۱۴۰۴ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

بقا، مسئولیت و اخلاق؛ چه زمانی باید ایستاد و چه زمانی باید کنار رفت؟


اعتراضات خونین و کشتار شهروندان ایران در دیماه گذشته یک لحظه‌ عادی در تاریخ سیاسی ایران نیست. این فاجعه ملی به واقع یکی از سرفصلهای بسیار مهم در تاریخ مبارزات مردم ایران است. سرفصلی که نه‌ فقط معادلات سیاسی بین جمهوری اسلامی و مردم را ، بلکه حتی معیارهای اخلاقی سیاست را دگرگون کرده است. معیارهایی که دیگر نمی توانند مانند گذشته توجیه گر حفظ موجودیت و بقای یک جریان سیاسی و یا نظام سیاسی باشند. زمانی که دریایی از خون بین مردم و نظام جمهوری اسلامی به وجود آمده است، حفظ موجودیت و بقا و مشروعیت یک جریان سیاسی مخالف و یا موافق حاکمیت اسلامی اساسا معنای دیگری پیدا می کند.

پس از چنین سرفصل خونینی، دیگر نمی‌توان با منطق پیشین از بقای سیاسی، اصلاح، یا حتی مبارزه برای سرنگونی و یا گذار سخن گفت. زیرا به باور من، سیاست پس از این کشتار و قتل عام از سطح رقابت و راهبرد و تسخیر قدرت گذشته است و به سطح مسئولیت در برابر جان انسان‌ها و ممانعت از کشتار بیشتر تغییر کرده است. در این نقطه، پرسش اصلی این نیست که چه کسی سرانجام پیروز می‌شود، بلکه این است که چه کسی هنوز حق دارد ادامه دهد.

معمولا در چنین سرفصل‌هایی، حکومت‌هایی که بقای خود را به کشتار سیستماتیک مردم گره می‌زنند، از منظر اخلاق انسانی، طبیعتا ادعای مشروعیت بقا را از دست می‌دهند. در واقع بقایی که شرط آن مرگ شهروندان است، دیگر «حق طبیعی» نیست، بلکه نوعی زورِ عریان است و واضح است که این اصل دهه هاست که در مورد جمهوری اسلامی و رهبری آن صدق می کند.

اما این منطق تنها به حکومت‌ها محدود نمی‌شود. همان‌طور که قدرت حاکم می‌تواند با عبور از خط خون، حق بقا را از دست بدهد، نیروها و جریان‌های مخالف نیز در برابر جان مردم مسئول‌اند و از این مسئولیت معاف نیستند.

در این بحث به هیچ وجه نباید «نیت» را مبنای ارزیابی حق بقا، چه برای نظام مسلط و چه نیروهای سیاسی مخالف آن، قرار داد. تاریخ نشان داده که نیت‌های خوب، اگر با بی‌مسئولیتی همراه شوند، می‌توانند به فاجعه ختم شوند. رهبری که مردم را بدون آمادگی، بدون توازن قوا، و بدون افق روشن به میدان سرکوب می‌فرستد و روی احتمال کمک خارجی حساب جدی باز کرده است، حتی اگر وطن‌پرست، صادق یا شجاع باشد، در برابر پیامدهای قابل پیش‌بینی تصمیم خود مسئول است. همان‌گونه که فرمانده‌ای که سربازانش را بی‌محاسبه به قتل‌عام می‌فرستد، قهرمان محسوب نمی‌شود، جریان سیاسی‌ای که جان مردم را به ابزار آزمون راهبردهای شکست‌خورده بدل می‌کند نیز نمی‌تواند پشت شعار رهایی پنهان شود و برای خود سرمایه بقا بسازد.

تجربه سازمان مجاهدین خلق پیش روی ماست، این سازمان پس از خطاهای استراتژیک که به فاجعه فروغ جاویدان (که توسط جمهوری اسلامی مرصاد نامید شد) منجر شد، در حقیقت مشروعیت خود برای بقا به عنوان یک جریان سیاسی را عملا از دست داد، حتی اگر همچنان سعی کند پوسته ای از سازمان و تشکیلات خود را حفظ کند. ناپیدا بودن مسعود رجوی عملا نشانگر پایان بقای این سازمان سیاسی در اثر خطای استراتژیک است.

البته مفهوم «نفی بقا» قطعا به معنای خودویرانگری و یا حذف اراده گرایانه یک جریان سیاسی، توسط جریانات دیگر، از عرصه سیاست و زندگی سیاسی نیست؛ بلکه به‌ معنای یک ضرورت اخلاقی است. نفی بقا یعنی پذیرفتن این‌که فرد یا جریان، صلاحیت ادامه دادن در جایگاه تصمیم‌گیری درباره‌ی جان دیگران را از دست داده است. این نفی می‌تواند به شکل کناره‌گیری، پذیرش خطا، یا واگذاری نقش رهبری به کسانی با قضاوت مسئولانه‌تر بروز کند. ادامه دادن صرفاً به‌دلیل «حقانیت تاریخی و ایدئولوژیک» یا «دشمن ما از ما بسیار بدتر است»، در واقع تکرار همان منطقی است که قدرت‌های سرکوبگر به کار می‌برند.

در نهایت، یک اصل ساده اما سخت باقی می‌ماند: مردم حق دارند برای آزادی و کرامت خود خطر کنند، اما هیچ قدرتی، چه حاکم، چه مخالف، حق ندارد جان مردم را از بالا و بدون مسئولیت اخلاقی خرج کند. به عبارت دیگر، بعد از سرفصل‌های خونین، بقا دیگر امتیاز نیست؛ ادعایی است که فقط با احترام به جان انسان‌ها، محاسبه‌ی عقلانی، و پذیرش مسئولیت می‌توان آن را حفظ کرد. تاریخ نه با کسی که «ماند»، بلکه با کسی که در لحظه‌ی لازم کنار رفت، صادق‌تر برخورد می‌کند.
https://t.me/politicalphilosphy/449

۱۴۰۴ بهمن ۱۳, دوشنبه

امکان سیاست، در شرایط کشتار و جنگ: آیا نیازمند یک پارادایم و گفتمان جدید هستیم؟


پس از اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴و کشتار بی رحمانه مردم توسط جمهوری اسلامی، و به دنبال آن شدت یافتن فشارهای بین المللی و افزایش حضور نظامی آمریکا در اطراف ایران، به جرات می توان گفت که اصولا موضوع سیاست در ایران وارد فازی متفاوت شده است.

حضور بسیار گسترده مردم در خیابان ها و حمایت آشکار از یک آلترناتیو مشخص در برابر رژیم حاکم، همراه با شعارهای مردمی در طرفداری از آقای رضا پهلوی نیز مبارزه علیه نظام جمهوری را از فاز سلبی به فاز ایجابی، با اتکا به یک آلترناتیو خارج از کلیت نظام، منتقل کرده است.

تغییر بسیار آشکار دیگر، افزایش چشمگیر امید به دخالت نظامی آمریکا در حمایت از مبارزات مردم بود. خامنه ای نیز در صحبت های اخیر خود اعتراضات دی ماه را کودتا نامید، که این نامگذاری نیز بسیار بی سابقه بود و نشان دهنده میزان حساسیت این اعتراضات برای حاکمیت است. این نامگذاری نیز حاکی از این است که پس از اعتراضات دی ماه، سیاست برای حاکمیت جمهوری اسلامی نیز وارد فاز جدیدی شده است و پس از به پندار خود «سرکوب کودتا» قطعا به بازنگری سیاست های خود خواهد پرداخت؛ ضمن اینکه خامنه ای در همین صحبت های خود مجددا تاکید کرد که اگر لازم باشد باز هم مردم معترض را سرکوب و کشتار خواهد کرد.

این مجموعه نشانه ها دال بر این واقعیتند که سیاست، از هر منظر (داخلی، خارجی و مخالفین) در ایران اساسا وارد فاز متفاوتی شده است؛ فازی که نه مسلما ادامه‌ی اصلاح‌طلبی سنتی است، نه صرفا از الگوهای پیشین در «مبارزات و مقاومت مدنی» و «گذار مسالمت آمیز» می خواهد پیروی کند، و نه حتی راهبرد حضور توده ای مردم در خیابان و حمایت خارجی قابل اتکا است.

واکنش حاکمیت در نظامی سازی کامل اعتراض و نامیدن آن به‌مثابه «کودتا» و بستن همه روزنه‌های میانجی (که در صحبت های خامنه ای کاملا مشهود بود)، نشان می دهد که برای نظام حتی دیگر بازتولید صوری مشروعیت نیز مهم نیست. در مقابل، جامعه نیز از مرحله مطالبه‌گری حقوقی و صنفی عبور کرده و وارد وضعیت خشم انباشته، بی‌اعتمادی، استیصال و فاصله‌گیری از سیاست‌های وعده‌محور و گذارمحور شده است و فقط در آرزوی سرنگونی سریع و به هر شکل این حکومت می باشد. این وضعیت نیز نشانگر آن است که سیاست در ایران نیازمند بازتعریف است.

در چنین شرایطی اپوزیسیون، به‌ ویژه در خارج از کشور، با بحران پارادایم و گفتمان مواجه می شود. به علت که گفتمان‌هایی چون «مقاومت مدنی مسالمت‌آمیز»، «جامعه مدنی»، یا «گذار نرم» دیگر برای بخش بزرگی از جامعه اقناع‌کننده نیستند، نه لزوماً به‌دلیل رد اخلاقی، بلکه به‌سبب ناتوانی‌شان در پاسخ‌گویی به واقعیت سرکوب عریان و حکومت نظامیان. در عین حال، گرایش به خشونت یا انتظار مداخله خارجی نیز به تدریج نقاط کور و ابهام آلود خود را نشان می دهند: که امید و آرزوی مردم بر دخالت قدرت های دیگر تنها عامل تعیین کننده در سیاست های این قدرت ها نیستند و آنها در درجه نخست مطابق منافع ژئوپلیتیک و استراتژیک خود عمل می کنند.

از این رو بنظر می رسد که سیاست اپوزیسیون امروز نه می‌تواند دیگر صرفا معطوف به «قدرت‌گیری فوری» با اتکا بر حضور میلیونی مردم و دخالت خارجی باشد و نه صرفا متکی بر وعده‌های نهایی و رهایی‌بخش در راستای یک فرایند طولانی مقاومت و مبارزات مدنی، مسالمت آمیز و شبکه سازی و توانمندسازی جامعه مدنی باشد. اینکه چارچوب این سیاست جدید چیست، موضوعی است که شاید هنوز زود است که بتوان پاسخ روش و صریحی برای آن پیدا کرد.

فقط به‌طور اجمالی می توان گفت:

جمهوری اسلامی در این مقطع نه در آستانه فروپاشی فوری و کامل قرار دارد و نه در وضعیت ثبات؛ اما تلاش می کند پس از اعتراضات دی ماه خود را بازسازی کند و این قطعا تعاقبات سیاسی و ساختاری خواهد داشت و اگر جنگی سرنوشت ساز صورت نگیرد ما شاهد حکومت نظامیان و سپاهیان، بسیار آشکارتر از گذشته، خواهیم بود.

اپوزیسیون نیز دو راهبرد کلی را تجربه کرده است، مبارزات مسالمت آمیز و مدنی برای گذار از جمهوری اسلامی؛ و براندازی و انقلاب از طریق حضور خیابانی میلیونی مردم همراه با حمایت های بین المللی. اما مردم و بخشهای مهمی از اپوزیسیون اکنون به تدریج به این برداشت و ادراک رسیده اند که این دو راهبرد با وجود هزینه های زیاد، نه تنها نتیجه مطلوب را نداشته اند، بلکه هر بار که پس از سرکوب دوباره برخاسته اند، مجددا به عقب رانده شده اند.

اکنون که اپوزیسیون در میانه این دو راهبرد کلان ایستاده و به نتایج و هزینه های آن می نگرد، واضح است که شرط اصلی خروج از این حالت تعلیق نه بازگشت صد در صد به راهبردهای پیشین بلکه جستجوی یک راهبرد جدید از طریق بالغتر شدن اپوزیسیون و بازتعریف سیاست است. همچنین تجربه نیز نشان داده است که راهبردها و راهکارهای هیبریدی و متنوع کارآمدتر هستند. به این معنی که حضور میلیونی مردم در خیابان بدون پشتوانه های شبکه ای و نهادی و بدون پشت جبهه مدنی و سازماندهی شده، به سرعت می تواند یا در اثر سرکوب و یا خستگی مردم رو به کاهش بگذارد. از سوی دیگر با توجه به تکثر و تنوع در جامعه ایران امروز، نهاد رهبری نیز می بایست بازتاب این جامعه باشد و تنوع و پلورالیسم ایرانی را منعکس کند.

در چنین شرایطی شاید بتوان گفت که پارادایم واقع‌بینانه، نه تصرف سریع قدرت، بلکه زنده نگه داشتن امکان سیاست است. منظور از امکان سیاست، حفظ باور جمعی به تعامل و مدارا در درون خود، معنادار بودن کنشهای جمعی، جلوگیری از فروریزی جامعه به نیهیلیسم یا خشونت کور، و تداوم فرآیند و سرعت بخشیدن به مشروعیت‌زدایی از قدرت نامشروع و روایت های رسمی است. این سیاست در کوتاه مدت سیاست فرسایشی است: فرسایش روایت رسمی و عادی‌سازی‌ناپذیر کردن سرکوب

البته این یادداشت، بر این فرض استوار است که جنگی سرنوشت ساز اتفاق نخواهد افتاد و حاکمیت وارد معامله و امتیازدهی به آمریکا می شود و دولت ترامپ نیز توجه خود را فقط معطوف به موضوع هسته ای و موشکی می کند. اگرچه گمان من بر این است که جنگی سرنوشت ساز اتفاق نخواهد افتاد و اگر هم اتفاق افتد کلیه معادلات عوض خواهند شد. معادلاتی که نتایج و پیامدهای آن قابل پیش بینی نیستند.
https://t.me/politicalphilosphy/446

۱۴۰۴ بهمن ۱۱, شنبه

در زمانه خشم، نفرت، هیاهوی جنگ و گذار خونین، وظیفه اخلاقی روشنفکران چیست؟



در شرایط امروز، به ویژه پس از کشتار و قتل عام مردم بی پناه و شجاع ایران توسط شخص خامنه ای و سپس آکنده شدن فضای سیاسی ایران از خشم و انتقام، که بسیار قابل فهم است؛ همچنین، پس از حضور نظامی بسیار سنگین ارتش آمریکا در اطراف ایران و تهدید آغاز جنگ؛ و انتظار و حتی امیدِ بخش های گسترده ای از مردم ایران به حمله نظامیِ نابودکننده به شخص خامنه ای و پایگاهای سرکوب رژیم؛ و نیز استقبالی که مردم و به خصوص جوانان از فراخوانهای آقای رضا پهلوی کرده اند؛ وضعیت بسیار پیچیده و غامضی را برای روشنفکران و نخبگان و اهل فکر و اندیشه ایران بوجود آورده اند. روشنفکرانی که همواره بر سنت پرسشگری و نقد متعهد مانده اند و اصول اخلاقی و مبانی فکری خود را فراموش نکرده اند. روشنفکرانی که قدرتشان نه در عالم سیاست و کنش های مرسوم سیاسی بلکه در گفتمان و اخلاق مداری و پایبندی به اصولشان معنا پیدا کرده می کند.

در چنین شرایطی، روشنفکران متعهد به اصول اخلاقی و مبانی فکری خود همواره در برابر دو انتخاب قرار داشته اند، یا با وجدان خود سازش کنند و در کنار موج مردم بمانند و یا بر اصول اخلاقی و مبانی اندیشه ای خود پافشاری کنند. برای مثال اگر آینده ای مبهم از گرایشات احساسی به یک رهبری فردی را در چشم انداز می بینند، آیا هشدار دهند یا اینکه همراه با موج مردم شوند و سکوت نمایند. به ویژه زمانی که از نزدیک شاهد رنج و اندوه جامعه پس از فاجعه ملی دیماه ۱۴۰۴ باشند و عواطف و وجدانشان نمی تواند آسوده بماند.

در انقلاب ۵۷، بسیاری از روشنفکران و اهل فکر، نه از سر بدخواهی، بلکه از سر دلسوزی و البته تحت تاثیر فضای چپ و مبارزات ضد امپریالیستی در آن مقطع، با وجدان خود سازش کردند تا در کنار مردمی که عکس خمینی را در ماه می دیدند بمانند. شاید حتی آن‌ها ترسیدند که اگر هشدار بدهند، اگر پرسش‌های سخت مطرح کنند، اگر از خشونت و کاریزما و آینده‌ی مبهم بگویند، از مردم جدا بیفتند. فرایندی که نزدیکی عاطفی به خواست توده مردم، آرام‌آرام جای وفاداری اخلاقی به حقیقت را گرفت. نتیجه این شد که روشنفکر، به‌جای آن‌که ترمز باشد، به پژواک موج بدل گردید و حتی توجیه گر نظام سرکوب جمهوری اسلامی شد.

البته معدود روشنفکرانی مانند مصطفی رحیمی بودند که بدون نگرانی از جدا افتادگی از موج مردمی، هشدار می دادند، اما صدای آنها در آن فضای آکنده از شور و احساس شنیده نمی شد.

این سازش اخلاقی و وجدانی معمولاً ناگهانی رخ نمی‌دهد. با جمله‌های کوچک آغاز می‌شود: «الان وقتش نیست»، «بعد از پیروزی درستش می‌کنیم»، «مردم هنوز آماده نیستند». گزاره هایی که ظاهرا هیچ‌کدام به‌تنهایی غیراخلاقی به نظر نمی‌رسند، اما مجموعشان خطی را پاک می‌کند که نباید پاک می‌شد. در ۵۷، بسیاری لحظه‌ی عبور از این خط را نفهمیدند—تا وقتی که تاریخ، هزینه‌ی آن را مطالبه کرد.

امروز، وضعیت کشور و مردم بسیار متفاوت است. جامعه خشمگین‌تر، بی‌اعتمادتر و زخمی‌تر است. میل به منجی، ساده‌سازی سیاست، و تعلیق اخلاق در لحظه‌ی بحران، به سرعت در حال شکل‌گیری است. در چنین شرایطی بیش از هر زمانی نیاز به روشنفکرانی است که حاضر باشند تنها بمانند، محبوب نیز نباشند، و حتی ممکن است به ترس یا محافظه‌کاری متهم شوند.

البته به نظر من این انزوا و تنهایی به معنای بی اثر بودن و شنیده نشدن نیست. این تنهایی، در بسیاری موارد، نشانه‌ی امتناع از معامله با حقیقت است. نشانه ای که در تاریخ پایدار و ماندگار می ماند. همانطور که هشدارهای مصطفی رحیمی و حتی مهندس بازرگان که می گفت ما انقلاب نمی خواهیم، پس از آوار انقلاب اسلامی و بعدها و با تاخیر با جان و دل شنیده شدند؛ و بسیاری اکنون پشیمانند که چرا به این هشدارها توجه ای نکرده اند. در مقابل روشنفکرانی مجیزگوی قدرت شدند و یا آن را توجیه کردند و لکه سیاه و فراموش نشدنی در پرونده خود بجا گذاشتند.

به باور من در لحظه‌های بحرانی، مانند شرایط امروز ایران، با وجودی که اخلاق و پرسشگری و روشنفکری در اقلیت است و صدای آن در این موج احساس و هیاهو شنیده نمی شود، اما هرگز نباید پرسشگری و هشدار را فراموش کرد و پراگماتیستی مردم را ابزار آینده ای بسیار مبهم ساخت و حقیقت را به «بعداً» حواله داد. به عبارت دیگر وظیفه‌ی روشنفکر نمایندگی احساس جمعی نیست، بلکه پاسداری از کرامتی است که دقیقاً در چنین لحظه‌هایی در خطر است.

روشنفکر باید این سوال را شجاعانه مطرح کند که فرض کنید آمریکا حمله کرد و خامنه ای و سران حکومت را زد، بعد چی؟ آیا رهبرانی که حمله آمریکا را تجویز میکنند، برنامه مشخص و نیروی لازم بر روی زمین واقعیت را در اختیار دارند تا بتوانند خلاء قدرت را پر کنند؟ باید بپرسد که ما که ماهیت سرکوبگر و آدم کش این رژیم را می دانستیم چرا وعده های توخالی و بی پشتوانه به مردم داده شد که خیابان و مراکز دولتی را تسخیر کنند و سپس مردم را بی دفاع در برابر این رژیم تا دندان مسلح رها سازند؟ این حق همه و به ویژه روشنفکران است که این سوالات را شجاعانه و صریح مطرح کنند.

درس بزرگ انقلاب ۵۷ شاید این باشد: در آن موقع بسیاری برای این‌که در تاریخ تنها نمانند و از سوی توده مردم مارک خیانت و محافظه کاری نخورند، اخلاق و وجدان خود را زیر پا گذاشتند. امروز اما پس از مشاهده تجارب تلخ این اشتباهات بزرگ و قرار گرفتن در سمت غلط تاریخ، انتظار می رود که روشنفکران جامعه امروز ایران سکوت نکنند و حتی به بهای تنها ماندن، خطوط اخلاقی مبانی ارزشی خود را را رد نکنند.

بنظر من این انتخاب از نظر تاریخی کار بسیار درست‌تری است، حتی اگر گوش شنوایی برای هشدارها نباشد. سرانجام، پرسش نهایی شاید این باشد: ترجیح می‌دهیم بعدها درباره‌ی ما بگویند «با مردم بود ولی اشتباه کرد»، یا «حق داشت، هرچند تنها ماند»؟
https://t.me/politicalphilosphy/443

۱۴۰۴ بهمن ۱۰, جمعه

آیا در ایران امروز «سیاست از لولهٔ تفنگ می‌گذرد»؟ یادداشتی دربارهٔ اخلاق، کنش و سیاست در وضعیت انسداد



آیا کشتار وحشتناک و قتل عام مردم شجاع و معترض ایران توسط جمهوری اسلامی نشانه ورود بی بازگشت «پایان سیاست نرمال و عادی» در ایران است و آیا جملهٔ مشهور منسوب به مائو تسه‌تونگ که می گوید «قدرت سیاسی از لولهٔ تفنگ بیرون می‌آید» واقعیت امروز سیاست در ایران را بازتاب می دهد؟

این سوالات را از این نظر مطرح می کنم که گزاره های فوق دیگر صرفا توصیفی و تحلیلی و یا تجویز اخلاقی نیستند، بلکه واقعیت عریان از لحظه‌ای در سیاست را به نمایش میگذارند که در آن، زورِ سازمان‌یافته تعیین‌کنندهٔ نهایی قدرت می‌شود. به عبارت دیگر این گزاره ها معمولاً زمانی معنا پیدا می‌کنند که سازوکارهای میانجی سیاست، قانون، مذاکره، نهادهای مدنی و سیاسی یا از کار افتاده‌اند یا عملاً بی‌اثر شده‌اند، شرایطی که ایران پس از فاجعه ملی دی ماه ۱۴۰۴ دچار آن گردیده است.

در چنین وضعیتی، بسیار دشوار خواهد بود که سیاست را به مسیر گفت‌وگو و چانه‌زنی و نصیحت بازگرداند، بلکه سیاست معمولا از طریق کنترل ابزار قهر و قدرت اعمال می‌شود. با این حال، لازم است تاکید کنم که حتی در این چارچوب هم، «تفنگ» به‌خودیِ خود سیاست نمی‌سازد؛ بلکه فقط می‌تواند آن را موقتاً تحمیل کند. کما اینکه گفته مائو تسه‌تونگ مربوط می شود به دوران مبارزه و جنگ داخلی چین، یعنی زمانی که وی سیاست را ادامه‌ی نبرد نظامی سازمان‌یافته می‌دانست.

حال این پرسش اساسی مطرح است که در شرایط خاص امروز ایران که آمریکا دست به یک لشکر کشی بی سابقه در اطراف ایران زده است و پیش از آن نیز در جریان اعتراضات دی ماه دونالد ترامپ در قامت یک رهبر اپوزیسیون جمهوری اسلامی ظاهر شد و به حکومت هشدار داد که دخالت خواهد کرد؛ و پس از آن، آقای رضا پهلوی هم فراخوان نبرد خیابانی را داد و تسخیر نهادهای دولتی را مشروع اعلام نمود؛ و اکنون نیز همه شواهد و پیامهای بعدی آقای پهلوی و دونالد ترامپ و واکنش های مقامات نظامی و امنیتی و سیاسی حکومت نشان می دهند که دستها روی ماشه هستند و سیاست ظاهرا به نقطه بی بازگشت «سیاست از لوله تفنگ می گذرد»، رسیده است، چه نوع پیام و چه کنشی می‌تواند سیاست را مجددا به مسیر نرمال و عادی بازگرداند و تهدید جنگ را از ایران دور کند.

در علوم سیاسی، «نقطهٔ بی‌بازگشت» به لحظه‌ای اشاره دارد که هزینهٔ عقب‌نشینی برای قدرت، از هزینهٔ ادامهٔ مسیر فعلی بیشتر می‌شود. در این وضعیت، حتی اصلاحات محدود یا نرمش‌های مقطعی نیز به‌مثابهٔ تهدید وجودی تلقی می‌شوند. نتیجه آن است که حاکمیت، آگاهانه یا ناآگاهانه، روی منطق «بقا از طریق زور» قفل می‌شود. هسته اصلی سخت قدرت در جمهوری اسلامی و به ویژه نیروهای امنیتی و نظامی آن اکنون ظاهرا به این نقطه رسیده اند و هرگونه عقب نشینی از مواضع خود را برابر با نابودی خود و خانواده شان می بینند.

در چنین مرحله‌ای، پیام‌هایی از جنس «تفنگت را زمین بگذار» که آقای میرحسین موسوی در بیانیه اخیر اعلام می کند، اگر صرفاً خطاب اخلاقی به وجدان فردی باشند، کارکرد عملی محدودی دارند. نه به این دلیل که نادرست‌اند، بلکه چون فرض می‌کنند مخاطب هنوز امکان انتخابی کم‌هزینه میان اطاعت و نافرمانی را دارد، فرضی که شاید دیگر صادق نیست؛ زمانی که آنکه صدای بلندتری دارد و در فضای رسانه ای و پروپاگاندایی حرف اول را می زند، آینده ای بسیار خطرناک و خونین برای حامیان حکومت که تک تک به تیر چراغ برق آویزان خواهند شد، به تصویر می کشد.

همچنین واقعیت دردناک این است که اگرچه پیام‌های اخلاقی به طور معمول محبوبند و شاید موجب آرامش شوند، اما در شرایط خاص ایران و پس از کشتار مردم و انباشت خشم، حتی این پیامهای اخلاقی نیز دیگر اثری بر مردم ندارند و پاسخگوی رنج عظیمی که مردم کشیده اند نمی باشند.

در این چارچوب، می توانم بگویم که پیام‌های میرحسین موسوی، مصطفی تاجزاده و نامهٔ ۱۷ نفر عمدتاً اخلاقی–هنجاری هستند و در بهترین حالت درخواست‌های استراتژیک‌ را مطرح می کنند. زیرا تا کنون مسیرهای عملی، قابل‌تکرار و قابل‌دفاع را برای مردم ایران مشخص نکرده اند. مضاف بر اینکه مسیرهای پیشین و اصلاحات نیز همواره با دیوار هسته سخت قدرت روبرو شده و جریان اصلاح طلبی نیز عملا جزیی از حاکمیت فاسد و رانت خوار جمهوری اسلامی شده است.

در واقع این پیام‌ها فقط هدف را روشن می‌کنند («گذار مسالمت‌آمیز»، «تفنگ را زمین بگذار») اما راه رسیدن به هدف را خرد نمی‌کنند. به همین دلیل، بیشتر جهت می‌دهند تا این‌که حرکت سازمان یافته و بادوام ایجاد کنند. از این نظر به باور من، آقایان موسوی و تاجزاده و برخی از امضا کنندگان نامه ۱۷ نفره بیشتر در قامت چهره های اخلاقی که توان سازماندهی و قدرت محافظت از مخاطبان خود را ندارند، ظاهر می شوند.

در این جاست که نقش نهادهای مدنی، سیاسی و حقوق بشری در تبدیل پیامهای این چهره ها برجسته می شود و اهمیت پیدا می کند، به ویژه نهادها و افرادی که مدعی رهبری و یا مدیریت و سازماندهی طرفداران و بخشهای اجتماعی وابسته به خود هستند.

اگرچه در شرایط امروز ایران ظاهرا سیاست مرحله‌ای رسیده است که «از لولهٔ تفنگ میگذرد» و یا در آستانه آن قرار دارد، اما همچنان باور عمیق دارم که وظیفه اخلاقی، انسانی و وطن پرستانه مدعیان رهبری سیاسی و رهبران میدانی در جنبش های صنفی-دموکراتیک ایران، تلاش جدی در بی‌اثر کردن تدریجی منطق تفنگ است.

و این مسئولیت مهم در درجه نخست بر دوش آقای رضا پهلوی که بخش بزرگی از جامعه ایران به او امید بسته اند سنگینی می کند. در این بزنگاه تاریخی که که کشور در آستانه ورود بی بازگشت به منطق جنگ و خونریزی است، اعلام حمایت از بیانیه های آقای موسوی، تاجزاده و نامه ۱۷ نفره از سوی جریان پادشاهی خواه می تواند مجددا موجب یک همبستگی ملی در داخل کشور و تقویت امید شود. به شرطی که چشم ها از مگسک تفنگ برداشته شود و جامعه بسیار متکثر و زخم خورده ایران دیده شود و خشم و نفرت و انتقام به کنترل درآید.

آقای موسوی و تاجزاده و آن ۱۷ نفره اگرچه پیامشان بیشتر اخلاقی است اما در عین حال مرزهای اخلاقی خود را نیز مشخص کرده اند و در جای درست تاریخ ایستاده اند، جریان پادشاهی خواه و آقای رضا پهلوی اگر از آنها حمایت نکند و همچنان سیاست را از دهانه تنگ لوله تفنگ ببینند، سمت غلط تاریخ را انتخاب کرده اند.
https://t.me/politicalphilosphy/440

۱۴۰۴ بهمن ۹, پنجشنبه

سیاست غیر رادیکال؛ امانت‌داری آینده در زمانه‌ی خشم و جنگ

در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که رادیکالیسم و خشم، به یکی از اصلی‌ترین ابزارهای سیاست بدل شده است. نه فقط در ایران، که در جهان، پوپولیسم راست بویژه در اروپا و آمریکا سیاست لیبرال را بیش از هر زمان دیگری را تضعیف کرده و به عقب رانده است. سیاستی که همواره از آن هنرِ امکان فهمیده میشده است، اکنون به زبانِ انتقام و هویت طلبی و عرصه مقابله رادیکالِ دوست و دشمن تقلیل یافته است.

در ایرانِ پس از کشتار و سرکوب دی ماه ۱۴۰۴ که من آنرا فاجعه ملی می نامم، رشد رادیکالیسم و خشونت‌ گرایی، حتی در میان بخش‌هایی از اپوزیسیون، پدیده‌ای غیرمنتظره نیست. وقتی همه‌ی راه‌های کم‌هزینه بسته می‌شوند، و جمهوری اسلامی هر صدای اعتراض را به شدت سرکوب می کند، و زمانی که جامعه ناامید از اصلاح وضعیت کشور به سمت راه‌های پرهزینه هل داده می‌شود، طبیعی است که زمینه های ذهنی و روانیِ پذیرش روش و منطقِ رادیکالیسم فراهم می گردد و حتی بخشی از مردم به سوی مبارزات مسلحانه سوق داده می شوند.

اما قابل فهم بودن یک واکنش، قطعا به‌معنای درست بودن آن نیست. در چنین فضایی است که متاسفانه اتخاذ یک سیاست غیر رادیکال بسیار دشوار و نامقبول می شود؛ و افرادی که چنین سیاستی را تجویز می کنند اغلب متهم به انفعال، اخلاق‌گراییِ لوکس، بی‌عملی و حتی حامیان و مدافعان جمهوری اسلامی می گردند. اتهامی که بیش از آنکه منصفانه باشد، بازتابِ خستگی و خشم انباشته‌ی جامعه، از یک سو، و پژواک بزرگ صدای رسانه ای رادیکالیسم و پوپولیسم از سوی دیگر است. رادیکالیسم و پوپولیستی که در اکوسیستم جهانیِ خشم، هویت طلبی و دو قطبی لیبرالیسم و پوپولیسم همراهان و حامیانی زیادی از جمله ترامپ و نتانیاهو دارد.

در مقابل، سیاست غیر رادیکال که به نظر من منشا و منبع اصلی آن اندیشه لیبرال-دموکراسی است، نه وعده‌ی پیروزی فوری می‌دهد، نه دشمن را ساده‌سازی می‌کند و نه خشونت را تطهیر می نماید. البته بسیار آگاهم که این نوع از سیاست در بازار خشم و نفرت بسیار کم مشتری است. به ویژه در شرایط امروز ایرانِ پس از فاجعه ملی دیماه ۱۴۰۴، که اکثریت مطلق جامعه به چیزی جز نابودی کامل جمهوری اسلامی فکر نمی کند. جامعه ای که آنقدر خود را در بن بست و استیصال می بیند که فقط چشم امید به دخالت نظامی خارجی، بدون توجه به هزینه های بسیار سنگین و عواقب خطرناک آن، بسته است و دنبال یک منجی برای رفع مشکل زمان حال خود می گردد، بدون اینکه روی آینده پس از زمان حال مکث کند.

اما نقش واقعی این سیاست لیبرال و غیر رادیکال درست در جای دیگری معنا پیدا می کند. سیاست غیر رادیکال به جای آنکه فقط در فکر حل مشکل زمان حال و برداشتن مانع جمهوری اسلامی باشد، امانت‌دار آینده ایران نیز هست. فقط به فکر تصرف قدرت نیست، بلکه به حفظ امکانِ سیاست ورزی معقول و مسالمت آمیز پس از حل مشکل زمان حال نیز می اندیشد. می‌کوشد جامعه‌ای را که زیر ضرب خشونت دولتی و وسوسه‌ی خشونت متقابل است، از فروپاشی کامل اخلاقی و اجتماعی مصون دارد.

در سیاست غیر رادیکال و لیبرال پرسیده می شود، پس از هر هزینه، چه چیزی باقی می‌ماند؟ پس از هر کشته، چه جامعه‌ای ساخته می‌شود؟ و آیا پیروزی‌ای که با ویرانی جامعه به‌دست آید، اصلاً پیروزی است؟

در جهانی که لیبرالیسم تضعیف شده و پوپولیسمِ خشن در حال پیشروی است، این نوع سیاست به فضای میانی و میانه طیف تعلق دارد، فضایی که هم‌زمان با استبداد و جنگ مرزبندی می‌کند. فضایی که امروزه متاسفانه در حال ناپدید شدن است.

البته خوشبختانه سیاست غیر رادیکال در ایران کاملا خاموش نشده است، بیانیه‌هایی مانند بیانیه‌های ۱۷ نفره را می‌توان تلاشی در همین راستا دانست. سیاستی که نه قصد سازش با حاکمیت را دارد و نه دعوت به جنگ و دخالت نظامی خارجی می کند. نه می خواهد سرنوشت کشور و ملت را به قدرت‌های خارجی بسپارد و نه خشونت داخلی و مبارزه مسلحانه را تجویز می کند

اگرچه شاید این بیانیه‌ها در برابر موج عظیم خشم و پژواک بزرگ صدای پوپولیسم و راست افراطی جریان‌ساز نباشند، اما قطعا مرز ساز هستند. مرز میان مقاومت مدنی و انتقام؛ مرز میان سیاست و ویرانی. زیرا سیاست غیر رادیکال و مقاومت و مبارزات مدنی مردم ایران از سالهای دور، به ویژه پس از سال ۱۳۸۸ به بعد، همواره نگاه دارنده ستون فقرات و نگاه دارنده جامعه زنده و پویای ایران بوده اند.

در شرایطی که طبل های جنگ به صدا درآمده اند و بخشی از اپوزیسیون آن را تبلیغ و تجویز می کند و بخشی از مردم نیز در انتظار آن نشسته اند تا فرجی حاصل شود، اگر ستون مبارزات و مقاومت مدنی فرو بریزد، جامعه، حتی اگر از این بحران عبور کند، با چیزی جز ویرانه و کینه روبه‌رو نخواهد شد و عاملیت خود را از دست خواهد داد.

از این نظر باور عمیق دارم که با وجودی که این سیاست ضعیف و تنهاست و در فضای سیاسی آکنده از پروپاگاندای جنگ کم‌صداست و با وجودی که همواره با اتهامات اصلاح طلبی و محافظه کاری و حامی نظام روبرو بوده است، اما همچنان شجاعانه و مسئولانه سعی می کند پیام خود را به گوش مردم و حکومت برساند.

گفته می شود که تاریخ را آنکه پیروز است می نویسد، اما آنچه که در دراز مدت نشان خواهد داد که چه جریان و چه افرادی در سمت درست تاریخ ایستاده بودند، نه تاریخ مکتوب بلکه شجاعت پایداری بر اصول اخلاقی و انسانی اشان و آینده نگری و امانت داری شان بوده است.
https://t.me/politicalphilosphy/436

۱۴۰۴ بهمن ۸, چهارشنبه

نگاه نیچه ای به کشتار و فاجعه ملی دیماه ۱۴۰۴



کشتار دی‌ماه مردم معترض ایران که علیه نظام فاسد و ستمگر خامنه ای به خیابانها آمدند و خواستار سرنگونی این نظام شدند، آن اندازه سهمگین و شُک آور است و غم و اندوه ایرانیان در سرتاسر جهان آن اندازه جانفرسا و عمیق است که جایی جز خشم و نفرت و آرزوی سرنگونی این نظام، که حق مردم است باقی نمی گذارد.

در میانه این خشم و اندوه وسوسه و واکنش طبیعی ما معمولا این است که فوراً علت را از راه یک معادله ساده جستجو و پیدا کنیم: که «اعتراض‌ها بطور مشخص علیه شخص رهبر رخ داد»، سپس «این اعتراض ها با وحشیانه ترین شکل سرکوب شدند»، و بنابراین «فرد رهبر علت العلل این فاجعه ملی است».

البته این واکنش بسیار قابل‌فهم است و حقا و منطقا نیز شخص رهبر و دستگاهای نظامی و امنیتی او مسئول اصلی این کشتار هستند، اما اگر با عینک نیچه به ماجرا نگاه کنیم، دقیقاً این معادله ساده علت و معلولی همان‌جایی است که ممکن است تحلیلگر و جستجو کننده راه خروج از این فاجعه را دچار اشتباه کند.

نیچه در غروب بت‌ها هشدار می‌دهد که یکی از عمیق‌ترین خطاهای فکری بشر، اشتباه گرفتن علت و معلول است؛ یعنی آغاز تحلیل از نتیجه‌ای تکان‌دهنده و ساختن علتی ساده، اخلاقی و فوری برای آن. نیچه معتقد است که چنین علت یابی بیش از آنکه توضیح بدهد، فقط آرام می‌کند.

نیچه در غروب بت‌ها سعی می کند با آوردن یک مثال ساده، نظریه خود را توضیح دهد: برای مثال گفته می شود یک رژیم غذایی سبک باعث عمر طولانی شده است. اما نیچه برعکس این را می‌گوید: آنچه واقعاً باعث عمر طولانی است، مثلاً سرعت متابولیسم کم و شرایط فیزیولوژیک خاص، موجب می شود که رژیم سبک اتخاذ گردد، نه اینکه رژیم سبک علت طول عمر بوده باشد. بنابراین اثر (طول عمر) به‌جای علت (شرایط فیزیولوژیک) گرفته شده است.

از نظر نیچه این خطای مرسوم، اساس بسیاری از نظام‌های اخلاقی و مذهبی است. چون مثلاً گفته می‌شود: اگر آدم کار فضیلانه را انجام دهد، خوشبخت می‌شود، اما نیچه می‌گوید بالعکس: وقتی آدم خوشبخت است، آن رفتار برایش طبیعی (فضیلت‌گونه) می‌شود. به‌علاوه، نیچه معتقد است که ما حتی در علوم و فلسفه هم بیشتر از اینکه واقعا علت را بفهمیم، آن را فرض یا تصور می‌کنیم تا اینکه واقعا کشف کنیم.

از این منظر می توان گفت در شرایط امروز ایران، کشتار دیماه صرفاً یک واکنش ددمنشانه به اعتراضها نبوده، بلکه نشانهٔ یک وضعیت است. وضعیتی که در آن خشونت دولتی گزینه‌ای حتمی و غیر قابل اجتناب از سوی حکومت است؛ گزینه ای که بارها تکرار شده است. به عبارت دیگر، اگر از خودِ کشتار به‌عنوان معلول شروع کنیم و بلافاصله به یک علت شخصی برسیم، خطر این است که فرایندهای پیشینی را نادیده بگیریم؛ همان فرایندهایی که سال‌ها امکان گفت‌وگو، اصلاح و پاسخ‌گویی را بسته‌اند و هر صدای مخالف را سرکوب کرده اند. نیچه ما را دعوت می‌کند که به‌جای این حرکت سریع از معلول به علت، مکث کنیم و بپرسیم: چه نوع ساختار قدرتی شکل گرفته که در آن شلیک آسان‌تر از شنیدن است؟ چه زبانی، چه نهادهایی و چه تاریخی از بی‌پاسخ‌ماندن خشونت و چه عوامل بیرونی دیگری این واقعه را ممکن کرده‌اند؟

این نگاه به‌هیچ‌وجه به‌معنای حذف مسئولیت فردی نیست. برعکس، مسئولیت را سنگین‌تر می‌کند. در خوانش نیچه‌ای، رهبر یا تصمیم‌گیرنده «علت خطی» نیست، بلکه گره‌ای است که یک شبکهٔ تاریخی و نهادینه شده در آن متمرکز شده و آگاهانه ادامه یافته است؛ گره‌ای که البته ممکن است تنها گره نباشد و شاید گره‌های دیگری که فرایندهای دیگری را در خود متمرکز کرده اند نیز نقش داشته اند. از این منظر خشونت در اینجا نه حادثه‌ای ناگهانی، بلکه انتخابی است که بارها و بارها در شرایط مشابه تکرار شده اند؛ و همین تکرار است که اگر خوب به آنها پرداخته شوند آن را افشا می‌کنند. برای مثال انتخاب روش مبارزه مسلحانه در دهه ۱۳۶۰ صرفا واکنش به سرکوب دولتی نبود، بلکه یک انتخاب آگاهانه و استراتژیک نیز بوده است.

کاربرد انتقادی نظریهٔ نیچه دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: فهمِ عمیق به‌جای توجیه. تحلیل ساختاری نمی‌گوید «چاره‌ای نبود»، بلکه می‌پرسد «چرا همیشه این چاره انتخاب می‌شود؟». با این پرسش، کشتار طبیعی نمی‌شود، بلکه غیرقابل‌قبول‌تر می‌شود؛ زیرا نشان می‌دهد که خشونت نه تقدیر، بلکه محصول تصمیم‌ها و سازوکارهایی است که می‌توانستند و می‌توانند به‌گونه‌ای دیگر عمل کنند. اگر از خطای علت و معلول پرهیز کنیم، امکان فهمی به‌دست می‌آید که هم مانع تبرئه است و هم راه تکرار را می‌بندد.

بسیار واضح است که عامل و مسئول درجه یک کشتار و فاجعه ملی در دیماه ۱۴۰۴ شخض خامنه ای و دستگاه امنیتی و نظامی او هستند. اما اگر این کشتار را محصول یک مجموعه تصمیم‌ها و سازوکارها بدانیم و نخواهیم معادله علت و معلولی را ساده کنیم، آنگاه جا دارد و برای جلوگیری از تکرار باید به نقش ومسئولیت آقای رضا پهلوی در فراخوان به تسخیر نهادهای دولتی و مشروع اعلام کردن آن و ایجاد این امید که کمک در راه است نیز پرداخت و او را پاسخگو کرد.
https://t.me/politicalphilosphy/433

۱۴۰۴ بهمن ۷, سه‌شنبه

خطای استراتژیک و پیامدهای غیر قابل‌ جبران آن



در سیاست، همه‌ی خطاها یکسان نیستند. برخی خطاها تاکتیکی‌اند: اشتباه در زمان‌بندی، لحن، یا شیوه‌ی اجرا. این خطاها معمولاً با تجربه، اصلاح مسیر و هزینه‌های محدود قابل جبران‌اند. اما خطای استراتژیک از جنس دیگری است. خطای استراتژیک به معنای اشتباه در تعریف رابطه‌ی میان هدف، تاکتیکها، جامعه و قدرت است؛ یعنی جایی که امکان دارد مسئله به‌درستی فهم نشود و مسیر از ابتدا غلط طراحی گردد.

ویژگی خطرناک خطای استراتژیک اما این است که معمولا خود را سریع و ناگهانی نشان نمی‌دهد. برخلاف شکست‌های آشکار، پیامدهای آن تدریجی و فرسایشی‌اند. از جمله این پیامدها می توانند کاهش اعتماد، تضعیف مشروعیت، و تحلیل رفتن سرمایه‌ی اجتماعی باشند. در چنین وضعیتی، حتی اصلاح تاکتیک‌ها نیز کمکی نمی‌کند، زیرا هر اصلاحی درون یک استراتژی غلط، فقط شکست و عوارض آنرا سریع‌تر می‌سازد.

در مبارزات سیاسی، خطای استراتژیک اغلب زمانی رخ می‌دهد که نشانه‌های اجتماعی به‌درستی «ترجمه» نمی‌شوند. برای مثال بعضا زبان اعتراض با پذیرش یک پروژه‌ی جایگزینی قدرت اشتباه گرفته می‌شود. یا همدلی عاطفی و یا نوستالژیک و یا از روی اضطرار (انتخاب بین بد و بدتر) به‌جای تعهد سیاسی خوانده می‌شود. در این حالت، رهبران سیاسی بر پایه‌ی واقعیتی تصمیم می‌گیرند که وجود خارجی ندارد بلکه در ذهن آنها شکل گرفته است، و جامعه را وارد مسیری می‌کنند که حاضر یا قادر به ادامه‌ی آن نیست.

پیامد نهایی چنین خطایی، فقط شکست در یک مقطع نیست، بلکه از بین رفتن «امکان آینده» است. وقتی جامعه احساس کند هزینه داده اما صدایش درست شنیده نشده، یا سرمایه‌ی نمادینش مصرف شده بدون آنکه قدرتی ساخته شود، بازسازی اعتماد بسیار دشوار می‌شود. به همین دلیل، در مبارزات سیاسی اپوزیسیون، خطای استراتژیک اغلب گران‌ترین نوع خطاست: خطایی که نه‌فقط یک فرصت، بلکه ظرفیتِ فرصت‌های بعدی را نیز ممکن است بسوزاند.

در تاریخ مبارزات سیاسی جامعه ایرانِ پس از انقلاب اسلامی سال ۵۷ تا کنون، به نمونه های فراوانی از خطاهای استراتژیک می توان اشاره کرد. اما از برجسته ترین خطاهای استراتژیک در دهه های اول بعد از تثبیت حاکمیت جمهوری اسلامی، خطای استراتژیک سازمان مجاهدین و خطای استراتژیک اصلاح طلبان بودند.

سازمان مجاهدین با ارزیابی غلط از ظرفیت و آمادگی شرایط ذهنی و عینی جامعه، مبارزه مسلحانه شهری و سپس مبارزه نظامی با اتکا به ارتش آزادی بخش را به عنوان استراتژی اصلی خود برای سرنگونی جمهوری اسلامی انتخاب کرد. این سازمان در حقیقت با اتخاذ این استراتژی از یک مسئله سیاسی یعنی ارتجاعی و سرکوبگر بودن نظام جمهوری اسلامی یک موضوع صرفا نظامی‌ ساخت. با این ادعا که حاکمیت، دشمن مردم است؛ دشمنی که فقط با زور نظامی قابل حذف است. این در حالی بود که بخش های نسبتا بزرگی از مردم هنوز تحت تاثیر کاریزمای خمینی بودند. در چنین فضایی فعالیت سیاسی قاعدتا می بایست متوجه آگاهی بخشی و کنش های سیاسی-اجتماعی باشد و نه متمرکز بر مبارزه مسلحانه. نتیجه آن شد که کنش های مسالمت آمیز و میدان نبرد از جامعه به میدان جنگ و خشونت منتقل گردید.

اصلاح طلبان پس از پیروزی محمد خاتمی در جریان انتخابات و تشکیل دولت اصلاحات نیز به جای سرمایه گذاری روی جامعه مدنی که تازه داشت شکل میگرفت و به جای نهادسازی، روی به چانه زنی با هسته اصلی قدرت آوردند و مردم را عملا فراموش کردند، اگرچه در ظاهر می گفتند: «فشار از پایین و چانه زنی در بالا» اما نتوانستند جامعه ایران که به امید بهبود شرایط زندگی و آزادی های بیشتر به آنها روی آورده بود به طور سازمان یافته و ساختارمند بسیج کنند. و در نهایت چانه زنی را نیز عملا تبدیل به گدایی از قدرت نمودند.

نتایج این دو خطای بزرگ استراتژیک این شد که هر دو جریان سیاسی مشروعیت اجتماعی خود را از دست دادند و عملا به طور ناخواسته نیز به انسجام حاکمیت و بازتولید قدرت کمک کردند. بازتولیدی از نوع امنیتی سازی کل جامعه (در اثر خطای استراتژیک مجاهدین) از یک سو و مشارکت در الیگارش اقتصادی-سیاسی و رانت حکومتی از سوی دیگر (در اثر خطای استراتژیک اصلاح طلبان)

به باور من جریان پادشاهی‌خواه به رهبری آقای پهلوی نیز هم در جریان جنگ ۱۲ روزه دچار خطای استراتژیک شد و هم در جریان اعتراضات دی ما ۱۴۰۴. این خطای استراتژیک ریشه در اتکای هم‌زمان به نبرد خیابانی و حمایت خارجی داشت. ترکیبی بسیار مبهم و متکی بر احتمال و پر ریسک از عواملی که این استراتژی را ساخته بودند.

این استراتژی بر تصور فروپاشی سریع از طریق فشار خیابانی و تسخیر نهادهای حکومتی و بر امید به شتاب یافتن تغییرات مورد نظر با حمایت خارجی استوار شده بود. اما نتایج بسیار دردناک و فاجعه بزرگ ملی پس از کشتار بیرحمانه مردم نشان دادند که هم در ظرفیت خیابان و توانایی های مردم اغراق شده بود و هم امید به دخالت سریع خارجی کاذب بوده است.

در حالیکه در نظریه های جنبش اجتماعی خیابان فقط یک محرک است و هرگز جای سازماندهی شبکه ای و نیروها و رهبران میدانی را نمی گیرد. به این واقعیت و تجربه های پیشین نیز توجه نکردند که حمایت خارجی همواره یک شمشیر دولبه است، می تواند موجب هراس شود اما در عین حال می تواند انسجام دشمن را نیز افزایش دهد، می تواند فشار را بر حکومت افزایش دهد اما بهانه ای نیز در مشروعیت زدایی از مخالفین خود به دست حکومت نیز می دهد، حداقل دز نزد طرفداران حکومت.

تجربه روزهای آخر اعتراضات نشان داد که جریان پادشاهی خواه با وجود وعده آمادگی گارد جاویدان و وعده رسیدن کمک های خارجی، مردم بی دفاع و شجاع مردم ایران را بدون کوچکترین آمادگی و پیش بینی ها به مصاف دشمن تا دندان مسلح و غدار فرستاده است. خطای استراتژیک به شدت نابخشودنی و جبران ناپذیر.

شوربختانه به نظر می رسد که اپوزیسیون جمهوری اسلامی با تکرار خطاهای استراتژیک و جبران ناپذیر، دچار یک بیماری مزمن شده است، به این معنی که این خطاهای استراتژیک نه یکبار، بلکه پی در پی تکرار شده و ظاهرا ساختاری شده اند.

پرداختن به این بیماری مزمن فرصت دیگری می طلبد، اما در این یادداشت می توانم به یک جنبه مهم آن اشاره کنم. سیاست در ایران به‌تدریج از یک فرآیند جمعی عقلانی و ساختارمند تبدیل شده است به واکنشهای احساسی، در انتظار رخدادهای معجزه‌آسا نشسته است و یا آرزوی فروپاشی ناگهانی را در سر می پروراند. اپوزیسیون نیز ناخواسته آینه همین جامعه شده است.
https://t.me/politicalphilosphy/429