۱۴۰۴ آذر ۷, جمعه

به داخل برگرداندن و مدیریت صداهای مخالف (بخش دوم)



پوست اندازی، یک استراتژی بقا


«پوسته‌اندازی» یا جذب و مدیریت کنترل‌شده‌ی صداهای مخالف یک استراتژی بقا برای حکومت‌هایی است که با فشارهای چندجانبه روبه‌رو هستند. البته این کار نه نشانه‌ی اعتماد کامل به دوام حکومت است و نه یک ریسک بی‌حساب؛ بیشتر یک استراتژی محاسبه‌شده برای مدیریت بحران می باشد.

این استراتژی معمولا در شرایطی که نارضایتی عمومی شدت یافته و فشارهای بین المللی نیز افزایش یافته اند و نیروهای امنیتی نیز از انگیزه های کافی برای سرکوب برخوردار نیستند، به کار گرفته می شود. محاسبه ریسک های احتمالی نیز بر این مبنا است که چنین رژیم هایی در طول زمان حیات خود توانسته اند ساختارهای لازم اجتماعی-طبقاتی و اقتصادی را برای ادامه بقا خود بسازند و با سرکوب، رقبای جدی خود را از صحنه رقابت حذف کنند. در چنین شرایطی ممکن است ریسک ورود به مرحله پوسته اندازی با حفظ ساختارهای بنیادین پذیرفته شود.

به نظر می رسد که جمهوری اسلامی نیز با محاسبه ریسک های احتمالی، چنین استراتژی را انتخاب کرده است، تا هم فشارهای داخلی را کانالیزه و خنثی نماید و هم از شدت فشارهای بین المللی بکاهد. در این رابطه آنچه که برای نظام جمهوری اسلامی مهم و حیاتی است، حفظ ساختارهای اجتماعی-طبقاتی و اقتصادی است و حاضر است در این راه امتیازهای محدودی بدهد و حتی افرادی را تا سطح رهبری قربانی کند. به همین علت است که حملات و انتقادات شدید به علی خامنه ای را نیز تحمل می کند.

البته همانطور که در بالا به آن اشاره شد، این اقدامات نشانه اعتماد کامل به دوام حکومت نیستند، که اگر چنین بود، مانند دوره های پیشین به سرکوب و حذف مطلق مخالفین ادامه می داد. بنابراین این اقدامات را می توان نوعی عقب نشینی حساب شده در اثر افزایش فشارهای داخلی و بین المللی دید که البته بر این فرض و پندار استوار است که می تواند این فرایند را کنترل و مدیریت شده به پیش ببرد.

علت انتخاب این فرایند نیز روشن است. جمهوری اسلامی به خوبی نسبت به وضعیت خود و منطقه آگاه است و مبنای محاسبات خود را بر چند واقعیت استوار کرده است، از جمله این واقعیت که مخالفانش بسیار پراکنده اند و بدیل بالفعل و جدی برای این حکومت وجود ندارد. از سوی دیگر متوجه شده است که سیاست بین الملل و به ویژه خط مشی آمریکا، حتی با وجود تهدید های نظامی و تحریم های اقتصادی، در راستای براندازی و سرنگونی جمهوری اسلامی قرار ندارد و کشورهای منطقه نیز ترجیح می دهند که یک جمهوری اسلامی ضعیف شده در ایران باقی بماند. بنابراین با توجه به اطمینان به ساختارهای محکم رانتی در حوزه سیاست، اقتصاد و حتی فرهنگ حاضر می شود ریسک به داخل برگرداندن صداهای مخالف و تغییرات روبنایی و به اصطلاح پوسته اندازی را بپذیرد.

و البته جمهوری اسلامی این روش را از حکومت های اقتدارگرای مشابه و بسیار پر تجربه تر از خود آموخته است. در دوران پوتین، بارها «اپوزیسیون ساختگی» یا «اپوزیسیون بی‌خطر» ایجاد شده اند و اجازه داده شده است احزاب کوچک یا چهره‌های منتقد در انتخابات حضور داشته باشند، اما در چارچوبی کاملاً کنترل‌شده.

در چین نیز حزب کمونیست چین هیچگاه اصلاحات سیاسی واقعی نکرده است، اما فضای نقد کنترل‌شده دانشگاهی و رسانه‌ای محدود را ایجاد کرده است و به برخی چهره‌های روشنفکری اجازه ورود به نهادهای پژوهشی و دولتی داده است.

در این نمونه ها و نمونه های دیگر الگوها و روش های مشترکی دیده می شوند، از جمله خنثی کردن مخالفین واقعی، بدون اینکه لازم باشد آنها را سرکوب کامل کند، ایجاد تفرقه در میان صفوف اپوزیسیون و نمایش اصلاح پذیری، بدون اینکه ساختارهای واقعی آسیب ببینند.

قضیه سیم کارت های سفید، اجازه ورود زنان به ورزشگاه ها، کاهش کنترل حجاب و اجازه پخش و انتشار مناظرات ویدیویی که در آنها انتقادات جدی به شخص رهبر می شوند از جمله چنین تکنیک های استراتژی بقا از طریق پوسته اندازی هستند.



۱۴۰۴ آذر ۶, پنجشنبه

«به داخل برگرداندن و مدیریت صدای مخالف»



حذف فیزیکی، سرکوب، زندان، تبعید و پرتاب کردن مخالفین به خارج کشور از شیوه های مرسوم و شناخته شده جمهوری اسلامی بوده است، روشی که همچنان برای مخالفین سرسخت و از نظر رژیم خطرناک به کار گرفته می شود.

اما افشا شدن سیم کارت های سفید و اینترنت بدون فیلتر برای کارگزاران و وابستگان حاکمیت و حتی برای برخی خبرنگاران و دانشگاهیان و اصلاح طلبان، همچنین اجازه انتشار مناظرات ویدیویی از طریق یوتیوب که در آنها انتقادات جدی نیز به حکومت می شوند، آیا می توانند نشانه هایی از تغییر سیاست حکومت در برخورد با صداهای مخالف باشند؟

ما آثاری از رقم خوردن و اجرای این تغییر روش را می توانیم در ماه های پس جنبش زن زندگی آزادی مشاهده کنیم. برای مثال، نمونه مشخص از مدیریت اعتراضات و صداهای مخالف بجای سرکوب خشن، نوع واکنش رژیم نسبت به تظاهرات و راهپیمایی های پس از نماز جمعه در زاهدان بود.

شاهد بودیم که جمهوری اسلامی پس از سرکوب خشن و کشتار نمازگزاران در جمعه خونین زاهدان در هشتم مهرماه ۱۴۰۱، به ناگهان روش برخورد خود را تغییر داد و با وجودی که در ماه‌های بعد و حتی به مدت بیش از یک سال پس از جمعهٔ خونین، اعتراضات هفتگی در زاهدان ادامه یافتند، اما برخلاف آن روز، حکومت از سرکوب مستقیم و گستردهٔ مردم خودداری می کرد.

البته این تغییر ناگهانی روش برخورد شاید کاملا آگاهانه و برنامه ریزی شده از قبل نبود، بلکه به دلیل فشار افکار عمومی و بین المللی و جایگاهی که مولوی عبدالحمید در نزد اهل سنت بلوچستان دارد نیز بوده است. اما به نظر می رسد که این تغییر روش احتمالا تحمیلی رژیم را به این نتیجه رسانده بود که با در دست داشتن سلاح سرکوب، همزمان می توان با روش های دیگر اعتراضات را مدیریت و کانالیزه و به تدریج فرسوده نیز کرد.

در جریان جنگ دوازده روزه نیز رژیم مجبور شد برای مدتی هم که شده فیلترینگ را در سطح محدودی بردارد تا کارگزاران و خبرنگاران طرفدار حکومت آسان تر بتوانند در فضای مجازی فعالیت کنند. این تجربه نیز به حکومت آموخت که حتی این روش را برای برخی از مخالفین خود و یا اصلاح طلبان نیز می تواند بکار گیرد.

از این نظر می توان گفت که به نظر می رسد که جمهوری اسلامی تصمیم گرفته است که صداهای مخالف و اعتراضات را به اشکال مختلف، از جمله اجازه به برگزاری اعتراضات صنفی، کاهش چشمگیر کنترل حجاب، برداشتن محدود و کنترل شده فیلترینگ و اجازه پخش آزاد مناظرات ویدیویی، اینبار بجای طرد و حذف و به بیرون راندن، صداها و اعتراضات را به درون بازگرداند و آنها را مدیریت کند.

تجربه حکومت های اقتدارگرا نیز نشان می دهد که بازگرداندن کنترل شده اعتراضات به داخل کشور و مدیریت نارضایتی ها در داخل آسان تر و کم هزینه تر از سرکوب عریان است. جمهوری اسلامی نیز پس از سرکوب بسیار پر هزینه جنبش زن زندگی آزادی، ظاهرا به این نتیجه رسیده است که بجای سرکوب عریان، نارضایتی ها و اعتراضات را مدیریت کند و حتی به داخل بازگرداند. این الگوی کشاندن، محدود کردن و مدیریت کردن صدای مخالف در بسیاری از کشورهای اقتدارگرا یا نیمه‌اقتدارگرا دیده شده و یک پدیده کاملاً شناخته‌شده در علوم سیاسی است. در این الگو حکومت‌ها در یک مرحله خاص به جای «سرکوب مطلق»، به سمت «مدیریت مخالفت از داخل سیستم» تغییر مسیر می دهند.

از سوی دیگر حکومت متوجه شده است که در یک فضای کاملا دو قطبی و دو گانه «مطلقا حکومتی» و «مطلقا اپوزیسیون»، هیچ شانسی ندارد و از نظر گفتمانی نیز شکست خورده است، بنابراین سعی می کند فضای سیاسی داخل کشور را نیز از حالت دو قطبی و دو گانگی خارج نماید. یکی از نمونه تلاشهای حکومت از تغییر پارادایم و فضای به شدت سیاسی دو قطبی شده را می توان در بزرگ نمایی نقش نسل Z و اینکه نسل جوان خواهان یک زندگی عادی است و در پی آزادی های اجتماعی مانند آزادی پوشش و انتخاب نوع زندگی است، به خوبی مشاهده کرد. در این رابطه حاکمیت تلاش می کند که مطالبات سیاسی، دموکراسی خواهی، حق آزادی بیان ضعیف و حاشیه ای جلوه دهد.

بنابراین بهتر است این سناریو را نیز در نظر گرفت که جمهوری اسلامی تلاش می کند با ایجاد فضاهای کنترلی در داخل، بخشی از صداهای مخالف را “به درون” بکشاند تا بتواند آن‌ها را محدود، مدیریت و در نهایت بی‌اثر کند. البته بسیار واضح است که این نه به معنای آزادی و دموکراسی است بلکه به معنای مدیریت بحران و کنترل اجتماعی با روش‌های نرم‌تر می باشد. حال اینکه آیا حاکمیت در این راه موفق می شود باید در آینده دید.
https://t.me/politicalphilosphy/281

۱۴۰۴ آذر ۵, چهارشنبه

دوگانه واژگان کلیدی در نام‌گذاری احزاب و سازمان‌های سیاسی ایران



در تاریخ سیاسی ایران، احزاب و سازمانهای بسیاری بوجود آمده اند، نامی برای خود برگزیده اند و وظیفه و مسئولیت ویژه ای برای خود تعریف کرده اند. عمده این جریانات سیاسی اما به تاریخ پیوسته اند و نام و آثار فعالیت های آنها فقط در کتب تاریخی یافت می شوند، برخی معدود نیز که پس از چندین دهه، حتی بیش از پنج دهه همچنان حضور دارند، در واقعیت امر فقط به عنوان یک نماد سیاسی-تاریخی و در حد اعضای بسیار معدود باقی مانده اند.

در دیگر کشورهایی که سنت کار حزبی سابقه ای طولانی دارد نیز وضع به همین ترتیب است، احزاب و سازمانهای سیاسی شکل گرفته اند و پس از چندین دوره یا به تدریج از عرصه سیاسی حذف شده اند؛ یا با آغاز همکاری جبهه ای به تدریج حزب و سازمان سیاسی جدیدی تاسیس نموده اند.

ضمن اینکه فرایند تاسیس، رشد و سرانجام افول احزاب سیاسی یک امر کاملا طبیعی و به اعتبار تحولات اجتماعی-سیاسی و گذر زمان، قانونمند نیز می باشد، اما دقت روی واژگان کلیدی در نامگذاری احزاب و سازمانهای سیاسی خالی از فایده نیست.

در یک تقسیم بندی کلی می توان گفت دو دسته نامگذاری با استفاده از واژگان خاص سیاسی همواره وجود داشته اند. یا نامگذاری های ایدئولوژیک، مرامی، تاریخی و هویت ساز بوده اند و یا نامگذاری ها بیانگر و بازتاب دهند یک پروژه مشخص سیاسی بوده اند.

در دسته اول، نامهای منتخب برای یک حزب و سازمان سیاسی، یک بار معنایی و تاریخی دارند و از این طریق می خواهند یک مشروعیت ایدئولوژیک و یا تاریخی را بازتاب دهند. پیامی که با انتخاب این دسته از نامهای خاص منتقل می شود نیز ارزش محور و هویت طلبانه است و می خواهد جریان سیاسی خود را یا به یک تاریخ طولانی مدت، یا به یک هویت ملی و یا طبقاتی نسبت دهد.

احزابی مانند حزب مشروطه، حزب سوسیال دموکرات و یا لیبرال دموکرات، حزب چپ، حزب توده از دسته اول نامهای منتخب هستند که هریک با استفاده از واژگان خاص برای خود یک بار معنایی، تاریخی، طبقاتی می سازند. واضح است که این احزاب بر اساس یک پروژه خاص و واحد شکل نگرفته اند و بنابراین می توانند در مقاطع مختلف تاریخی حضور داشته باشند و وارد پروژه های مقطعی سیاسی شوند.

دسته دوم از نامگذاری ها اما یک کار پروژه ای و مقطعی را بازتاب می دهند، و جریانات سیاسی که این شیوه از نامگذاری را انتخاب می کنند، کمتر ایدئولوژیک و بیشتر عملگرا می باشند. جبهه ها و ائتلافهای سیاسی معمولا از این نوع نامگذاری ها استفاده می کنند، حتی اکثر نهادهای مدنی را نیز می توان با تسامح در همین دسته قرار داد، که بر اساس یک هدف خاص و معمولا مقطعی و مرحله ای تشکیل شده اند.

برای مثال در دوران ملی شدن نفت در سالهای ۱۳۲۸-۱۳۳۲ جبهه ملی حول پروژه ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق شکل گرفت و احزابی مانند حزب ایران، حزب زحمتکشان ملت ایران (خلیل ملکی) و حزب ملت ایران (داریوش فروهر) و تعدادی از جمعیت ها و منفردین سیاسی به آن پیوستند. تشکیل این جبهه نمونه ای نسبتا موفق از همکاری پروژه ای برای یک مقطع خاص بود که پس از کودتای ۱۳۳۲ نیز به تدریج از حرکت جبهه ای خود باز ماند. و امروز اگر همچنان جبهه ملی وجود دارد یا بیشتر نمادین است و یا خود را بر مبنای یک وابستگی و پیوستگی تاریخی عملا تبدیل به یک سازمان سیاسی کرده است.

در دورانهای اخیر نیز جبهه ها و اتحاد هایی که شکل گرفته اند همگی بر مبنای یک پروژه مشخص تعریف می شوند، برای مثال اتحاد جمهوری خواهان ایران و یا شورای مدیریت گذار. اتحاد جمهوری خواهان با هدف متحد کردن گرایشات مختلف جمهوری خواهی عملا جبهه و ائتلافی از نیروهای چپ جمهوری خواه بوجود آورد، اما اتحاد جمهوری خواهان بر خلاف جبهه ملی ایران نتوانست حتی حول یک پروژه و رهبری واحد متمرکز شود و برنامه های خود را به پیش ببرد، به همین دلیل نیز در همان ابتدای راه در رابطه با راهبردهای سیاسی دچار چند دستگی شد.

شورای مدیریت گذار نیز همانطور که از نام آن برمی آید، با ادعای مدیریت دوران گذار از جمهوری اسلامی و با این فرض که جمهوری اسلامی درحال فروپاشی و جامعه ایران در حال گذار از این نظام است، شکل گرفت. این جریان سیاسی نیز بر اساس یک پروژه خاص سیاسی بوجود آمد و طبیعتا مدعی یک هویت تاریخی و ایدئولوژیک خاص نمی توانست باشد.

همانطور که از جایگاه و تعریف واژگان مشخص در نامگذاری ها و از تجارب مشخص تاریخی بر می آید، جریانات سیاسی که آگاهانه نام هایی انتخاب می کنند که بار معنایی تاریخی، ملی و یا ایدئولوژیک دارند و غالبا نیز در اشکال حزبی و سازمانی ظاهر می شوند، می توانند حیاتی طولانی مدت تر داشته باشند و در طول حیات خود پروژه ها و ائتلافهای مختلفی را تجربه کنند. کارکرد این جریانات هویت سازی، گفتمان سازی های تاریخی و دراز مدت و مشروعیت بخشی برای یک حرکت سیاسی-اجتماعی تاریخی و طولانی مدت است.

در نقطه مقابل، جریاناتی که بر مبنای یک پروژه و هدف مشخص شکل می گیرند، تاریخ مصرف مشخص دارند و زمانی که پروژه به هر دلیلی متوقف شد، ضرورت وجودی این جریان نیز از بین می رود. در واقع واژه هایی مانند اتحاد، جبهه و یا شورا ذاتا زمانمند و مقطعی و لحظه ای هستند. و اگر پس از پایان زمان پروژه و یا تغییر شرایط که پروژه ای متفاوت دیگری می طلبد، بنیانگذاران آن پروژه سیاسی مشخص بخواهند همچنان به حیات سیاسی خود ادامه دهند، عملا مجبور می شوند به یک سازمان سیاسی تبدیل شوند.

به طور کلی می توان گفت که سه عنصر در نامگذاری روی جریانات سیاسی نقش تعیین کننده و محوری دارند، این سه عنصر «معنا»، «کارکرد» و «زمان» هستند. به هر میزان بار معنایی یک نام عمیق تر، تاریخی تر و متاثر از یک مرام خاص باشد، آن جریان سیاسی می تواند در شرایط زمانی متفاوت نیز به حیات خود ادامه دهد. اما اگر یک نام برگزیده شده برای یک جریان سیاسی کارکردی و پروژه ای باشد طبیعتا زمانمند خواهد بود و تاریخ مصرف مشخص خواهد داشت.

https://t.me/politicalphilosphy/279

۱۴۰۴ آذر ۴, سه‌شنبه

کارزارهای اجتماعی-سیاسی مدرسه جامعه مدنی

واکنش های گسترده مردمی به آتش‌سوزی جنگل‌های هیرکانی، مانند دیگر حوادث طبیعی بزرگ از سیل تا زلزله که در سالهای اخیر در کشورمان اتفاق افتادند و مشاهده همیاری و همدلی گسترده مردم و نهادهای مدنی در هر حادثه بزرگ طبیعی، بار دیگر نشان می دهند که جامعه ایران با وجود بحرانهای اجتماعی و معیشتی و سیاسی فراوان، که حتی برخی از فروپاشی اجتماعی صحبت می کنند، همچنان زنده و هم بسته است.

مطابق گزارشات رسمی و غیر رسمی مشارکت خودجوش مردم در اطفای آتشِ جنگل‌های هیرکانی کاملا محسوس و قابل مشاهده بوده است و شواهد نیز نشان از حضور همیاران طبیعت، فعالان محیط‌ زیستی و جمعیت قابل‌توجهی از اهالی و نیروهای امدادی در عملیات زمینی دارند.

در سوشیال مدیا نیز آتش سوزی جنگلهای هیرکانی بازتاب گسترده ای داشت. اما مطابق عادت مرسوم، این واکنش ها عمدتا سیاسی بودند، از اشاره به بی کفایتی مسئولین تا به طور کلی سیاست های بسیار مخرب محیط زیستی جمهوری اسلامی.

البته در این فضای عمدتا سیاسی رسانه های اجتماعی، پیامها و پست های فعالین محیط زیست نیز دیده می شدند که تلاش داشتند، واقعیت آنچه که در میان آتش و دود در جنگلهای هیرکانی در جریان بود را به تصویر کشند و به ویژه، نقش خودجوش مردمی را که با دست خالی در پی خاموش کردن لکه های آتش هستند، برجسته نمایند.

از جمله پیامهایی که در دنیای مجازی بسیار بازنشر و منعکس شد استوری یک فعال محیط ‌زیست (حامد تیزرویان) در اینستاگرام بود که نوشته بود بدون فشار اعتراضات مردمی، «مسئولان حاضر نمی‌شوند از روی صندلی‌شان بلند شوند و وضعیت را بررسی کنند.»/ ایران اینترنشنال

به نظر من پیامها و پست هایی که از سوی فعالین محیط زیست منتشر شدند بسیار موثرتر از پیامهای صرفا سیاسی و ضد حکومتی در برانگیختن «حس مسئولیت اجتماعی» و بسیج نیروهای خودجوش مردمی برای کمک به خاموش کردن آتش بوده اند.

در واقع در جریان آتش سوزی جنگلهای هیرکانی، بطور خودجوش یک کارزار نسبتا وسیع اجتماعی و محیط زیستی به راه افتاد که توانست بار دیگر روحیه همبستگی اجتماعی و همیاری و همدلی را تقویت کند؛ چیزی که جامعه ایران در شرایط امروز شدیدا نیازمند آن است.

در جوامع دموکراتیک کمپین‌های اجتماعی–سیاسی معمولاً به‌عنوان ابزار تاثیرگذاری روی سیاست های حاکم به کار گرفته می شوند. اما در جوامع استبدادی که معمولا گوش شنوایی برای خواسته های مردم وجود ندارد و دموکراسی نیز نهادینه نشده است، کمپین های اجتماعی-سیاسی می توانند در کنار افزایش فشار بر نظام حاکم، بستر و محیطی فراهم آورند که در آن شهروندان بتوانند فرایندهای یادگیری اجتماعی و مشارکتی را تجربه کنند و به ویژه در رابطه با جامعه ایران، همبستگی و همدلی خود را تقویت نمایند. البته به شرطی که این کمپین ها در سطح گسترده ای بازتاب پیدا کنند و بخش ها و نیروهای سیاسی نیز بدون اصرار بر نقش هدایت گری، از آنها حمایت به عمل آورند.

خوشبختانه در ایران امروز ما شاهد چندین کارزار نسبتا مداوم، مانند سه شنبه های نه به اعدام و یا اعتراضات هفتگی در اراک علیه آلوده سازی محیط زیست هستیم؛ و در گذشته نیز کمپین های نسبتا موفق مانند کمپین یک میلیون امضا (در مخالفت با قوانین تبعیض آمیز علیه زنان) داشته ایم.

اما شوربختانه، نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی و به ویژه اپوزیسیون سنتی و عمدتا خارج کشوری از این کمپین ها حمایت های گسترده و سازمان یافته نکردند و با وجودی که مطالباتی مانند رفع تبعیض علیه زنان، لغو مجازات اعدام و یا مطالبات محیط زیستی، خواسته های کاملا عمومی جامعه ایران در همه سطوح و لایه های اجتماعی می باشند، نتوانستند و یا نخواستند با این کارزارها همراهی جدی و پیگیر نشان دهند.

زیرا در فرهنگ سیاسی اپوزیسیون سنتی جمهوری اسلامی هرگونه تعاملی با حکومت ممنوع است و به عنوان اصلاح طلبی و محافظه کاری طرد می شود. و شاید بتوان گفت اساسا اهداف نیروهای سیاسی متفاوت با آنچه چیزی است که این کارزارها دنبال می کنند. کارزارها تلاش می کنند که با فشار بر حکومت خواست های خود را بر آن تحمیل کنند، اما هدف بسیاری از اپوزیسیون سنتی سرنگونی تمام عیار حاکمیت جمهوری اسلامی است.

نگارنده باور دارد که اتفاقا کارزارهای اجتماعی-سیاسی در ایران امروز، یکی از مهمترین و اثرگذارترین بسترهایی است که نیروهای سیاسی نیز در صورت همراهی با آن می توانند روی زمین واقعیت جامعه ایران حرکت کنند و درک بیشتری از شرایط واقعی مردم پیدا کنند و همکاری با نهادهای مردمی را آموزش ببینند. در واقع کارزارهای اجتماعی-سیاسی نه فقط محیط یادگیری و آموزش جامعه مدنی بلکه مدرسه ایست برای نیروهای سیاسی تا با شرایط و چالشهای بزرگ جامعه ایران بیشتر آشنا شوند و رابطه ای ارگانیک تری با جامعه مدنی برقرار کنند.

https://t.me/politicalphilosphy/278

۱۴۰۴ آذر ۲, یکشنبه

راهبرد پیشنهادی آقای تاجزاده برای «ائتلاف مطالباتی» در ۱۴۰۴، منشور مطالبات حداقلی ۲۰ تشکل صنفی، مدنی و حقوق بشری در ۱۴۰۱. شکاف بزرگ بین سیاست و جامعه مدنی

آقای مصطفی تاجزاده در نوشتار اخیر خود راهبرد «ائتلاف مطالباتی» را برای شرایط امروز ایران پیشنهاد می کند. وی در این رابطه می نویسد: «در شرایطی که تشتت نیروها، اختلافات عقیدتی و سیاسی و تضاد منافع، ائتلاف سیاسی و تشکیلاتی را ناممکن می‌کند، می‌توان ائتلاف‌های مطالباتی را شکل داد.»

این طرح، ضمن اینکه نگارنده نیز آن را برای شرایط امروز کشورمان و به ویژه با توجه به پراکندگی نیروهای سیاسی و نبود یک چشم انداز و گفتمان مشترک، مناسب می داند و از آن دفاع می کند، طرح و برنامه جدیدی نیست.

در بهمن ماه ۱۴۰۱ ۲۰ تشکل صنفی، مدنی و حقوق بشری «منشور مطالبات حداقلی» را منتشر کردند و خواسته هایی را مطرح نمودند که آقای تاجزاده در بیانیه اخیر خود به برخی از آنها اشاره می کند. در منشور مطالباتی حداقلی این ۲۰ تشکل،‌ خواسته های کاملا سیاسی و دموکراتیک مطرح شده بودند، از جمله: «آزادی فوری و بی‌قید و شرط همه زندانیان سیاسی»، «آزادی بی‌قید و شرط عقیده، بیان و اندیشه، مطبوعات، تحزب، تشکل‌های محلی و سراسری صنفی و مردمی، اجتماعات، اعتصاب، راهپیمایی، شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های صوتی و تصویری»، «لغو فوری صدور و اجرای هر نوع مجازات مرگ»، «بر چیده شدن ارگان‌های سرکوب، محدود کردن اختیارات دولت و دخالت مستقیم و دائمی مردم در اداره امور کشور از طریق شوراهای محلی و سراسری» و …

همانطور که ملاحظه می کنید، این مطالبات، کاملا سیاسی و دموکراتیک و حتی بعضا رادیکال هستند، در حالی که امضا کنندگان منشور مطالبات حداقلی عمدتا از نهادهای صنفی، مدنی و حقوق بشری بودند. کما بیش همان مطالباتی که آقای تاجزاده سه سال بعد از این منشور، تحت عنوان «ائتلاف مطالباتی» فرمول بندی می کند.

در زمان انتشار این منشور متاسفانه سازمانها و فعالین سیاسی پیام اصلی آن را که همانا ائتلاف حول محور مطالبات سیاسی، مدنی و حقوق بشری بود یا نگرفتند و یا استقبال جدی از آن نکردند و یا برخی فقط به یک بیانیه حمایتی اکتفا نمودند. در حالی که این مطالبات و منشور می توانست مبنای بسیار مناسبی برای ایجاد یک ائتلاف سیاسی-مدنی حداقلی بین نیروهای سیاسی و جامعه مدنی ایران باشد.

علت اصلی عدم استقبال جدی نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی از این منشور مطالباتی حداقلی و پیش قدم نشدن تشکلهای سیاسی مخالف در داخل و یا خارج کشور برای آغاز گفتگو با این نهادهای صنفی و مدنی، جهت ایجاد یک اتحاد و یا ائتلاف حول مطالبات حداقلی را باید در اشتباهات و انحرافات رایج در میان اپوزیسیون دید.

تلاشهایی که فعالین و سازمانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی برای ایجاد اتحاد و ائتلاف تاکنون داشته اند، عمدتا حول سیاست و راهبردهای کلان، برای مثال گذار از جمهوری اسلامی و یا حول اصول عام مانند سکولاریسم و حقوق بشر و دموکراسی، بوده اند. به عبارت دیگر حول استراتژی و یا اصول مشترک اعتقادی. این تلاشها عمدتا نخبه و شخص محور بوده و بسیاری از فعالان این حوزه از نسلهای دوران انقلاب سال ۵۷ هستند که نگاهشان به سیاست بنظر من همچنان سنتی و از کل به جز است، یعنی ابتدا باید تضاد اصلی جامعه حل شود تا بتوان تضادهای فرعی را از سر راه برداشت. در این نگاه سنتی، جامعه مدنی، نهادهای صنفی جایگاه مستقلی ندارند، بلکه باید در نهایت شعبه صنفی یک سازمان سیاسی شوند. در واقع نیروهای سیاسی سنتی به قول معروف شیپور را از دهانه گشاد آن می نوازنند، می خواهند روی خواسته های حداکثری برای مثال سرنگونی، ائتلاف حداقلی روی اصول کلی حقوق بشر و دموکراسی تشکیل دهند.

اما زمانی که این خواسته حداکثری برای جامعه پرهزینه شد و ریسک های بسیار بالایی را طلبید، آنگاه اولین افراد و نهادهایی که پای خود را از ائتلاف حول مطالبات حداکثری کنار می کشند، فعالین و نهادهای مدنی و صنفی خواهند بود.

در لهستان سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۹ شروع مبارزات با ارائه فهرست مطالبات کارگری و حقوقی (مثل بیست‌ویک خواست گدانسک) بود که به تدریج تبدیل به یک حرکت اجتماعی فراگیر شد و توان تاب‌آوری در برابر سرکوب را بالا برد و ظرفیت های بیشتری برای مذاکره فراهم آورد. در شیلی نیز از طریق کمپین «نه» در سالهای ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۰ روی یک همه پرسی تمرکز شد که بعدا مبنایی گردید برای ائتلافهای گسترده حزبی.

متاسفانه در ایران، نیروهای سیاسی مخالف همواره خواسته اند خود پیشتاز ایجاد کمپین ها و کارزارهای سیاسی باشند و حرکت را بر عکس و از بالا به پایین هدایت کنند. آقای تاجزاده نیز در بیانیه اخیر خود دچار همین اشتباه شده است و می خواهد به همت بخشی از اصلاح طلبان جدا یا رانده شده از حکومت یک ائتلاف سیاسی مطالباتی راه اندازی نماید. در حالیکه سه سال پیش ۲۰ تشکل صنفی و مدنی این راه را در برابر نیروها و فعالین سیاسی گشوده بودند و پیش قدم شده و منشور مطالبات حداقلی را منتشر کرده بودند. منشوری که می توانست پایه و مبنایی برای راه اندازی کارزارها و ائتلافهای سیاسی و مدنی باشد.
https://t.me/politicalphilosphy/274

۱۴۰۴ آبان ۳۰, جمعه

رویکردهای سیاسی مخالفین جمهوری اسلامی، معیار درستی یک رویکرد سیاسی چیست؟



مخالفین جمهوری اسلامی از چپ تا راست رویکردهای متفاوتی را در فعالیت های سیاسی خود دنبال می کنند. برخی وجود یک گفتمان فراگیر و چشم انداز امید بخش را برای جلب اعتماد مردم و آغاز یک جنبش سیاسی فراگیر در شرایط امروز ایران تجویز می کنند و برخی دیگر تشکیل یک اتحاد گسترده از مخالفین، تحت لوای آلترناتیو، را برای ایجاد یک تحرک سیاسی جدید ضروری می دانند.

البته این تقسیم بندی فقط برای روشنتر کردن تفاوت های بنیادی در بین رویکردهای مخالفین جمهوری اسلامی در عرصه مبارزات سیاسی است، در جریان عمل اما، ما معمولا با ترکیبی از رویکردها مواجهیم، اگرچه یکی از رویکردها در زمین واقعیت در اولویت نخست قرار می گیرد.

به طور کلی رویکردهای سیاسی مخالفین را می توان به سه دسته کلی تقسیم کرد، یا رویکردها عملگرا و تجربه گرا هستند، یا می خواهند مشروعیت گفتمانی و اخلاقی داشته باشند و یا برنامه و چشم انداز محور هستند. به این معنی که یا در عرصه عمل نشان می دهند که قدرت اعمال تغییرات حتی جزیی در جامعه ایران و سیاست حاکم بر آن دارند، و یا برتری گفتمانی و اخلاقی خود را می توانند اثبات کنند و یا نشان می دهند که از توانایی های لازم برای حل مشکلات جامعه ایران پس از جمهوری اسلامی، با ارائه یک برنامه دقیق برخوردارند.

البته در پاسخ به این سوال که کدام رویکرد بهتر است، معمولا گفته می شود که رویکردی خوب است که هم مشروعیت گفتمانی داشته باشد، هم دارای برنامه و چشم انداز روشن باشد و هم قادر به تغییرات و تاثیرات هر چند جزیی در عرصه واقعی سیاست و جامعه باشد؛ که البته این ترکیب ایده آل ترین رویکرد است.

اما اگر به معنای اصلی سیاست مراجعه کنیم، به نظر من همانطور که هر اندیشه فلسفی سرانجام برای تغییر و یا بهبود وضعیت انسانی ساخته و پرداخته می شود و فقط یک بازی ذهنی نیست، سیاست نیز نه برای تفسیر و تعبیر و یا ارائه یک برنامه خوب بلکه سرانجام برای تغییر در وضعیت موجود است، و فرقی هم نمی کند که این تغییر جزیی باشد یا کلی. به این معنی که اگر یک سیاست توان تغییر نداشته باشد، صرفا در حد نظر و اندیشه و برنامه باقی می ماند و صحت و درستی آن فقط با استفاده از تجارب پیشین و یا معیارهای ارزشی و اخلاقی قابل سنجش است. اگرچه این نظر نیز بسیار درست و منطقی است که سیاست نباید کور و بدون چشم انداز و آینده نگری باشد، اما حتی کور بودن یک سیاست نیز در عرصه عمل اجتماعی است که به محک گذاشته می شود.

نگارنده چندی پیش در یادداشتی تحت عنوان «کنش سیاسی و مدنی در جامعه ایران امروز بر مبنای لیبرالیسم عملگرا» آورده بود: «از جمله تاثیرات بسیار مهم نظریه لیبرالیسم عملگرا، نگاه و روش پراگماتیستی آن به سیاست و کنش های سیاسی است. در دیدگاه جان دیویی، سیاست باید از موضعی تجربی، تدریجی و مسئله‌محور به مسائل اجتماعی نگاه کند. او با ایدئولوژی‌های خشک، چه لیبرال و چه سوسیالیستی، مخالف بود و به جای آن تأکید می‌کرد که راه‌حل‌ها باید بر اساس تجربه عملی، آزمون و خطا و گفت‌وگو و مشارکت دموکراتیک توسعه یابند.»

و در ادامه همین یادداشت آمده بود: «از منظر لیبرالیسم عملگرا کنش سیاسی و سیاست ورزی نیز نباید پروژه ای و برنامه محور بلکه فرایند و پروسه محور باشند. تمرکز اصلی فعالیت ها می بایست روی آنچه که واقعا کار می کند باشد و نه روی آنچه که درست بنظر می رسد. راهبرد و راهکارهای سیاسی نیز می بایست بجای گفتمان محور، مسئله و کنش محور باشند و چالشهای روز مردم را مورد توجه قرار دهند.»

از این نظر معتقدم که معیار اصلی سیاست ورزی در ایران و اصولا هر جامعه ای میزان تاثیرات و تغییراتی است که آن سیاست (در راستای اهداف خود) بر جامعه می گذارد. میزان نقشی است که سیاست ورزان آن سیاست در کنش های اجتماعی و سیاسی جامعه می توانند بازی کنند. سایر ادعاها از جمله برنامه برای آینده و یا گفتمان و استراتژی قابل اثبات نیستند و صرفا به این دلیل که گفتمانی در مقابل گفتمان جمهوری اسلامی است و یا مبتنی بر حقوق بشر و دموکراسی و سکولاریسم است نمی تواند اعتماد و مشروعیت لازم را کسب کند، به این دلیل بسیار ساده که اکثر مخالفین جمهوری اسلامی همین ادعاها را دارند.

https://t.me/politicalphilosphy/270







۱۴۰۴ آبان ۲۸, چهارشنبه

«جامعه در جستجوی معنا»، روایتی از بحران امید و ضرورت بازسازی معنا در ایران امروز



کتاب «انسان در جستجوی معنا» اثر ویکتور فرانکل شاید برای بسیاری از هم نسل های من کتاب آشنایی باشد. ویکتور فرانکل روان‌پزشک اتریشی در این کتاب تجربه‌ی زیسته‌ خود را از اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها روایت می‌کند و بر پایه آن، نظریه‌اش درباره معنای زندگی را شرح می‌دهد.

وی معتقد است که رنج بخشی جدایی ناپذیر از زندگی ما است، حال چه در اردوگاه نازی و مجبور به تکرار یک کار روزانه باشیم و یا در محیطی دیگر زندگی کنیم. رنج یک استثنا نیست، بلکه واقعیت زندگی بشری است. بنابراین رنج نیز مانند دیگر احساسات و تجارب انسانی معنا دارد و هنر این نیست که رنج را تحمل کنیم، بلکه در برابر آن موضعی آگاهانه و مسئولانه اتخاذ کنیم.

در افسانه سیزیف آمده است که او هر روز می بایست یک قطعه سنگ بزرگ را به سوی قله کوه بغلتاند و سپس رها کند و روز بعد آن را تکرار نماید؛ کاری بسیار پوچ و بی معنا. آلبر کامو در تفسیر این افسانه، سیزیف را قهرمان پوچی می نامد، زیرا وی به جای پناه آوردن به توهمات دینی و یا خودکشی سعی می کند این کار تکراری را آگاهانه انجام دهد و به آن معنا بخشد. همانگونه ویکتور فرانکل در کتاب خود در جستجوی آن است. وی نیز مانند سیزیف سعی می کند در اردوگاه مرگ راهی برای پاسداری از حق انتخاب آزاد و کرامت انسانی و امید بیابد.

بسیار گفته می شود که جامعه ایران در بحران موجودیتی گرفتار آمده است، دکتر حاتم قادری از نهیلیسم سیاسی در جامعه ایران امروز صحبت می کند و بر این باور است که نبود یک «افق ملی» مشترک (یک چشم‌انداز جمعی، هدف عمومی برای کشور) و حس ناتوانی عمومی برای یافتن این افق مشترک علت اصلی نهیلیسم سیاسی مورد نظر او است. یعنی اینکه جامعه دچار کمبود معنا یا هدف در سطح جمعی شده است.

وی نبود «افق ملی» را صرفا محدود به جامعه نمی کند و معتقد است که حکومت نیز دچار آن است. وضعیتی که آینده ای هولناک را پیش روی جامعه ایران قرار داده است، به تعبیر حاتم قادری جامعه ایران در فقدان معنا و چشم انداز مشترک دچار «خشم‌ فروخورده و افسردگی» شده است که او آن را نشانه‌های یک «بیماری ملی» می‌داند.

هدف من از اشاره به کتاب انسان در جستجوی معنا یافتن وجه مشترک بین شرایطی که یک انسان دچار رنج و عذاب و پوچی می شود با جامعه که در شرایط مشابهی قرار گرفته است، بود. و اگر یک انسان بتواند با شرایطی که در آن گرفتار آمده است آگاهانه و مسئولانه برخورد کند و تلاش نماید تا در هر شرایطی کرامت انسانی و آزادی انتخاب را حفظ کند تا برای همان شرایط بسیار عذاب آور و پوچ نیز معنایی بیابد، چرا جامعه قادر نباشد تا در جستجوی معنا برآید؟ و به طور مشخص، چرا جامعه ایران دچار بحران معنا شده است؟

همانطور که آقای قادری در مباحث و گفتگوهای خود اشاره می کند، زمانی که جامعه فاقد یک روایت و هدف و افق روشن و مشترک شد و نمی دانست به کجا می خواهد برود، به گونه ای که بسیاری برای نجات از این وضعیت در انتظار یک حادثه بزرگ و یا دخالت اراده ای خارج از اراده جمعی خود نشسته اند و فقط می خواهند این حکومت برود و این وضعیت به سر آید، می توان گفت که جامعه دچار بحران معنا و یا به عبارتی نهیلیسم و پوچی شده است، بحرانی که دیگر فردی نیست بلکه ساختاری و اجتماعی است.

اما همانطور که انسان این توانایی را دارد که با کار و رنج روزانه ناشی از تکرار، آگاهانه و مسئولانه برخورد کند و کرامت انسانی و حق آزادی انتخاب را پاس بدارد، چرا جامعه انسانی و گروه های انسانی نتوانند؟ به سخن دیگر چرا نمی توان از رنجی که بسیاری از افراد و خانواده های ایرانی متحمل می شوند، یک رنج مشترک و از آن یک آگاهی و مسئولیت جمعی ساخت؟

نگارنده چندی پیش در یادداشتی در همین رابطه نوشته بود، که وظیفه سنگین بازگرداندن امید و روحیه به جامعه ایران در درجه نخست نه بر دوش گروه سیاسی بلکه بر عهده نخبگان و فرهیختگان جامعه ایران است. در آن یادداشت آورده بودم:

«در شرایطی که جامعه در یک حالت تعلیق، صبر و انتظار ناشی از درخودفرورفتگی و یاس و ناامیدی نسبت به آینده و بی اعتمادی به جریانات و سازمانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی قرار گرفته است، نخبگان سیاسی و فرهنگی و روشنفکران داخل کشور نقش بسیار مهمی برای خروج از این شرایط می توانند بازی کنند. و جامعه ایران از نظر وجود و حضور نخبگان و روشنفکران در حوزه های مختلف بسیار غنی است.

آنچه که در درجه نخست می تواند در دستور کار نخبگان جامعه ایران قرار گیرد، بازکردن راه گفتگو بین نسلها و گروه های مختلف سنی، جنسی، قومی و فرهنگی های جامعه است. با این هدف که قبل از هر چیز بار دیگر بارقه های امید شکوفا شوند و اعتماد و روحیه همبستگی از دست رفته بازیابی شوند.

در این رابطه نخبگان می توانند تلاش کنند تا پل‌های ارتباطی میان گروه‌های مختلف جامعه ایجاد کنند و نقش میانجی و پیوند دهنده داشته باشند. حتی در شرایط سرکوب نیز تا حدودی می‌توانند فضای گفتگویی امن و بی‌خطر برای فعالان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی فراهم کنند. این ارتباطات می‌تواند در عرصه‌های مختلف مانند گروه‌های مدنی، فعالان حقوق بشر، و حتی نیروهای مذهبی صورت گیرد.»

به طور موجز آنچه که به نظر من برای شرایط امروز ایران می تواند در دستور کار نخبگان سیاسی و فرهنگی و روشنفکران داخل کشور قرار گیرد:

تلاش برای بازسازی روایت مشترک و چشم‌انداز آینده و ساختن یک معنای جدید برای جامعه امروز ایران؛

ایجاد فضاهای گفت‌وگو؛

تاکید بر و تقویت مشارکت اجتماعی در امور عادی زندگی، در محیط کار و آموزش و … ؛

تلاش در تبدیل رنج اجتماعی به خودآگاهی جمعی و تقویت روحیه همدلی و حس مسئولیت جمعی.

https://t.me/politicalphilosphy/267