عمدتا این باور وجود دارد که سیاست یک علم است و مسایل سیاسی را می توان با روشهای علمی حل و فصل نمود. بر این مبنا این باور نیز شکل گرفته که سیاست ورزی یک تخصص است و از هر کسی بر نمی آید.
از منظرگاه پست-مدرن اما سیاست صرفا یک استعداد خاص که انسان را از سایر موجودات متمایز می سازد نیست، سیاست بخشی از حیات بیولوژیک انسان است و در هر گوشه ای از حیات فردی و اجتماعی انسان یافت می شود. همانطور که مقوله قدرت نیز در لایه های عمیق روابط انسانی و اجتماعی یافت می شود و محدود به قدرت سیاسی نیست.
بر همین مبنا می توان گفت که مسایل سیاسی را نیز نمی شود صرفا با روش های علمی و منطقی و با عقل سرد حل کرد. همانطور که سیاست بخشی جدایی ناپذیر از حیات بیولوژیک انسان است، حل مسایل سیاسی را نیز نمی توان در یک محیط آزمایشگاهی فرضی که از داده های علمی بهره می برد و مجزا از شرایط روحی و احساسی انسانها حل نمود.
اگرچه در واقع امر بسیاری از تصمیمات ما در نهایت توسط احساسات درونی مهر تایید می گیرند و با وجود اذعان به نقش تعیین کننده احساس در بسیاری از تصمیم گیری ها، اما برخی از نظریه پردازان حوزه فلسفه سیاسی، بر این عقیده اند که دو موضوع احساس و سیاست را می بایست بطور کامل از یکدیگر جدا ساخت. سیاست عرصه تصمیمات معقول و منطقی است، در حالیکه احساس جنبه کاملا شخصی و فردی پیدا می کند و گاه می تواند موجب تصمیمات غیر منطقی و غیر عقلانی نیز بگردد. به عبارت دیگر از نظر آنان احساس مقوله ایست غیرعقلانی و غیرمنطقی و باید مانع ورود آن به سیاست شد.
حتی می توان گفت که بخش مهمی از تاریخ فلسفه سیاسی و اجتماعی، توجه لازم به احساسات انسانی و نقش آن در زندگی انسان نشده است، از زمان افلاطون تا اسپینوزا و کانت همواره "کار خوب" مترادف با "کار منطقی و عقلانی" تصور می گردیده و گفته می شده است که احساسات در عرصه عقل -و حتی در زمینه اخلاقیات- بمانند پارازیت عمل می کنند. همین نگاه بدبینانه به احساسات انسانی عملا موجب شده است که سیاستمداران از دخالت احساس در تصمیم گیریهای خود منع شوند.
اما در این زمینه جدیدا خانم فیلسوف آمریکایی مارتا نوسباوم (Martha Nussbaum) در کتاب خود تحت عنوان سیاست احساسی (political emotions) نظریه های مرسوم در مورد جدایی بین سیاست و احساس را رد می کند و معتقد است که اتفاقا احساسات بشری نقش مثبت و سازنده ای در سیاست می توانند داشته باشند، که در صورت عدم توجه به آن فاصله بین مردم و سیاستمداران بیشتر و بیشتر خواهد شد. وی در این زمینه به جنبه های مثبت روح و احساس جمعی و همدلی بین انسانها در حل مسائل اجتماعی و سیاسی اشاره می کند و مطرح می نماید که عشق به میهن و سرزمین پدری – که به تصور عامه می تواند منجر به نوعی نژاد پرستی و شونیسم شود، حس مشارکت جمعی و اتحاد یک ملت را نیز می تواند تقویت نماید.
بدون احساس همدلی، همدردی و هموندی اصولا نمی توان از یک جامعه مستقل و متکی بر خود صحبت کرد و بدون این استحکام اجتماعی نمی توان به یک دموکراسی پایدار دست یافت. وی معتقد است که رهبران سیاسی نباید صرفا در پی حفظ نظم موجود و دفاع از اصولی که به آن معتقدند، برای مثال سوسیال دمکراسی و یا لیبرالیسم باشند. استحکام و تقویت پیوندهای درونی هر جامعه که ارتباط مستقیمی با روح و عواطف انسانی دارد یک پیش شرط بسیار مهم و حیاتی است که نباید فراموش شود. چیزی که جز از طریق تلاش بر برقراری رابطه با مردم و درک احساسات و همدلی با آنان شانس تحقق ندارد.
امروز، در شرایط خاصی که کشورمان قرار گرفته است، به خوبی می توان نقش احساس را در مواضع و عملکرد سیاسی بسیاری از مردم و فعالین حوزه سیاست دید. نقشی که می تواند مثبت و یا منفی باشد.
مثبت و یا منفی بودن نقش احساس در سیاست اما رابطه بسیار مستقیمی با شرایط روانی مردم دارد. شرایطی که از شرایط اجتماعی-اقتصادی، آموزش و فرهنگ غالب در جامعه تغذیه می کند.
برای مثال زمانی که کشور در بحرانهای بسیار عمیق اجتماعی-اقتصادی و معیشتی قرار گرفت و عموم مردم عامل اصلی این شرایط را نظام سیاسی حاکم می دانند، قوی ترین احساسی که می تواند بروز و ظهور داشته باشد حس خشم و نفرت نسبت به حکومت است.
حال اگر این احساس را با سیاست ترکیب کنیم، پاسخ طبیعی به پرسشهایی سیاسی مانند «چه باید کرد؟» و چگونه می توان از دست این شرایط خلاص شد، این خواهد بود که این حکومت به هر وسیله ای از بن و ریشه باید سرنگون برافکنده شود.
ما نمونه های بسیاری از این خشم و نفرت را در زمان جنگ ۱۲ روزه اسرائیل و رژیم جمهوری اسلامی شاهد بودیم. از جمله شادی و شعف مردم از کشته شدن سران نظامی و امنیتی رژیم. حتی برخی آرزو می کردند که اسرائیل بیاید و کار را تمام کند. خشم و نفرتی که حتی جای منطق سیاست را نیز بسیار تنگ کرده بود که آیا به سرانجام و آینده پس از سرنگونی این رژیم توسط اسرائیل فکر کرده اید؟
حمایت های پرشور و فتور برخی از فعالین سیاسی که سابقه ای کاملا متفاوت با جریان پادشاهی خواهی داشته اند، از رهبری رضا پهلوی را نیز صرفا نمی توان با منطق و علم سیاست توجیه کرد، مسلما در اینجا نیز خشم و نفرت از جمهوری اسلامی نقش مهمی دارند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر