جنبش اعتراضی «همه چیز را متوقف کنیم» که در ۱۰ سپتامبر (۱۹ شهریور) در فرانسه آغاز شد و جنبش اعتراضی نسل جوان در نپال که منجر به سرنگونی دولت این کشور گردید از نمونه عصیانهای اجتماعی-سیاسی علیه نظم موجود در روزهای اخیر هستند. هر دو این عصیان اجتماعی غیر متمرکز و بدون رهبری مشخص (کلاسیک) بودند و از طریق آنلاین سازماندهی می شدند و هر دو علیه طبقه سیاسی حاکم شوریدند.
جنبش زن زندگی آزادی که در سال ۱۴۰۱ در ایران آغاز گشت نیز عصیان گسترده نسل جوان و زنان علیه نظم مستقر بویژه در حوزه های فرهنگی بود و به صورت غیر متمرکز سازماندهی شده بود و از رهبری مشخصی نیز برخوردار نبود. در عین حال این جنبش نیز مانند جنبش نسل جوان در نپال به نتایج ملموسی دست یافت. جوانان نپال موفق شدند که دولت را سرنگون کنند و در ایران نسلی که عمدتا از بخش متوسط جامعه ایران برخاسته بود و خواهان یک زندگی عادی و عاری از تحمیل های فرهنگی بود نیز، حداقل در زمینه تحمیل حجاب، موفق شد حکومت را به عقب براند.
واژه عصیان را با الهام از فلسفه و دیدگاه های آلبر کامو برای جنبش اعتراضی جوانان در نپال و در ایران برگزیدم. در فلسفه آلبر کامو، عصیان (révolte) به این معنی است که ما نباید در برابر واقعیت پوچ (absurde) و بدون معنای این جهان تسلیم شویم، بلکه برعکس به آن نه بگوییم و در برابر آن عصیان کنیم.
وی این کنش عصیانی را در برابر آلترناتیو دیگر یعنی خودکشی که پیامد طبیعی درک بی معنا و بی هدف بودن این جهان است قرار می دهد و توصیه می کند که بجای فکر کردن به خودکشی و دلخوش کردن به توهمات ایدئولوژیک و یا نوستالژیک (که آن را خودکشی فلسفی می نامد) بپاخیزیم و خود با عصیان علیه این پوچی و بی هدفی به آن معنا دهیم.
نسلهای جوان ایران از آن زمان که رهبر انقلاب اسلامی خمینی، هنگام بازگشت به ایران در پاسخ به سوال یک خبرنگار که پرسیده بود «چه احساسی دارید؟»، گفته بود «هیچ»، به دنیای از توهمات ایدئولوژیک نظام جمهوری اسلامی و رهبری آن که قصد داشت نمونه ای از جامعه صدر اسلام در ایران مستقر سازد و مردم را آماده ظهور امام دوازدهم شیعیان نماید، پرتاب شد.
نتیجه تحمیل چنین توهماتی که خود را در نظام آموزشی و سیاست های فرهنگی این حکومت جلوه گر می ساخت بی آینده ساختن نسلهای جوان ایران بود، نسل هایی که یا در برابر آن دست به خودکشی می زدند و یا به مواد مخدر پناه می بردند و یا آنهایی که توان آن را داشتند مهاجرت می کردند. این چرخه اما در سال ۱۴۰۱ شکست و نسل جوان ایران اینبار راه عصیان را برگزید.
آلبر کامو عصیان را به معنای شورش خشمگین یا تخریبگر و یا انقلاب نمی داند، بلکه از نظر وی عصیان یک «نه گفتن» است. نه به تسلیم شدن در برابر بیمعنایی، نه به هر گونه توجیه مطلق و خشونتبار (چه ایدئولوژیک چه دینی). از نظر وی عصیان پاسخی است انسانی و فعال در برابر پوچی، بدون فرار به توهمات یا سقوط به نیهیلیسم.
راه و روشی که وی پیشنهاد می کند لحظه ای و موقت نیست و می تواند به عنوان یک پاسخ آری به زندگی، فرایندی دائما تکرار شونده باشد، هر چند به ظاهر تکراری و خسته کننده بنظر آید. از نظر وی تنها راه فرار از پوچی، توهمات ایدئولوژیک و یا حتی انکار پوچی، زیستن آگاهانه در دل پوچی است. یعنی به جای انتظار برای یک «معنای کلان»، خودت در لحظههای کوچک (کار، هنر، عشق، دوستی، همبستگی) معنا بیافرین.
و این بنظر من همان کاری بود که دختران جنبش زن زندگی آزادی با چرخاندن روسری های خود در هوا و پرتاب آن به خرمن آتش و رقص در گرد آن انجام دادند. و این رقص و شادی و حجاب از سر برداشتن ها همچنان ادامه دارد مانند سیزیف که در افسانه سیزیف مجبور بود هر روز قطه سنگی بزرگ را بر دوش به قله کوه ببرد و آنرا از آن بالا رها سازد و روز بعد مجددا آنرا به نوک قله رساند و رها نماید. در این افسانه آمده است که سیزیف بتدریج از این کار لذت نیز می برد زیرا بجای تسلیم شدن در برابر قوه جاذبه زمین و طاقت فرسایی حمل سنگ به بالای کوه، رابطه ای آگاهانه با آن برقرار می کند.
آلبر کامو سرنوشت سیزیف را اینگونه تصویر می کند: وی با آنکه محکوم است، ولی لحظهای که سنگ را رها میکند و به پایین بازمیگردد، آگاهانه با سرنوشت خودش روبهرو میشود. در آن لحظه، او دیگر صرفاً یک قربانی نیست؛ بلکه خودآگاهانه شورش میکند و با پذیرش رنج، آن را به امر انسانی و حتی لذتبخش تبدیل میکند. چون دیگر دروغی دربارهی معنا نمیپذیرد، چون در دل کار بیمعنا، آزادی و اختیار خود را بازیافته است، چون سرنوشتش را خودش پذیرفته، نه از روی اجبار، بلکه از روی شناخت.
در واقع، سیزیف دیگر برای معنا یا رستگاری کار نمیکند، بلکه صرفاً برای بودن، برای زیستن و برای رویارویی با پوچی تلاش میکند. و این همان نقطهای است که کامو میگوید در دل این رنج، میتوان به شادی رسید.
همانگونه که در یک جشن مدرسه در شیراز، یک دختر جوان با رقص زیبای خود سعی می کند در دل رنج زیستن در نظام جمهوری اسلامی شادی موقتی بیافریند، همانطور که نوازنده کنار خیابان، ناله رنج زیستن در فضای بسیار سهمگین حاکم بر کشور را به نوای آرامبخش موسیقی تبدیل می کند. بقول آلبر کامو آن دختر رقصنده و یا آن نوازنده کنار خیابان با رقص و آهنگ خود فریاد می زند: «من عصیان میکنم، پس ما هستیم.»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر