهوری اسلامی است مفید دانست. اما سخنان اخیر حسن روحانی و بکار گیری واژه
های دینی مانند: "بروید به جهنم"، که برای اصولگرایان یک بار اخلاقی
دارد، بیان دیگری نیز از تلاش همیشگی مقامات جمهوری اسلامی مبنی بر اخلاقی کردن یک
حقیقت می باشد. آغاز این دور جدید از مذاکرات اتمی، پس از آغاز کار دولت حسن
روحانی، در واقع یک ضرورت اجتناب ناپذیر برای رهایی از فشار سهمگین تحریم ها بود.
اما جمهوری اسلامی مثل همیشه، همانطور که مجبور شد قطعنامه 598 شورای امنیت را بپذیرد
و به جنگ با عراق پایان دهد، اما برای توجیه و رضایت نیروهای خود به آن ابعاد دینی
و اخلاقی بخشید؛ اکنون نیز سعی می کند که ضرورت ادامه مذاکرات و پذیرش شرایط
کشورهای 1+5 مبنی بر توقف غنی سازی را تبدیل به یک چماق ایدئولوژیک کند و آنرا حتی
بر سر نیروهای درونی خویش که ناراضی از روند مذاکرات هستند بکوبد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر