۱۴۰۴ آبان ۳۰, جمعه

رویکردهای سیاسی مخالفین جمهوری اسلامی، معیار درستی یک رویکرد سیاسی چیست؟



مخالفین جمهوری اسلامی از چپ تا راست رویکردهای متفاوتی را در فعالیت های سیاسی خود دنبال می کنند. برخی وجود یک گفتمان فراگیر و چشم انداز امید بخش را برای جلب اعتماد مردم و آغاز یک جنبش سیاسی فراگیر در شرایط امروز ایران تجویز می کنند و برخی دیگر تشکیل یک اتحاد گسترده از مخالفین، تحت لوای آلترناتیو، را برای ایجاد یک تحرک سیاسی جدید ضروری می دانند.

البته این تقسیم بندی فقط برای روشنتر کردن تفاوت های بنیادی در بین رویکردهای مخالفین جمهوری اسلامی در عرصه مبارزات سیاسی است، در جریان عمل اما، ما معمولا با ترکیبی از رویکردها مواجهیم، اگرچه یکی از رویکردها در زمین واقعیت در اولویت نخست قرار می گیرد.

به طور کلی رویکردهای سیاسی مخالفین را می توان به سه دسته کلی تقسیم کرد، یا رویکردها عملگرا و تجربه گرا هستند، یا می خواهند مشروعیت گفتمانی و اخلاقی داشته باشند و یا برنامه و چشم انداز محور هستند. به این معنی که یا در عرصه عمل نشان می دهند که قدرت اعمال تغییرات حتی جزیی در جامعه ایران و سیاست حاکم بر آن دارند، و یا برتری گفتمانی و اخلاقی خود را می توانند اثبات کنند و یا نشان می دهند که از توانایی های لازم برای حل مشکلات جامعه ایران پس از جمهوری اسلامی، با ارائه یک برنامه دقیق برخوردارند.

البته در پاسخ به این سوال که کدام رویکرد بهتر است، معمولا گفته می شود که رویکردی خوب است که هم مشروعیت گفتمانی داشته باشد، هم دارای برنامه و چشم انداز روشن باشد و هم قادر به تغییرات و تاثیرات هر چند جزیی در عرصه واقعی سیاست و جامعه باشد؛ که البته این ترکیب ایده آل ترین رویکرد است.

اما اگر به معنای اصلی سیاست مراجعه کنیم، به نظر من همانطور که هر اندیشه فلسفی سرانجام برای تغییر و یا بهبود وضعیت انسانی ساخته و پرداخته می شود و فقط یک بازی ذهنی نیست، سیاست نیز نه برای تفسیر و تعبیر و یا ارائه یک برنامه خوب بلکه سرانجام برای تغییر در وضعیت موجود است، و فرقی هم نمی کند که این تغییر جزیی باشد یا کلی. به این معنی که اگر یک سیاست توان تغییر نداشته باشد، صرفا در حد نظر و اندیشه و برنامه باقی می ماند و صحت و درستی آن فقط با استفاده از تجارب پیشین و یا معیارهای ارزشی و اخلاقی قابل سنجش است. اگرچه این نظر نیز بسیار درست و منطقی است که سیاست نباید کور و بدون چشم انداز و آینده نگری باشد، اما حتی کور بودن یک سیاست نیز در عرصه عمل اجتماعی است که به محک گذاشته می شود.

نگارنده چندی پیش در یادداشتی تحت عنوان «کنش سیاسی و مدنی در جامعه ایران امروز بر مبنای لیبرالیسم عملگرا» آورده بود: «از جمله تاثیرات بسیار مهم نظریه لیبرالیسم عملگرا، نگاه و روش پراگماتیستی آن به سیاست و کنش های سیاسی است. در دیدگاه جان دیویی، سیاست باید از موضعی تجربی، تدریجی و مسئله‌محور به مسائل اجتماعی نگاه کند. او با ایدئولوژی‌های خشک، چه لیبرال و چه سوسیالیستی، مخالف بود و به جای آن تأکید می‌کرد که راه‌حل‌ها باید بر اساس تجربه عملی، آزمون و خطا و گفت‌وگو و مشارکت دموکراتیک توسعه یابند.»

و در ادامه همین یادداشت آمده بود: «از منظر لیبرالیسم عملگرا کنش سیاسی و سیاست ورزی نیز نباید پروژه ای و برنامه محور بلکه فرایند و پروسه محور باشند. تمرکز اصلی فعالیت ها می بایست روی آنچه که واقعا کار می کند باشد و نه روی آنچه که درست بنظر می رسد. راهبرد و راهکارهای سیاسی نیز می بایست بجای گفتمان محور، مسئله و کنش محور باشند و چالشهای روز مردم را مورد توجه قرار دهند.»

از این نظر معتقدم که معیار اصلی سیاست ورزی در ایران و اصولا هر جامعه ای میزان تاثیرات و تغییراتی است که آن سیاست (در راستای اهداف خود) بر جامعه می گذارد. میزان نقشی است که سیاست ورزان آن سیاست در کنش های اجتماعی و سیاسی جامعه می توانند بازی کنند. سایر ادعاها از جمله برنامه برای آینده و یا گفتمان و استراتژی قابل اثبات نیستند و صرفا به این دلیل که گفتمانی در مقابل گفتمان جمهوری اسلامی است و یا مبتنی بر حقوق بشر و دموکراسی و سکولاریسم است نمی تواند اعتماد و مشروعیت لازم را کسب کند، به این دلیل بسیار ساده که اکثر مخالفین جمهوری اسلامی همین ادعاها را دارند.

https://t.me/politicalphilosphy/270







۱۴۰۴ آبان ۲۸, چهارشنبه

«جامعه در جستجوی معنا»، روایتی از بحران امید و ضرورت بازسازی معنا در ایران امروز



کتاب «انسان در جستجوی معنا» اثر ویکتور فرانکل شاید برای بسیاری از هم نسل های من کتاب آشنایی باشد. ویکتور فرانکل روان‌پزشک اتریشی در این کتاب تجربه‌ی زیسته‌ خود را از اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها روایت می‌کند و بر پایه آن، نظریه‌اش درباره معنای زندگی را شرح می‌دهد.

وی معتقد است که رنج بخشی جدایی ناپذیر از زندگی ما است، حال چه در اردوگاه نازی و مجبور به تکرار یک کار روزانه باشیم و یا در محیطی دیگر زندگی کنیم. رنج یک استثنا نیست، بلکه واقعیت زندگی بشری است. بنابراین رنج نیز مانند دیگر احساسات و تجارب انسانی معنا دارد و هنر این نیست که رنج را تحمل کنیم، بلکه در برابر آن موضعی آگاهانه و مسئولانه اتخاذ کنیم.

در افسانه سیزیف آمده است که او هر روز می بایست یک قطعه سنگ بزرگ را به سوی قله کوه بغلتاند و سپس رها کند و روز بعد آن را تکرار نماید؛ کاری بسیار پوچ و بی معنا. آلبر کامو در تفسیر این افسانه، سیزیف را قهرمان پوچی می نامد، زیرا وی به جای پناه آوردن به توهمات دینی و یا خودکشی سعی می کند این کار تکراری را آگاهانه انجام دهد و به آن معنا بخشد. همانگونه ویکتور فرانکل در کتاب خود در جستجوی آن است. وی نیز مانند سیزیف سعی می کند در اردوگاه مرگ راهی برای پاسداری از حق انتخاب آزاد و کرامت انسانی و امید بیابد.

بسیار گفته می شود که جامعه ایران در بحران موجودیتی گرفتار آمده است، دکتر حاتم قادری از نهیلیسم سیاسی در جامعه ایران امروز صحبت می کند و بر این باور است که نبود یک «افق ملی» مشترک (یک چشم‌انداز جمعی، هدف عمومی برای کشور) و حس ناتوانی عمومی برای یافتن این افق مشترک علت اصلی نهیلیسم سیاسی مورد نظر او است. یعنی اینکه جامعه دچار کمبود معنا یا هدف در سطح جمعی شده است.

وی نبود «افق ملی» را صرفا محدود به جامعه نمی کند و معتقد است که حکومت نیز دچار آن است. وضعیتی که آینده ای هولناک را پیش روی جامعه ایران قرار داده است، به تعبیر حاتم قادری جامعه ایران در فقدان معنا و چشم انداز مشترک دچار «خشم‌ فروخورده و افسردگی» شده است که او آن را نشانه‌های یک «بیماری ملی» می‌داند.

هدف من از اشاره به کتاب انسان در جستجوی معنا یافتن وجه مشترک بین شرایطی که یک انسان دچار رنج و عذاب و پوچی می شود با جامعه که در شرایط مشابهی قرار گرفته است، بود. و اگر یک انسان بتواند با شرایطی که در آن گرفتار آمده است آگاهانه و مسئولانه برخورد کند و تلاش نماید تا در هر شرایطی کرامت انسانی و آزادی انتخاب را حفظ کند تا برای همان شرایط بسیار عذاب آور و پوچ نیز معنایی بیابد، چرا جامعه قادر نباشد تا در جستجوی معنا برآید؟ و به طور مشخص، چرا جامعه ایران دچار بحران معنا شده است؟

همانطور که آقای قادری در مباحث و گفتگوهای خود اشاره می کند، زمانی که جامعه فاقد یک روایت و هدف و افق روشن و مشترک شد و نمی دانست به کجا می خواهد برود، به گونه ای که بسیاری برای نجات از این وضعیت در انتظار یک حادثه بزرگ و یا دخالت اراده ای خارج از اراده جمعی خود نشسته اند و فقط می خواهند این حکومت برود و این وضعیت به سر آید، می توان گفت که جامعه دچار بحران معنا و یا به عبارتی نهیلیسم و پوچی شده است، بحرانی که دیگر فردی نیست بلکه ساختاری و اجتماعی است.

اما همانطور که انسان این توانایی را دارد که با کار و رنج روزانه ناشی از تکرار، آگاهانه و مسئولانه برخورد کند و کرامت انسانی و حق آزادی انتخاب را پاس بدارد، چرا جامعه انسانی و گروه های انسانی نتوانند؟ به سخن دیگر چرا نمی توان از رنجی که بسیاری از افراد و خانواده های ایرانی متحمل می شوند، یک رنج مشترک و از آن یک آگاهی و مسئولیت جمعی ساخت؟

نگارنده چندی پیش در یادداشتی در همین رابطه نوشته بود، که وظیفه سنگین بازگرداندن امید و روحیه به جامعه ایران در درجه نخست نه بر دوش گروه سیاسی بلکه بر عهده نخبگان و فرهیختگان جامعه ایران است. در آن یادداشت آورده بودم:

«در شرایطی که جامعه در یک حالت تعلیق، صبر و انتظار ناشی از درخودفرورفتگی و یاس و ناامیدی نسبت به آینده و بی اعتمادی به جریانات و سازمانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی قرار گرفته است، نخبگان سیاسی و فرهنگی و روشنفکران داخل کشور نقش بسیار مهمی برای خروج از این شرایط می توانند بازی کنند. و جامعه ایران از نظر وجود و حضور نخبگان و روشنفکران در حوزه های مختلف بسیار غنی است.

آنچه که در درجه نخست می تواند در دستور کار نخبگان جامعه ایران قرار گیرد، بازکردن راه گفتگو بین نسلها و گروه های مختلف سنی، جنسی، قومی و فرهنگی های جامعه است. با این هدف که قبل از هر چیز بار دیگر بارقه های امید شکوفا شوند و اعتماد و روحیه همبستگی از دست رفته بازیابی شوند.

در این رابطه نخبگان می توانند تلاش کنند تا پل‌های ارتباطی میان گروه‌های مختلف جامعه ایجاد کنند و نقش میانجی و پیوند دهنده داشته باشند. حتی در شرایط سرکوب نیز تا حدودی می‌توانند فضای گفتگویی امن و بی‌خطر برای فعالان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی فراهم کنند. این ارتباطات می‌تواند در عرصه‌های مختلف مانند گروه‌های مدنی، فعالان حقوق بشر، و حتی نیروهای مذهبی صورت گیرد.»

به طور موجز آنچه که به نظر من برای شرایط امروز ایران می تواند در دستور کار نخبگان سیاسی و فرهنگی و روشنفکران داخل کشور قرار گیرد:

تلاش برای بازسازی روایت مشترک و چشم‌انداز آینده و ساختن یک معنای جدید برای جامعه امروز ایران؛

ایجاد فضاهای گفت‌وگو؛

تاکید بر و تقویت مشارکت اجتماعی در امور عادی زندگی، در محیط کار و آموزش و … ؛

تلاش در تبدیل رنج اجتماعی به خودآگاهی جمعی و تقویت روحیه همدلی و حس مسئولیت جمعی.

https://t.me/politicalphilosphy/267







۱۴۰۴ آبان ۲۷, سه‌شنبه

چرا در برخی از نظامهای اقتدارگرا امر سرنگونی خشونت بار می شود و در برخی دیگر مسالمت آمیز



در این یادداشت فرض من بر تفاوت معنایی بین دو واژه «گذار» و «سرنگونی» است که معمولا برای تحولات سیاسی بزرگ به کار گرفته می شوند. مقصود از گذار از وضع موجود به وضع مطلوب، همانطور که از معنای لغوی گذار بر می آید، فرایند تدریجی و مرحله ای برای تغییر وضعیت موجود به وضعیت مطلوب است. در حالیکه از واژه سرنگونی، تحولات سریع و یک دفعه ای، در یک فرجه زمانی کوتاه، مستفاد می شود.

حال این سوال مطرح می شود که چرا ادعا می شود که پروژه سرنگونی سریع و یا به اصطلاح انقلابی جمهوری اسلامی بسیار پرهزینه و خشونت بار خواهد بود؟

مطابق مطالعاتی که انجام شده اند، درصد پایینی از انقلاب های منجر به سرنگونی که در کشورهای مختلف اتفاق افتاده اند، عاری از خشونت و یا بهتر بگوییم همراه با خشونت کمتری بوده اند. از نمونه هایی که معمولا از آنها به عنوان انقلاب های سریع با خشونت کم یاد می شوند می توان از انقلاب مخملی چکسلواکی در سال ۱۹۸۹ و انقلاب رز گرجستان در سال ۲۰۰۳ و یا انقلاب ۲۰۱۰ در قرقیزستان نام برد.

با مقایسه بین انقلاب های خشونت آمیز و انقلابهای با خشونت کم، یک واقعیت مهم که می تواند علت خشونت و یا عدم خشونت باشد، برجسته می شود. در نظامهای اقتدارگرا که نه بر مبنای رهبری فردی و کاریزما، بلکه بر اساس یک نظام بوروکراتیک حزبی اداره می شده اند و نهادهای دولتی نقش تعیین کننده داشته اند، سرنگونی معمولا کم هزینه تر و همراه با خشونت کمتری بوده است. نظامهای سیاسی چکسلواکی، گرجستان و قرقیزستان از این نوع از نظامهای اقتدارگرای حزبی-بوروکراتیک بوده اند.

در نظامهای اقتدارگرای که توسط یک رهبر (معمولا) کاریزما و بلامنازع اداره می شده اند، سرنگونی و انقلاب معمولا همراه با خشونت و جنگ های گسترده بوده است، از جمله در لیبی و رومانی و یا در بسیاری از کشورهای دیکتاتوری فردمحور افریقایی.

به عبارت دیگر بسته به اینکه یک نظام اقتدارگرا فردمحور یا نهادمحور باشد، انقلاب و سرنگونی نیز می تواند همراه با خشونت زیاد و یا با خشونت کمتری باشد. علت نیز بسیار واضح است، در نظامهای اقتدارگرای فردمحور، مهار نیروهای سرکوبگر در دست شخص رهبر و حیات نیروهای سرکوبگر به حیات رهبر وابسته است.

حال اگر این وضعیت را، یعنی رژیمهای اقتدارگرای فردمحور، را در رابطه با کشورهای خاورمیانه مورد بررسی قرار دهیم، متوجه می شویم که به دلیل اداره بسیار سنتی و غیر علمی و سازمان نیافته و غیر بوروکراتیک نیروهای سرکوبگر، این نیروها با وجود وابستگی شدید به شخص رهبر، بسیار نا منسجم و دارای منافع متضاد هستند. که در صورتیکه رهبر غایب یا کشته شود و یا بسیار ضعیف گردد، رقابت و جنگ و خشونت در بین بخش های مختلف این نیروهای سرکوبگر نیز به سرعت بالا می گیرد.

از سوی دیگر، به دلیل استبداد مزمن فردمحور در کشورهای خاورمیانه و به دلیل حضور مداوم یک نظام کاملا امنیتی غیر متمرکز اما بسیار پراکنده و گسترده، نهادهای مدنی و اجتماعی مستقل یا اساسا وجود ندارند و یا بسیار ضعیف و پراکنده و فاقد سازماندهی می باشند. در حالی که در نظامهای اقتدارگرای نهادمحور، جامعه نیز به تبع ساختار بوروکراتیک دولتی آمادگی بیشتری برای نظم پذیری و سازمان یابی پیدا می کند.

به همین دلیل در کشورهایی که توسط نظامهای اقتدارگرای فردمحور اداره می شوند، به دلیل نبود ساختارهای اجتماعی و مدنی، نظم و انضباط مدنی و مردمی و مشارکت سازمان یافته اجتماعی نیز ضعیف است که خود می تواند زمینه ساز خشونت های خودانگیخته و غیر قابل کنترل باشد.

از این بحث می خواهم نتیجه بگیرم که در کشورهایی مانند ایران به دلیل استبداد مزمن فردمحور و فقدان یک نظام و ساختار بوروکراتیک منسجم در سراسر کشور، و به این دلیل که همه سرنخ های سرکوب و ادامه وضعیت فعلی به شخص رهبر وصل می شوند، امر سرنگونی و انقلاب های یکدفعه و براندازانه عواقب بسیار خطرناکی برای سرزمین و این ملت می تواند داشته باشد.

۱۴۰۴ آبان ۲۶, دوشنبه

شخصی‌شدن سیاست، سیاستی که به‌جای ساختار، به چهره تکیه می‌کند



بخش‌های مختلف سیاست در ایران، از حاکمیت تا اصلاحات و اپوزیسیون، به‌طور وجودی و تاریخی همواره حول افراد متمرکز بوده اند. حتی نزاع های تاریخی نیز در مقاطع مختلف عمدتا حول نزاع دو نفر می چرخیده است. محمدرضا پهلوی و محمد مصدق در سالهای ۳۰-۳۲، محمدرضا پهلوی و روح الله خمینی در سال ۵۷، خامنه ای و رفسنجانی و سپس خامنه ای و خاتمی در دهه های اول پس از انقلاب ۵۷.

چرخش سیاست حول افراد و رهبران، یک پدیده بسیاری تاریخی و مزمن در ایران است، به گونه ای که با حذف و یا جابجا شدن رهبران، موضوع و پارادایم سیاست نیز دچار دگرگونی های عمیقی می شده است. برای مثال با حذف محمد مصدق از عرصه سیاست در ایران، جبهه ملی و ساختارهای سیاسی که از او حمایت می کردند، به سرعت شگفت انگیزی ضعیف می شوند. و یا با خروج محمدرضا پهلوی از ایران در دی ماه ۱۳۵۷، سامانه پادشاهی و ارتش به سرعت از هم می پاشند. و یا آینده جمهوری اسلامی در شرایط امروز، کاملا به حیات علی خامنه ای وابسته شده است و مرگ و زندگی او یک فاکتور بسیار اساسی در پیش بینی تحولات آینده است.

نامه اخیر کمیته سیاسی جبهه اصلاحات به رهبر اصلاحات محمد خاتمی، بجای نامه به مردم ایران، نیز نشان می دهد که جریان اصلاحات با وجودی که فرصت های بسیاری برای ایجاد ساختارهای سیاسی ریشه دار و برخوردار از بدنه های اجتماعی و طبقاتی داشته است، تا چه اندازه همچنان شخص و نخبه محور باقی مانده است که بجای مراجعه به مردم، همچنان به رهبر اصلاحات، که دیگر جایگاه و موقعیت پیشین را ندارد، نامه می نویسد و امید بسته است.

درعرصه مخالفین جمهوری اسلامی نیز سیاست همچنان شخص محور باقی مانده است، حتی جریاناتی که رهبری واحد ندارند، همچنان چهره محور مانده اند، به گونه ای که با خروج تدریجی و یا ضعف حضور این چهره ها در عرصه سیاست، برای مثال به دلایل سنی، جریانات سیاسی وابسته به آنها نیز سیر نزولی پیدا می کنند. وابستگی شدید به نقش رهبر، حتی باعث می شود که یک سازمان در نبود آن رهبر، همچنان از نماد وی برای حفظ ساختار و تداوم حیات سیاسی خود استفاده کند، که نمونه واضح آن سازمان مجاهدین خلق است.

از این نظر به جرات می توان گفت که وابستگی جریانات سیاسی به رهبر و یا رهبران و شخص محور بودن سیاست در ایران، پدیده ای بسیار ریشه دار است و یک اتفاق طبیعی و به یکباره نمی تواند باشد. اما واقعا، چرا با وجودی که تحزب در ایران سابقه ای بیش از صد سال دارد، سیاست در کشور ما همچنان شخص محور مانده است؟

به نظر نگارنده رشد ناهمگون و ناهمزمان بین جامعه و روشنفکران و نخبگان کشور یکی از عوامل اصلی نقش بسیار پر رنگ اشخاص در سیاست بوده است. در ایران فرایند تشکیل احزاب و سازمانهای سیاسی همواره در سطوح روشنفکری و نخبگانی کشور رقم می خورده است و سپس هواداران به آن می پیوسته اند. هوادارانی که عمدتا نقش توده هوادار و بسیج شونده برای منافع حزبی را بازی می کرده اند.

در حالیکه در کشورهایی که مسیر مدرنیته بطور طبیعی و درون زا طی شده است، ابتدا این جامعه مدنی بوده است که در بخش های مختلف، خود را سامان می دهد و متحد می سازد و سپس احزاب جدید از طریق ائتلاف و اتحاد نهادهای صنفی و مدنی دارای منافع و اهداف مشترک شکل می گرفته است. البته لازم به توضیح است که در همین جوامع نیز تحت تاثیر ایدئولوژی مارکسیست-لنینیست، احزابی بشدت نخبه گرا به وجود می آیند و تلاش می کنند رابطه ای از بالا به پایین با طبقات کارگر و محروم جامعه برقرار نمایند. این سیاست شدیدا پیشوا و شخص محور اما با مبارزات چپ آزاد و نو و بریده از اتحاد شوروی تحت رهبری استالین، دوام طولانی مدت پیدا نمی کند و احزاب سوسیال دموکرات بر پایه ساختارهای حزبی و رابطه ای تنگاتنگ و ارگانیک با اتحادیه های کارگری جای آنها را می گیرد.

در ایران و کشورهایی مانند ایران، استبداد و رهبران کاریزما سابقه ای بس طولانی دارد، مدلهای حکومتی در ایران همواره رهبر و فرد محور بوده اند، یک رهبر مستبد می رفته است و رهبر مستبد دیگر جای او را می گرفته است. در فرهنگ مذهبی شیعیان و حتی فرهنگ باستانی ایرانیان قهرمانان و نخبگان و برگزیدگان که گویی روح خدا در وجود آنها رسوخ کرده است، همواره نقش بسیار برجسته ای در رقم زدن سرنوشت مردمان این سرزمین داشته اند و مردم نیز همواره برای نجات از دست استبداد و یک رهبر خونریز به منجی دیگری فکر می کرده اند، و باور داشته اند که اگر مستبد حاکم برود و آن منجی جای او بنشیند کشور گلستان می شود.

https://t.me/politicalphilosphy/263






۱۴۰۴ آبان ۲۴, شنبه

نامه کمیته سیاسی جبهه اصلاحات به محمد خاتمی: ارزیابی شانس «بازگشت به مردم» و آینده این جریان



کمیته سیاسی جبهه اصلاحات نامه ای برای آقای محمد خاتمی ارسال کرده و در آن مشی پیشین اصلاح طلبان را نقد کرده است. در بخشی از این نامه آمده است: «باید از مشی قدرت‌محور به جامعه‌محور، و از اصلاح‌طلبی محافظه‌کارانه به اصلاح‌طلبی مسئولانه و اخلاقی گذر کند. یعنی باید از انتظار برای گشایش از بالا، به ساختن ظرفیت اجتماعی و فرهنگی از پایین روی آوریم.»

از این بخش از نامه می توان اینگونه برداشت کرد که تدوین کنندگان نامه می خواهند از راهبرد همیشگی اصلاح طلبان تحت عنوان «فشار از پایین و چانه زنی در بالا» فاصله بگیرند. با این پندار و پیش فرض که «در جامعه هنوز امید زنده است؛ نه به افراد و جناح‌ها، بلکه به امکان نجات ایران از مسیر عقلانیت، عدالت و گفت‌وگو.»

نگارندگان نامه در ادامه نامه خود امیدِ از نظر آنان همچنان زنده را اینگونه تفسیر می کنند: «مردم ممکن است از اصلاح‌طلبان ناامید شده باشند، اما هنوز از اصلاح به‌ عنوان راه، دست نکشیده‌اند. اگر ما بتوانیم نشان دهیم که اصلاح‌طلبی یعنی صداقت، شجاعت و مسئولیت‌پذیری در برابر رنج مردم، این گوش شنوا دوباره بازخواهد گشت.»

استفاده از واژه های کلی و اخلاقی مانند «مردم»، «مسئولیت»، «شجاعت» و «صداقت» نشان می دهد که اگرچه ممکن است بخشی از اصلاح طلبان به خطا بودن راه و روشهای گذشته خود پی برده اند، اما همچنان در همان چارچوب ساختارهای فکری و سیاسی پیشین می اندیشند. این واژه ها در حقیقت شعارهایی هستند که همه جریانات سیاسی درون ساختار حکومت برای جلب حمایت مردم استفاده کرده و می کنند. اما تفاوت جامعه امروز ایران با دورانی که اصلاح طلبان از مقبولیت و مشروعیت نسبی برخوردار بودند در این واقعیت نهفته است که دیگر نمی توان از مفاهیم کلی مانند مردم استفاده کرد. جامعه ایران امروز، دیگر یک جامعه بی شکل و توده وار نیست و نه تنها بخش ها و طبقات مختلف جامعه بر منافع و خواسته های متفاوت خود آگاه شده اند، بلکه حتی شکافها و گسلهایی بین این منافع ایجاد گشته است که به آسانی قابل پر کردن نیستند، از جمله گسلهای نسلی، طبقاتی و قومی و فرهنگی.

بنابراین این گزاره کلی که «مردم….اما هنوز از اصلاح به‌ عنوان راه، دست نکشیده‌اند» بازتاب دهنده خواست مشترک همه بخش و طبقات و گرایشات درون جامعه ایران نیست، گواه این واقعیت، نتایج رای گیری ریاست دولت جمهوری اسلامی در دو دوره پیش است. حتی در دورانهای قبل نیز، از جمله در زمان ورود محمد خاتمی به عرصه رای گیری، بسیاری به دلیل ترس و نگرانی از قدرت گرفتن اصولگرایان به اصلاح طلبان رای می دادند، نه به امید اصلاحات واقعی.

این جمله از نامه «مردم به اصلاح‌طلبان زمانی اعتماد می‌کنند که مرز اخلاقی ما با قدرت روشن باشد» نیز یک نصیحت اخلاقی است که نشان می دهد که با وجودی که در سطور بالایی می نویسند «ما باید در کنار گروه‌های اجتماعی، صنفی، زنان، معلمان، کارگران و جوانان بایستیم، دردشان را بشنویم.» اما همچنان برای خود یک جایگاه ویژه اخلاقی و نصیحت گری و ارشادی قائلند، همان کاری که همه جناح های حکومت با گفتار درمانی انجام داده و می دهند.

مرزبندی واقعی با قدرت آنگاه موجب اعتماد می شود که اصلاح طلبانِ برخوردار از رانت های سیاسی و اقتصادی سفره خود را از مافیای قدرت و ثروت جدا کنند و از پست و مقام های در سطوح مدیریتی و بالای کشور که به یمن چانه زنی با حکومت نصیبشان شده است استعفا دهند. و آنگاه این مرزبندی ادعایی حقیقی خواهد بود که این جریان سیاست های حمایتی و حتی مشارکت در سرکوب جنبش های اعتراضی سالهای ۹۶ و ۹۸ را عمیقا به نقد بگذارد و از مردم معترض و خانواده های جانباختگان پوزش بخواهد و خواهان شفافیت و محاکمه عادلانه سرکوبگران شود.

البته بسیار بعید می دانم که اصلاح طلبان به قول نگارندگان نامه این شجاعت و صداقت را داشته باشند که پایگاه و منافع طبقاتی خود را ترک کنند و به بخش های پایینی و محروم و مورد تبعیض جامعه بازگردند. اتفاقا امیدشان به همان بخش های برخوردار و مرفه و محافظه کار جامعه است، که به نحوی از رانت و الیگارش حاکم بر کشور بهره می برند، تا برای نجات منافع خود هم که شده حضور فعالتری در عرصه های سیاسی پیدا کنند. به ویژه که پیش بینی می کنند، در آینده نزدیک تحولات مهمی در ساختار سیاسی کشور به وقوع خواهد پیوست و مسئله جانشینی بسیار جدی خواهد شد و بنابراین نمی بایست این فرصت را از دست داد و از «سفره انقلاب» محروم شد.

بنابراین حتی اگر این جریان بتواند خود را بازسازی کند (از لحاظ تشکیلاتی و هویتی) احتمالا فقط می تواند پیام معناداری برای بخشی از طبقات برخوردار و “محتاط‌تر” جامعه (کسانی که نفعی در تغییرات ساختاری رادیکال ندارند ) داشته باشد. اما این احتمال که طبقات محروم، نسل جوان و تحصیلکرده و زنان آزادی خواه و سایر نحله های فکری و قومی و فرهنگی کشورمان به این جریان امید و اعتمادی کنند، بسیار بسیار ضعیف است.
https://t.me/politicalphilosphy/258

۱۴۰۴ آبان ۲۲, پنجشنبه

سیاست و تراژدی خواست آزادی و کرامت انسانی؛ وقتی بدنها معنا می جویند



در روزهایی که خبر خودسوزی و خودکشی چون شعله‌ای کوتاه در فضای عمومی می‌درخشد و خاموش می‌شود، چیزی در درونِ جمعی ما می‌سوزد که هنوز زبانش را پیدا نکرده‌ایم. امری در میان ما اتفاق می افتد و احساس مشترک دلسوزی و همدلی شکل می گیرد اما هنوز برای آن یک مفهوم و زبان مشترک نیافته ایم.

فواد شمس به زندگی خود پایان می دهد و با رنجنامه اش رنج زیستن در نظام آزادی کش جمهوری اسلامی را با ما در میان می گذارد. احمد بالدی جوان اهواز دکه دار خودسوزی می کند تا با آتش برخاسته از روح و بدن رنجیده اش به جنگ شب پرستان و تاریک اندیشان جمهوری اسلامی برود.

این مرگهای خودخواسته برای ما چه پیامی دارند؟ از سیاست در نظام جمهوری اسلامی می گویند؟ از معیشت و تبعیض می نالند؟ یا از خواست آزادی و کرامت انسانی؟ و یا همه اینها، برای برخورداری از یک زندگی معمولی، بدون توهین، بدون تبعیض، بدون سرکوب و تحقیر؟

واقعیت این است که خواست آزادی و برخورداری از کرامت انسانی در عین اینکه معنا بخش به حیات آدمی است، حداقل برای آنهایی که به این موهبت ها خودآگاهند، در عین اینکه شور و شعف بازگشت به اصالت انسان آزاد را در آدمی می پروراند؛ اما در عین حال در جوامعی که دست یابی به آنها نا ممکن است، موجب اضطراب، دل نگرانی ها دائمی و حس مسئولیت فردی و جمعی و در عین حال حس ناتوانی و درد نیز می شوند. اینجاست که خواست آزادی و کرامت انسانی تبدیل به تراژدی جان سوز می شود و حتی ممکن است به فروپاشی درونی منجر شود و انسان را به پرتگاه پوچی و نیستی بکشاند.

زمانی که خواست آزادی و کرامت انسانی در افق پیشِ رو و با این حکومت و ساختار اجتماعی-سیاسی معیوب، تیره و پر ابهام و مه آلود می شود، آنگاه موهبت آزادی و کرامت انسانی تبدیل به باری سنگین بر دوش می گردد که هر کس را تحمل بر دوش کشیدن آن نیست. و وقتی یک انسان همراه و همدوشی برای حمل خواست آزادی نمی یابد و بی‌تفاوتیِ عمومی را می بیند و سرانجام با امیدی خود را می‌سوزاند، آن آتش فقط از نفت و آتش‌زنه نمی‌سوزد، از خشمِ دیده‌نشدن و شنیده‌نشدن است که زبانه می‌کشد.

زمانی که سیاست به جای معنا بخشی به خواست مشترکِ یک زیست واقعی انسانی و شرافتمدانه، عرصه بی حسی و بی تفاوتی شده باشد، جامعه و افراد آن را فرسوده می کند و این دقیقا همان هدفی است که نظامهای اقتدارگرا دنبال می کنند، یعنی بی صدایی، بی حسی و بی تفاوتی.

اما آیا می توان امیدوار بود که این خودکشی ها و خودسوزی ها آینه ای جمعی برای تلنگر زدن به ما باشد، که ما نیز عملا با انتخاب بی حسی و بی تفاوتی، راه آن دو جوان را در پیش گرفته ایم، اما در شکل یک خودکشی و خودسوزی جمعی.

آیا می توان امیدوار بود که با دیدن آینده جامعه خود در این آینه جمعی، بار دیگر با حضور و اعتراض جمعی از خواست آزادی و کرامت انسانی دفاع کرد و سیاست حیات بخش را به جامعه بازگرداند؟ آیا ما بار دیگر قادر خواهیم شد که در این آینه جمعی یکدیگر را ببینیم و بشنویم و یا باز هم باید نظاره گر خودکشی و خودسوزی جوانان دیگری باشیم که با پایان دادن به زندگی خود می خواهند صدایشان را در این دنیای سرد و خاموش و بدون فریادرس به گوش ما برسانند؟

آیا می توان به گونه ای خواست آزادی و کرامت انسانی را به فضای جامعه بازگرداند که دیگر کسی برای فریاد زدنش، نیازمند سوختن نباشد؟ ویا ما همچنان نظاره گران خاموش خودکشی و خودسوزی دیگران می مانیم؟

https://t.me/politicalphilosphy/255

۱۴۰۴ آبان ۲۱, چهارشنبه

بازی مافیا، آینه‌ی بی‌اعتمادی، دروغگویی، ظاهرسازی و نقش‌آفرینی در جامعه‌ی امروز ایران



در سال‌های اخیر، بازی «مافیا» به یکی از محبوب‌ترین سرگرمی‌ها میان جوانان ایرانی تبدیل شده است؛ از کافه‌ها و جمع‌های دوستانه گرفته تا برنامه‌های تلویزیونی. من نیز یکبار این بازی بسیار سرگرم کننده و هیجان انگیز را با تعدادی از جوانان انجام دادم. در این بازی دو شخصیت اصلی حضور دارند، شهروند و مافیا.

بازی مافیا که در دهه‌ی ۱۹۸۰ در روسیه و توسط یک روان‌شناس اجتماعی به نام دیمیتری داویدوف ساخته شد، هدفش در اصل، بررسی رفتارهای اجتماعی افراد در لایه های مختلف از قدرت های پنهان تا قدرت های آشکار بود.

با وجودیکه این بازی در طول زمان دچار تغییراتی شده و بر پیچیدگی آن افزوده شده است اما دو شخصیت اصلی مافیا (به عنوان نماد قدرت پنهان) و شهروندان (نماد جامعه مدنی باز) همچنان بازیگران اصلی این سرگرمی هستند.

بازی بر مبنای دروغ و تصویر سازی های غیر واقعی از نقش عوامل پنهان قدرت پیش می رود و شهروندان می بایست حدس بزنند که چه کسانی رل مافیا را بازی می کنند، آن هم نه بر اساس اطلاعات مستقل بلکه بر مبنای آنچه که توسط مافیا گفته می شود.
این تعیین نقش و فرایندهای بعدی بازی در واقع جوهر اصلی بازی مافیا است که نشان دهد که چگونه دروغ و اعتماد اشتباه می تواند بازیگری که رل شهروند بازی می کند را به اصطلاح به کشتن دهد و از دور بازی خارج کند. که در اینجا شهروند در واقع همان جامعه مدنی و دموکراسی است که می توانند توسط قدرت و تسلط مافیا که بر دروغ و ادعاهای کاذب استوار شده است نابود شود.

در نگاه میشل فوکو، قدرت در جوامع مدرن نه‌تنها از بالا، بلکه در روابط روزمره میان افراد و لایه های گوناگون جامعه حضور دارد. در بازی مافیا نیز همین سازوکار دیده می‌شود. هر بازیکن هم‌زمان «ناظر» و هم «نظارت شده» است، و کوچک‌ترین حرکت یا جمله‌اش می‌تواند تفسیر سیاسی، روانی یا استراتژیک پیدا کند.

در واقع، مافیا به صورت بسیار دقیق و ریز نوعی «جامعه‌ی نظارتی» را بازسازی می‌کند؛ جایی که قدرت از طریق نگاه‌ها و گمان‌ها و بر اساس ادعا ها و اطلاعات یک طرفه و غیر مستقل اعمال می‌شود. در این میان شهروند از اطلاعات کافی برخوردار نیست و فقط می بایست حدس و گمان بزند. همانطور که اکثر ایرانیان از روابط پنهانی مافیای ثروت و قدرت بی خبرند در حالی که کوچکترین رفتار اجتماعی اشان زیر کنترل و مراقبت قرار دارد. شهروندان حتی از یکدیگر بی خبرند اما مافیا می داند که چه کسانی رل مافیا بازی می کنند.

به عبارت دیگر، بازی مافیا در ایران می تواند آینه‌ای از زیست اجتماعی ما ایرانیان باشد. جامعه ای که در آن به راحتی نمی توان به ادعاها و وعده ها اعتماد کرد و اگر اعتمادی هم شکل گیرد بسیار شکننده است. حقیقت در هاله ای از تردید و تظاهر پنهان شده است. و شهروند، مانند بازی مافیا، باید در میانه این بی اعتمادی و اعتمادهای شکننده و هاله های از شک و تردید فقط به فکر بقا خود باشد.

البته بازی مافیا در هر جامعه ای ممکن است کاربردها و اثرات مختلفی داشته باشد و شاید حتی در برخی از جوامع فرهنگ جستجوگری و قضاوت نکردن سریع و دموکراسی را تقویت کند، اما بنظر من در جوامعی مانند ایران که زیر سلطه یک حکومت مافیایی اداره می شود، این بازی میتواند فرهنگ زندگی در یک نظام مافیایی را به ویژه در میان جوانان گسترش و تعمیق دهد.

توسط این بازی، به ویژه در جوامع زیر سلطه نظامهای اقتدارگرای مافیایی، شهروند می آموزد که چگونه بقای خود را حفظ کند، تا از جامعه منزوی نشود. قواعد بازی در چنین نظامهایی را یاد می گیرید، تظاهر و دروغگویی را تجربه می کند و دیگر به هیچ کس حتی بغل دستی خود نیز نمی تواند اعتماد کند. این شهروند فقط به فکر خود و بقای خود است و بتدریج یاد می گیرید که رل مافیا را چگونه بازی کند، چگونه دروغ پردازی کند و ظاهر سازی نماید. در این بازی و بازتاب اجتماعی آن شهروند همیشه یک قربانی است که باید به فکر نجات خود باشد و قدرت، تنها در دست مافیا است. شهروند حتی از قدرت آگاهی و اطلاعاتی برای تشخیص درست و نادرست برخوردار نیست، و آنچه که می شنود و می خواند تنها توسط مافیا و ابزارهای فرهنگی و خبری او منتشر شده است.