با وجودی که ندای مرگ خدا در تمامی دوران قرن بیستم در گوش ما طنین انداز بود، اما پیکر بی جان او همچنان روی دست های ما باقی ماند.
قرن بیست و یکم را اما می توان قرن دفن این پیکر بی جان نامید، زیرا دیگر اعتقاد به خدا آنگونه که مذاهب رسمی مسیحیت، یهودیت و اسلام مبلغ آنند، دیگر معنای خود را از دست داده است؛ و یا در نزد بسیاری از مومنین به این ادیان تبدیل به جستجوی راهی برای دست یابی به معنویت گردیده است.
اما معنویت و جستجوی معنا برای زندگی، که بشریت در یکی دو قرن اخیر پی آن برخاسته است، مفهوم و مقوله ای متعلق به دوران مدرن است و مربوط به این ادیان نمی باشد. خدای آنها سمبل این معنویت نیست، و ادیان مزبور نمی توانند آنرا تصاحب کنند و بر آن ادعای مالکیت داشته باشند.
تجربه های تلخ گرایشات بغایت افراطی ناسیونالیست که مدعی اومانیسم و سکولاریسم بودند، خوشبختانه به تاریخ سپرده شده اند و بشریت مدرن قرن بیست و یکمی می رود که با دفن پیکر بی جان خدا، لباس عزا از تنِ سکولاریسم و اومانیسم به در آورد؛ و حتی اخلاقیات و معنویت را نه به عنوان اموری دیکته شده از سوی خدای ادیان، بلکه در متن حیات و تکامل بشری بعنوان یک ضرورت وجودی برای حفظ تعادل محیط زندگی و زیست طبیعی و اجتماعی، جستجو نماید و باز تعریف کند.
این گفته چالرز تیلر فیلسوف کانادایی بسیار با معنا و قابل تامل است:
the change I want to define and trace is one which takes us from a society in which it was virtually impossible not to believe in God, to one in which faith, even for the staunchest believer, is one human possibility among others. I may find it inconceivable that I would abandon my faith, but there are others, including possibly some very close to me, whose way of living I cannot in all honesty just dismiss as depraved, or blind, or unworthy, who have no faith (at least not in God, or the transcendent). Belief in God is no longer axiomatic. There are alternatives. And this will also likely mean that at least in certain milieux, it may be hard to sustain one's faith.”
― Charles Taylor, A Secular Age
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر