برخی از طرفداران پهلوی اخیرا در رابطه با جنگ اسراییل و جمهوری اسلامی نظریه جدیدی را مطرح می کنند. می گویند که این دو رژیم مدتهاست که قصد نابودی یکدیگر را دارند و امروزه این تضاد اگزیستانسیال و تاریخی به اوج خود و به تقابل نظامی کشیده است.
فرض این افراد بر این است که این جنگ سرانجام به نابودی جمهوری اسلامی ختم خواهد و ما برای جلوگیری از فروپاشی کشور می بایست رهبری شاهزاده را بپذیریم و حول ایشان متحد شویم.
این تحلیل مطمئنا از اتاق فکر تاریک اندیشان سلطنت طلب که حاضرند شاهزاده را بر خاکسترهای باقی مانده از جنگ بنشانند بیرون می آید. این تحلیل و سرمایه گذاری روی آن، با وجودی که ظاهرا می خواهد دست و دامن خود را از این جنگ کثیف پاکیزه نگاه دارد، یک سیاست و راهبرد کاملا ضد ملی و ضد ایرانی است.
این جریان با توجه به اینکه تنها شانس بازگشت به قدرت را جنگ بین اسراییل و جمهوری اسلامی می داند، آگاهانه بعنوان یک نظاره گر در کناری نشسته است تا سرانجام (به باور خود) در اثر این جنگ رژیم جمهوری اسلامی سرنگون شود.
اما تجارب کشورهای منطقه و همسایگان ما بخوبی نشان می دهد که در اثر چنین جنگی این حکومت نیست که فقط سرنگون و نابود می شود، کشور و ملت نیز نابود می شوند و سرمایه های ملی بین یک مشت غارتگر خارجی و داخلی تقسیم می گردد و در این میان بخش های داخلی کشور درگیر یک جنگ و تنش دائمی می شوند، غافل از به تاراج رفتن سرمایه های ملی. به نمونه عراق و لیبی نگاه کنید.
آنها یک دوگانه کاذب «مخالفت با جنگ یعنی حمایت از جمهوری اسلامی» را کاملا آگاهانه و مزورانه در برابر مردم قرار می دهند تا مخالفین جنگ را به سکوت وادار کنند. اما تجربه ملت ایران در دوران جنگ هشت ساله با عراق بویژه پس از فتح خرمشهر و بازگشت ارتش عراق به پشت مرزها، بخوبی یک سیاست کاملا ملی و وطن دوستانه را بازتاب می دهد. در آن زمان خواسته بسیاری از مردم پایان جنگ و یکی از شعارهای مهم نه به جنگ و نه به سرکوب بود. در آن زمان نیز تنها یک جریان سیاسی، سازمان مجاهدین، همانند سلطنت طلبان و پهلوی خواهان امروز، می خواست از طریق جنگ به قدرت برسد.
سرانجام این جریان را همه می دانند که چگونه در آتش جنگی که مشوق آن بودند، خودشان سوختند و به خاک سیاه نشستند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر