در ایرانِ امروز کمتر موضوع اجتماعی، اقتصادی و حتی محیط زیستی را می توان یافت که به نحوی به سیاست ارتباط پیدا نکند و یا به اصطلاح سیاست زده نشده باشد. با وجودیکه پدیده سیاست زدگی در ایران ریشه های بسیار تاریخی و عمیق تر از چهار دهه حاکمیت اسلامی دارد، اما حضور و تاثیرگذاری این پدیده در دوران کنونی اساسا قابل مقایسه با دوران پیش از انقلاب اسلامی نیست. یکی از علل اصلی این تفاوت را باید در ماهیت انقلاب اسلامی و اصولا هر انقلاب سیاسی که قصد سرنگونی نظم موجود و جایگزینی مناسبات جدیدی را دارد جستجو کرد. تجربه انقلاب های بزرگ قرن بیستم که عمدتا به حاکمیت و هژمونی یک بخش خاص اجتماعی منجر شدند نشان می دهد که در روابط و مناسبات اجتماعی و حتی زندگی روزمره مردم، سیاست حرف اول را می زده است. سیاستی که تنها بر یک محور و موضوع استوار است و همه تحولات اجتماعی از آن زاویه می نگرد.
به باور نگارنده این محور همانا مبارزه و مقابله دائمی بین دوست و دشمن و تقسیم بندی نیروها و گرایش های سیاسی و حتی مردم بین این دو جبهه بوده است. گفته معروف کلاسویتس که "جنگ ادامه سیاست است" دال بر همین تعریف سنتی و بسیار پایدار از سیاست می باشد؛ گفته ای که نظامهای سیاسی شکل گرفته پس از هر انقلاب بزرگ سیاسی-اجتماعی، از جمله جمهوری اسلامی، نمونه های بسیار بارز آن بوده و هستند. حاکمیت هایی که از همان اوانِ تثبیت نظام سیاسی جدید، فلسفه سیاسی خود را بر مبنای مرزکشی و حتی دیوار کشی بین دوست و دشمن تنظیم کردند و به پیش بردند؛ سیاستی که عمدتا به تجهیز نظامی و سرانجام جنگ نیز منتهی می شد.
یکی از نظریه پردازان این نوع نگاه به سیاست و سیاست ورزی کارل اشمیت است. از نظر وی سیاست عرصه تمایز دوست/دشمن است. یعنی سیاست ذاتاً با تضاد، خطر و حتی امکان جنگ همراه است. (نگاهی کنید به کتاب معنای سیاست اثر کارل اشمیت).
اما در دوران پسا انقلاب و پسا ایدئولوژی و بعد از رشد و برآمد اندیشه لیبرالیسم و فردگرایی سیاست بر خلاف نظریه کارل اشمیت دیگر عرصه تضاد دائمی بین دو جبهه دوست و دشمن نیست و صفحه شطرنج سیاست نه بر مبنای این جنگ دائمی بین این دو جبهه بلکه بر اساس مجموعه ای از آحاد مستقل و بویژه فردگرا که حداکثر می توانند رقیب یکدیگر باشند شکل می گیرد.
بعبارت دیگر، همراه با برآمد لیبرالیسم، فردگرایی و رشد طبقه متوسط و احزاب میانی وابسته به آن، اندیشه سیاسی مبتنی بر تقابل دو جبهه دوست و دشمن رنگ می بازد و بدنبال آن سیاستمدارانی پا به عرصه سیاست می گذارند که کمتر ایدئولوژیکی و حزبی می اندیشند و تخصص اصلی اشان بحث و مذاکره و یافتن راه حل برای مشکلات جاری از طریق گفتگو و مصالحه است. البته باید فورا افزود که بنظر می رسد عمر این دوره در برخی از کشورها با برآمد جریانات پوپولیست و گرایشات ناسیونالیستی کوتاه مدت بوده است و در این کشورها سیاست مجددا عرصه تضاد دوست و دشمن شده است. اما به باور نگارنده فرایندی که بشریت پس از برآمد اندیشه و فلسفه لیبرالیسم آغاز کرده است با وجود این فراز و نشیب ها برگشت ناپذیر است.
همانطور که در عنوان این یادداشت آمد، شوربختانه در کشور ما سیاست همواره عرصه تضاد و تقابل دوست و دشمن بوده است. گزاره «دشمن دشمن من، دوست من است» در چهارچوب همین نوع نگاه به سیاست است که توسط بسیاری از جریانات سیاسی مورد استفاده قرار گرفته و همچنان نیز می گیرد.
برای نمونه آقای رضا پهلوی با سفر خود به اسرائیل و ملاقات و گفتگو با نتانیاهو، بویژه در دورانی که اسرائیل و جمهوری اسلامی در یک آرایش جنگی بسر می بردند و نیز فراخوان ایشان برای قیام مردم در آغاز جنگ ۱۲ روزه، نشان از آن دارد که آقای پهلوی و جریان سلطنت طلب همچنان سیاست را (همانند رژیم جمهوری اسلامی و بسیاری از نظامها و یا گروهای ایدئولوژیک) عرصه مبارزه دوست و دشمن می بیند و برای او نیز این گزاره صحت دارد که «دشمن دشمن من، دوست من است».
و البته در طول دهه ها حاکمیت جمهوری اسلامی از نظام اسلامی تا برخی نیروهای سیاسی از جمله سازمان مجاهدین خلق نیز سیاست را عرصه تضاد دوست و دشمن می دانسته اند و برای آنان نیز این گزاره که دشمن دشمن من دوست من است صدق کرده و می کند.
تاریخ و گذشته کشورمان نیز معمولا از منظر تقابل دائمی بین دوست و دشمن تفسیر شده است و حکومت ها همواره سعی کرده اند در حافظه تاریخی ملت خود این نوع نگاه به سیاست را بنشانند و آنرا سیاست زده کنند.
خوشبختانه، پس از برآمد اندیشه لیبرالیسم، تلاشهایی در برخی کشورهای اروپایی دیده می شود که تاریخ و گذشته کشور خود را از نظرگاه و جنبه مرسوم سیاسی (مبتنی بر تقابل ذاتي دو جبهه دوست و دشمن) نبینند. در کشورهای مذکور تلاش می شود که از حافظه تاریخی ملت سیاست زدایی شود و با پایان دادن به خط کشی و مرزبندی های بین دو جبهه دوست و دشمن در طول تاریخ، یک حافظه جمعی جدیدِ تاریخی که کمتر رنگ و بوی ایدئولوژی سیاسی دارد بوجود آورده شود. به این معنی که خوب و بد و زشت و زیبا جزیی از تاریخ ما بوده و نباید با خلاصه کردن و تقلیل دادن همه تاریخ یک ملت به جنگ و تقابل دائمی بین دوست و دشمن، گناه جنبه های منفی در تاریخ خود را بر گردن به اصطلاح دشمنان، که در اکثر موارد بخشی از همان ملت بوده اند، انداخت و یا آن را پاک نمود.
حال با توجه به این پیش زمینه این سوال مطرح است که حتی با علم به این واقعیت غیر قابل انکار که شرایط اجتماعی ایران در شرایط کنونی، بشدت سیاسی است (شرایطی که در درجه اول ناشی از استبداد سیاسی-شیعی حاکمیت اسلامی است) تا چه اندازه می توان تاریخ و گذشته این ملت را، با هدف رشد همبستگی ملی، سیاست زدایی کرد و جنبه های مثبت و منفی و شکست و پیروزی های این ملت را تبدیل به یک حافظه تاریخی جمعی نمود؟ حافظه ای که مانند تاریخ این ملت خاکستری است و سایه روشن های جبهه های دوست و دشمن در آن مخدوش و در هم فرو رفته است.
برای مثال اگر امروز روز، عربها، مغولها و افغانها دیگر بخاطر تسخیر سرزمین ایران و سرنگونی امپراطوری های ایرانی زمان خود، در قرنها پیش، دشمن ملت ایران محسوب نمی شوند و حوادث آن دوران ها جزیی از حافظه تاریخی و خاکستری ملت ما و ملت های منطقه شده است، آیا نمی توان بر همین منوال حوادث و اتفاقات دوره های اخیر در ایران، برای نمونه انقلاب مشروطه و جنبش ملی شدن نفت و سرانجام کودتا علیه کابینه دکتر مصدق را نیز جزیی از حافظه ملی که قابل سیاه و سفید کردن و ترسیم آن بشکل جنگ بین فرشته و دیو نیست، دید؟
واقعیت های تاریخی دوران مشروطه و نیز دوران ملی شدن نفت نشان می دهند که ضعف و عقب افتادگی های فکری و فرهنگی و بسیار عوامل درونی دیگر نقش موثر و تعیین کننده ای در شکست انقلاب مشروطه و یا سرنگونی دولت مصدق داشته اند و علت این شکست ها را صرفا نمیتوان بحساب جبهه مشروعه خواه در دروان جنبش مشروطه و یا طرفداران شاه و عوامل امریکایی و انگلیسی در دوران دکتر مصدق گذاشت. همانطور که در انقلاب اسلامی که به سرعت به یک فاجعه ملی تبدیل شد عوامل درونی (از حمایت های گسترده مردم تا همراهی بسیاری از روشنفکران و انقلابیون آنزمان با خمینی) و نیز عوامل بیرونی بیشماری نقش داشتند، بطوریکه ترسیم یک خط مشخص بین خوب و بد و دیو و فرشته برای این دوران نیز بسیار دشوار بنظر می رسد.
https://t.me/politicalphilosphy
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر