یک جامعۀ مدرن و امروزی معمولا بواسطۀ
شاخصهایی مانند: برابریِ حقوقی و قانونیِ همه انسانها، ادارۀ جامعه از طریق
انتخاباتِ آزاد و بنیانگذاری نهادهایِ دمکراتیک، جدایی کامل قوایِ قانونگذار،
اجرایی و قضایی و جدایی دین از دولت، تعریف و شناخته میشود.اگرچه درشاخص بودن این
امور، برای یک جامعۀ مدرن و آزاد، شکی نمیتوان داشت؛ اما باید این را هم اضافه کرد
که همه این امور در حقیقت ابزارها و روشهای تحقق دو اصل بنیادی تر و ریشه ای تری
هستند. برخی از جامعه شناسان واندیشمندان دو اصلِ: گردشِ آزادانه و سالمِ اطلاعات
و گردشِ آزادانه و سالمِ انرژی و منابعِ حیاتی و انسانی را از شاخصه های یک تمدن
پیشرفته و مدرن بشمار میآورند.
بر این مبنا میتوان گفت که بهر میزان مردمِ
یک جامعه به اطلاعات و دانشهایِ بشری دسترسیِ آزادانه و سالم تری داشته باشند و
بهر میزان انرژی ها و منابع انسانی و طبیعی بدون تبعیض در اختیار مردمِ آن جامعه
قرار گیرند آن جامعه پیشرفته تر و مدرن تر خواهد بود. حال هر قدر این دو شرط و این
دو اصل فراتر از مرزهای قومی و ملی روند و همه انسانها از گردشِ آزادانه و سالم
انرژی و اطلاعات برخوردار شوند، دامنه این تمدنِ مدرن گسترده تر میشود و مرزهای
جغرافیایی، فرهنگی و زبانی برداشته و به تدریج محو میگردند.
اگرچه ما هنوز برای تحققِ گردش آزادانه و
سالم انرژی و اطلاعات راه طولانی ای در پیش داریم، اما میتوانیم نمونه های کوچک و
آغازین این تمدنِ مدرن را ببینیم و به آن افتخار کنیم. اینترنت و بویژه رسانه های
عمومی و اجتماعی از جمله فیس بوک یک نمونه از آغازِ راه تحققِ گردشِ آزادانۀ اطلاعات
اند. نمونه دیگر سرعتِ پیشرفت و تکامل زبانهایِ بین المللی از جمله انگلیسی و چینی
است. حدود 29 در صدر از کاربران اینترنت از زبان انگلیسی و حدود 22 در صد از زبان
چینی استفاده میکنند.اتحادیه های اقتصادی و پولی و منطقه ای که به سرعت در حال شکل
گیری و تکامل هستند. از جمله اتحادیه اروپا و اتحادیه نافتا در امریکای شمالی
نشانه دیگری از آغاز این راه است.و نمونه آخر گسترش سریع بخش متوسط جامعه
بویژه در کشورهای چین، هند و برزیل میباشد. این بخش به سرعت از امکانات
اطلاعاتی و دسترسی بیشتر به منابع انرژی برخوردار میشود.
اما هدف من از این یاداشت چیز دیگری است و
این مقدمه بهانه ای بود برای بحثی که در ادامه قصد طرح آنرا دارم.
در تاریخ دورانِ مدرن ما (بویژه از دهه
1340 شمسی به بعد) همواره یک جریانِ سیاسی و روشنفکری، بویژه دربخشهایی از نو
اندیشان مسلمان و روشنفکران مذهبی، حضور داشته است که استراتژیِ آگاهی بخشی از
طریق فعالیت های فرهنگی را تبلیغ میکرده و پیگیر آن بوده است. در کنار و به موازات
این جریان، فعالین و کنشگران سیاسی ای نیز بوده اند و حضور داشته اند که راه حل و
استراتژی تغییرات سیاسی در سطوح قدرت را پیگیر بودند. من به اعتبار شرایط سنی ام
این دو نوع برخورد و استراتژی را تجربه کرده ام و از نزدیک در جریان بحثهای آن
بوده ام.
جا دارد در همین جا یادِ دوست عزیزم وحید
میرزاده را گرامی بدارم که در سالهای اوج جنگ و سرکوب با او و دوستان مشترکمان
بحثِ چه باید کرد را میکردیم و دو استراتژی مذکور موضوع برخوردهای فکریمان بودند.
البته من و برخی از دوستان دیگرم، که یاد و خاطرشان گرامی باشد، چندین سال بود که
انتخاب خود را کرده بودیم و پیگیر تغییرات و تحولات سیاسی در سطوح قدرت بودیم؛ و
آن دوستانِ دیگر نیز بنظر میرسید که انتخاب خود را کرده بودند و در پی راهی برای
آگاهی بخشی بودند. اگرچه بحث های ما بسیار جدی و حتی در برخی از موارد تند بودند
اما هیچگاه، بدلیل روابط بسیار سالم فی مابین، منجر به قطع روابطمان نشد و حتی تا
ماههای قبل از خروج از ایران با دوستان این مجموعه تماس داشتم.
من ضمن احترام به جان آزاد و پاک این
دوستان، می خواهم مجددا تاکید کنم که استراتژیِ آگاهی بخشی و بقول آقای یوسفی
اشکوری ( در یادواره وحید میرزاده) استراتژی "خرافه زدایی از طریق آگاهی
بخشی و کار فرهنگی" راه درست و مطلوب برای تحقق آزادی، آگاهی و عدالت
نمیتواند باشد. در آن زمان البته من بیشتر با درک حسّی ام به این واقعیت رسیده
بودم و راه دیگری را پیش گرفته بودم. اما اکنون میتوانم آنرا بهتر و عمیقتر توجیه
و تفسیر کنم.
یکی از اشکالات بسیار اساسی و از جمله نقاط
منفی در استراتژیِ آگاهی بخشی، که بنظر من ریشه عمیقی در اندیشهای دینی و مذهبی و
اِلیته پرور دارد، در این واقعیت نهفته است که در چهارچوب این دیدگاه، تودۀ مردم
نا آگاه به حقوقِ اجتماعی و انسانی اشان هستند و وظیفه روشنفکران همانا راهنمایی
مردم و آگاه کردنشان به وظایف و حقوقشان میباشد.
اما بنظر من مردم ما بخوبی آگاه به حقوق و
خواسته هایشان هستند و در این زمینه، و حداقل در درجه اول، نیازی به آگاهی بخشی
ندارند. آنچه که از مردم ما دریغ شده و میشود گردشِ درست و سالمِ اطلاعات و دست
یابیِ بلا مانع به منابعِ اطلاعاتی و امکان استفادۀ برابر از منابعِ انرژی و
بعبارت سیاسی و اجتماعی آن، منابع ثروت است.
فکر میکنم
تفاوت بین "آگاهی" و" اطلاعات" کاملا روشن باشد، آنچه که همه
ما احتیاج داریم دست یابی به اطلاعات و منابع ثروت است وگرنه همه مردم به منافع
حیاتی و اولیه اشان آگاهند. روشنفکران مذهبی اما متاثر از آموزشهای دینی و قرانی،
همانگونه که پیامبران وظیفۀ هدایتِ مردم خودشان را بعهده داشتند، همواره خود را در
این جایگاه پنداشته و قرار داده اند که مردم را آگاه به عقب افتادگی ها، ظلم و
ستمها و راهنمایی به راه راست کنند.
خطر عمده ای که در سر راه این استراتژی و
روش قرار دارد همانا تربیت مجموعه و گروهی از اِلیته ها و روشنفکران یک جامعه است
که بتدریج از مردم فاصله میگیرند و در برج عاج خود به وظیفه روشنفکری و آگاهی بخشی
و ارائه راه حل و نسخه های آماده میپردازند. در حالیکه مردم هنوز نتوانسته اند
آزادانه به منابع اطلاعاتی و انرژی دست پیدا کنند و بر مبنای اطلاعاتی که در
اختیارشان قرار گرفته است راه و چارۀ خود بیندیشند.
شاید بتوان جامعۀ بیماری مانند جامعۀ
خودمان را به یک بیمار تشبیه کرد که از شدت بیماری و عفونت به کما رفته است و خطر
به گونه ای است که بیمار ممکن است از دست برود. در این شرایط، فکر میکنم، وظیفه
اصلی دکتر باز گذاشتن راههای تنفسی و جریان گردش خون است تا بیدار کردن بیمار. اگر
راههای گردش خون و اکسیژن باز بمانند، طبیعتا، اندامهایی که هنوز سالم مانده
اند میتوانند بنا به مکانیزم و دینامیزم درونیشان به فعالیت خود ادامه دهند و
نیازی به راهنمایی ندارند!
بخوبی این خطرِ جدایی و حاکمیت اِلیته هایی
که اطلاعات و دانشها و منابع انرژی را در دست دارند و مابقی مردم را مهره، ابزار و
موجوداتی که باید برنامه ریزی شوند میبینند بخوبی در فیلم ماتریکس به تصویر کشیده
میشود. جنگی که بین مردم و این موجودات فضایی و جدا بافته درجریان این فیلم
به نمایش گذاشته میشود بخوبی نیاز انسانها را به دست یابیِ آزادانه و مستقل به
منابعِ اطلاعات و انرژی نشان میدهد.
بر این
مبنا میخواهم نتیجه بگیرم که بنظر من تنها یک هدف و استراتژی (به مفهوم عام و کلی
آن) برای تحقق یک جامعه مدرن وجود دارد و آن همانا: گردش آزادانه و سالم اطلاعات و
انرژی است، بگونه ای که همۀ مردم امکان استفاده از آنها را داشته باشند؛ و طبیعتا
و البته بطور قانونمند، مبارزه (به اشکال گوناگون) با عواملی است که راه و مسیرِ
گردش درست اطلاعات و منابع حیاتی را سد کرده اند. این راه البته توسط بسیاری
از روشنفکران دینی هنوز هم "چپ روی" (با اشاره به یادواره وحید
میرزاده توسط آقای رضا علیجانی) و تند روی محسوب شده و میشود و در مقابل همچنان بر
استراتژی کهنه شدۀ آگاهی بخشی اصرار میگردد.
جا دارد در انتهای این یاد داشت به مناسبت
انتخابات مجلس شورای اسلامی به این نکته نیز که بی ارتباط با بحث بالا نیست اشاره
ای داشته باشم. راه دست یابی به دمکراسی الزاما و در همه شرایط از صندوق رای نمی
گذرد زمانی که راههای اطلاع رسانی مسدود و کانالهای گسترش اطلاعات بسته شده باشد و
مردم آزادانه به این اطلاعات دسترسی نداشته باشند طبیعتا شرکت در رای گیری و
انتخابات معنایی نمیتواند داشته باشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر