پس از شکست نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی در منطقه و امضای قرارداد صلح غزه از احتمال آغاز پایان عصر «گفتمان مقاومت» که خامنه ای ادعای رهبری آن را داشت صحبت می شود. گفتمانی که در حقیقت برای چندین دهه راهبرد اصلی جریانات وابسته به اسلام سیاسی را (از نوع سنی و یا شیعی آن) بازتاب می داد. گفتمانی که ترجمان اسلام سیاسی بود و انحراف بسیار بزرگی در مبارزات سیاسی مردم منطقه خاورمیانه برای استقلال و آزادی و بطور مشخص در مبارزات مردم فلسطین برای تاسیس وطن فلسطینی ایجاد کرده بود.
البته انحراف مزبور محدود به دنیای سیاست نماند و در زیست اجتماعی مردم خاورمیانه نیز تغییرات محسوسی موجب گشت؛ و در پارادایم فکری، تاریخی و فرهنگی و احساسی که مردم در آن زندگی می کردند نیز تحولاتی ایجاد نمود. به این معنی که در دوران پس از غلبه اسلام سیاسی و «گفتمان مقاومت»، مردم واقعیتها و زیست اجتماعی دیگری را تجربه می کردند.
در این زیست اجتماعی، احساساتی مانند حس تحقیر شدگی توسط غرب، مظلومیت، نفرت، خشم و ضدیت با توسعه از نوع غربی و بومی گراییِ احساسی و نوستالژیک برجسته بودند. البته این احساسات و این زیست اجتماعی ویژه دوران «مقاومت» مبتنی بر اسلام سیاسی، با وجودی که آثار و بازتابهای منفی داشتند اما در عین حال نوعی از هویت ملی، فرهنگی و سیاسی را ایجاد کرده بودند و بخش های بزرگی از ملت های منطقه خود را با آنها تعریف می نمودند.
بررسی زیست اجتماعی مردم منطقه پس از آغاز پایان محور مقاومت نیازمند اطلاعات و شناخت دقیق از وضعیت فعلی مردم خاورمیانه است و ضمن اینکه نگارنده این یادداشت فاقد آن است، موضوع مورد توجه آین یادداشت نیست. اما در رابطه با زیست اجتماعی مردم ایران پس از آغاز پایان گفتمان مقاومت و به عبارتی شکست اسلام سیاسی می توان و البته با احتیاط چند برداشت شخصی را مطرح کرد.
در رابطه با ایران، این نکته قابل اشاره است که معمولا شکست «گفتمان مقاومت»، به ویژه پس از ضربات سنگین جمهوری اسلامی در جنگ ۱۲ روزه و کشته شدن بسیاری از سران نظامی و امنیتی رژیم و خوشحالی بسیاری از مردم از این ضربات، در آینه جنبش زن زندگی آزادی و عقب نشینی های حکومت در زمینه تحمیل قانون حجاب مورد بررسی قرار می گیرد.
در برخی از تصویر سازی ها و بررسی ها (در آینه جنبش زن زندگی آزادی) گفته و نوشته می شود که پس از شکست محور مقاومت و آغاز پایان زیست سیاسی برخاسته از اسلام سیاسی که توسط حکومت تحمیل می شد، اکنون مردم ایران «گفتمان زندگی» را برگزیده اند و در حال بازسازی خود بر محور زندگی هستند.
این واقعیت که مردم ایران، بویژه نسل جوان می خواهند پس از چندین دهه ستیز با غرب و در منطقه خاورمیانه جنگ سرد و یا گرم با اسراییل، زندگی کنند و حداقل از شرایط حداقلی یک زندگی عادی و نرمال برخوردار باشند تریدی نیست. حتی در بسیاری از شهرهای بزرگ، به ویژه در بخش های متوسط و بالای جامعه و مناطق مدرن تر و پیشرفته تر این شهرها به خوبی دیده می شود که حداقل در زمینه حجاب و روابط جوانان، این خواسته های حداقلی به تحقق یافته اند.
اما از این واقعیت بعضا برداشت های رمانتیک و ایده آلیستی می شود، گویی که اصولا زیست اجتماعی ایرانیان عوض شده است و یا دچار تغییرات اساسی و بنیادی گردیده است. شخصا با این نوع تحلیل های رمانتیک و رمانتیزه کردن شرایط که ویژه بسیاری از فعالین سیاسی ایرانی است مشکل دارم.
بنظر من زیست اجتماعی و واقعیت هایی که مردم در درون آن زیست خود را در آن تجربه می کنند و فضای تاریخی، فکری و فرهنگی که در آن زندگی می کنند، بسیار ریشه دار هستند و به سختی و بسیار تدریجی تغییر می کنند.
گفته می شود و من نیز آن را قبول دارم که زیست اجتماعی و فرهنگی ما ایرانیان قرنها است که تحت تاثیر فقه، سنت و عرفان (پس از رشد غزالی گری . سپس شیعه گری) قرار دارد. و حضور بسیار ماندگار و پایدار سنت و به موازات آن رشد و حضور روحانیت شیعه در زیست اجتماعی و فرهنگی ما، آثار بسیار عمیقی بر روحیات و نوع نگرش ما ایرانیان به زندگی گذاشته اند.
برای نمونه، گفتمانهای جمع محور (در شکل خانواده، قبیله و یا قوم و گروه) که منشا هویت های جمعی ما ایرانیان را تشکیل میدهند، همچنان قوی و موثرند؛ و تضاد بین فرد و جمع معمولا به نفع این چنین جمع هایی حل می شود. هنوز خرافات البته بعضا در اشکال مدرن آن در زیست اجتماعی و فرهنگی مردم به صورت گسترده دیده می شوند. این وضعیت باعث شده است که جامعه ایران با وجودی که تلاش می کند از سنت عبور کند، اما بدلیل زنجیرهای سنگین سنت، در یک حالت بینابین زندگی می کند، حتی با وجودیکه در ظاهر و به ویژه پوشش و عادات زندگی مدرن به نظر برسد.
در مقایسه به جوامع مدرن اروپای غربی می توان گفت که اگر این جوامع فلسفه کانت، هگل، مارکس، نیچه، اگزیستانسیالیسم، اومانیسم، سوسیالیسم و لیبرالیسم را زندگی کرده اند و واقعیت ها را از منظر این افقهای فکری و فلسفی می نگرند، جامعه ایران هنوز از افقهای فکری و فلسفی برخاسته از سنت، فقه و عرفان عبور نکرده است. حتی اگر جلوه هایی از مدرنیته را از خود نشان دهد نمی توان با قاطعیت از زیست اجتماعی و فرهنگی خرد بنیان در میان ایرانیان صحبت کرد.
اگر هم بخواهیم خوش بینانه نگاه کنم می توان گفت که جامعه ما در حال گذار، در حال اعتراض به سنت و در حال اعتراض به وضع موجود بسر می برد. وضعیتی که مملو از تنش های مختلف اجتماعی، قومیتی، هویتی حتی تا مرز گسیختگی است.
هنوز حتی جوانان و افراد تکلیف خود را با خود روشن نکره اند که اصولا کیستند؟ یک ایرانی متعلق به کدام مقطع از تاریخ طولانی ایران هستند، دوران پادشاهی باستان؟ دوران عقلانیت ایرانی و عصر شکوفایی ایران از قرن سوم تا قرن ششم (دوران فردوسی، رازی و ابوعلی سینا و سهروردی)؟ یا دوران غزالی و سپس شکل گیری هویت شیعی-ایرانی؟ و یا دوران پس از شکست اسلامی سیاسی که هنوز تعریف خاصی از آن نمی شود کرد؟
واقعیت این است که جنبش زن، زندگی، آزادی بسیاری از فرمهای تحمیلی و تابوهای اجتماعی و فرهنگی را به چالش کشید (از پوشش اجباری، تابوهای جنسیتی، فضای بسته عمومی)، اما در عین حال هنوز یک بدیل معنایی و فلسفی روشنی ارائه نشده است.
شاید بتوان گفت اگرچه بسیاری از افراد، بهویژه نسل جوان، از «چارچوبهای قبلی» بیرون آمدهاند، ولی در واقع وارد خلأ معنا شدهاند.
اینکه مردم و جوانان خواهان یک زندگی عادی و معمولی و حق انتخاب (حتی نسبی و در چارچوب فرهنگ ایرانی) پوشش هستند و روابط دختر و پسر بطور نسبتا مثبتی دگرگون شده اند، به معنی تغییر زیست اجتماعی و فرهنگی نیست.
از این نظر نباید این تغییرات هر چند مثبت را رمانتیزه کرد و تصویر و چشم اندازی شبیه کشورهای غربی از آن ترسیم نمود که گویی در ایران آینده شهروند مدرن، دموکراسی، زیست اجتماعی خرد بنیاد و لیبرالیسم متولد خواهد شد.
این نوع تغییراتی که ما اکنون در جامعه ایران بویژه در میان نسل جوان شهرهای بزرگ شاهد هستیم حتی می تواند در جوامع استبدادی و مدرن و در حاکمیت دولت های اقتدارگرا مدرن نیز محقق شوند، حتی می توان نمونه تحقق یافته آنرا درچین امروز مشاهد کرد. زیست اجتماعی و فرهنگی مردم چین که البته از تاریخ و فرهنگ و نگاه فلسفی خاص چینی ها ریشه می گیرد، ظاهری مدرن دارد، پوشش و روابط پسر و دختر آزاد هستند، کشور نیز توسعه یافته است، اما نمی توان گفت که جامعه چین یک جامعه آزاد و لیبرال و به مفهوم واقعی توسعه یافته است.
از این نظر با توجه به شرایط تاریخی و فرهنگی ما ایرانیان که هنوز از تسلط سنت، فقه و عرفان و شیعه گری و غزالی گری رها نشده است، با قاطعیت نمی توان گفت که حتی با تغییرات شگرفی که در ظاهر پوشش و روابط اجتماعی در میان نسل جوان شهری دیده می شود، جامعه ایران وارد دوره جدیدی از توسعه و مدرنیته شده است؛ و این احتمال ( به دلیل ریشه دار بودن سنت) که جامعه ایران ضمن حفظ ساختار سیاسی متمرکز و استبدادی فقط ممکن است اشکالی ظاهری از مدرنیته و آزادی های نسبی فرهنگی و پوشش را بخود ببیند نیز کم نیست.
https://t.me/politicalphilosphy/173
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر