در شرایطی که کشور و مردم ایران در میانه یک بحران بسیار جدی مرگ و زندگی قرار گرفته اند، مداخله گری در سیاست به معنای ورود مستقیم و عملگرا به چنین موقعیت بسیار بحرانی و اضطراری است.
در چنین شرایطی آنچه که از یک نیروی سیاسی مداخله گر انتظار می رود جستجوی یک راه حل عملی مشخص برای شرایط مشخص است، و نه جستجوی راه حلهای دراز مدت پس از عبور از بحران.
در موقعیت های بسیار بحرانی که موضوع مرگ و زندگی در میان است، بحث های سیاسی-استراتژیک، گفتمان سازی از آن نوع که مورد اقبال عموم مردم قرار گیرد و ترسیم یک آینده درخشان بر اساس یک نظام سیاسی مطلوب برای مردمی که در میانه مرگ و زندگی دست و پا می زنند، نه تنها نجات دهنده نیستند، بلکه گمراه کننده نیز می باشند. همانطور که پرداختن به آینده و چگونگی آن برای بیماری که در آستانه مرگ قرار دارد، راه علاج بیمار از چنگال مرگ نیست. در چنین شرایطی باید در لحظه تصمیم گرفت و به سرعت عمل کرد.
سوال مهم برای اندیشمندان حوزه سیاست و جامعه و نیز کنشگران سیاسی این است که در چنین شرایطی چه نوع از فلسفه سیاسی کارایی دارد، آیا باید در چنین شرایطی بر مبنای اصول اخلاقی و آرمانی عمل کرد و برای دستیابی به اهداف دراز مدت تلاش نمود؟ که می توان آنرا فلسفه سیاسی اخلاق مدار و ایدئالیستی و آرمان خواه نامید، و یا فلسفه سیاسی عملگرا و پراگماتیستی را مبنا قرار داد؟ و یا به قول هانا آرنت سیاست را مجددا کشف کرد.
در زمینه نقد فلسفه سیاسی و باز تولید و کشف مجدد "سیاست" هانا آرنت فیلسوف و نویسنده آلمانی-آمریکایی کتابی بنام "بین گذشته و آینده" دارد که توسط آقای عزت الله فولادوند به فارسی ترجمه شده است. هانا آرنت در این کتاب فلسفه سیاسی مرسوم در مغرب زمین را مورد یک نقادی جدی قرار می دهد.
به دیده وی فلسفه سیاسی در اروپا از زمان دوران یونان باستان و بویژه پس از افلاطون تا دوران مدرن (و بویژه فلسفه سیاسی مارکسیسم) بر پایه ایده آلها همواره ماندگار و جهان شمول تبین شده است. ایده آل هایی که تنها در یک جامعه اتوپیایی قابل تحقق هستند، جامعه ای که یا بی طبقه و بنابراین بی دولت است (بر مبنای نظریه مارکس) و یا توسط فلاسفه اداره می شود (مطابق نظر افلاطون)، که در هر دو شکل آن با سیاست به مفهوم عمل روزمره مردم عادی و دخالت آنان در حوزه عمومی بیگانه است و حتی با آن خصومت میورزد.
هانا آرنت معتقد است که "آزادی"، که یکی شعارهای اصلی تمامی فلسفه ها و اندیشه های سیاسی سوسیالیستی و لیبرالیستی بوده و می باشد، در واقع امر با زندگی و عمل روزمره انسان عجین شده است. وی بمانند بسیاری از فیلسوفان اُمانیست و اگزیستانسیالیست با اصالت دادن به "عمل"معتقد است که آزادی صرفا یک هدف سیاسی که در اشکال نظامهای پارلمانی ظاهر می شود نیست بلکه در عمل روزمره و زندگی انسانها نهفته است. اعمال روزمره ای که به هر میزان کمتر تحت کنترل عوامل خارج از اراده انسان باشند خلاقانه ترند. خلاقیتی که البته به دلیل عجین شدن با آزادی نامتعین و غیر قابل پیش بینی است. خلاقیتی که به هر اندازه نامتعین تر باشد رهایی بخش تر است.
در دیدگاه وی، بر خلاف بسیاری از فلسفه های سیاسی شناخته شده، آزادی مقدم بر سیاست می شود. بدین معنی که انسان با عمل روزمره و اجتماعی خود و به دلیل عجین بودن آن با آزادی بطور طبیعی و خودجوش ابزارها و قراردادهای لازم را برای تنظیم روابط اجتماعی تعیین و تنظیم می کند و بنابراین سیاست را می سازد.
در این مسیر است که حوزه ای عمومی که سیاست و سیاست ورزی متعلق به آن است خلق می گردد. حوزه ای که زندگی خصوصی و اجتماعی انسان را در خود دارد و انسان برای تامین معاش و حفظ زندگی خصوصی اش عملا وارد مبادلات اجتماعی که آزادی جز جدایی ناپذیر آن است می شود.
با الهام از نظریات هانا آرنت، نگارنده معتقد است که سیاست در شرایط امروز ایران نیز می بایست کاملا عملگرا، اگزیستانسیال و با عطف توجه به حوزه عمومی باشد.
در این رابطه می توان گفت که در عرصه واقعی سیاست و در حوزه عمومی و اگزیستانسیال کنونی سه حوزه عمل سیاسی قابل شناسایی هستند. در حوزه متعلق به رژیم جمهوری اسلامی، رهبری آن و ساختار و هسته اصلی قدرت، روح انقلاب اسلامی و اهداف ضد آمریکایی و اسرائیلی آن همچنان زنده و تعیین کننده سیاست های اگزیستانسیال آن می باشند. ایجاد نیروهای نیابتی در منطقه خاورمیانه، تلاش برای تولید بمب اتمی و بطور کلی نظامی گر در سیاست های داخلی و بین المللی و در ماههای اخیر ورود به شرایط جنگی با اسراییل نمونه های بسیار مشخصی از سیاست اگزیستانسیال و وجودی حاکمیت جمهوری اسلامی می باشند.
