علی خامنه ای در صحبت های اخیر خود با اعضای دولت پزشکیان از راهبرد جدید رهبری جمهوری اسلامی پرده برداشت. وی اینبار بجای تکرار «نه جنگ و نه مذاکره» از گزاره «نه جنگ و نه صلح» استفاده کرد.
اگرچه در ظاهر امر راهبرد «نه جنگ و نه صلح» متفاوت با راهبرد «نه جنگ و نه مذاکره» بنظر می رسد، و البته که خامنه ای به علت شکست تمام عیار راهبرد «نه جنگ و نه مذاکره» مجبور شده است راهبرد جدیدی، حداقل در ظاهر، بیندیشد (زیرا هم جنگ شد و هم مجبور به مذاکره گردید)، اما در واقع امر، هر دو راهبرد بر یک واقعیت ثابت و بسیار مزمن در نظام جمهوری اسلامی استوار هستند.
این واقعیت، پدیده بلاتکلیفی است که سر تا پای جمهوری اسلامی را در بر گرفته است. از بلاتکلیفی در برگزاری کنسرت ها و شل کن سفت کن های پی در پی، بلاتکلیفی در امر کنترل حجاب، بلاتکلیفی در سیاست های اقتصادی تا بلاتکلیفی در خروج از معاهدات اتمی. و این واقعیتی است که از همان ابتدای شکل گیری جمهوری اسلامی دامنگیر این نظام بوده است، که بالاخره آیا حکومت اسلامی است یا جمهوری اسلامی.
جمهوری اسلامی اما با سرایت این ویژگی به جامعه ایران و در حالت بحران و بی ثبات نگاه داشتن آن، توانسته است که تا حدودی جامعه ایران را نیز همسان خود سازد؛ از نگاه داشتن مردم بین انتخاب بین بد و بدتر تا جا انداختن این توهم که جانشینی جز هرج و مرج بیشتر برای این حکومت وجود ندارد.
اسلاوی ژیژک در بحثی پیرامون موضوع خشونت، با اشاره به عادی شدن خشونت علیه حیوانات (از جمله در محلهای نگهداری دامها برای انتقال به کشتارگاه) می گوید:«چه کسی از ما میتواند پس از دیدار از یک مزرعهی صنعتیاً دربارهی شکنجه و رنج میلیونها نفری که از آنان خبر داریم ولی تصمیم میگیریم نادیدهشان بگیریم چه باید گفت؟ تصور کنید ناچار از دیدن فیلم کثیفی دربارهی قصابیکردن یک انسان هستید که همان چیزی را به نمایش میگذارد که هر روزه هزاران بار در جهان تکرار میشود و ببینید تماشای این فیلم چه تأثیری بر شما میگذارد: شکنجههای عملی وحشیانه، درآوردن چشمهای فرد، لهکردن بیضههایش ــ انسان تحمل برشمردن فهرست کامل این اعمال را ندارد. آیا تماشاگر میتواند رفتار معمولی همچون قبل داشته باشد؟ آری البته تنها در صورتی که بتواند به نحوی ـ در کنشی که کارایی نمادین را به حال تعلیق درآورد ـ آنچه را شاهد بوده است به فراموشی سپارد. این فراموشی مستلزم گرفتن حالتی موسوم به انکار بتوارهپرستانه است: «میدانم، ولی نمیخواهم بدانم که میدانم، بنابراین نمیدانم». میدانم ولی از پذیرفتن کامل نتایج این آگاهی خودداری میکنم و از همین رو میتوانم همچنان بهگونهای رفتار کنم که گویی نمیدانم.»
در آستانه سالگرد جنبش زن زندگی آزادی هستیم، جنبشی که تاثیرات شگرفی داشت و حکومت اسلامی را با چالشهای بسیار جدی مواجه کرد. اما آیا خاطره خونهای ریخته شده جوانان در خیابان تا چوبه های دار که آزادی نسبی حجاب و پوشش برای زنان را به ارمغان آورد، همچنان در اذهان مردم زنده است و یا بقول اسلاوی ژیژک بسیاری خود را به نادانی می زنند و آن خاطرات را به فراموشی سپرده اند؟
نگاهی به شبکه های اجتماعی نشان می دهد که شاید این جنبش بزرگ فقط در نزد برخی از کنشگران سیاسی و مدنی زنده است و سالگرد آن گرامی داشته می شود، همانطور که جنبش سبز نیز گویی به تاریخ سپرده شده و فراموش شده است. و بنظر می رسد که متاسفانه آن بیماری مزمن بلاتکلیفی دامن بسیاری را گرفته است.
