۱۴۰۴ مهر ۵, شنبه

جامعه ایران، جامعه ای جنبشی، اعتراضی و منتظر، اما بدون عاملیت



مکانیزم ماشه سرانجام با رای نیاوردن قطعنامه پیشنهادی روسیه و چین جهت تعلیق شش ماهه آن، فعال شد و از یکشنبه ۶ مهر تمامی تحریمهای مصوبه شورای امنیت سازمان ملل باز خواهند گشت. نمایندگان جمهوری اسلامی از شخص رئیس دولت تا وزیر خارجه تنها واکنشی که از خود نشان دادند، واکنشی اعتراضی و مظلوم نمایی بود، پیشنهاداتی نیز به سه کشور اروپایی برای بازدید آژانس بین المللی انرژی اتمی از سایت نطنز داده شده که از پیش معلوم بود (و این را مقامات جمهوری اسلامی نیز به خوبی می دانستند) مورد قبول تروئیکای اروپایی قرار نخواهد گرفت و ظاهرا فقط برای خالی نبودن عریضه که ما نیز اقدامی کردیم، بوده است.

بی عملی و استیصال دولت جمهوری اسلامی در این رابطه بسیار قابل انتظار و پیشبینی بود، رهبر خیره سر و لجباز جمهوری اسلامی سالهاست که جامعه ایران را در حالت تعلیق و انتظار برای ورود به دروازه های حکومت اسلامی نگاه داشته است.

دکترین «نه جنگ و نه مذاکره» و یا «نه جنگ و نه صلح»، در حقیقت دکترین انتظار و تعلیق برای ظهور یک فرج، دولتهای جمهوری اسلامی را مستاصل کرده و جامعه ایران را چشم به راه یا مرگ خامنه ای و یا آغاز یک جنگ مجدد و نابودی سران حکومت نگاه داشته است. دکترینی که ریشه ای عمیق در فرهنگ شیعی حاکم بر کشور و جامعه ایران داشته و دارد، همان که دکتر علی شریعتی آن را تحت عنوان «انتظار مکتب اعتراض» تئوریزه کرده بود.

از این منظر جامعه ایران و حاکمیت جمهوری اسلامی مشابهت هایی از خود نشان می دهند: «انتظار، اعتراض مظلومانه اما بدون عاملیت و مداخله گری فعال». این وضعیت نسبتا مشترک بین مردم و حاکمیت شاید در گذشته زیاد بارز و آشکار نبود، اما امروز در شرایطی که ایران در یکی از بحرانی ترین مقاطع تاریخ خود و در لبه پرتگاه قرار گرفته است بسیار واضح و برجسته تر شده است.

برخی از فعالین سیاسی بویژه در جبهه ملی-مذهبی ها معتقدند که جامعه ایران یک جامعه جنبشی است. اما اگر به واقعیت های جنبش های اعتراضی در سالهای اخیر نگاه کنیم، بیشتر حرکت های اعتراضی (و حتی در بسیاری از مواقع مظلومانه) را دیده ایم که فاقد سازماندهی و مدیریت بوده اند و سازمانها سیاسی و نهادهای به عنوان سازماندهنده و بسیج کننده مردم در آن حضور نداشته اند حتی ناپدید بوده اند. و اگر به معنای تئوریک یک جنبش اجتماعی که برخورداری از سازماندهی و مدیریت یکی از ویژگی های مهمی آن است، می توان گفت که بر خلاف نظریه «جامعه جنبشی ایران» جامعه ایران یک جامعه اعتراضی است. زیرا در آن عاملیت مردم بویژه از طریق سازماندهی دیده نمی شود. به همین علت است که جنبش های اعتراضی در دهه های اخیر همواره جرقه وار در یک بخش از جامعه ظهور کرده اند و سپس خاموش شده اند.

