۱۴۰۴ آذر ۱۱, سه‌شنبه

طلبکاران سیاسی: اصلاح‌طلب، گذارطلب و سرنگونی‌طلب

در یک تقسیم بندی کلی می توان مخالفین سیاسی جمهوری اسلامی را به سه دسته کلی اصلاح‌طلب، گذارطلب و سرنگونی‌طلب تقسیم کرد. البته این تقسیم بندی فقط در سالهای اخیر برجسته شده است و امروزه می توان با قطعیت بیشتری از سه نوع طلبکاری در میان مخالفین و اپوزیسیون صحبت کرد.


اما چرا از واژه طلبکاری استفاده می کنم؟ به این علت که این سه جریان سیاسی قبل از اینکه به اشتباهات و نقد خود بپردازند، عدم موفقیتهای خود را یا به سختی ساختار سیاسی و یا به سرکوب حکومت و یا به عدم آمادگی مردم نسبت می دهند.

برای مثال اصلاح طلبان می گویند مردم کم صبرند و به آنها پشت کرده اند، سرنگونی طلبان از مردم طلبکاران که چرا قیام نمی کنند و به فراخوانهای آنها گوش نمی دهند؟ گذارطلبان اما بیشتر از دو جریان دیگر طلبکارند که چرا اهل گفتگو و همکاری نیستند.

این سه جریان سیاسی طلبکار اما در یک نقطه به هم نزدیک می شوند و اشتراک نظر پیدا میکنند، آنهم زمانی که به جامعه ایران می رسند. هر سه جریان، جامعه ایران را جامعه ای بحران زده، بی اعتماد، از هم گسیخته، افسرده و فاقد چشم انداز تفسیر می کند. حتی بعضا از جامعه مرده و فرسوده صحبت می شود، جامعه ای که افراد آن فقط برای بقای خود می جنگند. این نوع از تفسیرهای بسیار منفی از جامعه ایران نیز به نظر من از نگاه طلبکارانه نسبت به مردم و جامعه برمیخیزد. نگاهی که از مسئولیت پذیری و بازگرداندن آینه طلبکاری بسوی خود پرهیز می کند و می خواهد خود را قربانی و مظلوم جلوه دهد. به همین علت است که میدان سیاست در ایران به‌جای رقابت سازنده، شبیه میدان طلبکاران سیاسی شده است.

بسیاری از اصلاح طلبان بجای پایداری بر تغییرات در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی، آنطور که خود ادعا می کردند، و بدون نقد عملکردهای بسیار محافظه کارانه خود، از مدتها پیش روی به تغییر چهره ها حتی تا سطح رهبری آورده اند، به این امید که بتوانند از این طریق تغییرات مطلوب خود را به پیش ببرند. اما تجربه بارها و بارها نشان داده است که بدون تغییر در مناسبات قدرت، جابجایی چهره ها در نهایت به جانشینی مستبد و مستبدان دیگر منتهی می شود. همانطور که بسیاری که این شیوه را دنبال کردند، خود عملا جزیی از سیستم رانتی قدرت و ثروت شدند.

سرنگونی طالبان اما اگرچه همواره به هدف اصلی خود یعنی براندازی و سرنگونی وفادار مانده اند، اما در طول چند دهه فعالیتشان حتی نتوانسته اند یک گام به هدف خود نزدیک شوند و همیشه منتظر لحظه موعود نشسته اند. این جریان نیز با نگاه صفر و صدی خود و انتظارات غیر واقعی از مردم و اغراق در میزان آمادگی مردم، همواره خواسته است بر مسند حق بنشیند و خود را تنها جریان حقگو معرفی کند. که نتیجه طبیعی آن مقصر شمردن مردم است که چرا به فرامین آنها گوش نمیدهند و بر نمی خیزند.

گذارطلبان اما قبل از اینکه خود را اثبات کنند، از نفی دیگران شروع می کنند و به نقد اصلاح طلبی و سرنگونی طلبی می نشینند. گفتمان آنها در درجه نخست، گفتمان نارضایتی است، که چرا نیروهای سیاسی با هم گفتگو نمی کنند؟ و از مردم می خواهند که سیاست زده و جو زده نشوند و دنبال جریانات پوپولیستی راه نیفتند.

این وضعیت باعث شده است که سه جریان نامبرده عملا در حاشیه قرار گیرند و نتوانند نقش موثر و کارآمدی در مناسبات سیاسی و روابط قدرت بازی کنند. حاشیه ای که طلبکاری را نیز تشدید می کند، زمانی که به بازی و جدی گرفته نشوی. در واقع زمانی که هیچیک از سه جریان سیاسی نتوانند آینده روشنی ترسیم کنند و مردم را امیدوار نمایند، همه در جایگاه مظلوم قرار می گیرند و از هم طلبکار می شوند.

حتی می توان گفت که این وضعیت به جامعه نیز سرایت می کند و جامعه نیز از نیروهای سیاسی خود طلبکار می گردد که چرا کاری نمی کنند. اینجاست که سرمایه های اجتماعی بتدریج فرو می ریزند و همه در انتظار هم می نشینند و افق های تغییر فقط محدود به جرقه های غیر قابل پیش بینی می گردند.

تا زمانیکه هر جریان سیاسی مسئولیت خود را نپذیرد، بلکه برعکس، خود را طلبکار بداند؛ تا زمانی که گفتمان های طلبکارانه جای خود را به روایت مسئولیت مشترک جمعی ندهند، سیاست در ایران در یک دور باطل طلبکاری خواهد ماند.
https://t.me/politicalphilosphy/286

۱۴۰۴ آذر ۹, یکشنبه

جامعهٔ مدنی ایران و دشواری تولید فهم مشترک



اگرچه در ایران امروز، نمی توان از جامعه مدنی به معنای واقعی و مشابه آنچه که در کشورهای دموکراتیک وجود دارد و به مثابه واسط بین مردم و دولت عمل می کند، صحبت کرد؛ اما به قطع میتوان مدعی شد که در ایران امروز یک جامعه مدنی محدود و غیر رسمی وجود دارد. جامعه مدنی ای که خود را در اشکال گروه های کوچک فرهنگی و هنری، گروه های موسیقی، تشکلهای صنفی، انجمن های خیریه و مهمتر از هر چیز فضای مجازی بسیار فعال و شبکه های اجتماعی نشان می دهد. حضور و مشارکت پررنگ گروه های محیط زیستی در اطفا حریق جنگلهای هیرکانی یکی از نمونه های اخیر از وجود این نوع از جامعه مدنی در ایران است.

تفاوت دیگر جامعه مدنی نمونه ایران با کشورهای دموکراتیک، زیست اجتماعی است که در جامعه مدنی ایران تجربه و فهم می شود، که کاملا متفاوت با زیست اجتماعی و فهم و ارزش هایی است که حکومت نمایندگی می کند. به گونه ای که حتی به جرات می توان از دو زیست و تجربه اجتماعی و فهم زیستی کاملا متفاوت و حتی متضاد با هم صحبت کرد.

زیست اجتماعی که حکومت نماینده آن است، از طریق فرامین کلان تحمیل می شود، فرامینی که به طور بسیار مشخص و تکرا شونده در سخنان رهبر جمهوری اسلامی دیده و شنیده می شوند. از اقتصاد مقاومتی تا قله های پیشرفت در حکومت اسلامی و زندگی در میانه یک جنگ دائمی با دشمنان و شیاطین و دیگر هیچ!

اما واقعیت این است که زیست اجتماعی و تجربه شده و واقعی، و همچنین فهم مشترک ناشی از آن، مسیر خود را بی اعتنا به فرامین کلان طی می کنند و فضاهای اجتماعی خاص خود را می سازند که همان جامعه مدنی است. جامعه و فضایی کاملا متفاوت با آنچه که حکومت قصد دارد با احکام قطعی، فرامین، باورها و ارزشهای تحمیلی جامعه دلخواه خود را بسازد و مردم را دگرگون کند. واقعیتی که ما به خوبی در جامعه ایران شاهدیم. شاهدیم که حکومت همواره در اجرای برنامه های فرهنگی و عقیدتی خود شکست خورده است و هرگز نتوانسته است که ایدئولوژی و مدل زندگی مطلوب خود را بر مردم تحمیل نماید و مردم همواره موفق شده اند که زیست اجتماعی، خانوادگی، فرهنگی و حتی حساسیت های خود را بگونه ای متفاوت و متضاد و در دنیایی دیگر تجربه کنند.

از این نظر می توان با قطعیت گفت که آینده ایران، هر چه باشد، نه نتیجه سیاست های حکومت و نه حتی حاصل سیاست های گروه های سیاسی بلکه نتیجه الگوی خردهای جمعی و تجربه های اجتماعی است که در جامعه مدنی ایران امروز جاری هستند ، تجربه هایی که خود را در سبک زندگی، شبکه های اجتماعی و تعاملات روزمره مردم و به طور کلی زیست اجتماعی نشان می دهند.

اما سوال مهم این است که آیا می توان از یک فهم مشترک و یا خرد جمعی مشترک و یا ایده آل مشترک در ایران امروز صحبت کرد یا اینکه ما با خردهای جمعی و گروهی متفاوت و مفاهیم و انتظارات و افقهای گوناگون و حتی موازی با هم مواجهیم؟

اگر به ابزارهای اجتماعی تولید فهم مشترک، مانند شبکه‌های اجتماعی، حلقه‌های دوستی،، گروه‌های کوچک فرهنگی، جامعه های هنری، ورزشی و علمی و نهادهای صنفی و مدنی نگاهی بیندازیم به خوبی می توان دید که جامعه ایران به دلیل سطوح متفاوت آموزشی و فرهنگی و شکاف های نسلی و طبقاتی و همچنین شکاف عمیق بین دولت و ملت (که اکثریت مطلق ملت به دولت بی اعتماد است) در حال تجربه زیست های اجتماعی متفاوت می باشد، تفاوتی که خود را در انتظارات و ایده آلها و چشم اندازهای متفاوت نشان می دهد.

شاید تنها فهم مشترک ناشی از زیست در نظام جمهوری اسلامی این باشد که عموم مردم ایران دریافته اند که این حکومت قادر به اداره کشور نیست و ناتوان از راهبری جامعه به سوی توسعه، آبادانی، رفاه و امنیت می باشد. اما اینکه چگونه باید این معضل بزرگ را حل کرد و از این حکومت عبور نمود و چه نوعی از حکومت داری مناسب جامعه ایران است فهم مشترکی وجود ندارد و افق واحدی دیده نمی شود.

حال اگر به قانونمندی که در فوق به آن اشاره شد که «آینده ایران، هر چه باشد، نه نتیجه سیاست های حکومت و نه حتی حاصل سیاست های گروه های سیاسی بلکه نتیجه الگوی خردهای جمعی و تجربه های اجتماعی است»، توجه کنیم و روی آن کمی مکث نماییم، قاعدتا باید نسبت به آینده ایران بیمناک باشیم. و شاید به همین دلیل است که برخی از نهیلیسم اجتماعی، فرسودگی امید، بی اعتمادی نسبت به آینده و حتی بی تفاوتی عمومی مردم نسبت به آینده خود صحبت می کنند.

اما حتی اگر نهیلیسم یک فهم و احساس مشترک ناشی از زیست اجتماعی در ایران امروز باشد و بی معنایی و افق روشنی دیده نشود و اگرچه این وضعیت می تواند در تصمیمات و واکنش های مردم موثر باشد، الزاما و همیشه به این معنی نیست که آینده ای تیره و تار در انتظار ایرانیان است.

از نظر فردریش نیچه، نیهیلیسم لحظه‌ای است که انسان درمی‌یابد هیچ «معنای آماده»ای برای تکیه وجود ندارد. اما درست از همین لحظه، امکان آفرینش معنا پدید می‌آید. در نگاه نیچه لحظه‌ای که انسان، سقوط ارزش‌های پیشین را نه به عنوان «نابودی»، بلکه به عنوان «آزادی» می‌فهمد، آنگاه می تواند دست به خلاقیت بزند/ (اراده معطوف به قدرت، اثر نیچه).

در این وضعیت است که امکان ساخت ارزش‌های جدید، امکان خلق روایتهای تازه، امکان بازسازی معنا، امکان تغییر پارادایم زیستن فراهم می آید. این یعنی زمانی که انسان بفهمد که معنای زندگی را باید خلق کرد و نه اینکه کشف نمود. و اگر از همین منظر به همان قانونمندی بازگردیم، که آینده ایران هر چه باشد، ناشی از تجربه زیست اجتماعی و مفاهیمی است که از طریق همین زیست اجتماعی ساخته می شوند، آنگاه اهمیت نقش نهادهای اجتماعی و مدنی و فعالین این حوزه در توانمند سازی جامعه مدنی و مشارکت دادن هر چه بیشتر مردم در زیست مشترک و جمعی نه فقط برای آینده های دور دست، بلکه حتی کاهش مصائب ناشی از زندگی روزمره در نظام جمهوری اسلامی، دریافت

دردناکی زندگی در نظام جمهوری اسلامی و احساس بی پناهی و بی معنایی را بهتر از هر کسی، فعالین جامعه مدنی و گروه های اجتماعی درک می کنند و بهتر از هر کسی می توانند از این لحظات دردناک دست به خلاقیت های جدید بزنند. و خوشبختانه ما این خلاقیت ها را در تولید امواج خاص و جدید هنری، موسیقی های خیابانی، رفتارهای کاملا جدید و نو نسل جوان و افزایش گرایشات به سکولاریسم، مدارا و پذیرش تفاوت های انسانی و فرهنگی و سبک های جدید زندگی مشاهده می کنیم.

اینها همه شکوفه هایی هستند که در بستر جامعه ای که به ظاهر بی معنا و افسرده و در خود فرو رفته شده است در حال شکوفایی اند. فعالین و رهبران این حوزه های کوچک در جامعه مدنی ایران امروز همان نخبگانی هستند که آینده ایران را خواهند ساخت.
https://t.me/politicalphilosphy/284






۱۴۰۴ آذر ۷, جمعه

به داخل برگرداندن و مدیریت صداهای مخالف (بخش دوم)



پوست اندازی، یک استراتژی بقا


«پوسته‌اندازی» یا جذب و مدیریت کنترل‌شده‌ی صداهای مخالف یک استراتژی بقا برای حکومت‌هایی است که با فشارهای چندجانبه روبه‌رو هستند. البته این کار نه نشانه‌ی اعتماد کامل به دوام حکومت است و نه یک ریسک بی‌حساب؛ بیشتر یک استراتژی محاسبه‌شده برای مدیریت بحران می باشد.

این استراتژی معمولا در شرایطی که نارضایتی عمومی شدت یافته و فشارهای بین المللی نیز افزایش یافته اند و نیروهای امنیتی نیز از انگیزه های کافی برای سرکوب برخوردار نیستند، به کار گرفته می شود. محاسبه ریسک های احتمالی نیز بر این مبنا است که چنین رژیم هایی در طول زمان حیات خود توانسته اند ساختارهای لازم اجتماعی-طبقاتی و اقتصادی را برای ادامه بقا خود بسازند و با سرکوب، رقبای جدی خود را از صحنه رقابت حذف کنند. در چنین شرایطی ممکن است ریسک ورود به مرحله پوسته اندازی با حفظ ساختارهای بنیادین پذیرفته شود.

به نظر می رسد که جمهوری اسلامی نیز با محاسبه ریسک های احتمالی، چنین استراتژی را انتخاب کرده است، تا هم فشارهای داخلی را کانالیزه و خنثی نماید و هم از شدت فشارهای بین المللی بکاهد. در این رابطه آنچه که برای نظام جمهوری اسلامی مهم و حیاتی است، حفظ ساختارهای اجتماعی-طبقاتی و اقتصادی است و حاضر است در این راه امتیازهای محدودی بدهد و حتی افرادی را تا سطح رهبری قربانی کند. به همین علت است که حملات و انتقادات شدید به علی خامنه ای را نیز تحمل می کند.

البته همانطور که در بالا به آن اشاره شد، این اقدامات نشانه اعتماد کامل به دوام حکومت نیستند، که اگر چنین بود، مانند دوره های پیشین به سرکوب و حذف مطلق مخالفین ادامه می داد. بنابراین این اقدامات را می توان نوعی عقب نشینی حساب شده در اثر افزایش فشارهای داخلی و بین المللی دید که البته بر این فرض و پندار استوار است که می تواند این فرایند را کنترل و مدیریت شده به پیش ببرد.

علت انتخاب این فرایند نیز روشن است. جمهوری اسلامی به خوبی نسبت به وضعیت خود و منطقه آگاه است و مبنای محاسبات خود را بر چند واقعیت استوار کرده است، از جمله این واقعیت که مخالفانش بسیار پراکنده اند و بدیل بالفعل و جدی برای این حکومت وجود ندارد. از سوی دیگر متوجه شده است که سیاست بین الملل و به ویژه خط مشی آمریکا، حتی با وجود تهدید های نظامی و تحریم های اقتصادی، در راستای براندازی و سرنگونی جمهوری اسلامی قرار ندارد و کشورهای منطقه نیز ترجیح می دهند که یک جمهوری اسلامی ضعیف شده در ایران باقی بماند. بنابراین با توجه به اطمینان به ساختارهای محکم رانتی در حوزه سیاست، اقتصاد و حتی فرهنگ حاضر می شود ریسک به داخل برگرداندن صداهای مخالف و تغییرات روبنایی و به اصطلاح پوسته اندازی را بپذیرد.

و البته جمهوری اسلامی این روش را از حکومت های اقتدارگرای مشابه و بسیار پر تجربه تر از خود آموخته است. در دوران پوتین، بارها «اپوزیسیون ساختگی» یا «اپوزیسیون بی‌خطر» ایجاد شده اند و اجازه داده شده است احزاب کوچک یا چهره‌های منتقد در انتخابات حضور داشته باشند، اما در چارچوبی کاملاً کنترل‌شده.

در چین نیز حزب کمونیست چین هیچگاه اصلاحات سیاسی واقعی نکرده است، اما فضای نقد کنترل‌شده دانشگاهی و رسانه‌ای محدود را ایجاد کرده است و به برخی چهره‌های روشنفکری اجازه ورود به نهادهای پژوهشی و دولتی داده است.

در این نمونه ها و نمونه های دیگر الگوها و روش های مشترکی دیده می شوند، از جمله خنثی کردن مخالفین واقعی، بدون اینکه لازم باشد آنها را سرکوب کامل کند، ایجاد تفرقه در میان صفوف اپوزیسیون و نمایش اصلاح پذیری، بدون اینکه ساختارهای واقعی آسیب ببینند.

قضیه سیم کارت های سفید، اجازه ورود زنان به ورزشگاه ها، کاهش کنترل حجاب و اجازه پخش و انتشار مناظرات ویدیویی که در آنها انتقادات جدی به شخص رهبر می شوند از جمله چنین تکنیک های استراتژی بقا از طریق پوسته اندازی هستند.



۱۴۰۴ آذر ۶, پنجشنبه

«به داخل برگرداندن و مدیریت صدای مخالف»



حذف فیزیکی، سرکوب، زندان، تبعید و پرتاب کردن مخالفین به خارج کشور از شیوه های مرسوم و شناخته شده جمهوری اسلامی بوده است، روشی که همچنان برای مخالفین سرسخت و از نظر رژیم خطرناک به کار گرفته می شود.

اما افشا شدن سیم کارت های سفید و اینترنت بدون فیلتر برای کارگزاران و وابستگان حاکمیت و حتی برای برخی خبرنگاران و دانشگاهیان و اصلاح طلبان، همچنین اجازه انتشار مناظرات ویدیویی از طریق یوتیوب که در آنها انتقادات جدی نیز به حکومت می شوند، آیا می توانند نشانه هایی از تغییر سیاست حکومت در برخورد با صداهای مخالف باشند؟

ما آثاری از رقم خوردن و اجرای این تغییر روش را می توانیم در ماه های پس جنبش زن زندگی آزادی مشاهده کنیم. برای مثال، نمونه مشخص از مدیریت اعتراضات و صداهای مخالف بجای سرکوب خشن، نوع واکنش رژیم نسبت به تظاهرات و راهپیمایی های پس از نماز جمعه در زاهدان بود.

شاهد بودیم که جمهوری اسلامی پس از سرکوب خشن و کشتار نمازگزاران در جمعه خونین زاهدان در هشتم مهرماه ۱۴۰۱، به ناگهان روش برخورد خود را تغییر داد و با وجودی که در ماه‌های بعد و حتی به مدت بیش از یک سال پس از جمعهٔ خونین، اعتراضات هفتگی در زاهدان ادامه یافتند، اما برخلاف آن روز، حکومت از سرکوب مستقیم و گستردهٔ مردم خودداری می کرد.

البته این تغییر ناگهانی روش برخورد شاید کاملا آگاهانه و برنامه ریزی شده از قبل نبود، بلکه به دلیل فشار افکار عمومی و بین المللی و جایگاهی که مولوی عبدالحمید در نزد اهل سنت بلوچستان دارد نیز بوده است. اما به نظر می رسد که این تغییر روش احتمالا تحمیلی رژیم را به این نتیجه رسانده بود که با در دست داشتن سلاح سرکوب، همزمان می توان با روش های دیگر اعتراضات را مدیریت و کانالیزه و به تدریج فرسوده نیز کرد.

در جریان جنگ دوازده روزه نیز رژیم مجبور شد برای مدتی هم که شده فیلترینگ را در سطح محدودی بردارد تا کارگزاران و خبرنگاران طرفدار حکومت آسان تر بتوانند در فضای مجازی فعالیت کنند. این تجربه نیز به حکومت آموخت که حتی این روش را برای برخی از مخالفین خود و یا اصلاح طلبان نیز می تواند بکار گیرد.

از این نظر می توان گفت که به نظر می رسد که جمهوری اسلامی تصمیم گرفته است که صداهای مخالف و اعتراضات را به اشکال مختلف، از جمله اجازه به برگزاری اعتراضات صنفی، کاهش چشمگیر کنترل حجاب، برداشتن محدود و کنترل شده فیلترینگ و اجازه پخش آزاد مناظرات ویدیویی، اینبار بجای طرد و حذف و به بیرون راندن، صداها و اعتراضات را به درون بازگرداند و آنها را مدیریت کند.

تجربه حکومت های اقتدارگرا نیز نشان می دهد که بازگرداندن کنترل شده اعتراضات به داخل کشور و مدیریت نارضایتی ها در داخل آسان تر و کم هزینه تر از سرکوب عریان است. جمهوری اسلامی نیز پس از سرکوب بسیار پر هزینه جنبش زن زندگی آزادی، ظاهرا به این نتیجه رسیده است که بجای سرکوب عریان، نارضایتی ها و اعتراضات را مدیریت کند و حتی به داخل بازگرداند. این الگوی کشاندن، محدود کردن و مدیریت کردن صدای مخالف در بسیاری از کشورهای اقتدارگرا یا نیمه‌اقتدارگرا دیده شده و یک پدیده کاملاً شناخته‌شده در علوم سیاسی است. در این الگو حکومت‌ها در یک مرحله خاص به جای «سرکوب مطلق»، به سمت «مدیریت مخالفت از داخل سیستم» تغییر مسیر می دهند.

از سوی دیگر حکومت متوجه شده است که در یک فضای کاملا دو قطبی و دو گانه «مطلقا حکومتی» و «مطلقا اپوزیسیون»، هیچ شانسی ندارد و از نظر گفتمانی نیز شکست خورده است، بنابراین سعی می کند فضای سیاسی داخل کشور را نیز از حالت دو قطبی و دو گانگی خارج نماید. یکی از نمونه تلاشهای حکومت از تغییر پارادایم و فضای به شدت سیاسی دو قطبی شده را می توان در بزرگ نمایی نقش نسل Z و اینکه نسل جوان خواهان یک زندگی عادی است و در پی آزادی های اجتماعی مانند آزادی پوشش و انتخاب نوع زندگی است، به خوبی مشاهده کرد. در این رابطه حاکمیت تلاش می کند که مطالبات سیاسی، دموکراسی خواهی، حق آزادی بیان ضعیف و حاشیه ای جلوه دهد.

بنابراین بهتر است این سناریو را نیز در نظر گرفت که جمهوری اسلامی تلاش می کند با ایجاد فضاهای کنترلی در داخل، بخشی از صداهای مخالف را “به درون” بکشاند تا بتواند آن‌ها را محدود، مدیریت و در نهایت بی‌اثر کند. البته بسیار واضح است که این نه به معنای آزادی و دموکراسی است بلکه به معنای مدیریت بحران و کنترل اجتماعی با روش‌های نرم‌تر می باشد. حال اینکه آیا حاکمیت در این راه موفق می شود باید در آینده دید.
https://t.me/politicalphilosphy/281

۱۴۰۴ آذر ۵, چهارشنبه

دوگانه واژگان کلیدی در نام‌گذاری احزاب و سازمان‌های سیاسی ایران



در تاریخ سیاسی ایران، احزاب و سازمانهای بسیاری بوجود آمده اند، نامی برای خود برگزیده اند و وظیفه و مسئولیت ویژه ای برای خود تعریف کرده اند. عمده این جریانات سیاسی اما به تاریخ پیوسته اند و نام و آثار فعالیت های آنها فقط در کتب تاریخی یافت می شوند، برخی معدود نیز که پس از چندین دهه، حتی بیش از پنج دهه همچنان حضور دارند، در واقعیت امر فقط به عنوان یک نماد سیاسی-تاریخی و در حد اعضای بسیار معدود باقی مانده اند.

در دیگر کشورهایی که سنت کار حزبی سابقه ای طولانی دارد نیز وضع به همین ترتیب است، احزاب و سازمانهای سیاسی شکل گرفته اند و پس از چندین دوره یا به تدریج از عرصه سیاسی حذف شده اند؛ یا با آغاز همکاری جبهه ای به تدریج حزب و سازمان سیاسی جدیدی تاسیس نموده اند.

ضمن اینکه فرایند تاسیس، رشد و سرانجام افول احزاب سیاسی یک امر کاملا طبیعی و به اعتبار تحولات اجتماعی-سیاسی و گذر زمان، قانونمند نیز می باشد، اما دقت روی واژگان کلیدی در نامگذاری احزاب و سازمانهای سیاسی خالی از فایده نیست.

در یک تقسیم بندی کلی می توان گفت دو دسته نامگذاری با استفاده از واژگان خاص سیاسی همواره وجود داشته اند. یا نامگذاری های ایدئولوژیک، مرامی، تاریخی و هویت ساز بوده اند و یا نامگذاری ها بیانگر و بازتاب دهند یک پروژه مشخص سیاسی بوده اند.

در دسته اول، نامهای منتخب برای یک حزب و سازمان سیاسی، یک بار معنایی و تاریخی دارند و از این طریق می خواهند یک مشروعیت ایدئولوژیک و یا تاریخی را بازتاب دهند. پیامی که با انتخاب این دسته از نامهای خاص منتقل می شود نیز ارزش محور و هویت طلبانه است و می خواهد جریان سیاسی خود را یا به یک تاریخ طولانی مدت، یا به یک هویت ملی و یا طبقاتی نسبت دهد.

احزابی مانند حزب مشروطه، حزب سوسیال دموکرات و یا لیبرال دموکرات، حزب چپ، حزب توده از دسته اول نامهای منتخب هستند که هریک با استفاده از واژگان خاص برای خود یک بار معنایی، تاریخی، طبقاتی می سازند. واضح است که این احزاب بر اساس یک پروژه خاص و واحد شکل نگرفته اند و بنابراین می توانند در مقاطع مختلف تاریخی حضور داشته باشند و وارد پروژه های مقطعی سیاسی شوند.

دسته دوم از نامگذاری ها اما یک کار پروژه ای و مقطعی را بازتاب می دهند، و جریانات سیاسی که این شیوه از نامگذاری را انتخاب می کنند، کمتر ایدئولوژیک و بیشتر عملگرا می باشند. جبهه ها و ائتلافهای سیاسی معمولا از این نوع نامگذاری ها استفاده می کنند، حتی اکثر نهادهای مدنی را نیز می توان با تسامح در همین دسته قرار داد، که بر اساس یک هدف خاص و معمولا مقطعی و مرحله ای تشکیل شده اند.

برای مثال در دوران ملی شدن نفت در سالهای ۱۳۲۸-۱۳۳۲ جبهه ملی حول پروژه ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق شکل گرفت و احزابی مانند حزب ایران، حزب زحمتکشان ملت ایران (خلیل ملکی) و حزب ملت ایران (داریوش فروهر) و تعدادی از جمعیت ها و منفردین سیاسی به آن پیوستند. تشکیل این جبهه نمونه ای نسبتا موفق از همکاری پروژه ای برای یک مقطع خاص بود که پس از کودتای ۱۳۳۲ نیز به تدریج از حرکت جبهه ای خود باز ماند. و امروز اگر همچنان جبهه ملی وجود دارد یا بیشتر نمادین است و یا خود را بر مبنای یک وابستگی و پیوستگی تاریخی عملا تبدیل به یک سازمان سیاسی کرده است.

در دورانهای اخیر نیز جبهه ها و اتحاد هایی که شکل گرفته اند همگی بر مبنای یک پروژه مشخص تعریف می شوند، برای مثال اتحاد جمهوری خواهان ایران و یا شورای مدیریت گذار. اتحاد جمهوری خواهان با هدف متحد کردن گرایشات مختلف جمهوری خواهی عملا جبهه و ائتلافی از نیروهای چپ جمهوری خواه بوجود آورد، اما اتحاد جمهوری خواهان بر خلاف جبهه ملی ایران نتوانست حتی حول یک پروژه و رهبری واحد متمرکز شود و برنامه های خود را به پیش ببرد، به همین دلیل نیز در همان ابتدای راه در رابطه با راهبردهای سیاسی دچار چند دستگی شد.

شورای مدیریت گذار نیز همانطور که از نام آن برمی آید، با ادعای مدیریت دوران گذار از جمهوری اسلامی و با این فرض که جمهوری اسلامی درحال فروپاشی و جامعه ایران در حال گذار از این نظام است، شکل گرفت. این جریان سیاسی نیز بر اساس یک پروژه خاص سیاسی بوجود آمد و طبیعتا مدعی یک هویت تاریخی و ایدئولوژیک خاص نمی توانست باشد.

همانطور که از جایگاه و تعریف واژگان مشخص در نامگذاری ها و از تجارب مشخص تاریخی بر می آید، جریانات سیاسی که آگاهانه نام هایی انتخاب می کنند که بار معنایی تاریخی، ملی و یا ایدئولوژیک دارند و غالبا نیز در اشکال حزبی و سازمانی ظاهر می شوند، می توانند حیاتی طولانی مدت تر داشته باشند و در طول حیات خود پروژه ها و ائتلافهای مختلفی را تجربه کنند. کارکرد این جریانات هویت سازی، گفتمان سازی های تاریخی و دراز مدت و مشروعیت بخشی برای یک حرکت سیاسی-اجتماعی تاریخی و طولانی مدت است.

در نقطه مقابل، جریاناتی که بر مبنای یک پروژه و هدف مشخص شکل می گیرند، تاریخ مصرف مشخص دارند و زمانی که پروژه به هر دلیلی متوقف شد، ضرورت وجودی این جریان نیز از بین می رود. در واقع واژه هایی مانند اتحاد، جبهه و یا شورا ذاتا زمانمند و مقطعی و لحظه ای هستند. و اگر پس از پایان زمان پروژه و یا تغییر شرایط که پروژه ای متفاوت دیگری می طلبد، بنیانگذاران آن پروژه سیاسی مشخص بخواهند همچنان به حیات سیاسی خود ادامه دهند، عملا مجبور می شوند به یک سازمان سیاسی تبدیل شوند.

به طور کلی می توان گفت که سه عنصر در نامگذاری روی جریانات سیاسی نقش تعیین کننده و محوری دارند، این سه عنصر «معنا»، «کارکرد» و «زمان» هستند. به هر میزان بار معنایی یک نام عمیق تر، تاریخی تر و متاثر از یک مرام خاص باشد، آن جریان سیاسی می تواند در شرایط زمانی متفاوت نیز به حیات خود ادامه دهد. اما اگر یک نام برگزیده شده برای یک جریان سیاسی کارکردی و پروژه ای باشد طبیعتا زمانمند خواهد بود و تاریخ مصرف مشخص خواهد داشت.

https://t.me/politicalphilosphy/279

۱۴۰۴ آذر ۴, سه‌شنبه

کارزارهای اجتماعی-سیاسی مدرسه جامعه مدنی

واکنش های گسترده مردمی به آتش‌سوزی جنگل‌های هیرکانی، مانند دیگر حوادث طبیعی بزرگ از سیل تا زلزله که در سالهای اخیر در کشورمان اتفاق افتادند و مشاهده همیاری و همدلی گسترده مردم و نهادهای مدنی در هر حادثه بزرگ طبیعی، بار دیگر نشان می دهند که جامعه ایران با وجود بحرانهای اجتماعی و معیشتی و سیاسی فراوان، که حتی برخی از فروپاشی اجتماعی صحبت می کنند، همچنان زنده و هم بسته است.

مطابق گزارشات رسمی و غیر رسمی مشارکت خودجوش مردم در اطفای آتشِ جنگل‌های هیرکانی کاملا محسوس و قابل مشاهده بوده است و شواهد نیز نشان از حضور همیاران طبیعت، فعالان محیط‌ زیستی و جمعیت قابل‌توجهی از اهالی و نیروهای امدادی در عملیات زمینی دارند.

در سوشیال مدیا نیز آتش سوزی جنگلهای هیرکانی بازتاب گسترده ای داشت. اما مطابق عادت مرسوم، این واکنش ها عمدتا سیاسی بودند، از اشاره به بی کفایتی مسئولین تا به طور کلی سیاست های بسیار مخرب محیط زیستی جمهوری اسلامی.

البته در این فضای عمدتا سیاسی رسانه های اجتماعی، پیامها و پست های فعالین محیط زیست نیز دیده می شدند که تلاش داشتند، واقعیت آنچه که در میان آتش و دود در جنگلهای هیرکانی در جریان بود را به تصویر کشند و به ویژه، نقش خودجوش مردمی را که با دست خالی در پی خاموش کردن لکه های آتش هستند، برجسته نمایند.

از جمله پیامهایی که در دنیای مجازی بسیار بازنشر و منعکس شد استوری یک فعال محیط ‌زیست (حامد تیزرویان) در اینستاگرام بود که نوشته بود بدون فشار اعتراضات مردمی، «مسئولان حاضر نمی‌شوند از روی صندلی‌شان بلند شوند و وضعیت را بررسی کنند.»/ ایران اینترنشنال

به نظر من پیامها و پست هایی که از سوی فعالین محیط زیست منتشر شدند بسیار موثرتر از پیامهای صرفا سیاسی و ضد حکومتی در برانگیختن «حس مسئولیت اجتماعی» و بسیج نیروهای خودجوش مردمی برای کمک به خاموش کردن آتش بوده اند.

در واقع در جریان آتش سوزی جنگلهای هیرکانی، بطور خودجوش یک کارزار نسبتا وسیع اجتماعی و محیط زیستی به راه افتاد که توانست بار دیگر روحیه همبستگی اجتماعی و همیاری و همدلی را تقویت کند؛ چیزی که جامعه ایران در شرایط امروز شدیدا نیازمند آن است.

در جوامع دموکراتیک کمپین‌های اجتماعی–سیاسی معمولاً به‌عنوان ابزار تاثیرگذاری روی سیاست های حاکم به کار گرفته می شوند. اما در جوامع استبدادی که معمولا گوش شنوایی برای خواسته های مردم وجود ندارد و دموکراسی نیز نهادینه نشده است، کمپین های اجتماعی-سیاسی می توانند در کنار افزایش فشار بر نظام حاکم، بستر و محیطی فراهم آورند که در آن شهروندان بتوانند فرایندهای یادگیری اجتماعی و مشارکتی را تجربه کنند و به ویژه در رابطه با جامعه ایران، همبستگی و همدلی خود را تقویت نمایند. البته به شرطی که این کمپین ها در سطح گسترده ای بازتاب پیدا کنند و بخش ها و نیروهای سیاسی نیز بدون اصرار بر نقش هدایت گری، از آنها حمایت به عمل آورند.

خوشبختانه در ایران امروز ما شاهد چندین کارزار نسبتا مداوم، مانند سه شنبه های نه به اعدام و یا اعتراضات هفتگی در اراک علیه آلوده سازی محیط زیست هستیم؛ و در گذشته نیز کمپین های نسبتا موفق مانند کمپین یک میلیون امضا (در مخالفت با قوانین تبعیض آمیز علیه زنان) داشته ایم.

اما شوربختانه، نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی و به ویژه اپوزیسیون سنتی و عمدتا خارج کشوری از این کمپین ها حمایت های گسترده و سازمان یافته نکردند و با وجودی که مطالباتی مانند رفع تبعیض علیه زنان، لغو مجازات اعدام و یا مطالبات محیط زیستی، خواسته های کاملا عمومی جامعه ایران در همه سطوح و لایه های اجتماعی می باشند، نتوانستند و یا نخواستند با این کارزارها همراهی جدی و پیگیر نشان دهند.

زیرا در فرهنگ سیاسی اپوزیسیون سنتی جمهوری اسلامی هرگونه تعاملی با حکومت ممنوع است و به عنوان اصلاح طلبی و محافظه کاری طرد می شود. و شاید بتوان گفت اساسا اهداف نیروهای سیاسی متفاوت با آنچه چیزی است که این کارزارها دنبال می کنند. کارزارها تلاش می کنند که با فشار بر حکومت خواست های خود را بر آن تحمیل کنند، اما هدف بسیاری از اپوزیسیون سنتی سرنگونی تمام عیار حاکمیت جمهوری اسلامی است.

نگارنده باور دارد که اتفاقا کارزارهای اجتماعی-سیاسی در ایران امروز، یکی از مهمترین و اثرگذارترین بسترهایی است که نیروهای سیاسی نیز در صورت همراهی با آن می توانند روی زمین واقعیت جامعه ایران حرکت کنند و درک بیشتری از شرایط واقعی مردم پیدا کنند و همکاری با نهادهای مردمی را آموزش ببینند. در واقع کارزارهای اجتماعی-سیاسی نه فقط محیط یادگیری و آموزش جامعه مدنی بلکه مدرسه ایست برای نیروهای سیاسی تا با شرایط و چالشهای بزرگ جامعه ایران بیشتر آشنا شوند و رابطه ای ارگانیک تری با جامعه مدنی برقرار کنند.

https://t.me/politicalphilosphy/278

۱۴۰۴ آذر ۲, یکشنبه

راهبرد پیشنهادی آقای تاجزاده برای «ائتلاف مطالباتی» در ۱۴۰۴، منشور مطالبات حداقلی ۲۰ تشکل صنفی، مدنی و حقوق بشری در ۱۴۰۱. شکاف بزرگ بین سیاست و جامعه مدنی

آقای مصطفی تاجزاده در نوشتار اخیر خود راهبرد «ائتلاف مطالباتی» را برای شرایط امروز ایران پیشنهاد می کند. وی در این رابطه می نویسد: «در شرایطی که تشتت نیروها، اختلافات عقیدتی و سیاسی و تضاد منافع، ائتلاف سیاسی و تشکیلاتی را ناممکن می‌کند، می‌توان ائتلاف‌های مطالباتی را شکل داد.»

این طرح، ضمن اینکه نگارنده نیز آن را برای شرایط امروز کشورمان و به ویژه با توجه به پراکندگی نیروهای سیاسی و نبود یک چشم انداز و گفتمان مشترک، مناسب می داند و از آن دفاع می کند، طرح و برنامه جدیدی نیست.

در بهمن ماه ۱۴۰۱ ۲۰ تشکل صنفی، مدنی و حقوق بشری «منشور مطالبات حداقلی» را منتشر کردند و خواسته هایی را مطرح نمودند که آقای تاجزاده در بیانیه اخیر خود به برخی از آنها اشاره می کند. در منشور مطالباتی حداقلی این ۲۰ تشکل،‌ خواسته های کاملا سیاسی و دموکراتیک مطرح شده بودند، از جمله: «آزادی فوری و بی‌قید و شرط همه زندانیان سیاسی»، «آزادی بی‌قید و شرط عقیده، بیان و اندیشه، مطبوعات، تحزب، تشکل‌های محلی و سراسری صنفی و مردمی، اجتماعات، اعتصاب، راهپیمایی، شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های صوتی و تصویری»، «لغو فوری صدور و اجرای هر نوع مجازات مرگ»، «بر چیده شدن ارگان‌های سرکوب، محدود کردن اختیارات دولت و دخالت مستقیم و دائمی مردم در اداره امور کشور از طریق شوراهای محلی و سراسری» و …

همانطور که ملاحظه می کنید، این مطالبات، کاملا سیاسی و دموکراتیک و حتی بعضا رادیکال هستند، در حالی که امضا کنندگان منشور مطالبات حداقلی عمدتا از نهادهای صنفی، مدنی و حقوق بشری بودند. کما بیش همان مطالباتی که آقای تاجزاده سه سال بعد از این منشور، تحت عنوان «ائتلاف مطالباتی» فرمول بندی می کند.

در زمان انتشار این منشور متاسفانه سازمانها و فعالین سیاسی پیام اصلی آن را که همانا ائتلاف حول محور مطالبات سیاسی، مدنی و حقوق بشری بود یا نگرفتند و یا استقبال جدی از آن نکردند و یا برخی فقط به یک بیانیه حمایتی اکتفا نمودند. در حالی که این مطالبات و منشور می توانست مبنای بسیار مناسبی برای ایجاد یک ائتلاف سیاسی-مدنی حداقلی بین نیروهای سیاسی و جامعه مدنی ایران باشد.

علت اصلی عدم استقبال جدی نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی از این منشور مطالباتی حداقلی و پیش قدم نشدن تشکلهای سیاسی مخالف در داخل و یا خارج کشور برای آغاز گفتگو با این نهادهای صنفی و مدنی، جهت ایجاد یک اتحاد و یا ائتلاف حول مطالبات حداقلی را باید در اشتباهات و انحرافات رایج در میان اپوزیسیون دید.

تلاشهایی که فعالین و سازمانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی برای ایجاد اتحاد و ائتلاف تاکنون داشته اند، عمدتا حول سیاست و راهبردهای کلان، برای مثال گذار از جمهوری اسلامی و یا حول اصول عام مانند سکولاریسم و حقوق بشر و دموکراسی، بوده اند. به عبارت دیگر حول استراتژی و یا اصول مشترک اعتقادی. این تلاشها عمدتا نخبه و شخص محور بوده و بسیاری از فعالان این حوزه از نسلهای دوران انقلاب سال ۵۷ هستند که نگاهشان به سیاست بنظر من همچنان سنتی و از کل به جز است، یعنی ابتدا باید تضاد اصلی جامعه حل شود تا بتوان تضادهای فرعی را از سر راه برداشت. در این نگاه سنتی، جامعه مدنی، نهادهای صنفی جایگاه مستقلی ندارند، بلکه باید در نهایت شعبه صنفی یک سازمان سیاسی شوند. در واقع نیروهای سیاسی سنتی به قول معروف شیپور را از دهانه گشاد آن می نوازنند، می خواهند روی خواسته های حداکثری برای مثال سرنگونی، ائتلاف حداقلی روی اصول کلی حقوق بشر و دموکراسی تشکیل دهند.

اما زمانی که این خواسته حداکثری برای جامعه پرهزینه شد و ریسک های بسیار بالایی را طلبید، آنگاه اولین افراد و نهادهایی که پای خود را از ائتلاف حول مطالبات حداکثری کنار می کشند، فعالین و نهادهای مدنی و صنفی خواهند بود.

در لهستان سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۹ شروع مبارزات با ارائه فهرست مطالبات کارگری و حقوقی (مثل بیست‌ویک خواست گدانسک) بود که به تدریج تبدیل به یک حرکت اجتماعی فراگیر شد و توان تاب‌آوری در برابر سرکوب را بالا برد و ظرفیت های بیشتری برای مذاکره فراهم آورد. در شیلی نیز از طریق کمپین «نه» در سالهای ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۰ روی یک همه پرسی تمرکز شد که بعدا مبنایی گردید برای ائتلافهای گسترده حزبی.

متاسفانه در ایران، نیروهای سیاسی مخالف همواره خواسته اند خود پیشتاز ایجاد کمپین ها و کارزارهای سیاسی باشند و حرکت را بر عکس و از بالا به پایین هدایت کنند. آقای تاجزاده نیز در بیانیه اخیر خود دچار همین اشتباه شده است و می خواهد به همت بخشی از اصلاح طلبان جدا یا رانده شده از حکومت یک ائتلاف سیاسی مطالباتی راه اندازی نماید. در حالیکه سه سال پیش ۲۰ تشکل صنفی و مدنی این راه را در برابر نیروها و فعالین سیاسی گشوده بودند و پیش قدم شده و منشور مطالبات حداقلی را منتشر کرده بودند. منشوری که می توانست پایه و مبنایی برای راه اندازی کارزارها و ائتلافهای سیاسی و مدنی باشد.
https://t.me/politicalphilosphy/274