۱۴۰۴ دی ۲۱, یکشنبه

گذار بدون فروپاشی؛ چرا مدیریت کنترل‌شده گذار از جمهوری اسلامی بیش از هر زمان دیگری تهدید می‌شود؟


پس از اعتراضات روزهای اخیر که با فراخوان آقای رضا پهلوی اوج بی سابقه ای گرفته است؛ و به دنبال آن کشتار وحشیانه معترضین توسط نیروهای امنیتی-نظامی جمهوری اسلامی؛ و همچنین هشدارهای چندین باره دونالد ترامپ مبنی بر دخالت نظامی در صورت کشتار مردم، کشورمان در وضعیتی بسیار استثنایی قرار گرفته است که هر تصمیم نادرست، هر خطای محاسباتی و هر فراخوان بدون برنامه ریزی برای گامهای بعدی و هر افراطی گری می‌تواند هزینه‌هایی بسیار سنگینی بر ملت ایران تحمیل کند.

واضح است که پس از فروپاشی اقتصادی و شکست مفتضحانه رژیم در جنگ ۱۲ روزه و بی دفاع ماندن زمین و آسمان کشورمان؛ و همچنین، دریافت جمعی اکثریت مطلق مردم ایران که این حکومت نه قادر به ماندن است و نه صلاح ملک و ملت است که به حیات خود ادامه دهد، و نیز با تشدید تنش‌های خارجی، کشورمان در وضعیت انقلابی برای گذار از این حکومت قرار گرفته است؛ گذاری که مجموعه شرایط نشان می دهند که اجتناب ناپذیر و حتمی شده است. گذاری که هم ممکن است کم‌هزینه باشد و یا همراه با جنگ، فروپاشی و پرهزینه.

عقل و منطق سلیم حکم می کند که در چنین شرایطی «گذار کنترل‌ و مدیریت‌شده» مرجح است بر گذار رادیکالِ همراه با جنگ و فروپاشی. در واقع در چنین شرایطی گذار کنترل و مدیریت شده بیش از آنکه یک ترجیح صرفا نظری باشد، یک ضرورت ملی است. که البته این ضرورت ملی در شرایط بسیار پر هیجان این روزها و تهدید دخالت خارجی و همچنین به علت تمرکز مدیریت و کنترل اعتراضات در دست یک نفر که در نقش رهبری این جنبش ظاهر شده است، که تلاشی نیز از سوی او برای باز کردن راه همکاری با نخبگان و فعالین سیاسی و مدنی در داخل کشور و تشکیل یک نهاد مدیریتی برای گذار مدیریت شده دیده نمی شود، بیش از هر زمان دیگری در معرض تهدید قرار دارد.

یکی از جدی ترین تهدیدها، احتمال مداخله نظامی خارجی است؛ که حتی طرح این احتمال، فضای سیاسی داخلی را به‌سرعت امنیتی و نظامی تر می‌کند. در چنین فضایی، هر نوع اعتراض، هر شکاف درون حاکمیت و هر تلاش برای مصالحه سیاسی، به‌راحتی با برچسب «تهدید امنیت ملی» از میدان خارج می‌شود. تجربه نشان داده است که تهدید خارجی، همواره تندروترین نیروها را تقویت و عقلانیت سیاسی را تضعیف می‌کند. که نتیجه آن انسداد سیاست و حذف امکان‌های گذار تدریجی است. تجربه جنگ ۱۲ روزه نیز به خوبی نشان می دهد که حملات نظامی به سران و مکانهای نظامی و امنیتی حاکمیت، حتی با وجود خوشحال کردن مردم، تا چه اندازه می تواند موجب ایجاد ترس و نگرانی و انفعال شود و فرصت نفس کشیدن و تجدید قوا به نیروهای سرکوب دهد.

تهدید دوم رادیکالیسم موجود در بخشی از اپوزیسیون که آقای رضا پهلوی آن را نمایندگی می کند. اپوزیسیونی که تغییر را صرفاً از مسیر فروپاشی و فشار خارجی دنبال می کند. این جریان، آگاهانه یا ناآگاهانه، بر این تصور استوار است که هرچه بحران عمیق‌تر شود، مسیر تغییر کوتاه‌تر خواهد شد. در این نگاه، نه حفظ نهادهای کشور اهمیتی دارد و نه هزینه‌های انسانی و سرزمینی فروپاشی موضوع بحث است.

در ناخودآگاه این جریان، همان مدل ۵۷ دنبال می شود به این معنی که امیدوار است با حضور در خیابان از یک سو و فشارها و تهدید های بین المللی از سوی دیگر، حاکمیت جمهوری اسلامی و شخص خامنه ای مانند محمدرضا شاه پهلوی دست از مقاومت (به هر دلیلی) بردارد و تسلیم شود، حال با خوردن جام زهر و یا فرار از کشور و یا در اثر حمله خارجی. اما واقعیت این است که نه این نظام مانند نظام سیاسی پهلوی دوم است و نه خامنه ای شبیه محمدرضا پهلوی. خامنه ای می خواهد در یک جنگ آخر زمانی به قول خودش شهید شود.

اپوزیسیون رادیکال، معمولاً بدون تلاش برای مدیریت دوران گذار، همراه با جلب حمایت و همکاری نمایندگان بخش های مختلف جامعه ایران از اصناف تا اقوام و نهادهای مدنی، فقط بر طبل «سرنگونی فوری» می‌کوبد و هرگونه سخن از گذار مرحله‌ای، مذاکره یا مصالحه را خیانت یا ساده‌لوحی می‌پندارد. این رویکرد، نه‌تنها راه را بر شکل‌گیری یک بدیل سیاسی مسئول می‌بندد، بلکه ناخواسته با منطق مداخله خارجی هم‌راستا می‌شود؛ چرا که فروپاشی داخلی در کشوری مانند ایران در منطقه خاورمیانه دقیقاً همان چیزی است که قدرت‌های خارجی شدیدا نگران آن هستند. به همین علت برای جلوگیری از بی ثبات نشدن منطقه یا مجبورند یک دخالت نظامی گسترده کنند و یا با حکومت فعلی وارد معامله شوند. که البته با توجه به نمونه عراق و افغانستان احتمال حمله نظامی گسترده بسیار ضعیف است.

تجربه کشورهای منطقه نیز به‌روشنی نشان می دهد که فروپاشی، الزاماً به دموکراسی منتهی نمی‌شود. اغلب، نتیجه آن دولت‌های ضعیف، خشونت مزمن، گسترش نفوذ خارجی و از دست رفتن امکان تصمیم‌گیری ملی بوده است. در چنین شرایطی، حتی اگر نظام سیاسی تغییر کند، جامعه بازنده اصلی خواهد بود.

البته بسیار واضح است گذار کنترل‌شده به معنای حفظ وضع موجود یا چشم‌پوشی از مطالبات مردم نیست؛ بلکه به معنای اولویت دادن به «بقای کشور» به‌عنوان شرط لازم هر تغییر پایدار است. بدون یک اجماع ملی و جلب حمایت بخش های مختلف جامعه و دخالت دادن آنها در مدیریت گذار و بدون حداقلی از نظم و بدون تصمیم‌گیری های داخلی، نه عدالت محقق می‌شود و نه آزادی و نه حتی تمامیت ارضی حفظ می گردد.

اگر قرار است ایران از این مقطع پرخطر عبور کند، چاره‌ای جز روی آوردن به نمایندگان بخش های مختلف جامعه از نهادهای مدنی، فعالین حقوق بشری و صنفی تا اقوام مالک بخشی از ایران زمین و استفاده از زبان سیاست، عقلانیت و مسئولیت‌پذیری به جای شور انقلابی و نابودگر، وجود ندارد. مهار رادیکالیسم، چه در قدرت و چه در اپوزیسیون، و کاستن از جذابیت مداخله خارجی، پیش‌شرط هر نوع گذار کم‌هزینه است. آینده ایران نه در جنگ نوشته می‌شود و نه در فروپاشی، بلکه در توان جامعه برای انتخاب تغییر، بدون ویرانی؛ و این مسئولیت بزرگ بیش از هر کس دیگری بر دوش آقای رضا پهلوی که بسیاری از مردم او را فریاد می زنند و به فراخوان هایش گوش می دهند سنگینی می کند.
https://t.me/politicalphilosphy/384

۱۴۰۴ دی ۲۰, شنبه

رسانه، هیجان و سیاست: آسیب شناسی موج‌های سیاسی کوتاه مدت در ایران


خیزش و حضور میلیونی مردم شجاع ایران در خیابانها، در اقصا نقاط کشورمان، با وجود تهدید و سرکوب گسترده و پروپاگاندای حکومتی، برآمد و خیزشی بسیار برجسته و شگفت انگیز در مقایسه با امواج خیزشی پیشین از دوران جنبش سبز تا جنبش زن زندگی آزادی است. برآمد و خیزشی که به دلیل گستردگی جغرافیایی و حضور میلیونی، از بخش های گوناگون مردم حتی بخش به اصطلاح خاکستری، جنبه ملی پیدا کرده است. همین نامگذاری که به واقع برازنده خیزش ۱۴۰۴ است، تفاوت بارز خود را با خیزش های پیشین نشان می دهد.

اما با توجه به اینکه امواج اعتراضی و خیزشی و در پیامد آنها، تحولات سیاسی و اجتماعی ایران در دهه‌های اخیر کمتر از منطق تداوم و انباشت تجربه پیروی کرده اند و بیشتر به گونه موج‌هایی کوتاه‌مدت، ناپایدار و گاه متعارض بروز یافته‌اند این پرسش پیش می آید که آیا جنبش ملی روزهای اخیر نیز دچار چنین قانونمندی و سرنوشتی می شود؟

موج‌های خیزشی در دهه های اخیر اغلب با بسیج گسترده‌ی افکار عمومی و امید به تغییر همراه بوده‌اند، از جمله جنبش سبز که از یک رنگ نمادین استفاده شد تا موج احساسی، حتی در میان جوانان، در حمایت از حسن روحانی در زمان رای گیری برای ریاست دولت جمهوری اسلامی تا جنبش زن زندگی آزادی. اما این موجهای خیزشی پس از دوره‌ای نسبتاً کوتاه، جای خود را به سرخوردگی، بی‌اعتمادی و شکل‌گیری گرایش‌هایی داده‌اند که حتی بعضا در تقابل آشکار با موج پیشین قرار داشته‌اند.

در امواج اصلاح‌طلبی سیاسی و فرهنگی دهه‌ی هفتاد زمان محمد خاتمی، تا ظهور گفتمان‌های پوپولیستی و عدالت‌خواه در زمان احمدی نژاد، و از گرایش نسبتا عمومی به اعتدال و حل‌وفصل دیپلماتیک مسائل در دوران حسن روحانی، تا تمایل روزافزون و نسبتا فراگیر به گزینه‌های رادیکال یا نوستالژیک در سال‌های اخیر، الگویی تکرارشونده از نوسان سیاسی دیده می شوند که به‌ندرت به تغییرات پایدار نهادی منجر شده اند. الگویی که بیشتر از قانون «نه به» پیروی می کرده است؛ برای مثال «نه به» خشونت های سیاسی در دهه ۶۰ در زمان محمد خاتمی، «نه به» اصلاحات بی نتیجه در زمان احمدی نژاد و «نه به» تحریم و انزوا در زمان حسن روحانی و امروزه «نه به» جمهوری اسلامی در اعتراضات اخیر که آقای رضا پهلوی به عنوان نماد نه به جمهوری اسلامی مورد اقبال بخش های بزرگی از مردم قرار گرفته است.

این وضعیت، پرسش‌های اساسی را در حوزه‌ی جامعه‌شناسی سیاسی ایران مطرح می‌کند: چرا کنش سیاسی در ایران اغلب ماهیتی واکنشی و سلبی دارد و کمتر به کنشی ایجابی و برنامه‌محور تبدیل می‌شود؟ چه عواملی مانع از شکل‌گیری حافظه‌ی سیاسی جمعی و تداوم مطالبات اجتماعی می‌شوند؟ و نقش فضای فرهنگی، تبلیغاتی و رسانه‌ای در تشدید یا بازتولید این نوسان‌ها چیست؟

به باور من این چرخه بعضا متناقض امواج خیزشی در رفتار سیاسی در ایران را نمی‌توان صرفاً به تغییر ترجیحات فردی، خطاهای محاسباتی شهروندان یا جابه‌جایی نخبگان سیاسی فروکاست؛ حتی نمی توان گفت که ایرانیان همواره خواسته اند همه راه های گوناگون را برای کنترل و یا حذف جناح های تندرو طرفدار ولایت مطلقه فقیه از روشهای مسالمت آمیز در چارچوب قوانین جمهوری اسلامی تا حضور خیابانی را تجربه کنند. که اگر چنین باشد اقبال به محمود احمدی نژاد در دور اول رای گیری برای ریاست دولت جمهوری اسلامی غیر قابل توجیه می شود.

پدیده چرخه بعضا متناقض امواج خیزشی در ضعف نهادهای مدنی و بطور کلی نوپایی جامعه مدنی ایران، نبود سازوکارهای فرهنگی و تشکیلاتی در این نهادها برای انتخاب نمایندگان مردم، و مهمتر از هر چیز غلبه‌ی فعالیت های رسانه‌ای و تبلیغاتی مبتنی بر هیجان، ساده‌سازی و شخصیت‌محوری است. در چنین بستری است که رسانه‌ها و فضاهای تبلیغاتی، به‌جای ایفای نقش میانجی آگاهی‌بخش و تقویت‌کننده‌ی گفت‌وگوی عقلانی، اغلب به شتاب‌دهنده‌ی موج‌های احساسی و تقلیل‌دهنده‌ی پیچیدگی‌های سیاست تبدیل می شوند.

البته خوشبختانه حضور اقشار گوناگون جامعه ایران در اعتراضات اخیر و نقش موفق احزاب کرد در کردستان در اعتصاب سراسری و بازگشت مردم بلوچ پس از ماهها به خیابان و پیگیری خواسته های خود و گوناگونی شعارها و خواسته ها با وجود غلبه آشکار شعارهایی در حمایت از آقای رضا پهلوی و مهمتر از هر چیز ورود اکثر نهادها و فعالین صنفی، مدنی، حقوق بشری و فرهنگی به اعتراضات و حمایت از خیزش ملی مردم ایران این امید را ایجاد کرده است که این چرخه امواج کوتاه مدت ممکن است شکسته شود و مردم ایران با عبور کامل از سد جمهوری اسلامی به عاملیت آگاهانه و خودبنیاد و آزادی و دموکراسی و کرامت انسانی پایدار دست یابند.

اما شرط بسیار مهم شکستن چرخه سیاست موج‌محور و کوتاه‌مدت در ایران و گذار به‌سوی سیاستی پایدارتر، نهادمندتر و مسئولانه‌تر ندادن وعده راه‌حل‌های ساده یا نسخه‌های فوری و نجات بخش و تاکید بر تجارب بسیار گرانبهای اعتراضات خیابانی در دهه های اخیر که خیابان همه ماجرا و همه راه حل نیست، می باشد؛ تاکید بر این واقعیت که خیابان تازه نقطه آغاز راه است.

۱۴۰۴ دی ۱۹, جمعه

توپ در زمین رهبری خیزش ملی: بازتعریف مسئولیت سیاسی پس از حضور خیابانی چشمگیر و سرنوشت ساز مردم


در جریان اعتراض‌های اخیر به ویژه پس از حضور بسیار گسترده مردم در خیابانها و شعارهایی برجسته در حمایت از آقای  پهلوی، به دنبال فراخوان اخیر او، آنچه بیش از هر چیز جلب توجه می‌کند، نه فقط شدت نارضایتی یا تداوم شعارهای ضد حکومتی، بلکه ظهور و تثبیت یک مؤلفه ایجابی در کنار نفی نظم موجود است.

برای نخستین بار پس از سال‌ها، بخش اعظم جامعه معترض در کنار «نه» گفتن به جمهوری اسلامی، به‌صورت مشخص نام یک چهره را به‌عنوان امکان جایگزین صدا می‌زند. این تحول، حتی اگر هنوز به معنای اجماع ملی یا مشروعیت سیاسی کامل نباشد، بیانگر آغاز نوعی گذار ذهنی در جامعه ایران است؛ و این گذار را باید یک سرفصل بسیار شاخص در مسیر مبارزات مردم ایران به ویژه پس از سال ۱۳۹۶ به حساب آورد. در واقع می توان گفت که بخشی از جامعه ایران با حضور بسیار گسترده در خیابان در حد توان خود پاسخ به سوال همیشگی «جایگزین جمهوری اسلامی چیست؟» و «چه می خواهند؟» را داده است.

اما این پاسخ و گذار ذهنی از «نه به جمهوری اسلامی» به «آری به رضا پهلوی و نظام پادشاهی» و برانگیخته شدن مجدد امید برای گذار کامل از جمهوری اسلامی، به‌خودیِ خود گذار سیاسی نمی‌سازد. تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که فاصله میان این دو وضعیت، جایی است که ممکن است بسیاری از جنبش‌ها یا فرسوده شوند یا به بن‌بست برسند. در این نقطه، مسئولیت از دوش جامعه معترض برداشته می‌شود و بر دوش کسانی قرار می‌گیرد که نامشان به‌عنوان آلترناتیو یا رهبر بالقوه مطرح می شود. از این نظر به باور من حمایت خیابانی نه «حکم بدست گرفتن مقام سیاسی» است و نه «چک سفید»، بلکه دعوت به یک آزمون سیاسی سخت و بی‌امان است.

البته همچنان وظیفه اخلاقی همه ما است که از خیزش ملی ایرانیان علیه نظام جمهوری اسلامی حمایت جدی به عمل آوریم و به خواست بخش های مهمی از مردم برای بازگشت آقای رضا پهلوی احترام بگذاریم.اما در عین حال، برجسته شدن نام رضا پهلوی در شعارهای اخیر، بیش از آنکه پاسخ نهایی باشد، طرح یک پرسش تاریخی است: آیا این حمایت می‌تواند از سطح نمادین فراتر رود و به یک آلترناتیو ایجابی، نهادمند و قابل اتکا تبدیل شود؟ پاسخ به این پرسش نه با تکرار کلیات، بلکه با بازتعریف مسئولیت سیاسی، شفاف‌سازی نقش، و ارائه مسیر عملی برای گذار ممکن می شود.

حتی دفترچه اضطرار آقای رضا پهلوی نیز دیگر کافی نیست، آقای رضا پهلوی باید بتواند نشان دهد که توان مدیریت برای ادامه مبارزات مردم پس از روزهای پنج شنبه و جمعه ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ دارد و راهکارهای مشخصی علاوه بر حضور در خیابان در پیش پای مردم بگذارد. برای مثال آیا مردم باید بروند مراکز دولتی و نظامی و تبلیغاتی حکومت را تسخیر کنند؟ آیا ایشان آماده رایزنی با مخالفین سیاسی حکومت در داخل و نمایندگان آنها در خارج کشور می باشد؟ و می خواهد با آنها وارد مذاکره شود؟ طرح ایشان برای جذب تکنوکراتها و نخبگان و روشنفکران داخل کشور چیست آیا ایشان قصد دعوت از این بخش از جامعه را دارد؟

در واقع با توجه به اینکه به احتمال بسیار زیاد مردم مجددا جمعه شب ۱۹ دی ماه بار دیگر به خیابانها خواهند آمد، می توان گفت که خیابان به عنوان اولین سنگر مهم در مسیر براندازی حکومت از یک سرفصل مهم عبور کرده است. از این به بعد مسئولیت ادامه حضور خیابانی و موثر مردم در فتح سنگرهای دیگر در درجه نخست بر دوش آقای پهلوی است و به قول معروف توپ اینبار در زمین ایشان است تا به جامعه جهانی و به ویژه آمریکا نشان دهد که نه بخاطر دفترچه انتظار و نه صرفا به اعتبار خیابان، بلکه در عمل از قدرت کافی و واقعی و از شبکه های بالفعل و جدی از تکنوکراتها، مدیران میانی، نخبگان، روشنفکران و هنرمندان، نهادهای مدنی و حتی بخش هایی از حاکمیت را برای بدست گرفتن رهبری گذار جامعه بسیار متکثر ایران پس از جمهوری اسلامی، همراه با حفظ همبستگی ملی و ساختارهای اقتصادی و امنیتی کشور، برخوردار است.

در صورتیکه چنین پیش زمینه ها و امکانات بالفعل فراهم نشده باشند، متاسفانه باید گفت که تکلیف این وضعیت را ممکن است نیروهای دیگر که پایه و ریشه و شبکه در ساختار حاکمیت جمهوری اسلامی دارند و به احتمال زیاد نیز در حال لابی با آمریکا نیز می باشد تعیین کنند و دست بالا در تحولات آینده پیدا نمایند. فرایندی که اگر اتفاق بیفتد در درجه نخست ضربه بسیار سنگین بر اعتماد به نفس و امید های مردم خواهد خورد.
https://t.me/politicalphilosphy/376

۱۴۰۴ دی ۱۸, پنجشنبه

از هژمونی تا حفظ میدان



این یک واقعیت غیر قابل انکار است که آقای رضا پهلوی، حداقل در میان بخشی از مردم، به عنوان تنها جایگزین مطلوب حاکمیت جمهوری اسلامی شناخته می شود. این موقعیت خاصِ آقای رضا پهلوی در شرایط بسیار بحرانی و ناپایدار کنونی که جای کمی برای رقابت بین برنامه ها و ایده ها باقی مانده است، و عملا جامعه ملتهب ایران عرصه ای شده است برای انتخاب های اضطراری، آنهم بر مبنای نمادسازی و با انگیزه رها شدن سریع از وضعیت موجود، ایشان و جریان پادشاهی خواه را در مقایسه با سایر گرایشات درون اپوزیسیون در موقعیتی قرار داده است که پتانسیل هژمون شدن را دارد.

قرار گرفتن در چنین موقعیتی در شرایط امروز که برتری های رسانه ای نقش بسیار مهمی در اشباع کردن افکار عمومی از یک ایده خاص پیدا کرده اند و روایت ها و برنامه های سیاسی با یک چهره خاص پیوند می خورند و این چهره ها سمبل یک روایت و یا ایده خاص می شوند، امری طبیعی است. به ویژه که چهرهای قدیمی و برخاسته از نظم سنتی و پیشین نه مقبولیت و مشروعیتی دارند و نه مورد اعتماد عموم هستند.

اما این موقعیت هژمون لزوما نه به معنای رهبری اخلاقی، فرهنگی و نه به مثابه فصل مشترک تمامی گرایشات گوناگون جوامع امروزی است و نه حتی به دنبال یک پروژه از قبل برنامه ریزی شده کسب شده است؛ بلکه نتیجه‌ی خلأ بدیل‌های سازمان‌یافته، فرسایش نیروهای سیاسی قدیمی به علت سرکوب و یا بی اعتمادی مردم نسبت به آنها و نیاز جامعه به نشانه‌ و تکیه گاه حداقلی برای عبور سریع از شرایط موجود است.

با این‌حال، مشکل و چالش اصلی از جایی آغاز می‌شود که این برتری نمادین و موقعیت هژمون، بر خلاف میل گرایشات مختلف دیگر در جامعه، به تدریج به انحصار میدان مبارزات سیاسی و نمایندگی کامل آن میل کند. در چنین شرایطی یک دوراهی و یا بن بست انتخاب در برابر دیگر گرایشات رقیب که در معرض تهدید هژمونی یک جریان خاص قرار دارند، بوجود می آید. دو راهی انتخاب بین «مبارزه و تشدید رقابت با جریان برتر و هژمون» و یا «حفظ میدان مبارزه و زنده نگاه داشتن گرایشات و خواسته های گوناگون در جامعه».

همانطور که در ابتدای یادداشت آوردم، بنظر می رسد که آقای رضا پهلوی و روایتی که ایشان نمایندگی می کند به تدریج در جریان اعتراضات اخیر در ایران در یک موقعیت انحصاری و هژمون قرار گرفته است. در چنین شرایطی وظیفه‌ی سیاست‌ورزی مسئولانه نفی و یا مبارزه با آن و یا ساختن ضد هژمونی نیست، بلکه جلوگیری از زودرس‌بودن هرگونه تثبیت از طریق «حفظ میدان مبارزات و مطالبات دموکراتیک و عدالت طلبانه» و تلاش برای باز نگه‌داشتن فضای اعتراض و گفت‌وگواست. فضایی که در آن، گرایش‌ها، خواسته‌ها و صداهای مختلف، از مطالبات معیشتی و جنسیتی گرفته تا دغدغه‌های قومی، طبقاتی و حقوق بشری، بتوانند هم‌زمان حضور داشته باشند، بی‌آنکه ناچار شوند خود را ذیل یک روایت واحد تعریف کنند.

از این منظر، در این یادداشت نه در پی نقد اشخاص هستم و نه قصد داوری نهایی درباره‌ی شکل مطلوب آینده‌ی سیاسی ایران را دارم. مسئله، بیش از هر چیز، اخلاق و عقلانیت کنش سیاسی در لحظات حساس که کشور در آستانه تحولات ساختاری و یا فروپاشی و یا سرنگونی نظام جمهوری اسلامی قرار دارد، است.

بحث و چالش اصلی این است که چگونه می‌توان هم‌زمان با حفظ همبستگی علیه جمهوری اسلامی، از تقلیل جنبش به یک صدا یا یک افق خاص پرهیز کرد. «سیاستِ حفظ میدان» بجای مبارزه ضد هژمونی پیشنهادی است برای اندیشیدن به این امکان؛ امکانی که شاید پرهیجان و بسیج‌کننده به‌نظر نرسد، اما می‌تواند شرط دوام، یادگیری جمعی، و گشوده‌ماندن آینده تحولات کشورمان باشد.

از این نظر معتقدم که نهادها و فعالین مدنی، اجتماعی، سیاسی و سازمانها و تشکل های صنفی در داخل کشور وظیفه ای بسیار خطیر در شرایط امروز ایران بر عهده دارند. حضور میدانی این نهادها و فعالین در جهت طرح و پیگیری خواسته های سیاسی، اقتصادی و دموکراتیک و صنفی خود به معنای انحراف از مبارزات مردم ایران برای عبور از جمهوری اسلامی نیست، بلکه تلاشی است برای زنده نگاه داشتن جامعه ایران و پیگیری مطالبات آزادی خواهانه و عدالت طلبانه و مبارزه با تبعیض های جنسیتی و قومیتی در هر شرایطی است، به نحوی که بتوان آنها را حتی با ورود جامعه ایران به گذار نهایی از جمهوری اسلامی و شکل گیری نظام جدید، همواره و به طور فعال پیگیری کرد.
https://t.me/politicalphilosphy/373

۱۴۰۴ دی ۱۶, سه‌شنبه

میان مشروعیت و کارآمدی: گره اصلی و همزمان مسئولیت مهم اپوزیسیون در شرایط حساس کنونی



کشورمان در وضعیتی ایستاده است که در تاریخ جمهوری اسلامی کم‌سابقه یا بی‌سابقه است. جمهوری اسلامی از سه جهت تحت فشارهای فزاینده و بحرانهای ناشی از آن قرار دارد. از یک سو گسترش روز افزون (چه از نظر کمی و چه از جنبه کیفی) اعتراضات مردمی در داخل کشور، از سوی دیگر تشدید تنش‌ها و محدودیت‌ها و تهدیدها در عرصه بین‌المللی، و از جنبه درون حکومتی، فرسایش عمیق ظرفیت‌های اقتصادی، تضادهای درونی و کاهش شدید کارآمدی، جمهوری اسلامی را در معرض بزرگترین چالشهای دوران خود قرار داده اند. در چنین شرایطی که حاکمیت جمهوری اسلامی در آستانه فروپاشی قرار گرفته است پرسش اصلی دیگر صرفاً این نیست که «چه کسی یا چه جریانی مخالف حکومت است»، بلکه این است که کدام نیرو می‌تواند هم از حداقلی از مشروعیت و مقبولیت اجتماعی برخوردار باشد و هم توانایی مهار بحران و مدیریت یک گذار کم‌هزینه را داشته باشد.

به این علت هم بر «مشروعیت و مقبولیت» و هم بر «کارآمدی» تاکید می کنم که مطابق تجربه‌های تاریخی مشروعیت و مقبولیت بدون کارآمدی به سیاست ورزی های نوستالژیک و شعارگونه اما ناتوان و سرانجام ناامیدی و حتی کاهش مقبولیت می‌انجامد. همچنین، کارآمدی بدون مشروعیت و مقبولیت، هرچند ممکن است در کوتاه‌مدت نظم ایجاد کند، اما در طولانی مدت نمی تواند جامعه را در کلیت آن، در جهت اجرای برنامه های خود بسیج نماید؛ و حتی ممکن است با مقاومت های اجتماعی و مردمی نیز مواجه شود.

اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز از این قاعده مستثنا نیست. بخشی از نیروهای مخالف حکومت از سرمایه های نمادین، اخلاقی یا عاطفی برخوردارند، اما فاقد سازماندهی در درون ایران و شبکه های میدانی و همراهان بالقوه در بدنه حاکمیت هستند. و در مقابل، برخی از گرایشات سیاسی که عمدتا ریشه در داخل کشور دارند و حتی بعضا از درون همین نظام بوده اند، دارای ظرفیت‌های اجرایی بالقوه هستند، اما به دلیل کارکردهای پیشین خود از فقدان اعتماد عمومی و مشروعیت رنج می‌برند.

با این وجود مسئله اصلی امروز ایران نه انتخاب میان «مشروعیت یا کارآمدی»، بلکه چگونگی ترجمه مشروعیت حداقلی به سازوکارهای کارآمد برای گذار مسالمت‌آمیز است. گذاری که هم مانع فروپاشی و خشونت های غیر قابل کنترل شود و هم افق بازگشت به ساختار اقتدارگرای جمهوری اسلامی را ببندد. در چنین چارچوبی، نقش افراد، جریان‌ها و ائتلاف‌ها نه در قهرمان‌سازی و نماد سازی و تکیه صرف بر مشروعیت تاریخی و حتی تمرکز بر رهبری متمرکز است، بلکه در جهت تقویت کارآمدی با ایفای نقش «معماران گذار» بجای رهبری گذار تعریف می‌شود: کسانی که بتوانند اعتماد محدود جامعه را به نهاد، برنامه و زمان‌بندی تبدیل کنند.

به همین جهت معتقدم در شرایط بسیار حساس کنونی وظیفه اپوزیسیون و به ویژه جریان پادشاهی خواه و شخص آقای رضا پهلوی در خارج کشور و همچنین در داخل کشور، افرادی که بیانیه اخیر ۱۷ نفره در رابطه با اعتراضات اخیر را امضا و منتشر کردند، اعلام یک وضعیت اضطراری برای کشور و دعوت به تشکیل یک مجمع عمومی برای مذاکره جهت تشکیل نهادی برای مدیریت گذار و انتقال قدرت است. این وظیفه بیش هر شخص و گروهی بر دوش آقای رضا پهلوی که بخشهایی از مردم معترض او و خاندان پهلوی را فریاد می زنند، سنگینی می کند.

اگر این اقدام صورت نگیرد و جامعه ایران وارد دوره ای از فروپاشی و یا جنگ های داخلی و یا حاکمیت مجدد الیگارش جمهوری اسلامی اما در لباس دیگر شود، در درجه نخست مسئولیت شکست مردم ایران بر عهده آنها خواهد بود. ما اکنون بجای رهبری متمرکز و نمادین به معمار گذار نیازمندیم.

۱۴۰۴ دی ۱۵, دوشنبه

پس از انقلاب کلاسیک: بازاندیشی منطق تغییر سیاسی در ایران امروز



بخش بزرگی از تخیل سیاسی ما ایرانیان، برای تغییر در نظم موجود، هنوز حول «لحظه سرنگونی» شکل می‌گیرد؛ لحظه‌ای که قرار است همه بن‌بست‌ها را یک‌باره حل کند. شعارهای مرگ بر دیکتاتور و نابود و سرنگون باد جمهوری اسلامی ضمن اینکه برخاسته از خشم فروخورده بیش از چهار دهه حکومت ظلم و ستم جمهوری اسلامی است، در عین حال می تواند بیانگر نوع نگرش بسیاری از مردم به تحولات سیاسی نیز باشد. تحولات سیاسی که در خاطره مردم برابر است با انقلاب و سرنگونی، مانند انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷.

انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ به عنوان یکی از آخرین انقلابهای کلاسیک در جهان شناخته می شود. در ادبیات علوم سیاسی، انقلاب‌های کلاسیک به معنای سرنگونی ناگهانی نظم سیاسی و جایگزینی آن با نظمی کاملاً جدید است. انقلاب هایی که از یک رهبری متمرکز، یک ایدئولوژی فراگیر و بسیج توده ای گسترده برخوردار بوده اند. در قرن بیستم میلادی انقلاب روسیه (۱۹۱۷)، انقلاب چین (۱۹۴۹)، انقلاب کوبا (۱۹۵۹) و انقلاب اسلامی در ایران (۱۹۷۹) در شمار انقلاب های کلاسیکی محسوب می شوند که توانستند با سرنگونی نظم قدیم، یک نظم کاملا جدید برقرار سازند.

اما در همین ادیبات علوم سیاسی گفته می شود که دوران انقلاب های کلاسیک به پایان رسیده و یا دست‌کم به پدیده‌ای نادر بدل شده اند. پشتوانه این نظریه تغییرات اساسی هستند که در شرایط جهانی و اجتماعی بوجود آمده اند و راههای جدیدی که برخی جوامع برای دست یابی به دموکراسی و عدالت تجربه کرده اند.

از سوی دیگر دولت های مدرن امروزی ظرفیت های خود را با استفاده از ابزارهای پیشرفته امنیتی و کنترل اجتماعی برای مهار بحران و جلوگیری از فروپاشی ناگهانی بالا برده اند و بهبود بخشیده اند و برای مثال از روش های اصلاحی تدریجی و مدیریت اعتراضات برای جلوگیری از انقلاب استفاده می کنند.

جوامع امروزی نیز بسیار پیچیده تر از جوامع قرن نوزده و حتی بیستم شده اند، تکثر و گوناگونی در جوامع بشری افزایش یافته است و دیگر نمی توان از یک هویت واحد اجتماعی صحبت کرد و از این نظر بسیج توده ای حول یک هویت و ایده واحد بسیار دشوار شده است.

و سرانجام، جامعه جهانی نیز بسیار متفاوت با دوران انقلاب های کلاسیک شده است. وابستگی های اقتصادی بین کشورها و نظارتهای بین المللی افزایش یافته اند و جهان دوران جنگ سرد و منازعات ایدئولوژیک را پشت سر گذاشته است و بی ثباتی در یک کشور ممکن است هزینه های سنگینی متوجه بسیاری از کشورها و مناطق جهان کند.

همه این ها دال بر این واقعیت می تواند باشد که دوران انقلابهای کلاسیک و سرنگونی های لحظه ای، با اتکا بر بسیج توده ای گسترده و برقراری یک نظم و ساختار سیاسی-اقتصادی کاملا جدید به جای نظم و ساختار قدیم سپری شده است. و یا حداقل می توان گفت شرایط تاریخی، جهانی و اجتماعی که انقلاب‌های ناگهانی، ایدئولوژیک و تمام‌عیار قرن‌های ۱۸ تا ۲۰ را ممکن می‌کرد، امروز بسیار کمیاب‌تر شده اند.

و البته نتایج خونبار انقلاب های کلاسیک که کشورها و مناطق انقلاب زده را وارد دوران طولانی از سرکوب و کشتار و خونریزی و تصفیه حساب های گروهی و حتی قومی شدند نیز جوامع امروزی را از تکرار مجدد تجارب انقلاب های کلاسیک بر حذر می دارند.

به همین علت معتقدم که در ایران امروز تکرار تجربه انقلاب اسلامی ۵۷ و سرنگونی لحظه ای بسیار دشوار خواهد بود. در خاطرات مردم ایران، سرنوشت انقلاب سال ۵۷ هنوز زنده است، مردمی که این بار بر خلاف آن دوران بسیار آگاه تر و از نظر گرایشات فکری و فرهنگی بسیار متنوع و متکثرتر شده اند و بنابراین تعلق خاطر و اعتمادی به یک ایدئولوژی واحد و یا یک گرایش سیاسی خاص ندارد.

از سوی دیگر، با وجودی که اکثریت غالب مردم ایران خواهان گذار از جمهوری اسلامی در تمامیت آن هستند، اما این خواست با خواست دوران انقلاب اسلامی یک تفاوت اساسی پیدا کرده است، این خواست دیگر آرمانگرایانه و ایدئولوژیک نیست و اگر در آن دروان یک روایت مسلط وجود داشت امروز روایت های پراکنده و متنوع وجود دارند.

در شرایط امروز ایران منطق مبارزات و تغییرات سیاسی عوض شده است، مبارزات مردم ایران به ویژه از سال ۹۶ به بعد سریع، پراکنده و موجی همراه با افت و خیز و بدون یک رهبری خاص بوده اند. این نوع از مبارزات که تا امروز ادامه یافته اند بیشتر در فرسایش نظام حاکم موثر بوده اند تا سرنگونی تمام عیار و لحظه ای نظام.

به عبارت دیگر، معتقدم در ایران، «پایان انقلاب کلاسیک» به این معناست که تغییرات سیاسی در ایران از مسیر مبارزات پیوسته و موجی مردم و فرسایش حاکمیت جمهوری اسلامی و به دنبال آن بحران‌های هم‌زمان و شکاف درون قدرت و عقب نشینی حکومت بسیار محتمل تر از تکرار ناگهانی الگوی ۵۷ است.

شوربختانه اما بخشی از سلطنت طلبان افراطی و بخشی از پایگاه اجتماعی وابسته به این جریان با استفاده از خشم و نفرت بسیار عمیق مردم نسبت به جمهوری اسلامی و نوستالژی نظام پادشاهی در پی بسیج توده ای و سرنگونی نظام جمهوری اسلامی مطابق الگوی سال ۵۷ هستند. و با این منطق که جایگزین دیگری برای جمهوری اسلامی وجود ندارد سعی در تحمیل گرایش خاص سیاسی خود بر کلیت جنبش اعتراضی مردم دارند.

اما واقعیت این است که یک پارادوکس و تناقض بسیار جدی در روش کار و ایده های سلطنت طلبان برای آینده ایران وجود دارد. آنها می خواهند با منطق انقلاب کلاسیک (فروپاشی ناگهانی، سرنگونی ناگهانی و تمام عیار، بسیج توده ای خیابانی و رهبری متمرکز) به نتیجه‌ای غیر انقلابی برسند، همانطور که در صحبت های آقای رضا پهلوی بارها شنیده شده است که می خواهند یک نظم لیبرال، قانون‌مند، دموکراتیک و سکولار بعد از جمهوری اسلامی برقرار کنند. در حالی که در هیچ یک از نمونه انقلاب های کلاسیک در قرن بیستم ما شاهد جایگزین شدن دموکراسی، آزادی و عدالت و حقوق بشر نبوده ایم. به عبارت دیگر این جریان می خواهد با استفاده از ابزار انقلابی مانند انقلاب های کلاسیک به نتایج غیر انقلابی مانند حاکمیت قانون، دموکراسی و محدودیت قدرت برسد. و این یک تناقض بزرگ و در عمل غیر ممکن است.

https://t.me/politicalphilosphy/366


۱۴۰۴ دی ۱۴, یکشنبه

از خودانگیختگی تا سازمان‌یافتگی: حلقه گمشده جنبش‌ها



بعضا جنبش‌های اعتراضی در سالهای ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۱ تا به امروز با عنوان « جنبشهای خودبه‌خودی» توصیف شده‌اند؛ توصیفی که ناخواسته آن‌ها را تصادفی، هیجانی و فاقد عقلانیت اجتماعی جلوه می‌دهد. این واژه بیش از آنکه واقعیت این جنبش‌ها را توضیح دهد، حامل یک داوری‌ پنهان است: گویی جامعه واکنش نشان می‌دهد، اما واکنشی شورشی و فاقد آگاهی.

اما به نظر من عنوان «جنبش های خودانگیخته» فهم دقیق‌تری و تصویر و تفسیر واقع بینانه تری از این جنبش ها به دست می دهد. خودانگیختگی به معنای تصادفی و فقدان پیش زمینه یا آگاهی نیست؛ بلکه محصول انباشت رنج‌های روزمره، تجربه‌های زیسته و شناخت پراکنده اما واقعی اجتماعی است و در بستر جنبش های پیش از خود متولد می شود. به همین دلیل چون چنین جنبش‌هایی از یک بستر مشترک بر می خیزند، اگرچه زمان و چگونگی وقوع آنها کاملا قابل پیش بینی نیستند، اما مورد انتظارند. ویژگی دیگر جنبش های خودانگیخته این است که چنین جنبشهایی از فرامین سازمانی و یا طراحی های پیشینی پیروی نمی کنند..

اگر این تمایز مفهومی بین جنبش های خودبخودی و خودانگیخته را جدی بگیریم، آنگاه پرسش اصلی چرایی شکل‌گیری جنبش‌های اعتراضی نیست؛ زیرا خودانگیختگی خود نشان می‌دهد که جامعه هنوز حساس، زنده و واکنش‌پذیر است. پرسش محوری این است که چرا این انرژی اجتماعی، با وجود مشارکت گسترده و هزینه‌های سنگین، به کنش سیاسی پایدار و قابل انباشت تبدیل نمی‌شود. چرا هر موج اعتراضی، پس از فروکش، جامعه را تقریباً به نقطه آغاز بازمی‌گرداند و امکان یادگیری جمعی محدود می‌ماند؟

به باور من پاسخ را باید در شکاف میان خودانگیختگی اجتماعی و فقدان نهادهای اجتماعی و مدنی ارتقا‌دهنده جست‌وجو کرد. در اینجا عمدا بجای نهادهای سیاسی بر نهادهای اجتماعی و مدنی تاکید می کنم، زیرا معتقدم که وظیفه ارتقا جنبش های خودانگیخته به جنبش های ساختارمند و پایدار، در درجه نخست بر عهده نهادهای اجتماعی، صنفی و مدنی است.

اما واقعیت این است که در ایران امروز اگرچه نهادهای مدنی و صنفی وجود دارند و خواسته های صنفی-دموکراتیک خود از طریق تجمعات تقریبا روزانه پیگیری می کنند ، اما هنوز قادر نشده اند اعتراضات خودانگیخته، که اتفاقا اشتراکات بسیاری با خواسته های صنفی-دموکراتیک نهادهای صنفی و مدنی دارند، را به گفتمان مشترک، نمایندگی پایدار و سازوکار تصمیم‌گیری جمعی ترجمه کنند. در نتیجه، خواسته های سیاسی به‌صورت رویدادهای مقطعی بروز می‌کنند، نه به‌مثابه فرایندی به هم پیوسته و دنباله دار.

به همین علت معتقدم که آسیب شناسی جنبش‌های خودانگیخته بدون توجه به این خلا نهادی و ساختاری که باید آنرا در درون جامعه جستجو کرد نه‌تنها ناقص است، بلکه ما را به تکرار همان پرسش‌های نادرست سوق می‌دهد که چرا جریانات سیاسی مخالف قادر نیستند جنبش های خودانگیخته را ارتقا دهند. مسئله اصلی، نه ضعف جامعه و نه نقش جریانات سیاسی مخالف، بلکه به نظر من ناتوانی ساختارهای موجود در پل‌زدن میان فوران اجتماعی و تداوم سیاسی است.

جنبش های اعتراضی اخیر هر یک پیش زمینه ها و دلایل خاص خود را داشته اند و حتی یک قشر و گروه خاص اجتماعی به صورت خودانگیخته آغازگر هر یک از جنبش ها بوده است. در سال ۱۴۰۱، عمدتا جوانان و به ویژه زنان و دختران آغازگر جنبش زن زندگی آزادی بودند و جنبش اعتراضی روزهای اخیر از بازار و آنهم عمدتا توسط مغازه داران متوسط و اجاره نشین آغاز شد.

در خودآگاه معترضین و به طور کلی اکثریت غالب جامعه ایران، عامل اصلی تمامی مشکلات اقتصادی و اجتماعی حاکمیت جمهوری اسلامی و به ویژه سیاست ضد ملی رهبری نظام است. اما با توجه به اینکه تمامی این جنبش ها خودانگیخته بوده اند و با وجودی که از یک بستر و درد مشترک برخاسته اند، به دلیل ضعف و ناتوانی نهادهای اجتماعی در فراگیر کردن این جنبش ها و تشویق دیگر اقشار از فرهنگیان تا کارگران و بازنشستگان به پیوستن به این جنبشها، جنبش های اعتراضی در دهه های اخیر به سرعت و بدون سازماندهی و نمایندگی کافی و آماده سیاسی شده اند.

اما ارتقای جنبش های اعتراضی الزاما به معنای سیاسی شدن سریع آن نیست، منظور از «ارتقا» در اینجا، افزایش ظرفیت ماندگاری، اثرگذاری و عقلانیت جمعی است، نه لزوماً رادیکال‌تر شدن آنها. حتی اگر خشم فروخورده مردم از نظام حاکم بسیار بالا باشد، که در رابطه با ایران بسیار بالا است، اما باز هم افزایش ظرفیت ماندگاری و ساختارمند تر شدن جنبش در اولویت نخست قرار دارد و این مهم در درجه نخست بر عهده نهادهای اجتماعی و مدنی است تا جریانات سیاسی مخالف. زیرا این جریانات بطور قانونمند و طبیعی استراتژی سیاسی خود را دنبال می کنند و در پی سوار شدن بر موج و در دست گرفتن رهبری سیاسی اعتراضات هستند.

واقعیت این است که حافظه تاریخی جنبش های اعتراضی در درجه نخست در شبکه‌هایی از کنشگران، اصناف، گروه‌های فکری و مدنی ضبط و حفظ می شود تا جریانات سیاسی مدعی رهبری این اعتراضات. حافظه تاریخی جریانات سیاسی قطعا بی واسطه نیست و بر مبنای سیاست ها و اهداف این جریانات شکل می گیرد و وقایع را به نفع خود طبقه بندی می کند. در حالیکه با توجه به تکثر خواسته های مردم ایران بهترین شکل ضبط حافظه تاریخی، ضبط غیر متمرکز و شبکه ای است. و این نوع از ضبط حافظه تاریخی است که باعث پیوستگی جنبش های اعتراضی در ایران می شوند.

اما این حافظه تاریخی زمانی می تواند موثر افتد که شبکه ها و نهادهای اجتماعی فعالیت خود را از سطح مدیریت اعتراضات صنفی به مدیریت جنبش های اعتراضی ارتقا دهند. که این امر قبل از هر چیز وابسته با برقراری پیوندهای افقی بین نهادهای مختلف مدنی و صنفی و افزایش همکاری و همگامی بین این نهادهاست. تنها از این طریق است که می توان یک نمایندگی عمومی برای جنبش های اعتراضی خودانگیخته ایجاد کرد و روند اعتراضات را مدیریت کرد.

در شرایط امروز ایران، جریانات سیاسی یا سازمان‌های سیاسی مخالف، یا در تبعیدند، یا زیرزمینی‌اند، یا از جامعه جدا افتاده‌اند و یا فاقد پیوند زنده با نهادهای اجتماعی‌اند و یا مردم نسبت به آنها بی اعتمادند. به همین دلیل نمی توانند موتور محرک و راهنمای جنبش های اعتراضی در ایران باشند. حتی اگر هم سازمانهای قوی سیاسی نیز وجود داشتند، به دلیل تکثر جامعه ایران و اختلافات عمیق بین این جریانات سیاسی از نظر راهبرد و برنامه های سیاسی، نمی توانند چنین نقشی ایفا کنند. کما اینکه بسیاری از فرامین از سوی جریانات سیاسی و یا اشخاص معروف معمولا بی پاسخ مانده اند.

از این نظر معتقدم که در ایران امروز، رمز پایداری و تداوم جنبش های اعتراضی و ارتقا آنها از شورش های مقطعی و زودگذر به جنبش های سیاسی فراگیر و ماندگار و شرط گذار مسالمت آمیز و دموکراتیک از جمهوری اسلامی در نقش نهادهای اجتماعی و مردمی و صنفی نهفته است. این نهادها با وجودیکه همواره زیر سرکوب و دخالت و نفوذ عوامل حاکمیت بوده و هستند اما در سالهای اخیر همچنان توانسته اند استقلال نسبی خود را حفظ کنند و حداقل در میان پایه های اجتماعی خود قابل اعتماد باشند و نقش مرجع بازی کنند. نهادهای مدنی و صنفی در جریانات اعتراض های روزهای اخیر و در سالهای گذشته همواره از این جنبش ها حمایت کرده اند اما این کافی نیست. اکنون شرایط اجتماعی کاملا مهیاست تا نهادها دست همکاری دهند و مجمعی از نهادهای صنفی و مدنی و حقوق بشری و زنان و دانشجویان ایجاد نمایند.

https://t.me/politicalphilosphy/363