در زمینه مقوله عاملیت فیلسوف آلمانی يورگن هابرماس (Jürgen Habermas) بر حضور فعال مردم و به عبارت دیگر عاملیت و مداخله گری مردم در عرصه های سیاسی و اجتماعی تاکید فراوان دارد و می نویسد که مردم را باید تشویق نمود که به صورت گسترده وارد بحث های موافق و مخالف همین فرضیات ثابت و قراردادها و قواعدی که نظم موجود برقرار کرده است شوند و سیستم و نظام فکری حاکم را به چالش بکشند.
یورگن هابرماس در این رابطه بجای کلمه شهروند از گزاره "مردم منتقد و بحث کننده" (resonerende publiek) استفاده می کند. مردمی که حقانیت و مشروعیت قوانین و مقررات حاکم را به بحث می گذارند و فعالانه در آن شرکت می نمایند. از نظر وی کارکرد سیاست و سیاست ورزی کاملا وابسته است به درجه حضور مردمِ نقاد و اهل بحث در موضوعاتی پیرامون حقانیت و درستی قوانین موجود. برای مثال، اگر در این کارکردِ سیاسی، بجای ایجاد انجمن ها و نهادهایی که حضور نقاد مردم را ممکن می سازند، نظم حاکم فقط از نهادهای رسمی و احزابی که سیرک دموکراسی و انتخابات را راه میاندازد حمایت نماید، باید گفت که این دیگر یک کارکرد واقعا دموکراتیک نیست، و اگر مردم آن را بپذیرند، بتدریج به انفعال سیاسی کشیده می شوند.

در آینه نظریات هابرماس به خوبی می توان، عدم حضور فعال مردم و نبودن عاملیت و مداخله گری را در مسائل حیاتی جامعه ایران مشاهده کرد، البته اعتراضات وجود دارند، اما فقط در شکل اعتراض و آنهم در موارد خرد مربوط به یک صنف و طبقه و یا یک بخش از جامعه، حتی جنبش زن زندگی آزادی در حوزه های فرهنگی و نوع زندگی نسل جوان (آنهم شهری و برخاسته از طبقه متوسط) باقی ماند و به جز شعارهای های احساسی و شورشی «مرگ بر دیکتاتور» وارده حوزه های اصلی و بحرانی کشور نشد.

از این بحث می خواهم به این نتیجه برسم که جامعه ایران با وجودی که در یکی از بحرانی ترین شرایط تاریخی خود قرار دارد، که عامل اصلی آن سیاست های جنگ افروزانه رهبر جمهوری اسلامی، اصرار بر غنی سازی تا مرز تولید بمب اتم، نابودی کشور اسرائیل و مخاصمه با امریکا و غرب هستند، ما کمتر شاهد عاملیت و مداخله فعال مردم علیه وضع موجود هستیم. سوال بزرگ این است، که چرا بجای تکرار اعتراض وار و آرزو گونه اما مظلومانه «اگر اینها بروند همه مشکلات حل خواهد»، صدایی فراگیر و فراخوانی عمومی علیه جنگ و سیاست غنی سازی و درخواست ترک مخاصمه با اسراییل و قطع حمایت از نیروهای نیابتی شکل نمی گیرد. این سوال را البته در درجه نخست باید از نیروها و فعالین سیاسی و مدنی کرد. آنها هستند که می توانند اعتراضات مردم را تبدیل به عاملیت و مداخله گری سازمان یافته کنند.

البته که سرکوب خشن مانع از این مداخله گری و عاملیت می شود، اما در عین حال این واقعیت را نیز نباید نادیده گرفت که سازمانهای سیاسی نیز نتوانسته اند رابطه ای ارگانیک با مردم برقرار کنند و آنها را در این راستا سازماندهی و بسیج کنند و به بحث و مداخله گری بکشانند. در واقعیت امر نیز بسیاری از فعالین سیاسی و مدنی عمدتا به صورت فردی به تحلیل و نظریه پردازی و اعلام خطر مشغولند و من تردید دارم که پیام ها و نظریات آنها به گوش عامه مردم برسد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر