۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

شاخص های یک جامعه مدرن و آزاد


یک جامعۀ مدرن و امروزی معمولا بواسطۀ شاخصهایی مانند: برابریِ حقوقی و قانونیِ همه انسانها، ادارۀ جامعه از طریق انتخاباتِ آزاد و بنیانگذاری نهادهایِ دمکراتیک، جدایی کامل قوایِ قانونگذار، اجرایی و قضایی و جدایی دین از دولت، تعریف و شناخته میشود.اگرچه درشاخص بودن این امور، برای یک جامعۀ مدرن و آزاد، شکی نمیتوان داشت؛ اما باید این را هم اضافه کرد که همه این امور در حقیقت ابزارها و روشهای تحقق دو اصل بنیادی تر و ریشه ای تری هستند. برخی از جامعه شناسان واندیشمندان دو اصلِ: گردشِ آزادانه و سالمِ اطلاعات و گردشِ آزادانه و سالمِ انرژی و منابعِ حیاتی و انسانی را از شاخصه های یک تمدن پیشرفته و مدرن بشمار میآورند.

بر این مبنا میتوان گفت که بهر میزان مردمِ یک جامعه به اطلاعات و دانشهایِ بشری دسترسیِ آزادانه و سالم تری داشته باشند و بهر میزان انرژی ها و منابع انسانی و طبیعی بدون تبعیض در اختیار مردمِ آن جامعه قرار گیرند آن جامعه پیشرفته تر و مدرن تر خواهد بود. حال هر قدر این دو شرط و این دو اصل فراتر از مرزهای قومی و ملی روند و همه انسانها از گردشِ آزادانه و سالم انرژی و اطلاعات برخوردار شوند، دامنه این تمدنِ مدرن گسترده تر میشود و مرزهای جغرافیایی، فرهنگی و زبانی برداشته و به تدریج محو میگردند.

اگرچه ما هنوز برای تحققِ گردش آزادانه و سالم انرژی و اطلاعات راه طولانی ای در پیش داریم، اما میتوانیم نمونه های کوچک و آغازین این تمدنِ مدرن را ببینیم و به آن افتخار کنیم. اینترنت و بویژه رسانه های عمومی و اجتماعی از جمله فیس بوک یک نمونه از آغازِ راه تحققِ گردشِ آزادانۀ اطلاعات اند. نمونه دیگر سرعتِ پیشرفت و تکامل زبانهایِ بین المللی از جمله انگلیسی و چینی است. حدود 29 در صدر از کاربران اینترنت از زبان انگلیسی و حدود 22 در صد از زبان چینی استفاده میکنند.اتحادیه های اقتصادی و پولی و منطقه ای که به سرعت در حال شکل گیری و تکامل هستند. از جمله اتحادیه اروپا و اتحادیه نافتا در امریکای شمالی نشانه دیگری از آغاز این راه است.و نمونه آخر گسترش سریع بخش متوسط  جامعه  بویژه در کشورهای چین، هند و برزیل میباشد. این بخش به سرعت از امکانات اطلاعاتی و  دسترسی بیشتر به منابع انرژی برخوردار میشود.

اما هدف من از این یاداشت چیز دیگری است و این مقدمه بهانه ای بود برای بحثی که در ادامه قصد طرح آنرا دارم.
در تاریخ دورانِ مدرن ما (بویژه از دهه 1340 شمسی به بعد) همواره یک جریانِ سیاسی و روشنفکری، بویژه دربخشهایی از نو اندیشان مسلمان و روشنفکران مذهبی، حضور داشته است که استراتژیِ آگاهی بخشی از طریق فعالیت های فرهنگی را تبلیغ میکرده و پیگیر آن بوده است. در کنار و به موازات این جریان، فعالین و کنشگران سیاسی ای نیز بوده اند و حضور داشته اند که راه حل و استراتژی تغییرات سیاسی در سطوح قدرت را پیگیر بودند. من به اعتبار شرایط سنی ام این دو نوع برخورد و استراتژی را تجربه کرده ام و از نزدیک در جریان بحثهای آن بوده ام.

جا دارد در همین جا یادِ دوست عزیزم وحید میرزاده را گرامی بدارم که در سالهای اوج جنگ و سرکوب با او و دوستان مشترکمان بحثِ چه باید کرد را میکردیم و دو استراتژی مذکور موضوع برخوردهای فکریمان بودند. البته من و برخی از دوستان دیگرم، که یاد و خاطرشان گرامی باشد، چندین سال بود که انتخاب خود را کرده بودیم و پیگیر تغییرات و تحولات سیاسی در سطوح قدرت بودیم؛ و آن دوستانِ دیگر نیز بنظر میرسید که انتخاب خود را کرده بودند و در پی راهی برای آگاهی بخشی بودند. اگرچه بحث های ما بسیار جدی و حتی در برخی از موارد تند بودند اما هیچگاه، بدلیل روابط بسیار سالم فی مابین، منجر به قطع روابطمان نشد و حتی تا ماههای قبل از خروج از ایران با دوستان این مجموعه تماس داشتم.

من ضمن احترام به جان آزاد و پاک این دوستان، می خواهم مجددا تاکید کنم که استراتژیِ آگاهی بخشی و بقول آقای یوسفی اشکوری ( در یادواره وحید میرزاده)  استراتژی "خرافه زدایی از طریق آگاهی بخشی و کار فرهنگی"  راه درست و مطلوب برای تحقق آزادی، آگاهی و عدالت نمیتواند باشد. در آن زمان البته من بیشتر با درک حسّی ام به این واقعیت رسیده بودم و راه دیگری را پیش گرفته بودم. اما اکنون میتوانم آنرا بهتر و عمیقتر توجیه و تفسیر کنم.

یکی از اشکالات بسیار اساسی و از جمله نقاط منفی در استراتژیِ آگاهی بخشی، که بنظر من ریشه عمیقی در اندیشهای دینی و مذهبی و اِلیته پرور دارد، در این واقعیت نهفته است که در چهارچوب این دیدگاه، تودۀ مردم نا آگاه به حقوقِ اجتماعی و انسانی اشان هستند و وظیفه روشنفکران همانا راهنمایی مردم و آگاه کردنشان به وظایف و حقوقشان میباشد.

اما بنظر من مردم ما بخوبی آگاه به حقوق و خواسته هایشان هستند و در این زمینه، و حداقل در درجه اول، نیازی به آگاهی بخشی ندارند. آنچه که از مردم ما دریغ شده و میشود گردشِ درست و سالمِ اطلاعات و دست یابیِ بلا مانع به منابعِ اطلاعاتی و امکان استفادۀ برابر از منابعِ انرژی و بعبارت سیاسی و اجتماعی آن، منابع ثروت است.

 فکر میکنم تفاوت بین "آگاهی" و" اطلاعات" کاملا روشن باشد، آنچه که همه ما احتیاج داریم دست یابی به اطلاعات و منابع ثروت است وگرنه همه مردم به منافع حیاتی و اولیه اشان آگاهند. روشنفکران مذهبی اما متاثر از آموزشهای دینی و قرانی، همانگونه که پیامبران وظیفۀ هدایتِ مردم خودشان را بعهده داشتند، همواره خود را در این جایگاه پنداشته و قرار داده اند که مردم را آگاه به عقب افتادگی ها، ظلم و ستمها و راهنمایی به راه راست کنند.

خطر عمده ای که در سر راه این استراتژی و روش قرار دارد همانا تربیت مجموعه و گروهی از اِلیته ها و روشنفکران یک جامعه است که بتدریج از مردم فاصله میگیرند و در برج عاج خود به وظیفه روشنفکری و آگاهی بخشی و ارائه راه حل و نسخه های آماده میپردازند. در حالیکه مردم هنوز نتوانسته اند آزادانه به منابع اطلاعاتی و انرژی دست پیدا کنند و بر مبنای اطلاعاتی که در اختیارشان قرار گرفته است راه و چارۀ خود بیندیشند.


شاید بتوان جامعۀ بیماری مانند جامعۀ خودمان را به یک بیمار تشبیه کرد که از شدت بیماری و عفونت به کما رفته است و خطر به گونه ای است که بیمار ممکن است از دست برود. در این شرایط، فکر میکنم، وظیفه اصلی دکتر باز گذاشتن راههای تنفسی و جریان گردش خون است تا بیدار کردن بیمار. اگر  راههای گردش خون و اکسیژن باز بمانند، طبیعتا، اندامهایی که هنوز سالم مانده اند میتوانند بنا به مکانیزم و دینامیزم درونیشان به فعالیت خود ادامه دهند و نیازی به راهنمایی ندارند!


بخوبی این خطرِ جدایی و حاکمیت اِلیته هایی که اطلاعات و دانشها و منابع انرژی را در دست دارند و مابقی مردم را مهره، ابزار و موجوداتی که باید برنامه ریزی شوند میبینند بخوبی در فیلم ماتریکس به تصویر کشیده میشود. جنگی که بین مردم و این موجودات فضایی و جدا بافته  درجریان این فیلم به نمایش گذاشته میشود بخوبی نیاز انسانها را به دست یابیِ آزادانه و مستقل به منابعِ اطلاعات و انرژی نشان میدهد.

 بر این مبنا میخواهم نتیجه بگیرم که بنظر من تنها یک هدف و استراتژی (به مفهوم عام و کلی آن) برای تحقق یک جامعه مدرن وجود دارد و آن همانا: گردش آزادانه و سالم اطلاعات و انرژی است، بگونه ای که همۀ مردم امکان استفاده از آنها را داشته باشند؛ و طبیعتا و البته بطور قانونمند، مبارزه (به اشکال گوناگون) با عواملی است که راه و مسیرِ گردش درست اطلاعات و منابع حیاتی را سد کرده اند. این راه البته توسط بسیاری از روشنفکران دینی هنوز هم  "چپ روی" (با اشاره به یادواره وحید میرزاده توسط آقای رضا علیجانی) و تند روی محسوب شده و میشود و در مقابل همچنان بر استراتژی کهنه شدۀ آگاهی بخشی اصرار میگردد.

جا دارد در انتهای این یاد داشت به مناسبت انتخابات مجلس شورای اسلامی به این نکته نیز که بی ارتباط با بحث بالا نیست اشاره ای داشته باشم. راه دست یابی به دمکراسی الزاما و در همه شرایط از صندوق رای نمی گذرد زمانی که راههای اطلاع رسانی مسدود و کانالهای گسترش اطلاعات بسته شده باشد و مردم آزادانه به این اطلاعات دسترسی نداشته باشند طبیعتا شرکت در رای گیری و انتخابات معنایی نمیتواند داشته باشد.


۱۳۹۱ فروردین ۵, شنبه

ققنوسِ پیر به آشیانه باز میگردد


جنگ افروزی هایِ رهبران جمهوری اسلامی  قابل مقایسه با افسانهء ققنوسِ پیراست که درپایان عمر خود به آشیانه اش باز میگردد و با آتش افروزی به زندگی خویش پایان می بخشد و ققنوس دیگری می آفریند.

زمانی که آیت الله خمینی سربازان خود را بمانند هیزم در آتشِ جنگِ مقدس وکربلایی اش سوزانید، و خود سرانجام، در میانه آتشِ جنگ، جام زهر را نوشید  متوجه نبودیم که ققنوس و جنگ افروز دیگری متولد و پا به عرصه گذاشته است.

اکنون این ققنوسِ پیر بار دیگر به آشیانه بازگشته، فتوای آتش افروزی میدهد، سرباز و هیزمِ آتش افروز میطلبد، تا با منقار خویش ققنوس وار بر فرق هیزم ها بکوبد و آتش دیگری برافروزد. گویی که پایان عمر او نیز نزدیک است و تولد ققنوس دیگری در سر میپروراند. تولدی که قرار است همه را بسوزاند و خاکستر کند تا از میانهء آتش و دود،  ققنوس دیگری را بر ما حاکم گرداند.

می گویند ققنوس پرنده ای افسانه ایست که در صحراهای عربی زندگی می کرده است (من این تعریف که مطابق فرهنگ بریتانیا است بیشتر از بقیه تعریف ها می پسندم) و در توالی های پانصد تا هزار سال به آشیانه اش باز می گشته تا با آتش افروزی به زندگی خود پایان دهد و فرزندش را بدنیا بیاورد.

چه تعریف و تشبیه بجایی، ما هزار و اندی سال است که در آتش این ققنوسها  هیزم وار میسوزیم  تا از خاکستر مان ققنوس جدیدی متولد شود. شاید به همین دلیل است که این حکومت  پس از چندین دهه از آغاز شکل گیریش همچنان نیروها و هیزمهایِ آتشگیر خود را باز تولید میکند. سی و اندی است که مرتب جنگ افروز و جنگ طلبِ تازه نفس تولید میکند ، می سوزاند، در کوچه و خیابانهای این کشورآتش بپا میکند و باز از نو و از میان خاکسترهای آن  ققنوسها میپروراند.

ملتی که قبلا سیمرغِ خود را داشت، پرنده ای که هیچگاه به گواه تاریخ و افسانه ها و اشعارمان آتش افروز نبود و از میان خاکستر خویش فرزندش را بدنیا نمی آورد. پرنده ای که حامی انسان بود، زال، سمبل سفیدی و پاکی این انسان زمینی را پرورش داد، پشتوانهء رستم و سیاوش بود و در کوههای سر به فلک کشیده این مرز و بوم سکنا داشت. کجا است  آن سیمرغِ ما که این ققنوسِ آتش افروز و بیگانه را بزیر بکشد.

تلکین در کتاب ارباب حلقه ها چه زیبا نبرد ققنوس و سیمرغ را به نمایش میگذارد (البته من اینگونه تشبیه می کنم). ققنوسِ ارباب حلقه ها، پرنده ای زشت و دهشتناک است (که نمی دانم چرا در اساطیر آنرا  رنگارنگ توصیف کرده اند)  که در آتشفشان "کندور" لانه کرده و در میانه آتش و دود، سپاهیان خود را باز تولید میکند. در مقابل اما عقابهای "گندالف" سیمرغ وار به حمایت از انسانهای پاک و بی آلایش بپرواز در می آیند و بهمرا آنان آشیانهء ققنوس را نابود می سازند.
کجا است آن سیمرغ افسانه ای ما که به حمایت از انسانهای صلح طلب بپرواز در آید و این حلقهء جهل و تاریکی و دروغ و تزویر و آتش افروزی را بر سر ققنوس و آشیانش بکوند و این آتشفشان را برای همیشه خاموش سازد.  

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

امپراطوری گوسفندان


داستان انتخابات مجلس شبیه یکی از داستانهای عزیز نسین بنام امپراطوری بزرگ گوسفندان است. دراین داستان  گرگهای گرسنه با حیله و فریب و تطمیع، گوسفندان را تشویق میکنند که برای محافظت خود و فرزندانشان  دربرابر حیوانات درنده و دشمنانی خارجی مانند شیر و پلنگ، یک حکومت بزرگ گوسفندی تشکیل دهند. برای این منظور گرگها از آنها می خواهند که در یک میدان بزرگ تجمع کنند  تا باهم به بحث و مشورت بپردازند. برای تشویق به شرکت هر چه گسترده تر گوسفندان در این تجمع بزرگ چه وعدهایی که داده نمیشود: از حق استیضاح  و انتقاد از گرگهایی که تا کنون همین گوسفندان جان و مالشان از دست آنها در امان نبوده است گرفته تا کمکهای نقدی و علفی.

گوسفندان بیچاره و نادان و یا طماع، مثل هردفعه، گول این حیله گرگها را می خوردند و در میدان مرکزی جمع میشوند. نتیجه معلوم است، گرگها شکمی از عزا در میآورند و آنقدر میخورند که میدان خالی از گوسفندان میشود. اما گوسفندانی که شانس آورده بودند ویا بدلیل زرنگی توانسته بودند جان سالم از مهلکه بدر ببرند و همچنین نسلهای بعدیشان، متاسفانه بدلیل نداشتن حافظه تاریخی، بازهم گول گرگها را میخورند و داستان از نو تکرار میشود.

البته داستان گوسفند چرانی و حکومت گوسفندی سابقه بسیار طولانی در تاریخ ما دارد. در تاریخ آمده است که در دشتهای و تپه ماهورهای بین دو منطقه بین النهرین(عراق کنونی) و سرزمین مصر اقوامی زندگی میکردند که امرا معاششان از راه شبانی و گوسفند چرانی میگذشته است. این مردمان ازدو طرف در محاصره دو تمدن بزرگ  مصر باستان در اطراف رود نیل و سومریان و بابلیان در ناحیه بین النهرین قرار گرفته بودند. دو تمدنی که از نظر سطح فرهنگ و ثروت با این مردمان بدوی و گوسفند چران قابل مقایسه نبودند.

این شبانان اما یک چیزی را خلق کرده بودند که این اقوام متمدن فاقد آن بودند. و آن خدای واحدی بود که میبایست آنان و سرزمینشان را در برابر این دو تمدن و خدایان بیشمارشان محافظت کند. جالب است که بدانیم که از همین سرزمین است که اکثر قریب به اتفاق پیامبران که اتفاقا اکثرا شبان و گوسفند چران بوده اند بر میخیزند و با کمک خدای واحد خود و معجزاتش به مقابله با این دو تمدن بزرگ میکوشند. ابراهیم، اولین پیامبر این مردمان، برای مفابله با کاخهای با عظمت و ثروت بیکران این دو تمدن ماموریت میابد که بجای این سرمایه اندوزیهای زمینی خانه ای ساده برای خدای خود که در آسمانها است بنا کند. خانه ای ازخشت و گل، اما سمبلی از تمدن آسمانی و خدایی، آنهم در صحرای بی آب و علف حجاز، در مقابل این تمدنهای زمینی بسازد.

 واین آغازی است برای نبردی دائمی بین تمدن آسمانی و خدایی از یک سو، و تمدن زمینی و انسانی از سوی دیگر. یکی ملجاء و پناهگاهی میشود برای مستضعفان و دیگری قدرت انسان زمینی را به نمایش میگذارد و پایگاه قدرتمدارن میگردد. یکی بیشتر سرور و آن دیگری مستضعف پرور است  . یکی برای تداوم امپراطوری آسمانی خود، تغذیگاه خود را در میان فقرا و ممستضعفین جستجو میکند. مستضعفینی که قرار است همچنان مستضعف و گوسفند بمانند تا امپراطوری آسمان آبادتر و پر رونق تر گردد.

۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه

از ما است که بر ما است، ما زودباوران و ساده اندیشان


ماه شب چهارده مرا همواره به یاد یکی از شبهای پاییزیِ سال 1357 (سال پیروزی انقلاب اسلامی) می اندازد. شبی که شایعهء افتادنِ عکس آیت الله خمینی در ماه، زودباوران را بخود مشغول داشت و همه را به جستجو و رصدِ ماه برانگیخت.
 اگرچه در دهه های اخیرکمتر صحبتی از این واقعه به میان می آید، اما به جرات می توان گفت که این شایعه و زودباوریِ بسیاری از مردمِ آن دوره، تصویری بسیار زنده و واقعی از انقلاب اسلامی و حکومت اسلامیِ پس ازآن، در برابر دیدگانِ آگاه، با تجربه و شجاعِ آن زمان که متاسفانه بسیار نایاب بودند به نمایش میگذاشت. تصویری که پس از چند دهه، همچنان تازگی و نو بودن خود را حفظ کرده است و هر از چند گاهی پرده نوینی از این واقعه را به نمایش میگذارد و خود را تکرار میکند: توالی و تکراری که انعکاس دهندهء زودباوریِ مردم ما است.

البته بنظر می رسد که تمایل به زود باوری  وگریز از پرسشگری وکنجکاوی  ریشه ای بسیار عمیق در انسان دارد. زود باورکردن و به آسانی ایمان آوردن، چیزی است که ظاهراُ ذهن ما، در اثر گذر زمان، درآن تبحر پیدا کرده است؛ و می تواند  ما را با تصاویر خیالی و من درآوردی بازیچه خود قراردهد.  بگونه ای که اگر آگاهانه در برابر این تمایل مقاومت نشود  ترجیحِ ما، در وحله اول، بر این قرار میگیرد که  مسائل و وقایع را بدون کنجکاوی و نقادی بپذیریم. ناگفته نماند که این زود باوری را میتوان در همه جا و در همه فرهنگها و ملتها مشاهده کرد. از جستجوی تصویر مادر ترزا روی بیسکویت گرفته، تا اعتقاد به شفا یافتن افلیجان و نابینایان توسط برنادت مقدس در شهر لوردِس فرانسه و یا فالگیری و جستجوی تصاویر معنی دار در فنجان قهوه و ........ همه و همه نشان از این واقعیت دارند.

درد آور است اما باید گفت که: استخاره دولتمردان جمهوری اسلامی در موقع تصمیم گیریهای مهم، تصورات مالیخولیایی رئیس این دولت که گویی در زیر هاله ای از نور اهورایی  قرار دارد، گفته یکی از مراجع تقلید که ما می توانیم تنگه هرمز را به آسانی ببندیم و تشبیه این عمل به آب خوردن توسط یکی از مقامات دیگر، و یا علی گفتن رهبر جمهوری اسلامی هنگام به دنیا آمدن، و این تصور که همهء این بحرانها زیر سرِانگلیس و دشمنان اسلام است، و حتی وعده و وعیدهای سازمانها و نیروهای مخالف، بویژه در دهه اول پس از حاکمیت جمهوری اسلامی، که بزودی به ایران بازخواهیم گشت، همه و همه نشانه هایی از زود باوری و ساده اندیشی ما دارند و به عبارتی پردههای جدیدی از عکسِ آقا را در ماه به نمایش میگذارند.
بقول ولتر هیچگاه تا این اندازه طبعِ انسان سقوط نکرده و نمی کند  مگر موقعی که جهل، ساده اندیشی و خرافات و ایمانهای واهی به سلاح قدرت مجهز شده باشند.

اگرچه وظیفه اصلی روشنفکران ما  همانا پاسداری از سنتِ انتقاد و تعلیمِ مردمان به پرسشگری بوده است،  اما متاسفانه شاهدیم که کمتر روشنفکرانی به این وظیفه پرداخته اند و بجای پیگیریِ وظیفهء حیاتیِ آموزش و مسلح کردنِ ملت خود به سنتِ اندیشه ورزی، جستجوگری و نقادی،  همواره سعی داشته اند که بقول معروف لقمهء جویده و آماده تحویل مردم دهند.
اما این وظیفه در درجه اول بر عهده خود ماست که نسلِ آینده و فرزندان خود را تشویق به جستجوگری، نقادی و برخورد علمی و اثباتی (تا چیزی را واقعا نبینیم و حس نکنم باور نخواهم کرد) به همه مسائل و مشکلات بکنیم. آموزش دهیم که والدینشان همه چیز را نمیدانند و بهتر است با هم بجستجوی آن بپردازند. آموزش دهیم که تنها و تنها برخورد علمی، دقیق و نا باورانه اما جستجو گر می تواند ما را به سرمنزل مقصود برساند.

از ما که گذشت، اما امیدوارم که نسل آینده و فرزندانشان  بار دیگر مانند والدینشان در چمبره حاکمیت جهل و خرافه و ایمان کور قرار نگیرند.   

۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

پیغمبرِ دزدان


منم پیغمبرِ دزدان و همچون امت خود           خوشم که روسپهی دل سفیدم و حسنم
دکتر باستانی پاریزی در کتاب پیغمبر دزدان شرحِ حال و نامه های شیخ محمد حسن زیدآبادی ملقب به پیغمبر دزدان را، که از روحانیونِ دوران قاجار بوده ودر استان کرمان میزیسته است، بنحو بسیار زیبا و خواندنی جمع آوری و به رشته تحریر در آورده است.

شیخ محمد زیدآبادی که یک روحانی بود و امور خود را از روضه خوانی میگذرانده، در یکی از اشعار خود، بگونه ای بسیار صریح، حساب خود را از غارتگران اموال عمومی، که بنام دین و دولت برجان و مال مردم حکومت میکرده اند،جدا میکند:
علم و حلم و ورع و زاهدی و تقوی را       آنچه جز مهر علی بود به دزدان دادم

زمانی که این کتاب را ورق میزدم و  نامه ها و فتاوی این پیغمبر دزدان، که کاملا ،و به عمد، بر خلاف فتاوی مرسومِ مراجع دین بوده است،مرور میکردم؛ پیش خود گفتم که به چه علت ما در  صده هایِ اخیر و دوران قبل و پس از جنبش مشروطه شاهدِ ظهور و حضور چنین شخصیت هایی از میان قشر روحانیت و از درون حوزه های علمیه هستیم؟ روحانیونی که علیه نظام و دستگاه فکری روحانیت شیعه برخاستند و نظریات فقهی مراجع آنزمان را به چالش کشیدند.

  اما چرا در دههای اخیر اصلا شاهد چنین خیزشها و خروجهایی علیه روحانیت، حوزه و مراجع تقلید نمیباشیم؟ در حالیکه بحرانهای اجتماعیِ ناشی از حاکمیتِ نظام ولایت فقیه به مراتب عمیقتر، جدی تر و خانمان برانداز تر از دورانهای قبل و بعد از مشروطه است.

شاید بتوان گفت آخرین فردی که علیه این دستگاه دینی خروج کرد و بطور جدی پایه های این نظام فکری و ایدئولوژیک را به چالش کشید احمد کسروی است که اتقاقا این روزها سالگرد ترور او بدست فدائیان اسلام است. یاد و خاطرش و افکار چالشگرش همواره زنده و پاینده باشد.

اگر به ریشه ها و انگیزشهای اصلی تمامی این جنبشهای ضد روحانیت و مرجعیتِ شیعه، از دوران جنبش و نهضت شیخیه تا مبارزات مجتهد بزرگ دوران مشروطه، شیخ ابراهیم زنجانی،که برای نهاد روحانیت در اسلام مشروعیتی قائل نبود، تا تغییر لباس و خروج از دستگاه روحانیت و حوزه توسط افرادی مانند حسن تقی زاده، احمد کسروی و یحیی دولت آبادی، نگاه دقیقی بیندازیم یک بنیاد و امر مشترک را در همه آنها میابیم.

این بنیاد و انگیزه مشترک همانا حذفِ روحانیت و بویژه مرجعیتِ شیعه و نایب های امام زمان بعنوان واسطینِ پیوند و ارتباط بین خدا و انسان بوده است. چالشی که روحانیت و مرجعیت شیعه هرگز آنرا بر نتابیده و بهر شکل ممکن آنرا سرکوب و خاموش کرده است.

اتفاقا در این رابطه تشابه بسیار جالبی بین نهضت ضد کلیسایی در آغاز دوران رنسانس در اروپای غربی و جنبش ضد مرجعیت شیعه در صده های اخیر در ایران دیده میشود. جنبشهای ضد روحانیت مسیحی و کلیسای کاتولیک، علی رغم اختلافات و جهت گبریهای بسیار، در یک امر و هدف مشرک بودند و آن همانا حذف کلیسا  و کشیشان کاتولیک از میانه راه و پیوند بین خدا و انسان؛ هدفی که خاستگاهِ اکثر جنبشهای ضد مرجعیت شعیه نیز بوده است.

اما جای این سئوال همچنان باقی است که چرا ما در دورانهای اخیر و بطور مشخص پس از آغاز سلسلۀ پهلوی و به دنبال آن سلسلۀ ولایت فقیه کمتر شاهد این خروجها و قیامها علیه حوزه های علمیه و روحانیت شیعه هستیم؟

من شخصا، به جز دکتر  گلزاده غفوری، که یاد و خاطرش گرامی باد، روحانی ای راسراغ ندارم که در دهه های اخیر با اراده خود از دستگاه و پوشش روحانیت خارج شده باشد.  روحانیونی هم که در سالهای اخیر از دایره قدرت خارج و به بیرون پرتاب شده اند عمدتا به حجره های خویش بازگشته اند و  راه فقاهت و مرجعیت را در پیش گرفته اند و کپی و نمونه ای مشابه از کارهای مراجع هزار ساله شیعه را به موئمنین عرضه کرده و میکنند.

اما دیر و دور نخواهد بود که سرانجام از میان این مراکز جهل و فساد بار دیگر یک پیغمبر دزدان جدید برخیزد. 

۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

پندار دمکراسی،


اگر پروسه چند صد ساله و پر فراز و نشیبِ کشورهای اروپای غربی وآمریکای شمالی برای دستیابی به یک تعادل نسبیِ پایدار، که نامش را دمکراسی گذاشته اند، مد نظر داشته باشیم؛ و تاریخ جنگها و خونریزیهایی که در این کشورها بوقوع  پیوسته بخوانیم، شاید بتوانیم نسبی تر و واقعبینانه تر اتفاقات و درگیریهای اجتماعی و سیاسی ای که پس از جابجایی قدرت در مصر، سودان و لیبی در حال وقوع اند ارزیابی کنیم. در چهارچوب این برخوردِ نسبی و مقایسه ای قاعدتا نباید انتظار داشته باشیم که در یک مدت کوتاهِ کمتراز یک سال و حتی چندین دهه تعادل نسبیِ پایداری که اکنون در کشورهای غرب شاهد آنیم، در این جوامع بتواند برقرار و محقق شود.ازاین لحاظ  میتوانیم بگوییم که تفاوتِ چندانی بین پروسهء چند صد ساله و  پرپیچ و خمِ تحقق دمکراسی در کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی و آنچه که اکنون در کشورهای عربی و حتی ایران خودمان در جریان است وجود نداشته باشد.

 اما با وجود این تشابه، باید گفت که یک تفاوت بسیار مهم و چشمگیر بین دو پروسهء تحققِ دمکراسی در کشورهای پیشرفته و در حال پیشرفت دیده میشود: در اروپای غربی و بویژ در آلمان، دراواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم، تحولی بسیارعمیق در علوم اجتماعی، انسانی و فلسفی آغاز شد که ما آنرا تحت عنوان اندیشه و تفکر پُست مدرن و یا جریان پُست مدرنیسم میشناسیم. تحول و بدنبال آن فرهنگ، اندیشه و روابط اجتماعی ای که هنوز در کشورهای عقب افتاده و یا در حال رشد محلی از اِعراب پیدا نکرده است.

تا آنجا که به این یادداشت مربوط میشود، میتوان گفت که یکی از شاخصه های تفکرِ پُست مدرن: نفی و پشت سر گذاشتن ایده آرمان شهری و اوتوپیا سازی در زمینه های اجتماعی بوده و میباشد. شاید بتوان گفت که کارل مارکس آخرین متفکری است که در چهارچوب مدرنیسم (که پس از انقلاب صنعتی آعاز شده بود) ایده آرمان شهری و جامعه ایداه ال را در فلسفه خود تئوریزه کرده است. پس از کارل مارکس، اما، در اواخر قرن نوزده، این فردریش نیچه است که با قاطعیت  ایده و آرزوی آرمان شهری را رد میکند و جامعه اوتوپیایی را یک پندار معرفی مینماید.

این را هم اضافه کنم که به نظر من فلسفهء نیچه و در کنار آن تئوری منشاء انواعِ  داروین دو ستون اصلی پُست مدرنیسم را پی ریزی کردند، بطوری که این دو را، بویژه فردریش نیچه را پدر و بنیانگذار پُست مدرنیسم معرفی میکنند. بر مبنای نظریات نیچه و دارونیستها اصولا دو اصلِ  پایه ای و محوری  توضیح دهندهء پدیده حیات و تکامل میباشند: اصل اول نیروی حفظ و گسترش سیطره خود بر محیط پیرامون (به گفته نیچه اراده معطوف به قدرت) و اصل دوم: اصل تعادل و پایداری درهر پدیدهء حیات دار و محیط زندگیِ موجودات زنده.

 بر این مبنا میخواهم نتیجه گیری کنم که دمکراسی در کشورهای اروپای غربی درچهارچوب نظریات نیچه و داروینیستها بهتر قابل فهم و درک هستند تا دیدگاههای آرمان شهری. براین مبنا (پُست مدرنیسم) دمکراسیِ مطلق (و اساسا هیچ چیز مطلقی) وجود خارجی ندارد و امید به یک آرمان شهر و اوتوپیا یک امید واهی و عبث می باشد. در واقع امر (مطابق این نظریات)  دمکراسی چیزی نیست جزتعادل نسبی و پایدارِ مجموعهء  نیروهای اجتماعیِ حاضر درهر دوره زمانی. حال هرگاه نیروهای اصلیِ تعادل بخش پایگاه گسترده تری داشته باشند تعادل اجتماعی  پایدارتر و طولانی مدت تری برقرار میشود. به همین علت است که دمکراسی در این کشورها که در واقعِ امر ناشی از حظور فعالِ طبقهء متوسط این جامعه در تمام عرصه های اجتماعی است تا این اندازه ماندنی و پایدار شده است.  

در کشور ما اما هنوز که هنوزاست ایده آرمان شهری و پندارِ اوتوپیایی از دمکراسی ، چه در میان اصلاح طلبان و چه در میان  سایر نیروی مخالف، بوضوح دیده میشود. به همین دلیل است که حتی در دورانی که اصلاح طلبان دست بالا را داشتند آنان موفق نشدند تا عامل پایدار کنندهء تعادل اجتماعیِ مورد نظرشان را مقتدر و مستقر سازند. بلکه برعکس و بجای آن، تلاشها و کنشهایشان عمدتا در سطوح سیاسی و فرهنگی و اِلیت جامعه باقی ماند و سرانجام نیز شکست خورد. اگر در چهار دوره ریاست جمهوری پس از جنگ و بویژه در دوران ریاست جمهوری خاتمی همت و تلاش دولتمردان و فعالین سیاسی و اجتماعی ای که در اطراف دولت خاتمی حلقه زده بودند، بیشتر معطوف به گسترش و تقویت بخش خصوصی و متوسط جامعه میشد تا صرفا معطوف به درگیریهای سیاسی با جناح مخالف خود، شاید جناح راست و اصول گرا نمیتوانست با استفاده از حمایتهای احساسیِ پایینترین و فقیرترین بخشهای اجتماعی، اصلاح طلبان را در دوره اول انتخاب احمدی نژاد شکست دهد و با استفاده از همین تکیه گاه اجتماعی و طبقاتی دوره دوم را نیز به اکثریت جامعه تحمیل کند.

تعادل نیم بند و بسیار ناپایداری که دولت در شرایط کنونی ایجاد کرده، در کنار سرکوب، مدیون حمایت (حداقل) بخشهایی از طبقات و گروههای اجتماعی فقیر و سنتی جامعه ما است. ناپایداری این تعادل نیز به این خاطر است که بخش متوسط جامعه ما که علی رغم افت شدید قدرت خریدش و زیر خط فقر رفتن همچنان فرهنگ و مناسبات مربوط به طبقه (متوسط)ا ش را حفظ کرده، هیچگاه نه تنها تن به حمایت این دولت نداده است، بلکه شدیدا و به هر شکل در مقابل آن مقاومت میکند. افسوس که اصلاح طلبان ناتوان از این بودند (و هستند) تا این طبقه گسترده و آگاه و به نظر من سکولار جامعه را قدرت بخشند و راه آنها را در عرصه های اجتماعی و اقتصادی باز کنند. کاری که محمد رضا شاه نیز در اواخر عمر حکومتش قصد انجام آنرا داشت اما بسیار دیر شده بود.

۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

حاکمیتِ "هیچ" اما "همه چیز"،


در فیلم پادشاهی آسمان، زمانی که صلاح الدین، فرمانده لشکرمسلمانان، شهر بیت المقدس را پس از جنگ و خون ریزی های فراوان تسخیر کرد، در برابرسوالِ فرماندۀ مسیحی شهرِ بیت المقدس که: "این مجموعۀ سنگِ بنا و این شهر چه ارزشی داشت که به خاطر آن اینهمه خونها ریخته شد؟" پاسخ میدهد که "هیچ" و بلافاصله اما ادامه میدهد که "همه چیز" و همزمان نیز دستهای خود را به نشانه قدرت بالا میبرد.

آیت الله خمینی در هنگام بازگشت به ایران در برابر سوال خبرنگار که چه احساسی دارد، پاسخ داد که "هیچ" و بلافاصله پس از تسخیر قدرت گفت که "همَهَ چیز" را زیر سلطه ولایت فقیه میخواهد، نه یک کلام کم و نه یک کلام زیاد.
و در همین دوران و در همسایه گیمان زمانی که تن وجانِ بیشماری، تنها بخاطر "توهین" به یک نوشته و یک کتاب، در آتشِ خشم و نفرت میسوزد واز دست میرود، قطعا جای این سوال نیز باقی است که: به چه خاطری این والا ترین ارزشها یعنی جان و زندگی انسانها قربانی یک کتاب میگردد؟ که در برابر آن  مسلما پاسخی از این دست که به "خاطر هیچ" و در عین حال "همه چیز" از رهبران و تعلیم دهندگان این انسانهایِ نگون بخت قابل انتظار است.

پارادوکس "هیچ" و در عین حال "همه چیز" را فردریش نیچه در کتاب "اراده معطوف به قدرت" بنحو بسیار آموزنده و زیبایی شکافته و حل کرده است. بر مبنای این کتاب و مطابق آموزشهای نیچه در باره هیچی و پوچی و بعبارت دیگر نهیلیسم میخواهم نتیجه بگیرم که علتِ پاسخِ متداول و مرسومِ "هیچ" دراین میتواند باشد که نهیلیسم (هیچی و پوچی)، در واقعِ امر،  ناشی از غلبه و سلطۀ هزاران سالۀ مذاهب (بویژه تک خدایی) و فلسفه های حقیقت یاب بوده است. به این معنی که: انسان زمانی بتدریج پا به وادی پوچی و نهیلیسم میگذارد که به جستجوی اهداف و معانیِ غایی برای این جهان برخیزد و برای ادراه آن یک وجود مطلق بتراشد. اما چون این جستجو هیچگاه نتیجه بخش نبوده است، سر انجامِ این تلاشها منجر به یاس و دلزدگی و حتی در برخی از موارد عصیان و شورشگری شده است.

این یاس و دلزدگی، و در برخی از موارد عصیان و شورشگری، در حقیقت ثمرۀ تلاشهای بی نتیجه مذاهب و فلسفه های حقیقت یاب برای توجیه خداشناسانه این جهان و تبیین آن بعنوان یک جهانِ هدف دار و با معنی بوده اند. قبول این واقعیت توسط موٌمنین و معتقدین و آگاهی از این حقیقت که پایۀ ایمانشان بر آب، زندگیِ این دنیایی اشان برباد و نانِ رهبرانشان در روغنِ این دنیا است متاسفانه گاها منجر به نتایج اسف بار و لجام گسیخته ای گشته است.

زمانی که به این واقعیت پی برده میشود که موٌمنین توسط رهبرانشان بسوی در باغِ سبزی راهنمایی شده اند که پشتِ آن "هیچ و پوچ" است؛ و زمانی که در واقعِ امر تمامیِ قدرت و مال و منال و "همه چیز" از آن رهبران و مقرّبین به دستگاه رهبری شده است، تازه انسانهای موَمن و پیرو معنی پاسخهای "هیچ" و در عین حال "همه چیز" را خوب درک میکنند و میفهمند. متوجه میشوند که آنچه که "همه چیز" بوده است همانا قدرت و حاکمیت دستگاههای مذهبی و ایدئولوژیک بوده اند و آنچه که "هیچ و پوچ" بوده است هما نا در باغِ سبز و وعده های آن دنیایی و بهشتی آنان و خداوندانشان بوده اند.