شوپنهاور در کتاب معروف خود تحت عنوان Die Welt als Wille und Vorstellung (جهان بهمثابه اراده و تصور)، جهان را از دو نظرگاه تفسیر می کند. جهان به مثابه تصور، یعنی جهانی که ما از آن صحبت می کنیم در ذهن ما پدیدار شده است و آنچه که می بینیم و حس می کنیم در حقیقت توسط ذهن ما ساخته و پرداخته شده است و قبل از آن از صافی ذهن، زبان و ادراک ما گذشته است.
منظر دیگر در تفسیر جهان از نظر شوپنهاور جهان به «مثابه اراده» است. به این معنی که یک نیروی ارادی و البته فاقد جهت و معنا در جهان هستی وجود دارد که بنیاد تمامی کنشها موجودات (اعم از طبیعی، حیوانی، انسانی) را تشکیل می دهد.
بنابراین از نظر شوپنهاور آنچه که ما تحت عنوان واقعیت می شناسیم و اعلام می کنیم، در واقع چیزی جز تصور ما از جهان و محیط پیرامون نیست، تصوری که یک نیروی ارادی بسیار قوی آن را هدایت می کند، تصوری که بنابراین حقیقت نهایی هم نیست. حقیقت نهایی در واقع همان نیروی ارادی قوی است که تمامی پدیده های حیاتی نهفته است، اراده معطوف به حفظ و ادامه حیات.
حال اگر به این نظریه بسیار محوری و بنیادی در اندیشه های شوپنهاور از زاویه بحث «روایت سازی» در عرصه های سیاسی و اجتماعی نگاهی بیندازیم، نتایج جالبی می شود گرفت.
«روایتسازی» یکی از پایه ای ترین و ضروری ترین اقدامات در مبارزات سیاسی و اجتماعی است، بهویژه در جوامعی چون ایران که با محدودیتهای رسانهای، سرکوب سیاسی و بحرانهای مشروعیت مواجهاند. بگونه ای که بدون یک روایت خاص از شرایط گذشته، حال و آینده اصولا نمی توان در عرصه سیاست کنشگری و دخالتگری فعال، سازمانیافته داشت و نیروی اجتماعی جذب کرد.
روایتسازی یعنی ساختن یا برجسته کردن یک داستان یا چارچوب معنایی درباره وقایع، شخصیتها، یا وضعیتهای خاص. روایت اما باید به گونهای ساخته و پرداخته شود که مخاطب بتواند با آن همذاتپنداری کند، آن را درک کند و در نهایت با آن همراه شود. برای همذاتپنداری اما روایت حتما باید بار احساسی و انسانی و بنابراین ریشه در نیروی حیاتی که شوپنهاور از آن صحبت می کند، یعنی اراده حفظ و ادامه حیات داشته باشد، بدون این ارتباطات احساسی و انسانی، روایت در حد یک تحلیل خشک و یا مجموعه ای از دادههای خام باقی می ماند.
با توجه به اینکه اراده نهفته در تک تک موجودات زنده که زندگی اجتماعی دارند، عملا تبدیل به اراده جمعی شده است و انسان نیز از این مستثنا نیست، می توان نتیجه گرفت که در رابطه با جوامع انسانی و بطور مشخص در رابطه با مبارزات سیاسی و اجتماعی که نظام های استبدادی همواره در پی نابودی و یا ضعیف کردن روحیه و همبستگی جمعی هستند، روایت ها می بایست هویت ساز و تقویت کننده روحیه جمعی و مهمتر از هر چیز مشروعیت بخش به این هویت جمعی و نامشروع جلوه دهنده نظام استبدادی حاکم باشد.
بنابراین می توان با الهام از نظریات شوپنهاور نتیجه گرفت که روایت سازی در زمینه های تاریخی، سیاسی و اجتماعی امری است اجتناب ناپذیر و حیاتی؛ بویژه در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، که در آن بسیاری از ابزارهای قانونی اعتراض و تغییر مسدود شدهاند، می توان گفت که روایتسازی به خودی خود یک کنش سیاسی است. و به همین علت است که ما در جامعه ای مانند ایران شاهد یک نبرد و رقابت بسیار جدی در زمینه روایت سازی هستیم. از روایت های گوناگون از تحولات سیاسی دوران مشروطه، واقعه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ و سرنگونی پادشاهی پهلوی. و این روایت سازی ها همچنان ادامه دارند و سر باز ایستادن ندارند.
از این نظر هر جریان سیاسی که بخواهد نقش فعال سیاسی-اجتماعی و تاثیرگذار داشته باشد، می بایست روایت خود را از تحولات سیاسی-اجتماعی، از گذشته تا حال و حتی آینده بسازد و وارد نبرد روایت ها شود.
آنچه که در این نبرد روایت ها بسیار تعیین کننده و حیاتی است مبانی، اصول و ارزشهایی است که در طول زمان حقانیت و مشروعیت آنها پایدار مانده و مورد اقبال عموم مردم قرار گرفته است. به عبارت دیگر یک روایت واقعی و ریشه گرفته از فرهنگ و هنجارهای اجتماعی و تجارب و آموزه های تاریخی قاعدتا نباید مشمول زمان شود.
در تاریخ ایران دستکم از انقلاب مشروطه به بعد مبانی مورد نیاز یک روایت ماندگار وجود دارند که می توانند ملاط اصلی این نوع از روایت های ماندگار را تشکیل دهند. روایت هایی که ممکن است در هر مقطع زمانی ترجمان جدیدی برای همان مقطع ارائه دهند اما تفاوت اساسی با روایات پیشین ندارند.
از جمله چنین روایت هایی خواسته عدالت و قانون که حتی پادشاه نیز باید مطیع آن باشد در مقطع انقلاب مشروطه است. روایت توسعه در دوران پس از مشروطه و آغاز پادشاهی پهلوی اول نیز از جمله چنین روایت هایی است، که می توانست ادامه و شکل جدیدی از روایت دوران مشروطه باشد، اما به دلیل استبداد و سرکوبی که رضا شاه بویژه در نیمه دوم سلطنت خود در پیش گرفت و به این وسیله با روایت مشروطه قطع ارتباط کرد، روایت خوب توسعه نیز کارایی اولیه خود را از دست داد و بسیاری از روشنفکران و بخش های تحصیلکرده دوران رضاشاه را نسبت به او نامید کرد.
روایت های جدیدی که از تحول سیاسی سال ۵۷ و سرنگونی پادشاهی پهلوی امروزه تحت عنوان روایت پنجاه و هفتی معروف است، از همان نوع روایت هایی است که به غلط همه تقصیرها را بر گردن انقلابیون چپ در دوران پهلوی می اندازد که مانع ادامه روایت توسعه که رضاشاه بدرست آغازگر آن بود می اندازند. بدون توجه به واقعیت های تاریخی غیر قابل تردید که پادشاهان پهلوی پس از تثبیت خود بجای سلطنت کردن به حکومت کردن و استبداد و سرکوب روی آوردند و توسعه آمرانه را در پیش گرفتند و از این طریق رابطه خود را با آرمانهای انقلاب مشروطه قطع نمودند.
این نوع از روایت سازی های بیشتر ایدئولوژیک و برخاسته از تمایلات یک طبقه و قشر خاص اما به تجربه پس از مدتی اعتبار خود را از دست می دهند و بجای برانگیختن وجدان های انسانی و ایجاد یک همگرایی و همبستگی در میان عموم، موجب قطب بندی و تشدید اختلافات میان مخالفین جمهوری اسلامی شده و می شوند
اصولا زمانی که یک روایت برخاسته از یک ایدئولوژی خاص و یا گرایش سیاسی خاص شد، برای مثال روایت توسعه آمرانه، ممکن است در یک مقطع کوتاه توجه برخی را بخود جلب کند، اما به دلیل بی مایه بودن و ریشه نداشتن در تاریخ و یا حداقل تفسیر یکطرفه از وقایع تاریخی پس از مدت تبدیل به شعار و حتی فحش و توهین های سیاسی نیز می شوند. که گزاره پنجاه و هفتی یک نمونه بارز آن است.
https://t.me/politicalphilosphy/84
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر