۱۴۰۴ آبان ۱۲, دوشنبه

آیا رمز پیروزی «ائتلاف سیاسی» است یا «هژمونی معنایی-گفتمانی»؟


قبل از ورود به بحث، این نکته لازم به یادآوری است که این دو موضوع که در عنوان یادداشت در میان گیومه آمده اند، در یک رابطه کاملا متقابل و تاثیرپذیر قرار دارند، به این معنی که یک ائتلاف سیاسی بدون برخورداری از یک گفتمان واحد ناممکن است و هژمونی معنایی-گفتمانی بدون یک بستر سیاسی-اجتماعی عملا بی اثر است. هدف این یادداشت اما این است که به این پرسش بپردازد که در واقعیت امر و بر اساس تجارب گوناگون از انقلابها و تحولات سیاسی بزرگ، کدام موثرتر بوده است؛ به گونه ای که بدون وجود آن، فرایند مبارزات سیاسی ناپایدار و ناموفق می مانند.

به باور من ائتلاف‌های سیاسی در بین سازمانها و گرایشات سیاسی که خواهان تغییر و یا عبور از نظم موجود هستند، زمانی مؤثر و پایدار می‌مانند که در پسِ آن‌ها هژمونی معنایی-گفتمانی وجود داشته باشد. به عبارت دیگر هژمونی معنایی-گفتمانی پیش شرط ائتلاف سیاسی است. هژمونی معنایی-گفتمانی زمانی حاصل می شود که یکی از نیروهای سیاسی فعال در عرصه مبارزات اجتماعی-سیاسی توانسته باشد چارچوب فکری و معنایی مشترکی برای سایر نیروها تعریف کند و موجبات اعتماد و همدلی آنها را فراهم آورده باشد.

در انقلابهای کلاسیک تسلط گفتمانی ایدئولوژیک بود اما در دنیای معاصر از نوع دیگری است. برای مثال از نوع اخلاقی، آزادی خواهانه، حقوق بشری و یا «نجات ملی». به عبارت دیگر بر خلاف انقلابهای کلاسیک هژمونی‌های نو معمولا بر پایه‌ی معنابخشی به «مسائل عینی» (مانند حقوق بشر، آزادی های فردی، دموکراسی و سکولاریسم) و ارزش‌های مشترک اخلاقی شکل می‌گیرند، نه بر اساس نظام‌های فکری بسته و ایدئولوژیک.

اما جدا از تفاوت بین گفتمانهای ایدئولوژیک و گفتمانهای نو و غیر ایدئولوژیک اما این گفتمانها در یک امر مشترکند. به این معنی که تجربه نشان می دهد که ائتلاف‌ها زمانی می‌میرند که این هژمونی معنایی-گفتمانی از میان برود، یا سایر نیروها دوباره گفتمان‌های متکثر خود را فعال کنند.


البته بر خلاف انقلابهای کلاسیک، در دنیای امروز تسلط گفتمانی بدون فرایندهای دموکراتیک و شفاف و بدون مشارکت دادن سایر نیروها در شکل دادن و خلق گفتمانهای جدید و نو، اساسا نا ممکن است. در این واقعیت و اصل نیز تردیدی نیست که ائتلاف‌های سیاسی موثر معمولاً نتیجه‌ی هژمونی یک گفتمان یا نیروی پیشرو هستند، نه محصول برابری میان شرکای سیاسی. و به سخن روشن تر هیچ ائتلاف پایداری بدون «رهبری اخلاقی و فکری» ممکن نیست.

برای مثال در جریان انقلاب ۵۷، گفتمان «اسلام انقلابی و ضد امپریالیستی» که توسط آیت‌الله خمینی نمایندگی می‌شد، چارچوب معنایی برای اکثر نیروهای سیاسی مخالف رژیم پادشاهی ایجاد کرد و شعارهای عدالت، استقلال، و ضد سلطه غرب، زبان مشترک همه نیروها گردید؛ البته با هژمونی اسلامی سیاسی خمینی. بر اساس همین هژمونی گفتمانی بود که ائتلاف گسترده ای از نیروهای ملی، چپ و مذهبی علیه سلطنت محمدرضا شاه پهلوی شکل گرفت و پس از پیروزی به تدریج تبدیل به هژمونی سیاسی خط امام و روحانیت گردید.

در لهستان نیز جنبش همبستگی توانست نیروهای متنوع مخالف حکومت کمونیستی را متحد کند، اما این اتحاد نه بر پایه توافقات سیاسی که در ذیل گفتمان خاصی شکل گرفت: گفتمان «کار، اخلاق، ایمان، ملت» که از سوی والِسا و کلیسا هدایت می‌شد. این گفتمان نه مارکسیستی بود و نه لیبرال صرف؛ بلکه نوعی «ملی-مسیحی» بود که معنای مقاومت را تعیین کرد.


در آفریقای جنوبی ائتلاف سیاسی گسترده در قالب "اتحاد سه‌گانه" بین ANC، حزب کمونیست و کنگره اتحادیه‌های کارگری شکل گرفت. اما نیروی چسباننده این اتحاد، نه توافق برنامه‌ای، بلکه هژمونی گفتمانی نلسون ماندلا و ANC بود: گفتمان «ملت رنگین‌کمان»؛ یعنی همزیستی، عدالت، و بخشایش.و این گفتمان بود که توانست نیروهای با پیشینه‌های ایدئولوژیک متفاوت را حول خود سامان دهد.

حال سوال این است که در دنیای معاصر که گفتمانهای ایدئولوژیک دچار فرسایش معنایی شده‌اند و توان بستر سازی برای تشکیل ائتلاف های سیاسی را از دست داده اند، چه نوع گفتمانی برای مثال در رابطه با شرایط امروز ایران پتانسیل تبدیل شدن به گفتمان مسلط را دارد؟ و آیا می توان در چشم اندازهای آینده اشکال جدید و نوینی از هژمونی معنایی-گفتمانی دید، بویژه در جوامع چند صدا و بسیار رنگارنگ مانند ایران؟

به باور نگارنده گفتمانهای مانند «گذار»، «جمهوری» و یا «پادشاهی» که نمایندگان خاص را در سپهر سیاسی ایران دارند همچنان متاثر از گفتمانهای کلاسیک و اندیشه ها و روشهای سنتی می باشند؛ و به همین علت نیز هیچگاه نتوانسته اند به گفتمان مسلط تبدیل شوند و چسب و انسجام لازم را برای یک ائتلاف وسیع فراهم آورند. به این دلیل بسیار روشن که جامعه ایران از یک سو بسیار متکثر و رنگارنگ شده است و از سوی دیگر با ورود به دنیای مدرن و تولد شهروند از دوران هژمونی گفتمان های ایدئولوژیک و سنتی که فقط طرح هایی کلی از آینده ارائه می دهند عبور کرده است.

نمادها و اشکال مختلف از جامعه اعتراضی ایران به خوبی نشان می دهند که اگرچه اکثریت غالب مردم ایران خواهان رفتن جمهوری اسلامی هستند، اما در اعتراضات روزمره خود کاملا «مسئله محور» عمل می کنند و سعی می کنند به خواسته های خود برسند. اعتراضات سیاسی از سالهای ۱۳۸۰ به بعد تا ۱۴۰۱ و تا امروز غالبا «مسئله محور» بوده اند، از اعتراضات دانشجویان در سال ۱۳۷۸، تا جنبش سبز تا اعتراضات معیشتی سالهای ۹۶ و ۹۸ و در نهایت جنبش زن زندگی آزادی.

از این نظر به باور من گفتمانی می تواند در شرایط امروز ایران تسلط پیدا کند که مسئله محور باشد و حول یک موضوع سیاسی-اخلاقی خاص شکل گیرد. خوشبختانه و یا شوربختانه ما در ایران مسائل و بحران هایی که متوجه عموم مردم ایران است کم نداریم، از جنگ تا بحرانهای معیشتی طاقت فرسا و تبعیض های ضد انسانی. برای مثال در رابطه تهدید جنگ، خواست ترک مخاصمه با آمریکا و اسرائیل، پایان کامل برنامه غنی سازی، قطع کامل حمایت از نیروهای نیابتی، خواست عموم مردم ایران است که می تواند تحت عنوان گفتمان صلح بستری برای یک ائتلاف وسیع فراهم آورد.

اما متاسفانه همانطور که در فوق اشاره کردم، اکثر مخالفین سنتی جمهوری اسلامی همچنان در پی گفتمان سازی های کلاسیک بر پایه اعتقادات سازمانی و ایدئولوژیک خود هستند و بجای پرداختن به مسائل امروز جامعه ایران در پی ترسیم آینده پس از جمهوری اسلامی می باشند و یا همچنان در پی تشکیل ائتلاف روی اصول مشترک حداقلی مانند دموکراسی و حقوق بشر و سکولاریسم هستند؛ که البته حتی این تلاشها نیز هیچگاه به نتیجه مطلوب و پایدار نرسیده اند، زیرا پارادایم فکری و نظری اکثر این نیروها همچنان ایدئولوژیک و بیگانه با مسائل روز جامعه ایران مانده است. عدم موفقیت هایی که متاسفانه و بی انصافانه به دیگران و یا جامعه ایران که هنوز بخش هایی از آن نان خور حکومت هستند و یا در چتر امنیتی و گفتمانهایی که رژیم تولید می کند گرفتارند نسبت داده می شود.
https://t.me/politicalphilosphy/232

۱۴۰۴ آبان ۱۱, یکشنبه

پارادایم‌های متغیر جامعه و ایستایی مخالفان: تحلیلی بر تحول گفتمان سیاسی در ایران



تحولات سیاسی–اجتماعی ایران در چهار دهه‌ی اخیر همواره بر بستر گسلهای اجتماعی، فرهنگی، بین نسلی اتفاق افتاده اند. در همین رابطه بسیاری از فعالین و جریانات سیاسی تلاش کرده اند با درک این گسلها و مکانیسم های رفتاری بخش های مختلف جامعه ایران گفتمان و راه حلهای خود را بر تغییر شرایط موجود و یا عبور از آن ارائه دهند.

در این تلاشهای اما همواره به یک گسل بسیار مهم کمتر توجه شده است. گسل بین پارادایمی (یعنی مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌ها، ارزش‌ها، و تصورات بنیادین) که جامعه در آن زندگی می کند و پارادایمی که جریانات سیاسی برای خود ساخته اند و به خود و فعالیتهایشان معنا می بخشند. گسل بین آنچه که مردم و جامعه واقعیت های زندگی در نظام جمهوری اسلامی را می فهمند و عمل می کنند و آنچه که جریانات سیاسی بر مبنای عادات و چارچوبهای فکری و ایدئولوژیک خود تصور می کنند و واقعیت را می فهمند و بر اساس آن حیات سیاسی خود را تعریف می کنند.

واقعیت این است که جامعه‌ی ایران از زمان انقلاب ۱۳۵۷ تا امروز، چندین دگرگونی بنیادین در پارادایم سیاسی–اجتماعی خود تجربه کرده است. در سالهای اول پس از انقلاب اسلامی، فضای جامعه همچنان متاثر از انقلاب بزرگی است که اتفاق افتاده و نظام پیشین سرنگون شده است. در این سالها پارادایم مسلط همچنان انقلابی-ایدئولوژیک تحت رهبری آیت الله خمینی است و نظام سیاسی همچنان از مشروعیت دینی و اخلاقی برخوردار بود.

در همین دوران اما، برخی از نیروهای سیاسی مانند سازمان مجاهدین، در پارادایم سیاسی-فکری دیگری زندگی می کردند. تحلیل مجاهدین این بود که انقلاب توسط خمینی به سرقت رفته است و باید آن را پس گرفت. در آن زمان شکاف بین پارادایمی که جامعه در آن زندگی می کرد و پارادایمی که مجاهدین معرف آن بودند بسیار عمیق و غیر قابل عبور بود. به همین علت نیز این تقابل گفتمانی سرانجام به تضاد آنتاگونیستی با نظام تازه مستقر منجر گردید.

در دهه های اخیر و بطور مشخص پس از پایان جنگ ایران و عراق، جامعه ایران پارادایم های مختلفی را تجربه کرده است، در دوران ریاست جمهوری رفسنجانی، پارادایم و گفتمان مسلط سازندگی و ایجاد ساختارهای جدید اجتماعی است. در دوران خاتمی پارادایم و گفتمان مسلط اصلاحات سیاسی است. این پارادایم نیز پس از شکست پروژه اصلاحات و بطور مشخص پس از کودتای انتخاباتی در سال ۱۳۸۸ بتدریج تسلط خود را از دست می دهد.

از سالهای ۱۳۹۰ به بعد ما شاهد تولد گفتمان و پارادایم جدیدی در جامعه ایران هستیم، جامعه ایران سعی می کند در برابر پارادایم امنیتی–اقتدارگرای حاکم، پارادایم تازه‌ای بر پایه‌ی مقاومت مدنی و حق اعتراض بر پایه حقوق شهروندی و کرامت انسانی بیابد. سرآغاز این تلاش جنبش سبز با شعار «رای من کو» بود و اعتراضات بعدی نشان دادند که جامعه ایران از اصلاح در چارچوب نظام به سوی مقاومت مدنی و کنش اجتماعی مستقل تغییر جهت داده است.

در دهه‌ی ۱۴۰۰، به‌ویژه با جنبش «زن، زندگی، آزادی»، پارادایم مقاومت و اعتراضات مدنی جامعه بر پایه حقوق شهروندی به سوی زندگی‌محوری، فردگرایی و کنش بی‌رهبر می چرخد. در پارادایم و گفتمان جدید مردم دیگر نه در پی فتح قدرت سیاسی، بلکه در پی بازپس‌گیری فضاهای زندگی‌ و مهار قدرت هستند. ارزش‌هایی چون آزادی بدن، حق انتخاب، و برابری جنسیتی، جایگزین مفاهیم سنتی عدالت و ایمان جمعی شده‌اند. جامعه از سیاست به‌عنوان میدان جنگ قدرت فاصله گرفته و به سیاست به‌مثابه‌ی عرصه‌ی زندگی روزمره می‌نگرد.

در مقابل اما بخش مهمی از مخالفان جمهوری اسلامی، هرچند در ظاهر و زبان نو شده‌اند، در عمق فکری هنوز در پارادایم پیشین باقی مانده‌اند.در دهه‌های گذشته، واژه‌ها از «انقلاب» و «سرنگونی» به «گذار کامل از جمهوری اسلامی» و «براندازی نرم» تغییر کرده‌اند، اما منطق بنیادین همان است: سیاست به‌عنوان تغییر کامل ساختار قدرت و عبور کامل از آن. در چارچوب همین پارادایم است که آگاهانه و یا ناخودآگاه جامعه ایران در شرایط انقلابی تصویر و تفسیر می شود.

در این نگاه، جامعه هنوز ابزاری برای تحقق تغییر سیاسی است، نه موضوع و غایت آن. بسیاری از جریان‌های اپوزیسیون، چه سلطنت‌طلب، چه جمهوری‌خواه یا چپ‌گرا، در بنیان فکری خود همچنان جامعه را در شرایط انقلابی می بیند و بر «سرنگونی» و یا «فروپاشی» به‌عنوان لحظه‌ی گسست و نجات تکیه دارند. اما جامعه‌ی امروز ایران بیش از هر زمان دیگر، از گسست‌های ناگهانی و خشونت‌بار خسته است و به سوی روش‌های تدریجی، پراگماتیک و مدنی گرایش یافته است. نتیجه‌ی این گسل بین افقهای فکری و گفتمانی، بیگانگی و عدم درک متقابل جامعه‌ی درون کشور و مخالفان سنتی (به ویژه در خارج کشور است. در حالیکه در بزنگاه‌های اعتراضی نشان داده شده است که جامعه نه در شرایط انقلابی بلکه خواهان زندگی آزاد، امنیت و کرامت است؛ درحالی‌که بخش‌هایی از اپوزیسیون همچنان به دنبال تغییر تمام‌عیار ساختار قدرت‌اند. این شکاف باعث می‌شود کنش‌های اجتماعی در داخل، که بیشتر شبکه‌ای، بی‌رهبر و غیرایدئولوژیک‌اند، کمتر بتوانند با گفتمان‌های سیاسی در تبعید هم‌افزا شوند.

واقعیت این است که به باور نگارنده جامعه‌ی امروز ایران از «سیاست برای قدرت» فاصله گرفته و به‌سوی «سیاست برای مهار قدرت» و «سیاست برای زندگی» حرکت کرده است. اما بخش‌هایی از مخالفان هنوز سیاست را در همان چارچوب سنتی «قدرت برای سیاست» می‌فهمند.

از این بحث می خواهم نتیجه گیری کنم که تحول در پارادایم جامعه‌ی ایران یک واقعیت است؛ از انقلاب تا اصلاح، از اصلاح تا مقاومت مدنی و از مقاومت تا زندگی‌محوری. اگر مخالفان جمهوری اسلامی نتوانند پارادایم خود را با این تحولات هم‌ساز کنند، در عمل از جامعه فاصله می‌گیرند، هرچند در هدف ظاهریِ «تغییر نظام» با مردم هم‌سخن باشند. تحول سیاسی پایدار در ایران آینده، نه از تکرار گفتمان‌های براندازی، بلکه از درک پارادایم جدید جامعه – یعنی زندگی، کرامت و کنش مدنی – آغاز می‌شود. تغییر واقعی، پیش از هر چیز، در ذهن و زبان سیاست رخ می‌دهد. https://t.me/politicalphilosphy/224

۱۴۰۴ آبان ۹, جمعه



خلاء قدرت را فقط با قدرت می‌توان پر کرد: تأملی در منطق اقتدار و جانشینی


دهه های طولانی است که بخش های سازمان یافته مخالفین جمهوری اسلامی پیگیر تشکیل و ارائه آلترناتیو هستند. تلاشهایی که معمولا بر دو پایه نظری-گفتمانی و نیز تحلیلی استوار بوده اند. به این معنی که، نیروهای سیاسی مدعی جانشینی، هم مدعی برخورداری از یک آلترناتیو نظری-گفتمانی و طرحی برای اداره کشور پس از بدست گیری قدرت هستند و هم از نظر تحلیلی مطرح کرده و می کنند که کشور در حالت اضطرار و یا نظام در حال فروپاشی است و آینده ای طولانی مدت برای آن قابل تصور نیست و بنابراین باید خود را آماده ساخت و آلترناتیو مورد نظر را ایجاد کرد.


امروز چندین دهه است که از این نوع تلاشها می گذرد، زمانی بسیار طولانی که هم موجب شده است آلترناتیوهای نظری-گفتمانی و طرحها و ایده ها برای ایران آینده دچار تحول و تغییر شوند و هم باعث گردیده است در پیش بینی فروپاشی و آینده نگری ها، تجدید نظر صورت گیرد. تحولاتی که تاثیرات مستقیمی بر همگرایی ها و واگرایی ها، انشعاب ها و اتحادها میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی داشته اند.


آنچه که در این رابطه، به نظر نگارنده، معمولا مغفول مانده است، این واقعیت است که روی دیگر سکه فروپاشی و جانشینی، خلاء قدرت می باشد که همواره ناپایدار است. این واقعیت است که در دنیای واقعی سیاست خلاء قدرت نمی تواند برای طولانی مدت پایدار بماد و همانند طبیعت، خلاء قدرت توسط یک قدرت دیگر به سرعت پر خواهد شد؛ و نیز این واقعیت است که خلاء قدرت را فقط می توان با قدرت پر کرد.


قانون روابط اجتماعی و انسانی حکم می کند که هرگاه ساختار مسلط از درون فرو بپاشد و یا مشروعیتش را از دست بدهد، نظم اجتماعی در وضعیت تعلیق قرار می‌گیرد و جامعه به‌دنبال نیرویی می‌گردد که بتواند بار دیگر فرمان دهد، تصمیم بگیرد و تبعیت از قانون را برقرار کند. این قدرت ممکن است نظامی، ایدئولوژیک، مردمی یا بوروکراتیک باشد، اما در هر حال باید توان اعمال اراده را در سطح واقعی داشته باشد. تاریخ نشان می‌دهد که خلأهای قدرت با آرمان یا شعار پر نمی‌شوند، بلکه با نیرویی که بتواند نظم را بازسازی کند ــ هرچند موقت، خشونت‌بار یا اقتدارگرایانه. از همین رو، گذار از یک نظام فروپاشیده نه به‌معنای حذف قدرت، بلکه به‌معنای بازتوزیع آن است؛ چراکه قدرت، همواره جای خالی خود را پُر می‌کند.


واقعیت هایی که در فوق به آنها اشاره شد و نیز قانونمندی های اجتماعی-سیاسی در زمان ایجاد شدن خلاء قدرت و سپس پر شدن این خلاء توسط قدرتهای دیگر هستند که کمتر مورد توجه مخالفین جمهوری اسلامیِ مدعی جانشینی قرار می گیرند.


البته شوربختانه واقعیت دیگری نیز وجود دارد و به خوبی خود را نشان می دهد که نیروهای مخالف نظام جمهوری اسلامی در رقابت با یکدیگر است که سعی می کنند آلترناتیو مطلوب خود را بوجود آورند و تبلیغ کنند. جمهوری خواهان تلاش می کنند آلترناتیو مورد نظر خود را در مقابل پادشاهی خواهان معرفی کنند و یا برعکس. و آنچه که در میانه رقابت آلترناتیو کمتر مورد توجه قرار می گیرد و کمتر روی آن سرمایه گذاری می شود برخورداری از ابزارهای لازم قدرت برای پر کردن خلا قدرت است. که هر دو نه یک شبه اتفاق خواهند افتاد و نه معجزه وار، بلکه هر دو تدریجی و قانونمند پیش خواهند رفت.


از سوی دیگر، به نظر می رسد نوع نگاه برخی از نیروها و فعالین سیاسی مخالف جمهوری اسلامی به تحولات سیاسی و موضوع جانشینی همچنان نگاهی است سنتی، به این معنی که تصور می کند که نظامهای اقتدارگرا در دنیای امروز همچنان فرد محور هستند و در صورتی که فرد رهبر به هر دلیلی از ساختار قدرت کنار رود، آن ساختار قدرت فرو خواهد پاشید. در حالی که نظامهای اقتدارگرای مدرن و امروزی توسط الیگارشی اداره می شوند، الیگارشی که ساختارهای نظامی و سیاسی و اقتصادی خود را به نوعی برقرار ساخته است که حتی با نبود رهبر بتواند به حیات خود ادامه دهد.


شاید جمهوری اسلامی یکی از آخرین نظامهای اقتدارگرا است که در راه حذف تدریجی رهبری فردی قدم گذاشته است. از زمان تشکیل شورای امنیت ملی در ایران، این شورا عملا زیر سایه علی خامنه ای عمل می کرده است، اما بنظر می رسد که پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل و آشکار شدن نقاط ضعف بسیار جدی در نظام تصمیم گیری کشور و پس از تشکیل شورای دفاع به عنوان زیر مجموعه شورای امنیت ملی، رهبری و فرماندهی نهادی تر شده است و از نقش خامنه ای کاسته شده است. تغییرات بسیار اساسی در سطح فرماندهی در ارتش و سپاه قطعا تحت نظارت شورای امنیت ملی و شورای دفاع صورت گرفته اند و نشان می دهند که جمهوری اسلامی تلاش می کند که نیروهای امنیتی و نظامی خود را یکدست تر کند، که البته نه برای مقابله با اسرائیل بلکه برای حفظ شاکله و ساختار جمهوری اسلامی در زمان بوجود آمدن خلاء قدرت.


از سوی دیگر بسیاری از مخالفین جمهوری اسلامی سالهاست که بر فروریختن مشروعیت جمهوری اسلامی تکیه می کنند، که البته واقعیتی غیر قابل تردید است. اما اگر مخالفین جمهوری اسلامی در انتظار لحظه و یا مقطع فروپاشی نشسته اند، باید توجه داشته باشند که آنچه که خلاء قدرت را پر می کند، نه مشروعیت بلکه قدرت است، حتی اگر از مشروعیت برخوردار نباشد. بنابراین وقتی قدرتی فرو می‌ریزد، قدرت دیگری، نه الزاماً مشروع، بلکه مؤثر، وارد میشود تا از فروپاشی کامل نظام و جامعه جلوگیری کند.


در این رابطه است که مخالفین جمهوری اسلامی که مدعی جانشینی و آلترناتیو سازی هستند باید قبل از هر چیز به این سوالها پاسخ دهند که از کدام ابزار و قدرت موثر برای پر کردن خلاء قدرت در زمان فروپاشی برخوردارند، کدام پایه های اجتماعی را می توانند پشت سر خود بسیج کنند؟ روی کدام بخش از نیروهای نظامی و بوروکراتیک جمهوری اسلامی می توانند حساب کنند؟


در زمین واقعی سیاسی، اراده و خواست قدرت و حتی برخورداری از مشروعیت و مقبولیت و حتی برخورداری از طرح های مدون برای آینده پس از جمهوری اسلامی کافی نیستند، یک نیروی سیاسی مدعی جانشینی باید این سوال را از خود کند که جای پای من در زمین واقعی سیاست کجاست و تا چه اندازه این جای پا استوار است؟ و البته که زمین واقعی سیاست اتاقهای فکر و سمینارها و کنفرانس ها و یا دنیای مجازی نیستند.
https://t.me/politicalphilosphy/218 

۱۴۰۴ آبان ۸, پنجشنبه

آیا فضای فکری و پارادایم نسل جوان امروز ایران «چپ نو» یا «چپ لیبرال» است؟

در جنبش های سیاسی و انقلابی ایران همواره نسل جوان و به طور مشخص دانشجویان نقش پیشگام داشته اند. از جنبش ملی شدن صنعت نفت در سالهای ۳۰-۳۲، بیش از دو دهه بعد در جنبشی که به انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ انجامید، تا جنبش اعتراضی دانشجویان در سال ۱۳۷۸، اعتراضات میلیونی به تقلب و کودتای انتخاباتی در سال ۱۳۸۸، در جنبش های اعتراضی خیابانی در سال ۹۶ و ۹۸ و سرانجام در جریان جنبش زن زندگی آزادی در سال ۱۴۰۱.

اگرچه در جنبش های سیاسی در دهه های اخیر جوانان و دانشجویان نقش بسیار فعال و پیشرو داشته اند، و از این نظر یک وجه اشتراک وجود دارد، اما لازم است نگاهی دقیقتر به ترکیب بندی و پایگاه های اجتماعی و طبقاتی جوانان شرکت کننده در این جنبش ها داشته باشیم. در جنبش های اعتراضی سالهای ۹۶ و ۹۸ عمدتا جوانان متعلق به بخش های پایینی جامعه (به دلیل فشارهای اقتصادی ناشی از تبعیض و بیکاری) شرکت داشتند، در حالیکه در سالهای ۱۳۷۸، ۱۳۸۸ و ۱۴۰۱، نسل جوان علیه های سیاست های سرکوبگرانه و تبعیض آمیز رژیم در زمینه های سیاسی و فرهنگی (به طور مشخص حجاب اجباری) پیش قدم بودند.

این واقعیت نیز غیر قابل انکار است که علاوه بر پایگاه اجتماعی و طبقاتی نسلهای جوان ایران که بین طبقات پایینتر تا طبقه متوسط نوسان داشته است، فضای فکری نسل جوان نیز در طول دهه های اخیر دگرگونی های بسیار آشکاری داشته است.

بطور کلی می توان گفت که فضای فکری نسل جوان در دهه های پیش، به ویژه تا قبل از انقلاب اسلامی سال ۵۷، بیشتر متاثر از چپ سنتی یا همان مارکسیسم-لنینیسم کلاسیک بوده است، که در آن رهایی انسان از استثمار نظام سرمایه داری و امپریالیسم در اولویت نخست قرار داشته است. در عرصه های سازمانی و تشکیلاتی نیز بر حضور نقش حزب پیشتاز و منسجم تاکید بسیار می شده است. در این فضای فکری، عرصه های فرهنگی و هویتی و جنسیتی به دلیل اصلی و فرعی کردن تضادها و روبنا دیدن این عرصه ها نسبت به زیربناهای اقتصادی و طبقاتی، همواره مورد بی توجهی بوده اند.

اما بنظر می رسد که از سالهای اخیر فضای فکری نسل جوان ایران دچار تحولات اساسی شده است. نسل جوان ایران امروز اگرچه همچنان پیشرو، آزادیخواه، عدالت طلب و خواهان تغییر وضع موجود است و همچنان در برابر عوامل بازدارنده سیاسی، فرهنگی و استبداد و بی عدالتی به مبارزه ادامه می دهد؛ و از این نظر این را نسل را همچنان می توان از نظر فضا و پارادایم فکری «چپ» دانست، اما دیگر نمی توان فضای فکری نسل جوان ایران امروز را در پارادایم «چپ سنتی» تعریف و شناسایی کرد.
در جریان جنبش زن زندگی آزادی به خوبی شاهد بودیم که نسل جوان ایران تا چه حد نسبت به تبعیض های فرهنگی و بی عدالتی های جنسیتی حساسیت نشان می دهد. در تجمعات اعتراضی در اعتراض به تخریب محیط زیست نیز همواره نسل جوان نقش فعال و سازمان دهنده دارد. همچنین، نسل جوان ایران امروز دیگر اقتدارگرایی حزبی و سازمانی و رهبری فردی و کاریزماتیک را بر نمی تابد و به سازماندهی مشارکتی، افقی و شبکه ای روی آورده است. و آنچه که برای این نسل بسیار بسیار اهمیت دارد آزادی های فردی در زمینه های رابطه های جنسی، نوع پوشش و روابط اجتماعی و فرهنگی است.

اگر این ویژگی ها را با تعاریفی که امروزه از «چپ نو» می شود مقایسه کنیم شاید بتوان گفت که فضا و پارادایم فکری نسل جوان در ایران امروز، از نوع «چپ نو» است. در عین حال اما اگر همین فضا را با «لیبرالیسم پیشرو» و یا «چپ لیبرال» مقایسه کنیم نیز باز هم فصل مشترکهای بسیاری می یابیم.
و اگر بطور کلی دو گرایش «چپ نو» و «لیبرالیسم پیشرو» یا «چپ لیبرال» را با هم مقایسه کنیم در برخی زمینه خویشاوندی هایی را در ارزش‌ها مشاهده می کنیم. هر دو جریان از دل نارضایتی از نظم موجود و محافظه‌کاری سنتی بیرون آمده‌اند؛ و در اصولی مانند آزادی های فردی و مدنی، عدالت اجتماعی و اقتصادی، برابری جنسیتی و فرهنگی و صلح و محیط زیست و حقوق بشر اشتراک نظر و هدف دارند.

بنابراین، وقتی جوانان ایرانی در فضای امروز، از عدالت، آزادی و برابری حرف می‌زنند، بدون آنکه به ایدئولوژی خاصی متعهد باشند، می توان نتیجه گرفت که از نظر محتوایی ممکن است هم به چپ نو نزدیک باشند، هم به لیبرالیسم پیشرو و یا چپ لیبرال. اما آنچه که بسیار مهم است و باید روی آن تاکید کرد این است که در فضای فکری و اجتماعی ایران، آنچه اکنون در میان جوانان شکل گرفته، دیگر نه چپ سنتی است و نه لیبرالیسم کلاسیک.

بنابراین شاید بتوان گفت در عمل، ما با یک «چپ نوِ لیبرال‌دموکرات» در میان جوانان ایران مواجهیم، گرایشی که نه ضد اقتصاد بازِ بازاربنیاد است، نه صد در صد تسلیم این نوع از اقتصاد، ضد آزادی های فردی نیست اما در عین حال نسبت به فقر و نابرابری بی تفاوت نمی باشد. گرایشی که برای آزادی های فرهنگی اهمیتی بسیار قائل است و حساسیت های اخلاقی در برابر ظلم و تبعیض و بی عدالتی دارد. جریانی که آزادی را بدون عدالت ناکافی می‌داند، و عدالت را بدون آزادی ناممکن.
https://t.me/politicalphilosphy/216

۱۴۰۴ آبان ۶, سه‌شنبه

نقش مخالفین جمهوری اسلامی در تشدید حس «به خود ناباوری» و کاهش اعتماد مردم به توان خود



در یادداشت دو روز پیش مطرح کردم که جامعه ایران در حالت تعلیق و شرایط معلق قرار ندارد، بلکه به توان خود برای تغییر شرایط بی اعتماد شده است.

در این یادداشت می خواهم به نقش نیروها و جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در تشدید این به خود ناباوری در مردم و عدم اعتماد به توان خویش بپردازم.

از جنبه های مختلف می توان به نقش گروه ها و جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در تشدید حس ناباوری مردم به توان خود، پرداخت. برای مثال از نگاهی به تحلیل و تفسیرهایی که از تجارب پیشین جامعه ایران ارائه شده اند تا مطالعه راه حلهایی که برای گذار از جمهوری اسلامی پیشنهاد می گردند و یا آینده و چشم اندازی که برای آینده بعد از جمهوری اسلامی ترسیم می شوند.

نمونه بسیار دم دست از تحلیل و ارزیابی تجارب پیشین ملت ایران، انقلاب سال ۱۳۵۷ است، که جان کلام اکثر این تحلیل ها این است که «انقلاب سال ۱۳۵۷ یک اشتباه بزرگ تاریخی بود».

البته در اینکه هر تحول سیاسی بزرگ و هر تجربه تاریخی از این دست قطعا دارای ضعفها، خطاها و کاستی های بسیار است تردیدی نیست. اما واقعیت این است، زمانی که یک «داوری تاریخی» تبدیل به «داوری اخلاقی» شد و یک نسل در دادگاه تاریخ در جایگاه متهم نشست، در درجه نخست این توانایی و قدرت تشخیص آن نسل است که زیر سوال می رود. تحلیل و ارزیابی که می تواند توسط نیروهای اقتدارگرا مورد سوء استفاده قرار گیرد.

نمونه دیگر از نقد و بررسی تجارب پیشین، حمایت بخش های وسیعی از مردم از جریان اصلاحات در دوران محمد خاتمی و سپس از میرحسین موسوی در انتخابات سال ۱۳۸۸ است. در این رابطه نیز برخی از مخالفین تندرو و افراطی جمهوری اسلامی شکست پروژه اصلاح طلبی این رژیم بر گردن مردم می اندازند و عملا قدرت تشخیص مردم را زیر سوال می برند.

اصولا هرگاه داوری تاریخی از یک واقعه به داوری اخلاقی تبدیل شد و انگشت اتهام به سوی یک نسل اشاره رفت، در درجه نخست صلاحیت اخلاقی آن نسل زیر سوال می رود، و اگر اینکار هر بار تکرار شود و تبدیل به یک روش تحلیل گردد، اعتماد به نفس یک ملت ضربه می خورد و احساس ناتوانی در فرهنگ و روان جامعه بازتولید می شود.

از منظر استراتژی و شیوه های مبارزاتی که جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در پیش گرفته اند نیز می توان به موضوع ناباورمندی مردم به خود و نبود اعتماد به نفس پرداخت. زمانی که یک جریان سیاسی روش های قهرآمیز و خارج از ظرفیت و توان مردم را در پیش گیرد و وعده های سرنگونی سریع را نیز بدهد، حتی اگر بر فرض محال در این راه نیز موفق شود، عملا حس بی اثری را در مردم تشدید کرده است. که البته در رابطه با ایران این روشها همیشه به شکست انجامیده اند و حکومت نیز به تدریج این باور را در ذهن و روان مردم کاشته است که کاری نمیشود کرد.

در میان جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی، جریاناتی که همچنان بر رهبری فردی و کاریزماتیک تکیه می کنند نیز در بازتولید منطق پدرسالانه و بنابراین تشدید ناباوری به توان جامعه و عدم اعتماد به نفس، نقش موثری بازی می کنند.

گزاره هایی مانند «فاجعه انقلاب ۵۷»، «پنجاهفتی ها»، «انقلابیون چپ» که مرتب از سوی سلطنت طلبان افراطی تکرار می شود به همراه امید این جریان به دخالت خارجی برای سرنگونی رژیم، در عمل مردم را نه عامل تغییر بلکه مقصر هر شکستی معرفی می کند. برای مثال اگر فراخوانهای رضا پهلوی برای شورش علیه حکومت در زمان جنگ ۱۲ روزه مورد اقبال قرار نگرفت و بطور کلی اگر روند تحولات بین المللی به گونه ای دیگر پیش رفت و حکومت سرنگون نشد، مقصر آن مردم هستند که به فراخوانهای آقای پهلوی وقعی نشان نداده اند.

و یا زمانی که خطای بسیار بزرگ و نابخشودنی رهبری مجاهدین در آغاز عملیات «فروغ جاویدان»، به یک شکست بزرگ و تلفات وسیع مجاهدین منجر شد، رهبری مجاهدین مقصر اصلی این شکست فضاحت بار را سربازان و هواداران خود معرفی کرد که به اندازه کافی فداکاری نکرده اند و به گفته مسعود رجوی «نتوانسته اند از گردنه ها و پیچ و خمهای منافع فردی و خانوادگی عبور کنند»، اتهاماتی که در پوشش انقلاب ایدئولوژیک به هواداران مقصر حقنه شد.

از این نمونه ها می خواهم نتیجه بگیرم که بسیاری از مخالفین جمهوری اسلامی بجای «داوری تاریخی» و «روایت تجربه»، آگاهانه و یا ناآگاه «داوری های اخلاقی» و «روایت های خطا» را از تحولات سیاسی در ایران ارائه می دهند. به جای اینکه گفته شود که جامعه ایران در راه دستیابی به آزادی، دموکراسی و عدالت و کرامت انسانی تلاش های بسیاری کرده و در عین حال در مسیر تحقق آنها دچار خطا شده است، معمولا گفته می شود که ما «اشتباه کردیم که انقلاب کردیم»، که ترجمان یک داوری اخلاقی نسبت به گذشته است؛ داوری و قضاوتی که مردم را در جایگاه مقصر و متهم می نشاند، نه یک عنصر یادگیرنده و دارای اراده و توانایی برای تصحیح خود.

به همین علت است که این جریانات سیاسی تحولات بزرگ سیاسی در ایران را که در واقع یک مجموعه به هم پیوسته و زنجیروار است، بطور گسسته و منفصل از یکدیگر می بینند. که در رابطه با هر مقطع تاریخی یک مقصر بر جایگاه متهم نشانده می شود. در جریان ملی شدن نفت و تحولات سیاسی سالهای ۳۰-۳۲ ملیون و به ویژه دکتر محمد مصدق بر جایگاه متهم می نشینند و جریان پادشاهی خواهی در جایگاه قاضی؛ و انقلاب سال ۱۳۵۷ یک خطای نابخشودنی که مقصر اصلی آن نسل ۵۷ و مردم ناآگاه و جریانات چپ بودند، معرفی می شوند.

https://t.me/politicalphilosphy/213


۱۴۰۴ آبان ۵, دوشنبه

جامعه ایران در حالت تعلیق و بلاتکلیفی نیست، به خود ناباور است

در بسیاری از نوشته ها و تحلیل، از جامعه معلق و یا در حالت تعلیق صحبت می شود. اما به باور من جامعه ایران در حالت تعلیق و بلاتکلیفی بسر نمی برد، به خود ناباور شده است. زمانی که اکثریت غالب جامعه ایران خواهان تغییر وضعیت موجود و عمدتا خواهان گذار از جمهوری اسلامی هستند، دیگر نمی توان گفت که جامعه ایران در حالت تعلیق بسر می برد، به ویژه که از بسیاری از شعارها و خواسته های مردم نیز به خوبی می توان فهمید که مردم خواهان یک زندگی نرمال، همراه با رفاه و امنیت و آزادی هستند. مشکل اما اینجاست که مردم باور ندارند که می شود کاری کرد، نه به خود و نه به دیگرانی که مدعی راهبری و رهبری تغییر و گذار هستند.
برای مثال بعضا گفته می شود که جامعه ایران در بین گذشته و آینده و به تعبیر دقیق تر جامعه شناسانه، در بین سنت و مدرنیته معلق است. شاید این تحلیل در مورد برخی از کشورهای منطقه که سنت همچنان حضور بسیار قوی دارد تا حدودی صدق کند، اما جامعه ایران حدود یک سده است که با وجود مقاومت سنت، وارد عصر مدرن شده است و بخش های متوسط شهری در جنبه های مختلف زندگی خود تاثیرات مدرنیته را از خود بروز می دهند. همین واقعیت که در میان اکثریت جامعه ایران، خواست یک حکومت سکولار دیگر یک تابو نیست نشان از ورود بدون بازگشت به عصر مدرن دارد
بعضا نیز از سردرگمی و ابهام صحبت می شود، این تحلیل نیز، با عطف توجه به شعارها و خواسته های بسیار روشن مردم، واقعیت جامعه ایران را به نمایش نمی گذارد. حتی به باور من تلاش چندین دهه مردم ایران برای اصلاح این حکومت و دفع شر و خطر بنیادگرایان افراطی از طریق شرکت در انتخابات، نشان از آن دارد که جامعه ایران می داند چه می خواهد و حتی می داند که بهترین گزینه برای او گذار مسالمت آمیز از این حکومت است. و شاید یکی از علت های عدم حضور فعال قشر به اصطلاح خاکستری در جریان جنبش زن زندگی آزادی، نگرانی از گسترش خشونت و تخریب و نابودی کل کشور بوده است.
اعتراضات دائمی اصناف و بازنشستگان و حضور خیابانی آنها با خواسته های مشخص صنفی، اعتراضات بسیار گسترده به موج اعدامهای اخیر، حضور بسیار فعال و گسترده ایرانیان در رسانه ها و شبکه های مجازی و وجود نهادهای بسیار متنوع مردمی برای برای در گردش نگاه داشتن امور زندگی جمعی خود، همه و همه آثار و بروز این واقعیت هستند که جامعه ایران در حالت «رکود کامل جمعی» و یا حتی به تعویق انداختن صد در صد تصمیمات جمعی خود نیست.
از این نظر، به باور نگارنده، نمی توان گفت که جامعه ایران در حالت تعلیق بسر می برد و تفسیر و تحلیل مناسب تر و بیشتر منطق بر واقعیت (به ویژه روانی) مردم ایران این است که جامعه ایران به خود ناباور شده است و امید زیادی (با وجود تلاشهای روزانه) به تغییرات بنیادی و تحقق خواسته هایش ندارد، اگرچه بر خلاف یک جامعه معلق، همچنان نیز اعتراضات و خواسته هایش را نشان می دهد.
در شرایط امروز ایران نوعی کناره‌گیری و بی‌اعتنایی در بخش های گسترده مردم نسبت به تجمعات محدود اعتراضی و مطالباتی دیده می شود. طنزهای تلخی که گاها به صورت جوک در میان مردم رواج پیدا می کند، که در پی هر اتفاق و یا خبر ساده ای جوک جدیدی نیز ساخته می شود، و یا میل به مهاجرت و یا گرایش به عرفان و خرافات و فال بینی و تمایل بسیاری از مردم به باور به تئوری های توطئه، همه نشان از ناباورمندی به خود و فرسودگی های روانی ناشی از آن، دارند.
در واقع با وجودی که جامعه ایران همواره خواهان تغییر وضع موجود (به اشکال مختلف) بوده است و نخواسته است خود را در حالت تعلیق و میان زمین و هوا نگاه دارد، اما به دلیل شکست های پی در پی و تجربه های ناموفق دچار نوعی سرخوردگی نسبت به خود شده و به اعتمادی عمیق به بهبود شرایط زندگی خود رسیده است.
در روانشناسی اجتماعی، این حالت را نوعی «درماندگی آموخته‌شده‌ی جمعی» تعریف می کنند؛ مشابه وضعیتی که فرد بارها برای تغییر تلاش کرده اما شکست خورده است؛ و در نهایت می‌آموزد که «هیچ تلاشی ثمربخش نیست». در چنین شرایطی هر کس در درجه نخست در فکر نجات خود و خانواده اش، به طور مشخص از طریق مهاجرت و یا زندگی منزوی و دور از مرکز حوادث، بر می آید.
نگارنده در یادداشتی تحت عنوان «شرایط در حال تعلیق و نقش انتظار، امید و آرزو در جامعه امروز ایران» که عمدا از گزاره شرایط تعلیق به جای جامعه در حالت تعلیق استفاده کرده بود، بر پروژه بازسازی امید و اعتماد تاکید کرده بود. پروژه ای که می بایست از تغییرات کوچک، ملموس و زود بازده آغاز شود تا مردم در عمل ببینند که تغییرات، هر چند جزیی، امکان پذیرند و نه اینکه فقط وعده های تغییر بشنوند.
احیای حافظه جمعی از طریق یادآوری تلاشهای جامعه ایران برای رسیدن به آزادی و امنیت و رفاه، که چندان نیز دور نیستند و آخرین آن جنبش زن زندگی آزادی است، به ویژه یادآوری موفقیت های هر چند کوچک اما ماندگار، می تواند امید و باور به خود را بار دیگر در جامعه ایران زنده کند. برای مثال سالیان طولانی حکومت تلاش کرد تا آنتن های تلویزیون را از پشت بامهای مردم جمع کند، اما سرانجام این مردم بودند که پیروز شدند. پس از گسترش اینترنت و شبکه های مجازی نیز حکومت تلاشها و سرمایه گذاری های هنگفتی در ایجاد فیلتر و ممانعت از دستیابی آزاد به اینترنت جهانی کرده است اما هرگز موفق نبوده است. سنگر حجاب که یکی از خاکریزهای دفاعی بسیار حیاتی رژیم بوده و هست نیز سرانجام توسط مردم فتح شد و مردم نیز تا کنون این موفقیت را با مقاومت مدنی خود حفظ کرده اند. این یادآوری ها می توانند بار دیگر بارقه های امید و اعتماد به خود را زنده کنند.

۱۴۰۴ آبان ۳, شنبه

آیا اپوزیسیون بدون برخورداری از نوعی قدرت، می‌تواند وجود سیاسی واقعی داشته باشد؟


صرف مخالفت گفتاری، نوشتاری و حتی مدعی قدرت بودن و حضور چندین ساله در عرصه رسانه از یک فرد و یا جریان سیاسی اپوزیسیون نمی سازد. اپوزیسیون می بایست بتواند در برابر نظم مستقر یک بدیل واقعی بنا کند و با آن به رقابت برخیزد؛ همانطور که از معنای لغوی و ریشه لاتین اپوزیسیون برمی آید.

رابطه قدرت و اپوزیسیون یک رابطه بسیار تنگاتنگ، دینامیک، دوطرفه و درونی است. و ما زمانی که پدیده قدرت را صرفا محدود به قدرت سیاسی نکنیم و حضور و اشکال مختلف آن را در تمامی عرصه ها و لایه های روابط اجتماعی، به عنوان یک واقعیت غیر قابل انکار بپذیریم، آنگاه مجبوریم اپوزیسیون را نه فقط بر اساس ادعا و نوشته ها و بیانیه ها، بلکه بر مبنای حضور و عملکرد آن چه در عرصه سیاست و چه در عرصه جامعه به ارزیابی بنشینیم.

به عبارت دیگر، مدعی اپوزیسیون بودن نظام سیاسی حاکم آنگاه یک ادعای واقعی و عینی است که مدعی، حداقل در عرصه سیاست توانسته باشد نظام حاکم را به چالش بکشاند و با آن رقابت کند. حتی می توان گفت فقط یک تقابل گفتمانی با قدرت حاکم نیز از یک نیروی سیاسی اپوزیسیون نمی سازد.

از منظر روابط اجتماعی نیز، که پدیده قدرت در تمامی لایه های آن لانه کرده است، آنگاه می توان از وجود یک اپوزیسیون صحبت کرد که مدعی اپوزیسیون برخوردار از یک حداقل مرجعیت و مشروعیت در بخش هایی از جامعه باشد. مرجعیت و مشروعیتی که بر اساس آن، مدعی اپوزیسیون نقش تاثیرگذار در کنشهای سیاسی و اجتماعی بخش های اجتماعی مربوط به خود داشته باشد.

در حقیقت، اپوزیسیون مدعی قدرت، باید خود هم از قدرت گفتمانی، و همچنین از قدرت سیاسی و اجتماعی برخوردار باشد، در غیر این صورت آن ادعا فقط روی اسناد و نوشته ها و گفته ها باقی می ماند.

مهمترین وجه برخورداری از قدرت اما قدرت تاثیرگذاری بر فرایندهای اجتماعی، سیاسی و حتی اخلاقی است. به این معنی که مدعی اپوزیسیون توانسته باشد با حضور خود در زندگی و حیات اجتماعی مردم مشروعیت اخلاقی کسب نموده و اعتماد مردم را جلب کرده باشد. که بدون این پیش شرط بسیار مهم، مدعی اپوزیسیون در حد یک معترض تقلیل می یابد.
حتی برخورداری از یک سابقه بسیار طولانی تاریخی نیز از یک مدعی اپوزیسیون، یک اپوزیسیون نمی سازد، برای مثال چون عقبه اش به جریان جمهوری خواهی یا پادشاهی باز می گردد و یا چون در گذشته واقعا در مناسبات قدرت حضور جدی داشته است، یک نیروی سیاسی نمی تواند مدعی اپوزیسیون شود.

معیار دیگر در ارزیابی ادعای اپوزیسیون، قدرت رقابت در عرصه های مختلف با نظام حاکم است. قدرت رقابت اما در درجه نخست می بایست از درون و بر مبنای توانمندی های مدعی اپوزیسیون بوجود آید. به این معنی که، برای مثال در شرایط امروز ایران، مردم در عرصه های مختلف سیاسی، مدنی و فرهنگی با مقاومت و مبارزات خود عملا با جمهوری اسلامی به رقابت برخاسته اند و آن را به چالش های جدی کشانده اند. یک نیروی سیاسی مخالف تنها با بازتاب دادن این رقابت ها و یا تشویق مردم نیز نمی تواند بر جایگاه اپوزیسیون تکیه زند. برای دست یابی به چنین مقام و موقعیتی می بایست ابتکار رقابت با قدرت حاکم را در دست گیرد و پیشرو و راهنمای مردم باشد.

واقعیت این است که اکثر مدعیان اپوزیسیون جمهوری اسلامی به این دلیل که مخالفت با جمهوری اسلامی را حق خود می دانند (که البته نیز حق طبیعی و قانونی آنها است) می خواهند برای خود کسب مشروعیت کنند. و این بسیار واضح است که به شدت ناکافی است. مشروعیت بدون اثر اجتماعی و گذار به مقبولیت در نزد حداقل بخشهایی از مردم، حداکثر می تواند یک مشروعیت نمادین اما بی اثر باشد.

به سخن دیگر، اپوزیسیون فاقد قدرت در سطوح مختلف، عملاً از کارکرد سیاسی تهی می‌شود. در این حالت، آنچه باقی می‌ماند اپوزیسیون بی‌اثر یا به تعبیر دقیق‌تر، اپوزیسیون گفتاری است — یعنی نیرویی که می‌گوید اما نمی‌تواند عمل کند. چنین اپوزیسیونی ممکن است در عرصه‌ی رسانه‌ای فعال باشد، اما چون نتوانسته است در زندگی واقعی جامعه حضور یابد، به‌تدریج به حاشیه رانده می‌شود.

به تعبیر گرامشی، در چنین شرایطی «بحران هژمونی» رخ می‌دهد: قدرت حاکم مشروعیت خود را از دست داده، اما اپوزیسیون نیز توانایی ساختن بدیل را ندارد. نتیجه، وضعیتی است از «بلاتکلیفی سیاسی»؛ نه حکومت پایدار است، نه بدیلی معتبر وجود دارد.