حوزه دوم متعلق به مخالفین جمهوری اسلامی است، که در حقیقت و در عرصه عمل، جنگ بین جمهوری اسلامی و اسراییل برای آنان نیز اگزیستانسیال و وجودی شده است. به این معنی که جنگ کنونی را تنها شانس خود برای بدست گرفت قدرت می دانند. شانس و موقعیتی که شاید دیگر تکرار نشود. حتی دیدگاهی که تصور می کند که با شکست رژیم در این جنگ و در پیامد آن با ضعیف شدن جمهوری اسلامی مردم این حکومت را سرنگون خواهند کرد نیز در همین حوزه از سیاست ورزی اگزیستانسیال قرار می گیرد.
حوزه سوم در عرصه واقعی سیاست در شرایط بسیار بحرانی و اضطراری کشور، متعلق به جریانات و کنشگران سیاسی مخالف جمهوری اسلامی است که مخالف تداوم جنگ است و معتقد به توقف سریع آن با اعلام ترک مخاصمه با اسراییل، پایان دادن به نیروهای نیابتی و برنامه های غنی سازی اورانیوم و ایجاد یک رابط دیپلماتیک دوستانه با آمریکا است. در عین حال فعالین این حوزه به موازات چنین خواسته هایی، مبارزات مدنی خود را علیه استبداد و سرکوب نیز ادامه می دهند. شعار اصلی این فعالین نه به جنگ و نه به استبداد است.
نگارنده باور عمیق دارد که جریانات و نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در این شرایط بسیار بحرانی و اضطراری راهی جز انتخاب بین حوزه دوم (جنگ و فشار حداکثری بین المللی برای گذار از جمهوری اسلامی) و حوزه سوم (پایداری جامعه مدنی با راه اندازی کارزارهای گوناگونی در راستای گفتمان نه به جنگ نه به استبداد) ندارند. راه میانه ای وجود ندارد و اگر هم سکوت و نظاره گری پیشه شود، عملا به جمهوری اسلامی و جریانات جنگ طلب از هر دو سو کمک شده است.
البته بسیار واضح است که هیچ جریان سیاسی رسما اعلام نمی کند که خواهان جنگ است، و فعالین سیاسی متعلق به حوزه دوم (جنگ و فشار حداکثری بین المللی برای گذار از جمهوری اسلامی) نیز همواره گفته اند طرفدار جنگ و خشونت نیستند و جنگ بین اسرائیل و جمهوری اسلامی جنگ آنها نیست، اما در عین حال می گویند، حال که جنگ اتفاق افتاده است، باید از این شرایط جنگی در جهت تضعیف حکومت و سرانجام سرنگونی حکومت بدست مردم استقبال کرد. در این رابطه راهکارهای مشخصی نیز ارائه و پیگیری می شوند، از جمله فراخوان آقای رضا پهلوی به قیام مردم در روزهای اول جنگ ۱۲ روزه.
تجربه این فراخوان و بسیاری از کشورها نیز نشان داده است که مردم در زیر بمباران های دشمن به تنها چیزی که فکر می کنند نجات جان خود و خانواده شان است. و اگر هم انقلاب و شورشی صورت گیرد، پس از پایان جنگ و بویژه در شرایطی که حکومتشان در جنگ شکست خورده باشد، خواهد بود. تجارب دیگر نیز گواه بر این واقعیت است که مطابق مثل معروف که در جنگ تر و خشک با هم خواهند سوخت، پس از جنگ هایی که ماهیت اگزیستانسیال و ایدئولوژیک پیدا کرده اند، تمامی ساختارهای اجتماعی فرو ریخته اند و کشور وارد یک دوره کاملا بی ثبات و بدون دولت مرکزی گردیده است، نمونه واضح آن لیبی است که پس از سقوط حکومت قذافی همچنان در آتش جنگهای داخلی می سوزد و چندین دولت کوچک و منطقه ای بر بخش هایی از این کشور حکومت می کنند. در عراق، پس از بیش از دو دهه از سقوط سقوط صدام حسین، دولت فدرال این کشور هنوز کنترل کاملی بر مناطق حیاتی و اقتصادی عراق ندارد، در جنوب نفت این کشور همچنان در دست شرکت های نفتی آمریکایی است و در شمال عراق مناطق نفتی در کنترل دولت اقلیم کردستان است.
از این نظر، به اعتقاد من تنها راه باقی مانده، که بتواند کشور ما را از این شرایط بحرانی به سلامت خارج کند، راهی است که جامعه مدنی ایران، با وجود موانع و کاستی های بسیار، آغاز کرده است. راهی که فعالین آن به اشکال مختلف از کارزار رفراندوم تا کارزار نه به جنگ نه به استبداد تا تقاضای استعفای خامنه ای ترسیم کرده اند.
حمید عزیز سلام. مقاله جالبی بود. بعد از چندین سال، دوباره نوشتهای از تو خواندم و بهرهمند شدم. کاملا با تو موافقم که تقویت جامعه مدنی، مهمترین مؤلفه سمتگیری برای آیندهای بهتر برای ایران است. اما پروژهای بلند مدت است.
پاسخ دادنحذفدر ضمن به نظرم کتاب "بین گذشته و آینده" توسط رامین جهانبگلوهم نوشته شده، یا فقط ترجمه آقای عزت الله فولادوند؟
ارادتمند از هانوفر آلمان. رضا قنبری