به باور من، دو جریان اصلی در عرصه سیاست در ایران در تشدید این حالت بلاتکلیفی نقش مهمی دارند. ذات جمهوری اسلامی اساسا بلاتکلیف است و این بلاتکلیفی با حضور عناصر بسیار ناکارآمد و ایدئولوژیک در سطوح تصمیم گیری هر روز بیشتر و عمیق تر می شود. جریان دیگر، نیروهای مخالف جمهوری اسلامی هستند که سیاست های راهبردی خود را، آشکار و پنهان، بر جنگ و یا فشار حداکثری بر جمهوری اسلامی بنا نهاده اند و دائما وعده های در باغ سبز و سرنگونی سریع و انقلابی نظام را می دهند؛ وعده هایی که مردم را در حالت انتظار یک اتفاق بزرگ و بنابراین بلاتکلیف نگاه می دارد؛ و البته وعده هایی که در درون خود یک تناقض و پارادوکس را حمل می کنند. این جریانات انتظار دارند که مردم در جریان جنگ و یا پس از آن بپاخیزند و توده وار قیام کنند، در عین حال آگاهانه نقش عوامل بسیار پیچیده و متنوع و حتی متضاد بسیاری از کشورهای موثر را نادیده می گیرند، همانطور که در آغاز جنگ ۱۲ روزه نه مردم از خود تمایلی برای قیام نشان دادند و نه قدرتهای بزرگ جهانی روی تغییر رژیم توافق داشتند.
همانطور که جان دیویی با دقت این وضعیت را به خوبی توصیف کرده است: « باید متوجه باشیم که دورهای از بلاتکلیفی و ناامنی، که کموبیش با ناآرامی و آشفتگی همراه است، باعث ایجاد این احساس میشود که هر چیزی از آنچه هست بهتر است، که همراه با میل به نظم و ثبات به هر شرطی است (برگرفته از تلگرام رضا یعقوبی). شرایطی که بنظر من سلطنت طلب ها از آن به خوبی بهره برداری می کنند.
به باور من، دو جریان اصلی در عرصه سیاست در ایران در تشدید این حالت بلاتکلیفی نقش مهمی دارند. ذات جمهوری اسلامی اساسا بلاتکلیف است و این بلاتکلیفی با حضور عناصر بسیار ناکارآمد و ایدئولوژیک در سطوح تصمیم گیری هر روز بیشتر و عمیق تر می شود. جریان دیگر، نیروهای مخالف جمهوری اسلامی هستند که سیاست های راهبردی خود را، آشکار و پنهان، بر جنگ و یا فشار حداکثری بر جمهوری اسلامی بنا نهاده اند و دائما وعده های در باغ سبز و سرنگونی سریع و انقلابی نظام را می دهند؛ وعده هایی که مردم را در حالت انتظار یک اتفاق بزرگ و بنابراین بلاتکلیف نگاه می دارد؛ و البته وعده هایی که در درون خود یک تناقض و پارادوکس را حمل می کنند. این جریانات انتظار دارند که مردم در جریان جنگ و یا پس از آن بپاخیزند و توده وار قیام کنند، در عین حال آگاهانه نقش عوامل بسیار پیچیده و متنوع و حتی متضاد بسیاری از کشورهای موثر را نادیده می گیرند، همانطور که در آغاز جنگ ۱۲ روزه نه مردم از خود تمایلی برای قیام نشان دادند و نه قدرتهای بزرگ جهانی روی تغییر رژیم توافق داشتند.
همانطور که جان دیویی با دقت این وضعیت را به خوبی توصیف کرده است: « باید متوجه باشیم که دورهای از بلاتکلیفی و ناامنی، که کموبیش با ناآرامی و آشفتگی همراه است، باعث ایجاد این احساس میشود که هر چیزی از آنچه هست بهتر است، که همراه با میل به نظم و ثبات به هر شرطی است (برگرفته از تلگرام رضا یعقوبی). شرایطی که بنظر من سلطنت طلب ها از آن به خوبی بهره برداری می کنند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر