۱۴۰۴ بهمن ۲۰, دوشنبه

سرکوب داخلی و جنگ خارجی: گسست میان امر اجتماعی و امر سیاسی در ایران امروز


این ایده که در نظام‌های توتالیتر مرز میان سیاست و زندگی اجتماعی از میان می‌رود و تقریباً همه امور به سیاست پیوند داده می‌شود، در علوم سیاسی و جامعه‌شناسی نظریه‌ای نسبتاً شناخته‌شده و پذیرفته‌شده است. در نظریه‌های کلاسیک درباره توتالیتاریسم (مثلاً در آثار هانا آرنت و برخی دیگر از نظریه‌پردازان قرن بیستم)، یکی از ویژگی‌های اصلی این نوع نظام‌ها این است که دولت یا ایدئولوژی رسمی می‌کوشد نه فقط سیاست، بلکه فرهنگ، آموزش، رسانه، اقتصاد، خانواده و حتی شیوه‌ی فکر کردن را تحت کنترل یا هدایت قرار دهد. به بیان دیگر، «جامعه‌ی مستقل از سیاست» به رسمیت شناخته نمی‌شود و هر حوزه‌ای باید با ایدئولوژی رسمی سازگار باشد.

با این حال، تاریخ این نظام‌ها و جوامعِ تحت سلطه‌ی آن‌ها نشان می‌دهد که با وجود چنین تلاش‌هایی برای از میان بردن استقلال جامعه، «امر اجتماعی» همواره در زیر پوست جامعه زنده مانده و به اشکال مختلف مقاومت کرده است. اگر «امر سیاسی» می‌کوشیده همه روابط و مناسبات اجتماعی را مطابق الگوی ایدئولوژیک خود شکل دهد، «امر اجتماعی» نیز، حتی به شکلی زیرپوستی، تلاش داشته است روابط و مناسباتی مستقل از سیاست را زنده نگه دارد.

برای روشن‌تر شدن تفاوت امر اجتماعی و امر سیاسی، شاید لازم باشد تعریفی کوتاه از هر دو ارائه شود. امر سیاسی حوزه‌ای است که محور آن حاکمیت (state)، ساختار قدرت سیاسی و حتی رقابت‌های درونی آن است، و حاکمیت می‌کوشد با ایجاد نهادهای نیمه‌دولتی و وابسته، مردم و مناسبات اجتماعی را در این ساختار سیاسی وارد کند. در مقابل، امر اجتماعی (یا امر جامعه) به روابط میان افراد و گروه‌ها در درون جامعه، هنجارها، اعتماد اجتماعی، نهادهای مدنی و زندگی روزمره مربوط می‌شود و می‌کوشد از طریق اشکال مختلف مقاومت مدنی، استقلال خود را از ساختار سیاسی حاکم حفظ کند.

بر مبنای این مقدمه، می‌توان به یک بحث چالشی پرداخت. بر خلاف نظریه‌ای که مدعی است مردم ایران همه راه‌های گوناگون، از حمایت از اصلاح‌طلبان تا مبارزات مدنی و صنفی-دموکراتیک و اشکال مختلف مبارزات مسالمت‌آمیز را تجربه کرده‌اند و بنابراین اکنون پس از چندین دهه تلاش به آلترناتیوی خارج از این نظام و درخواست کمک نظامی خارجی برای سرنگونی کامل آن روی آورده‌اند، می‌توان استدلال کرد که وضعیت کنونی بخش‌های بزرگی از جامعه ایران نه نتیجه‌ی طبیعی ناکامی تجربه‌های پیشین، بلکه نتیجه‌ی قطع پیوند میان امر سیاسی و امر اجتماعی و غلبه‌ی کامل امر سیاسی است.

پس از کشتار ده‌ها هزار نفر از مردم ایران در دی‌ماه گذشته و گسترش فضای مرگ و سرکوب، امر سیاسی به طور کامل بر جامعه ایران غلبه یافته است. بحران‌های اقتصادی و معیشتی طاقت‌فرسا، سرکوب گسترده و تهدیدهای بالقوه جنگ، باعث شده‌اند که جامعه تمرکز خود را عمدتاً بر مسائل مربوط به قدرت و ساختار حکومت معطوف کند. در چنین وضعیتی طبیعی است که امکان بروز و تقویت امر جامعه، یعنی روابط اجتماعی، شبکه‌های مدنی، همبستگی و همکاری میان مردم، به حاشیه رانده شود. این وضعیت موجب می‌شود بسیاری از افراد احساس کنند عاملیتی ندارند و بپندارند که تغییر یا تصمیم‌گیری در اختیار آن‌ها نیست؛ احساسی که با وعده‌ی کمک خارجی و تبلیغات رسانه‌ایِ القاکننده‌ی نبودِ راهی جز اتکا به عاملیت بیرونی، تشدید می‌شود.

با این حال، تجربه‌های چهار دهه گذشته نشان می‌دهد که در دوره‌هایی همکاری‌هایی میان امر سیاسی و امر اجتماعی وجود داشته و عاملیت مردم از خلال این همکاری‌ها تا حدی به نتایج ملموس رسیده است. نهادهای مدنی، شبکه‌های غیررسمی و فعالیت‌های اجتماعی، همراه با فشارهای سیاسی بر رأس حاکمیت و حمایت از جناح‌هایی که فاصله‌ی بیشتری با رهبری نظام داشته‌اند، به موفقیت‌های نسبی انجامیده‌اند. در غیر این صورت، هسته‌ی سخت قدرت، در نبود هرگونه مقاومت اجتماعی، می‌توانست به سمت شکل‌گیری نوعی حکومت به‌مراتب بسته‌تر حرکت کند. این دوره‌های نسبیِ عقب‌نشینی قدرت، عمدتاً از هماهنگی میان تلاش‌های اجتماعی و سیاسی ناشی شده بود؛ هماهنگی‌ای که بدون پشتوانه‌های اجتماعی امکان‌پذیر نبود.

اما به نظر می‌رسد در شرایط کنونی این ترکیب به هم خورده است. تمرکز عمومی بر راه‌حل‌های صرفاً سیاسی، مانند امید به تغییر نظام از طریق مداخله خارجی یا سرنگونی حکومت، و کاهش توجه به فعالیت‌های اجتماعی و مدنی، باعث شده است که امر جامعه کم‌صدا یا پنهان شود. این وضعیت نه‌تنها احساس بی‌عاملی را تقویت می‌کند، بلکه بازسازی اجتماعی و ظرفیت جامعه برای شکل دادن به آینده را نیز دشوارتر می‌سازد.

تجربه‌های تاریخی نیز نشان داده‌اند که حتی تغییرات سیاسی بزرگ—برای مثال سرنگونی یک حکومت در نتیجه جنگ، به‌ویژه در منطقه خاورمیانه—اگر بدون پشتوانه‌های اجتماعی و بدون حضور نهادهای اجتماعی و مردمی باشد، می‌تواند به بی‌ثباتی و دشواری‌های طولانی‌مدت بینجامد. نمونه‌های عراق، لیبی و سوریه از این نظر بسیار گویا هستند.

به طور خلاصه، درس کلیدی این تحلیل آن است که پایداری و توانایی جامعه در مواجهه با بحران‌ها، به میزان حفظ و تقویت امر جامعه بستگی دارد، حتی اگر امر سیاسی، مانند شرایط امروز ایران، غالب به نظر برسد. تجربه‌های گذشته نشان می‌دهد که هماهنگی میان امر اجتماعی و امر سیاسی می‌تواند همبستگی و حیات جامعه را حفظ کند، و فقدان این هماهنگی در شرایط کنونی چالش‌های بزرگی پیش روی ایران قرار می‌دهد.
https://t.me/politicalphilosphy/466

۱۴۰۴ بهمن ۱۸, شنبه

مذاکرات مسقط: اشکها و لبخندها

پس از دور اول مذاکرات آمریکا و جمهوری اسلامی در مسقط، هر دو طرف مذاکره کننده خشنودی خود را از گفتگوها اعلام داشتند. دونالد ترامپ نیز ضمن ابراز رضایت گفته است که جمهوری اسلامی روی رسیدن به توافق جدی است. کمابیش همین نظر را وزیر خارجه عمان نیز با اشاره به جدیت مذاکرات بیان داشته بود.

منطقی به نظر می رسد که هر دو طرف مذاکره کننده در درجه نخست بکوشند با کمترین هزینه به اهداف خود دست یابند. جمهوری اسلامی نیز، با وجود شعارهای همیشگی و پروپاگاندای معمول در زمان جنگ و قدرت نمایی های موشکی، مانند همیشه برای بقا و موجودیت خود تلاش می کند. اینبار حتی اگر لازم باشد از طریق دادن امتیازهای خاص به ترامپ؛ و در این رابطه نیز واضح است که با توجه بحرانهای داخل کشور بسیار بسیار جدی نیز می باشد!

بنابراین جدیتی که ترامپ و وزیر خارجه عمان به آن اشاره می کنند، در حقیقت بیانگر جدیت جمهوری اسلامی برای گریز از جنگ و دادن امتیازهای قابل توجه به ترامپ است. ترامپ نیز با لشکر کشی بی سابقه و اضافه کردن فرمانده سنتکام به تیم مذاکره کننده مانند همیشه جدیت خود را در رسیدن به اهدافش نشان داده است.

جدیت جمهوری اسلامی بر دوری از جنگ و حفظ موجودیت خود بسیار روشن است، اما جدیت ترامپ به طور مشخص در راستای چه اهدافی است؟ و چه امتیازهایی از سوی جمهوری اسلامی می توانند او را راضی کنند؟

برای پاسخ به این سوال، می بایست از هیجانات سیاسی که این روزها بر بسیاری از مردم ایران حاکم است که آیا ترامپ حمله نظامی خواهد کرد یا نه، دوری کرد، هیجاناتی که متاسفانه عمدتا از سوی جریان سلطنت طلب و رسانه هایی مانند ایران اینترنشنال دامن زده می شود و این انتظار را به وجود آورده اند که مانند مذاکرات پیش از جنگ ۱۲ روزه که به شکست انجامید و هیئت آمریکایی سریعا محل مذاکرات را ترک کرد، این بار نیز چنین خواهد شد و انتظار می رود که آمریکا حملات خود را آغاز کند.

واضح است که شروط رسمی ترامپ برای توافق با جمهوری اسلامی بارها تکرار شده اند و همه از آن مطلع هستند، اما چیزی که کمتر به آن توجه می شود، امتیازهایی است که ترامپ با توجه ویژگی های شخصیتی اش، می توانند زیر پوستی و به قول معروف زیر میز رد و بدل شوند و او را راضی نمایند. برای آشنایی با این امتیازها بهتر است تصویر را بزرگتر از صرفا موضوع فعالیت های هسته ای و موشکی جمهوری اسلامی ببینیم.

در این تصویر بزرگتر موضوعی که بیش از هر چیز خودنمایی می کند، صلح غزه و تشکیل «هیئت صلح» از طرف دونالد ترامپ است. بسیاری از تحلیلگران این اقدام را تنها به‌عنوان یک ابتکار بشردوستانه یا مدیریتی نمی‌بینند، بلکه آن را در بستر بزرگ‌تری یعنی تلاش برای بازطراحی نظم منطقه‌ای خاورمیانه بررسی می‌کنند. در دهه‌های گذشته نظم منطقه‌ای عمدتاً بر چند محور استوار بوده است: توازن قدرت میان دولت‌های منطقه، حضور مستقیم یا غیرمستقیم آمریکا، و نقش بازیگران غیردولتی و ائتلاف‌های موقت. جنگ غزه و تحولات پس از آن این نظم را بیش از پیش متزلزل کرده و نیاز به سازوکارهای جدید برای مدیریت بحران‌ها را مطرح کرده است.

از این منظر، ایجاد یک هیئت چندملیتی برای اداره یک بحران مشخص می‌تواند الگویی باشد برای شکل دادن به چارچوب‌های جدید همکاری امنیتی و سیاسی. اگر چنین نهادی بتواند کشورهایی از غرب، جهان عرب و حتی برخی قدرت‌های آسیایی را در یک ساختار هماهنگ گرد آورد، عملاً یک «شبکه تصمیم‌سازی» به وجود می‌آید که ممکن است در آینده درباره مسائل دیگر منطقه نیز به کار گرفته شود.

اگرچه در رابطه با نقش «هیئت صلح» که ممکن است در رابطه با دیگر منازعات منطقه ای و حتی جهانی وارد عمل شود، هنوز اطلاعات و داده های قابل اتکا نداریم، اما با توجه به اینکه ترامپ قصد دارد مدیریت عالی این هیئت را پس از پایان دوران ریاست جمهوری خود بر عهده گیرد، می شود حدس زد که ترامپ علاقمند است که اگر مذاکرات با جمهوری اسلامی پیش رفت و به نتایج مورد انتظار دو طرف رسید، مدیریت اجرای توافقات را به عهده این هیئت صلح بسپارد. حتی ممکن است برای تحت فشار گذاشتن چین، فروش نفت و درآمدهای نفتی ایران را زیر پوشش مدیریت این هیئت صلح قرار دهد.

این امر نیز پوشیده نیست که آمریکا در پی بازطراحی نظم جدید منطقه‌ای از طریق پیمان ابراهیم و «هیئت صلح» است. نظم جدیدی که می خواهد نفوذ بازیگرانی مانند چین را محدود سازد و جمهوری اسلامی را نیز مدیریت کند و در طولانی مدت وارد جبهه خود سازد.

در رابطه با نقش نفت ایران در مذاکرات جمهوری اسلامی با آمریکا، آقای مجید روشن زاده در صفحه فیسبوک خود در یادداشتی تحت عنوان «معامله نفتی با ایران؛ کلید احتمالی مذاکرات هسته‌ای جدید» می آورد:

«در محافل دیپلماتیک غربی بحث درباره احتمال یک معامله نفتی و مالی با ایران روز به روز پررنگ‌تر می‌شود. یک مقاله در Foreign Policy تأکید می‌کند که شانس رسیدن به یک توافق هسته‌ای جدید میان واشنگتن و تهران ممکن است از مسیر چنین مدلی عبور کند، الگوبرداری‌شده از تجربه ونزوئلا.

ایده اصلی این است که دولت دونالد ترامپ از نظر سیاسی قادر به لغو مستقیم تحریم‌ها نیست، اما می‌تواند مکانیزمی ایجاد کند که ایران از طریق آن درآمدهای نفتی خود را از کانال‌های مالی تحت کنترل آمریکا در یک کشور ثالث دریافت کند. این مدل به ایران نقدینگی محدود و ثبات اقتصادی نسبی می‌دهد، بدون اینکه تحریم‌ها رسماً برداشته شوند. مقاله می‌گوید که تحریم‌ها سیاست ایران را عملاً تغییر داده‌اند و این راهکار هزینه کمتری نسبت به ادامه بحران فعلی دارد.»

در نهایت، هدف من از اشاره به نقش احتمالی «هیئت صلح» ترامپ که قصد دارد پس از غزه به حیات آن ادامه دهد و آن را تبدیل به باشگاهی موازی با سازمان ملل و دیگر نهادهای بین المللی نماید و فاکتور نفت ایران در مذاکرات جمهوری اسلامی و آمریکا، فقط، بدون اصرار بر این اینکه این دو مورد حتما به وقوع خواهند پیوست، این است که حرکت بر مبنای آرزو و یا اتکا صرف بر یک گرایش خاص در آمریکا و به طور مشخص اسرائیل که می خواهند از طریق جنگ یا جمهوری اسلامی را به طور کامل سرنگون کنند و یا منطقه را به آشوب های داخلی در کشورها کشانند، همانطور که تجربه نشان داده است، ممکن است موجب یأس و سرخوردگی و هزینه های بسیار سنگین شود.
https://t.me/politicalphilosphy/458

۱۴۰۴ بهمن ۱۷, جمعه

استیصال و رادیکالیسم

در تحلیل و علت یابی حضور میلیونها ایرانی در خیابانهای سراسر کشور، پس از فراخوانهای آقای رضا پهلوی، با امید به اینکه «کمک در راه است»؛ و به طور کلی، در ریشه یابی گرایش نسبتا گسترده مردمی به آلترناتیوی خارج از نظام حاکم و اعلام حمایت از شاهزاده؛ و همچنین، در بررسی علتِ امید بستن به دخالت مستقیم ترامپ، بنا بر وعده هایی که داده بود، به موضوع استیصال مردمِ محکوم به زندگی در بن بست جمهوری اسلامی اشاره می شود.

استیصالی که از ذهنیت شکل گرفته از شکست تمامی تلاشهای مردم برای اصلاح و یا مهار حکومت و به عقب راندن آن در چند دهه اخیر، برمی خیزد. استیصالی که در ذهن و روان بسیاری مهر پایان بر تغییرات تدریجی و مبارزات مسالمت آمیز می زند و رهبران و روشهایی را به جلو می راند و طلب می کند که قادر باشند این حکومت را به طور رادیکال و حتی قهرآمیز سرنگون کنند. استیصالی که معمولا، به ویژه در نزد آنهایی که از نزدیک و در داخل کشور رنج زیستن در نظام جمهوری اسلامی را دهه هاست که تحمل می کنند، رابطه ای مستقیم با رادیکالیسم و خشم و عصبانیت پیدا می کند. و البته، استیصال و واکنشهایی از این دست که کاملا قابل فهم و درک هستند.

اما رابطه مستقیم میان استیصال و رادیکالیسم پدیده ایست که در بسیاری از جوامع و دوره‌های تاریخی دیده شده است، و ویژه شرایط امروز ایران نیست؛ همانطور که در ایران امروز شاهدیم. استیصال معمولاً زمانی شکل می‌گیرد که مردم احساس کنند راه‌های عادی تغییر یا روشهای مسالمت آمیز بسته شده اند و تدام وضعیت فعلی غیر قابل تحمل است؛ و یا حتی در عده ای از مردم این پندار شکل گیرد که پیامدها و آثار ناشی از تداوم وضع موجود بسیار پرهزینه تر از تغییر آن است.

در چنین شرایطی، ذهن انسان به طور طبیعی به سوی راه‌حل‌هایی می‌رود که قاطع‌تر و سریع‌تر به نظر می‌رسند، حتی اگر پرهزینه یا پرخطر باشند. این روند فقط به افراد کم‌اطلاع محدود نیست؛ تاریخ نشان می‌دهد افراد تحصیل‌کرده و تحلیل‌گر نیز در دوره‌هایی که حس «نقطه عطف تاریخی» شکل می‌گیرد، ممکن است به این نتیجه برسند که روش‌های معمول دیگر کارآمد نیست و باید به اقدامات شدیدتر فکر کرد. و واقعیت این است که فاجعه ملی دیماه گذشته و کشتار دهها هزار از هموطنانمان قطعا یک سرفصل و نقطه عطف در تاریخ مبارزات مردم ایران برای آزادی و عدالت و رفاه و امنیت است. نقطه عطفی که مسلما آبستن تحولات بسیار عمیق در جامعه ایران و حتی نظام حاکم است.

در کنار این عوامل و پیش زمینه ها، عامل دیگری که این روند را تشدید می‌کند، فضای روانی و رسانه‌ای است. شبکه‌های اجتماعی به دلیل ماهیت خود، پیام‌های هیجانی و قطبی را بیشتر برجسته می‌کنند و به شکل‌گیری «اتاق‌های پژواک» می‌انجامند؛ یعنی فضایی که افراد بیشتر با کسانی مواجه می‌شوند که شبیه خودشان فکر می‌کنند. در این فضا، مسائل پیچیده به روایت‌های ساده و سیاه‌وسفید تبدیل می‌شود و راه‌حل‌های رادیکال منطقی‌تر از آنچه در واقعیت هستند به نظر می‌رسند. همچنین فاصله گیری از پیامدهای واقعی، به دلیل زندگی در فضای مجازی و تنفس در یک حباب خاص سیاسی-فکری، می‌تواند باعث شود خطرها و پیامدهایی که متوجه مردم داخل کشور و حتی خانواده و اطرافیان خود شوند، انتزاعی‌تر دیده شوند. در یک کلام، سیاست و اندیشه تعلیق می شود.

ما نمونه‌های مشابهی از استیصال و رادیکالیسم در کشورهای دیگر نیز داریم. در سال‌های پیش از حمله آمریکا به عراق در ۲۰۰۳، بخشی از مخالفان حکومت صدام حسین در خارج از کشور از مداخله نظامی حمایت می‌کردند، در حالی که بسیاری از مردم داخل عراق بیشتر نگران پیامدهای بی‌ثباتی و جنگ بودند؛ پیامدهایی که بعداً تا سال‌ها ادامه یافت. در مورد کوبا نیز دهه‌هاست که بخشی از جامعه تبعیدی در خارج از کشور مواضع بسیار تندتری نسبت به بخشی از مردم داخل جزیره داشته‌اند، زیرا تجربه و شرایط زندگی آنها متفاوت بوده است. در جریان جنگ‌های یوگسلاوی در دهه ۱۹۹۰ نیز گروه‌هایی از مهاجران در خارج از منطقه، مواضع ملی‌گرایانه و رادیکال‌تری از برخی ساکنان داخل کشورها اتخاذ می‌کردند، پدیده‌ای که پژوهشگران آن را «ملی‌گرایی از راه دور» نامیده‌اند.

البته باید بر این نکته مهم تاکید کرد که رادیکال‌شدن و دست زدن به جنگ و خشونت الزاما به معنی خشن شدن و بدتر شدن و ناانسان شدن افراد نیست، بلکه می تواند نتیجه ناچاری، ندیدن پیامدهای جنگ و یا حتی تغذیه شدن از طریق رسانه هایی که منافع و سیاست های خاصی را دنبال می کنند نیز باشد. زمانی که یا افراد خودشان به این نتیجه می رسند و یا توسط رسانه ها رسانده می شوند که فرصت اندک است و وضعیت به بن‌بست رسیده، گزینه‌هایی مانند جنگ، که در شرایط عادی غیرقابل‌قبول هستند، می‌تواند منطقی جلوه کند.

در چنین وضعی، قطعا توصیه به «سکوت» و تحمل راه‌حل مناسبی نیست، اما می توان گفت و این در درجه نخست بر عهده نخبگان و روشنفکران جامعه است که حداقل قبل از اینکه دست به عمل بزنید و آخرین راه حل ممکن را یعنی جنگ را انتخاب کنید، کمی مکث و بازاندیشی کنید و توجه به پیامدهای بلندمدت تر داشته باشید. این روش می‌تواند به حفظ قدرت قضاوت کمک کند.

در نهایت، تجربه بسیاری از کشورها نشان می‌دهد که دوره‌های بحران معمولاً پر از احساسات شدید، امیدهای بزرگ و ترس‌های عمیق است. در این دوره‌ها صداهای تندتر بیشتر شنیده می‌شوند، اما در کنار آنها همواره نخبگان و روشنفکران و دلسوزانی پیدا شده اند که کوشیده اند پیچیدگی واقعیت را حفظ کنند و میان خشم و احتیاط تعادلی پیدا نمایند. فهم این پویایی‌ها در درجه نخست بر عهده اندیشمندان و فعالین مدنی و اجتماعی و افرادی که مورد وثوق جامعه هستند است تا کمک کنند اختلاف دیدگاه‌ها بهتر درک شود و گفت‌وگوها از سطح قضاوت‌های سریع فراتر برود.
https://t.me/politicalphilosphy/454

۱۴۰۴ بهمن ۱۶, پنجشنبه

جنگ به‌مثابه امید: یک نقد نیچه‌ای


آنچه که بیش از هر چیز بر فضای سیاسی و روانی جامعه ایران سنگینی میکند، جنگ است. جنگی که هر دو طرف، جمهوری اسلامی و آمریکا، انگشت بر ماشه در برابر هم صف آرایی کرده اند. در این فضای جنگی، بخش بزرگی از مردم ایران، بر خلاف بسیاری از جنگ ها، بیطرف و نظاره گر نیستند.

حضور بی مهابا میلیونها ایرانی خواهان رهایی از جمهوری اسلامی، در خیابانهای کشور با این امید که کمک خواهد رسید، نشانگر بی طرف نبودن مردم در این شرایط است. جنگی که در یک سوی آن مردم برای بقای خود به عنوان یک ملت تاریخی و رهایی از سلطه ایدئولوژیک ولایت فقیه می جنگند و در سوی دیگر رژیمی قرار دارد که برای حفظ سلطه می خود سرکوب و کشتار می کند. در یک سو منطق بقا و در سوی دیگر منطق سلطه عمل می کند.

منطق بقا اما در درجه نخست سعی میکند با کمترین هزینه که ضربه زننده به خود بقا نباشد به کار آید و جنبه عملی پیدا کند، اما زمانی که همه راه های کم هزینه پاسخ نمی دهند و جامعه در یک بن‌بست طولانی و فرساینده گرفتار می شود، ذهن انسان به‌تدریج امید به تغییر تدریجی و کم هزینه را را از دست می‌دهد و منطق بقا آنهم با کارکرد قهرآمیز و جنگ تسلط پیدا می کند.

در این وضعیت، تنها چیزی که «واقعی» به نظر می‌رسد، برخلاف گذشته، تغییر سریع و قاطع است؛ حتی اگر این تغییر بسیار پرهزینه یا نامطمئن باشد. منطق بقا در اینجا جنگ یا دخالت خارجی را دیگر به مثابه خطر نمی بیند، بلکه آنرا به‌عنوان آخرین امکان رهایی تصور کند. البته این تغییر در کاربرد منطق بقا، بیشتر روانی و معنایی است تا صرفاً سیاسی و محاسبه گر.

اما از نگاه نیچه، در چنین لحظاتی، خطر آن است که انسان‌ها مفاهیم بزرگی مانند «رهایی»، «نجات» یا «ضرورت» را جایگزین واقعیت عینی زندگی کنند. نیچه هشدار می‌دهد که آرمان‌های انتزاعی می‌توانند رنج واقعی آحاد جامعه، به ویژه بخشهای ضعیف و نادار و بی دفاع، را در سایه قرار دهند و دیده نشود. وقتی جنگ به صورت یک رویداد رهایی بخش و پاک‌کننده و سرنوشت ساز تصور شود، جزئیات ملموس آن، ویرانی، ناامنی، فرسایش طولانی، از میدان دید کنار می‌رود و نوعی تصویر رمانتیک شکل می‌گیرد.

نکتهٔ انتقادی مهم این است که جنگ معمولاً نه پایان بحران، بلکه آغاز دوره‌ای پیچیده‌تر و پیش‌بینی‌ناپذیرتر است. مسئله فقط فروپاشی یک نظام نیست، بلکه خلایی است که پس از آن پدید می‌آید. تاریخ نشان می‌دهد که پر کردن این خلأ اغلب دشوارتر و طولانی‌تر از خود لحظهٔ فروپاشی است. بنابراین شاید مهم‌ترین پرسش انتقادی این نباشد که «چگونه یک وضعیت پایان می‌یابد»، بلکه این باشد که «پس از آن چه چیزی و با چه هزینه‌ای شکل خواهد گرفت».

در نهایت، نگاه انتقادی به این وضعیت به معنای انکار خستگی، رنج یا بن‌بست و یا استیصال جامعه ایران و خواست به حق رهایی از سلطه این رژیم ضد بشری و ضد ایرانی نیست؛ بلکه تلاشی است برای جدا کردن امید واقعی از تصویرهای ساده‌شده و رمانتیک. همان‌طور که نیچه تأکید می‌کرد، خطرناک‌ترین لحظه زمانی است که انسان‌ها به نام زندگی، نیروهایی را فرا می‌خوانند که خود می‌توانند زندگی را نابود کنند.
https://t.me/politicalphilosphy/452

۱۴۰۴ بهمن ۱۵, چهارشنبه

مرگ به‌عنوان داده: بحران اخلاق در سیاست


شرایط جامعه ایران پس از کشتار دی ماه ۱۴۰۴ و نقش رسانه های مخالف و موافق جمهوری اسلامی در بازتاب دادن این فاجعه بزرگ ملی کنتراست قابل تاملی را به نمایش می گذارند. آنچه که از ایران و بازماندگان شنیده و دیده می شود، غم بزرگ از دست دادن عزیزان خود همراه با خشم و نفرت و انتقام از جمهوری اسلامی و مشخصا رهبری نظام، به عنوان تنها عامل این کشتار است. خشم و عزاداری که این بار خود را در شکل رقص و موزیک و آواز دسته جمعی بر مزار جانباختگان به نمایش می گذارد. مانند میدان جنگ که بالای سر کشته های جنگ عزاداری نمی کنند بلکه با شعار و سرود و مارش جنگ سعی می شود روحیه و شجاعت ادامه جنگ حفظ گردد. این واکنش یک واکنش بسیار طبیعی و اخلاقی و انسانی و بنابراین کاملا به حق و قابل درک است، واکنشی که تعداد کشته شدگان برایش مهم نیست، بلکه اساسا نفس کشته شدن همرزم مطرح است، حتی اگر فقط یک همرزم باشد بازهم استثنایی و شوک آور است.

اما آنچه که متاسفانه در رسانه های موافق و مخالف عمدتا به چشم می خورد، آمار کشته شدگان است، روزنامه های دولتی صحبت از چند هزار کشته می کنند و اسامی را نیز منتشر می نمایند و برخی رسانه های اپوزیسیون در مقابل، خبر از چندین ده هزار کشته می دهند. آنچه که در این رسانه های مشاهده می شود تلاش بر مدیریت آماری، تمرکز افراطی بر تعداد کشته شدگان و روایت سازی از این حادثه غمبار است.

این تلاش را من عادی‌سازی کشتار می نامم، زمین بازی که هم حکومت و هم برخی از جریانات اپوزیسیون، به ویژه جریان پادشاهی خواه در آن بازی می کنند. زمین بازی که در آن مرگ انسان‌ها از یک امر استثنایی و اخلاقاً شوک‌آور به یک واقعیت آماری و قابل‌ مصرف سیاسی تبدیل می‌شود. در این رابطه عدد و رقابت های آماری جای انسان را می گیرند و تعداد کشته شدگان ابزار سیاسی برای پیشبرد اهداف خاص می شود و جان یک انسان واحدِ سنجش می گردد.

این منطق بر این فرض استوار است که هر اندازه روی تعداد کشته شدگان تاکید و تبلیغ شود، جامعه جهانی و به ویژه دولت آمریکا را بیشتر ترغیب خواهد که واکنش سریع نشان دهد، به ویژه که شخص دونالد ترامپ نیز پیش از کشتار ۱۸ و ۱۹ دی ماه، به جمهوری اسلامی هشدار داده بود که به سوی مردم شلیک نکند.

حتی این منطق اگر فقط با نیت افشاگری به کار رود و راهکاری برای جلوگیری از عادی سازی کشتن مخالفین ارائه نشود، ممکن است در عمل آستانه تحمل خشونت را بالا ببرد و امکان خشونت بعدی را فراهم‌تر کند. حتی این منطق می تواند خشونت را از حد فیزیکی خارج و به خشونت های کلامی نیز گسترش دهد. زمانی که خشونت و کشتار محدود به رقابت های آماری و مدیریت آماری و روایت سازی و امری عادی جلوه داده شد و ابزاری برای منافع سیاسی خاص گردید، طبیعتا بستری برای خشونت های کلامی و حذف و رقابت های ناسالم بین گروه های مختلف اپوزیسیون نیز فراهم می آورد. همانطور که ما امروز در طیف راست افراطی و چپ افراطی اپوزیسیون شاهدیم.

به باور من برای خروج از چرخه معیوب عادی سازی کشتار و رقابت های آماری می بایست به جای استفاده ابزاری از مرگ هموطنان، آن را دوباره به مرکز اخلاق و سیاست مسئولانه و نه ایدئولوژیک و غیر گروهی بازگرداند. البته که به هیچ وجه نه باید تعداد را انکار کرد و نه رنج بزرگ مردم ایران را کم‌اهمیت جلوه داد، بلکه باید تلاش کرد مسئولیت‌پذیری و پرهیز از رقابت عددی و عدم اتصال کشته ها به اهداف سیاسی خاص، به مرکز توجه و سیاست ورزی مسئولانه بازگردانده شوند.

در چنین نگاهی، مرگ نه هزینه‌ی مسیر و نه ابزار کسب قدرت است و نه سرمایه‌ی سیاسی برای یک گروه سیاسی خاص، بلکه فقط و فقط نشانه‌ی شکست و عدم مشروعیت ساختار جمهوری اسلامی است، که باید در مقابل دادگاههای بین المللی پاسخ‌گو شود. معیار نهایی در این رابطه ساده اما سخت‌گیرانه است: آیا این منطق و روش، کاری می‌کند که کشتار بعدی سخت‌تر شود؟ یا برعکس کاری می کند که بهانه به دست رژیم دهد تا کشتار دیگری شاید اینبار به بهانه جنگ و دفاع از مرزهای کشور رقم زند و در مقابل اجازه به اپوزیسیونی می دهد که می خواهد از طریق دخالت نظامی آمریکا به قدرت برسد و جان های گرفته شده از مردم را فقط به عنوان کشته جنگ توجیه کند؟

البته پیگیری چنین گفتمان و منطقی در ایران امروز به‌شدت دشوار است. نخست به‌دلیل ساختار قدرت: حاکمیتی که پاسخ‌گویی را برنمی‌تابد، از عادی‌سازی به‌عنوان ابزار کاهش هزینه‌ی سرکوب استفاده می‌کند و اجازه نمی‌دهد پیگیری حقوقی و اخلاقی مرگ‌ها به نتیجه برسد. در این فضا، مرگ به حادثه یا اقتضای امنیت تقلیل داده می‌شود و روایت مسئولیت‌محور سرکوب می‌گردد.

دوم، به‌دلیل ضعف و پراکندگی و شدت یافتن قطب بندی های سکتاریستی توسط برخی از جریانات اپوزیسیون؛ و همچنین، این واقعیت غیر قابل انکار که بسیاری از جریان‌های مخالف امکان کنش مؤثر در داخل کشور ندارند و ناتوان از سازماندهی در داخل هستند، عامدانه به منطق عدد پناه برده می شود؛ چون عدد سریع دیده می‌شود و همدلی فوری می‌آورد، تا شاید بهانه ای به دست قدرت های خارجی دهد تا دخالت کنند. دخالتی که این جریانات آنرا از نظر تاریخی اجتناب‌ناپذیر می دانند و تبلیغ می کنند. اما واقعیت این است که همین نوع از واکنش، آن‌ها را در زمین بازی‌ای قرار می‌دهد که قدرت جمهوری اسلامی تعریف کرده است. نظامی که همواره در فضای جنگی و خشونت و کشتار به حیات خود ادامه داده است. زمین بازی که قدرت های دیگر نیز برای دست یابی به منافع خود از آن استفاده می کنند.

سوم، منطق رسانه‌ای در ایرانِ امروز، به‌ویژه در تلویزیونهای پربازدید مانند ایران اینترنشنال و من و تو،‌ بر عددسازی و عادی سازی جنایت و ضرورت جنگ استوار است. روایت های عمیق و مستقل و عاری از منافع سیاسی خاص، مسئولیت‌محور و غیر هیجانی، کند و کم‌وایرال است؛ زیرا عدد بزرگ، تصویر شوک‌آور و مقایسه‌ی خونین سریع پخش می‌شود. در نتیجه، حتی کنشگران آگاه هم ممکن است ناخواسته به بازتولید همان سازوکار عادی‌سازی کشیده شوند.

و در نهایت، یک عامل مهم‌تر و دردناک‌تر: فرسودگی جمعی جامعه. جامعه‌ای که بارها سوگواری‌اش ناتمام مانده، عدالت ندیده و هر بار با فاجعه‌ای تازه مواجه شده، به‌طور طبیعی به سمت بی‌حسی دفاعی می‌رود. در چنین وضعیتی، گفتمان ضدعادی‌سازی که نیازمند مکث، تأمل و پافشاری اخلاقی است، پرهزینه و حتی غیر واقع‌بینانه جلوه می‌کند.

با این‌همه، اهمیت این گفتمان دقیقاً در همین دشواری است. اگر سیاست ایران قرار است از چرخه‌ی بازتولید خشونت عبور کند، ناگزیر به زبانی نیاز دارد که مرگ را عادی نکند، حتی وقتی همه‌چیز به سمت عادی‌سازی هل داده می شود. این گفتمان شاید پرصدا نباشد، اما تنها گفتمانی است که هم اخلاق را حفظ می‌کند و هم آینده را گروگان نمی‌گیرد.
https://t.me/politicalphilosphy/450

۱۴۰۴ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

بقا، مسئولیت و اخلاق؛ چه زمانی باید ایستاد و چه زمانی باید کنار رفت؟


اعتراضات خونین و کشتار شهروندان ایران در دیماه گذشته یک لحظه‌ عادی در تاریخ سیاسی ایران نیست. این فاجعه ملی به واقع یکی از سرفصلهای بسیار مهم در تاریخ مبارزات مردم ایران است. سرفصلی که نه‌ فقط معادلات سیاسی بین جمهوری اسلامی و مردم را ، بلکه حتی معیارهای اخلاقی سیاست را دگرگون کرده است. معیارهایی که دیگر نمی توانند مانند گذشته توجیه گر حفظ موجودیت و بقای یک جریان سیاسی و یا نظام سیاسی باشند. زمانی که دریایی از خون بین مردم و نظام جمهوری اسلامی به وجود آمده است، حفظ موجودیت و بقا و مشروعیت یک جریان سیاسی مخالف و یا موافق حاکمیت اسلامی اساسا معنای دیگری پیدا می کند.

پس از چنین سرفصل خونینی، دیگر نمی‌توان با منطق پیشین از بقای سیاسی، اصلاح، یا حتی مبارزه برای سرنگونی و یا گذار سخن گفت. زیرا به باور من، سیاست پس از این کشتار و قتل عام از سطح رقابت و راهبرد و تسخیر قدرت گذشته است و به سطح مسئولیت در برابر جان انسان‌ها و ممانعت از کشتار بیشتر تغییر کرده است. در این نقطه، پرسش اصلی این نیست که چه کسی سرانجام پیروز می‌شود، بلکه این است که چه کسی هنوز حق دارد ادامه دهد.

معمولا در چنین سرفصل‌هایی، حکومت‌هایی که بقای خود را به کشتار سیستماتیک مردم گره می‌زنند، از منظر اخلاق انسانی، طبیعتا ادعای مشروعیت بقا را از دست می‌دهند. در واقع بقایی که شرط آن مرگ شهروندان است، دیگر «حق طبیعی» نیست، بلکه نوعی زورِ عریان است و واضح است که این اصل دهه هاست که در مورد جمهوری اسلامی و رهبری آن صدق می کند.

اما این منطق تنها به حکومت‌ها محدود نمی‌شود. همان‌طور که قدرت حاکم می‌تواند با عبور از خط خون، حق بقا را از دست بدهد، نیروها و جریان‌های مخالف نیز در برابر جان مردم مسئول‌اند و از این مسئولیت معاف نیستند.

در این بحث به هیچ وجه نباید «نیت» را مبنای ارزیابی حق بقا، چه برای نظام مسلط و چه نیروهای سیاسی مخالف آن، قرار داد. تاریخ نشان داده که نیت‌های خوب، اگر با بی‌مسئولیتی همراه شوند، می‌توانند به فاجعه ختم شوند. رهبری که مردم را بدون آمادگی، بدون توازن قوا، و بدون افق روشن به میدان سرکوب می‌فرستد و روی احتمال کمک خارجی حساب جدی باز کرده است، حتی اگر وطن‌پرست، صادق یا شجاع باشد، در برابر پیامدهای قابل پیش‌بینی تصمیم خود مسئول است. همان‌گونه که فرمانده‌ای که سربازانش را بی‌محاسبه به قتل‌عام می‌فرستد، قهرمان محسوب نمی‌شود، جریان سیاسی‌ای که جان مردم را به ابزار آزمون راهبردهای شکست‌خورده بدل می‌کند نیز نمی‌تواند پشت شعار رهایی پنهان شود و برای خود سرمایه بقا بسازد.

تجربه سازمان مجاهدین خلق پیش روی ماست، این سازمان پس از خطاهای استراتژیک که به فاجعه فروغ جاویدان (که توسط جمهوری اسلامی مرصاد نامید شد) منجر شد، در حقیقت مشروعیت خود برای بقا به عنوان یک جریان سیاسی را عملا از دست داد، حتی اگر همچنان سعی کند پوسته ای از سازمان و تشکیلات خود را حفظ کند. ناپیدا بودن مسعود رجوی عملا نشانگر پایان بقای این سازمان سیاسی در اثر خطای استراتژیک است.

البته مفهوم «نفی بقا» قطعا به معنای خودویرانگری و یا حذف اراده گرایانه یک جریان سیاسی، توسط جریانات دیگر، از عرصه سیاست و زندگی سیاسی نیست؛ بلکه به‌ معنای یک ضرورت اخلاقی است. نفی بقا یعنی پذیرفتن این‌که فرد یا جریان، صلاحیت ادامه دادن در جایگاه تصمیم‌گیری درباره‌ی جان دیگران را از دست داده است. این نفی می‌تواند به شکل کناره‌گیری، پذیرش خطا، یا واگذاری نقش رهبری به کسانی با قضاوت مسئولانه‌تر بروز کند. ادامه دادن صرفاً به‌دلیل «حقانیت تاریخی و ایدئولوژیک» یا «دشمن ما از ما بسیار بدتر است»، در واقع تکرار همان منطقی است که قدرت‌های سرکوبگر به کار می‌برند.

در نهایت، یک اصل ساده اما سخت باقی می‌ماند: مردم حق دارند برای آزادی و کرامت خود خطر کنند، اما هیچ قدرتی، چه حاکم، چه مخالف، حق ندارد جان مردم را از بالا و بدون مسئولیت اخلاقی خرج کند. به عبارت دیگر، بعد از سرفصل‌های خونین، بقا دیگر امتیاز نیست؛ ادعایی است که فقط با احترام به جان انسان‌ها، محاسبه‌ی عقلانی، و پذیرش مسئولیت می‌توان آن را حفظ کرد. تاریخ نه با کسی که «ماند»، بلکه با کسی که در لحظه‌ی لازم کنار رفت، صادق‌تر برخورد می‌کند.
https://t.me/politicalphilosphy/449

۱۴۰۴ بهمن ۱۳, دوشنبه

امکان سیاست، در شرایط کشتار و جنگ: آیا نیازمند یک پارادایم و گفتمان جدید هستیم؟


پس از اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴و کشتار بی رحمانه مردم توسط جمهوری اسلامی، و به دنبال آن شدت یافتن فشارهای بین المللی و افزایش حضور نظامی آمریکا در اطراف ایران، به جرات می توان گفت که اصولا موضوع سیاست در ایران وارد فازی متفاوت شده است.

حضور بسیار گسترده مردم در خیابان ها و حمایت آشکار از یک آلترناتیو مشخص در برابر رژیم حاکم، همراه با شعارهای مردمی در طرفداری از آقای رضا پهلوی نیز مبارزه علیه نظام جمهوری را از فاز سلبی به فاز ایجابی، با اتکا به یک آلترناتیو خارج از کلیت نظام، منتقل کرده است.

تغییر بسیار آشکار دیگر، افزایش چشمگیر امید به دخالت نظامی آمریکا در حمایت از مبارزات مردم بود. خامنه ای نیز در صحبت های اخیر خود اعتراضات دی ماه را کودتا نامید، که این نامگذاری نیز بسیار بی سابقه بود و نشان دهنده میزان حساسیت این اعتراضات برای حاکمیت است. این نامگذاری نیز حاکی از این است که پس از اعتراضات دی ماه، سیاست برای حاکمیت جمهوری اسلامی نیز وارد فاز جدیدی شده است و پس از به پندار خود «سرکوب کودتا» قطعا به بازنگری سیاست های خود خواهد پرداخت؛ ضمن اینکه خامنه ای در همین صحبت های خود مجددا تاکید کرد که اگر لازم باشد باز هم مردم معترض را سرکوب و کشتار خواهد کرد.

این مجموعه نشانه ها دال بر این واقعیتند که سیاست، از هر منظر (داخلی، خارجی و مخالفین) در ایران اساسا وارد فاز متفاوتی شده است؛ فازی که نه مسلما ادامه‌ی اصلاح‌طلبی سنتی است، نه صرفا از الگوهای پیشین در «مبارزات و مقاومت مدنی» و «گذار مسالمت آمیز» می خواهد پیروی کند، و نه حتی راهبرد حضور توده ای مردم در خیابان و حمایت خارجی قابل اتکا است.

واکنش حاکمیت در نظامی سازی کامل اعتراض و نامیدن آن به‌مثابه «کودتا» و بستن همه روزنه‌های میانجی (که در صحبت های خامنه ای کاملا مشهود بود)، نشان می دهد که برای نظام حتی دیگر بازتولید صوری مشروعیت نیز مهم نیست. در مقابل، جامعه نیز از مرحله مطالبه‌گری حقوقی و صنفی عبور کرده و وارد وضعیت خشم انباشته، بی‌اعتمادی، استیصال و فاصله‌گیری از سیاست‌های وعده‌محور و گذارمحور شده است و فقط در آرزوی سرنگونی سریع و به هر شکل این حکومت می باشد. این وضعیت نیز نشانگر آن است که سیاست در ایران نیازمند بازتعریف است.

در چنین شرایطی اپوزیسیون، به‌ ویژه در خارج از کشور، با بحران پارادایم و گفتمان مواجه می شود. به علت که گفتمان‌هایی چون «مقاومت مدنی مسالمت‌آمیز»، «جامعه مدنی»، یا «گذار نرم» دیگر برای بخش بزرگی از جامعه اقناع‌کننده نیستند، نه لزوماً به‌دلیل رد اخلاقی، بلکه به‌سبب ناتوانی‌شان در پاسخ‌گویی به واقعیت سرکوب عریان و حکومت نظامیان. در عین حال، گرایش به خشونت یا انتظار مداخله خارجی نیز به تدریج نقاط کور و ابهام آلود خود را نشان می دهند: که امید و آرزوی مردم بر دخالت قدرت های دیگر تنها عامل تعیین کننده در سیاست های این قدرت ها نیستند و آنها در درجه نخست مطابق منافع ژئوپلیتیک و استراتژیک خود عمل می کنند.

از این رو بنظر می رسد که سیاست اپوزیسیون امروز نه می‌تواند دیگر صرفا معطوف به «قدرت‌گیری فوری» با اتکا بر حضور میلیونی مردم و دخالت خارجی باشد و نه صرفا متکی بر وعده‌های نهایی و رهایی‌بخش در راستای یک فرایند طولانی مقاومت و مبارزات مدنی، مسالمت آمیز و شبکه سازی و توانمندسازی جامعه مدنی باشد. اینکه چارچوب این سیاست جدید چیست، موضوعی است که شاید هنوز زود است که بتوان پاسخ روش و صریحی برای آن پیدا کرد.

فقط به‌طور اجمالی می توان گفت:

جمهوری اسلامی در این مقطع نه در آستانه فروپاشی فوری و کامل قرار دارد و نه در وضعیت ثبات؛ اما تلاش می کند پس از اعتراضات دی ماه خود را بازسازی کند و این قطعا تعاقبات سیاسی و ساختاری خواهد داشت و اگر جنگی سرنوشت ساز صورت نگیرد ما شاهد حکومت نظامیان و سپاهیان، بسیار آشکارتر از گذشته، خواهیم بود.

اپوزیسیون نیز دو راهبرد کلی را تجربه کرده است، مبارزات مسالمت آمیز و مدنی برای گذار از جمهوری اسلامی؛ و براندازی و انقلاب از طریق حضور خیابانی میلیونی مردم همراه با حمایت های بین المللی. اما مردم و بخشهای مهمی از اپوزیسیون اکنون به تدریج به این برداشت و ادراک رسیده اند که این دو راهبرد با وجود هزینه های زیاد، نه تنها نتیجه مطلوب را نداشته اند، بلکه هر بار که پس از سرکوب دوباره برخاسته اند، مجددا به عقب رانده شده اند.

اکنون که اپوزیسیون در میانه این دو راهبرد کلان ایستاده و به نتایج و هزینه های آن می نگرد، واضح است که شرط اصلی خروج از این حالت تعلیق نه بازگشت صد در صد به راهبردهای پیشین بلکه جستجوی یک راهبرد جدید از طریق بالغتر شدن اپوزیسیون و بازتعریف سیاست است. همچنین تجربه نیز نشان داده است که راهبردها و راهکارهای هیبریدی و متنوع کارآمدتر هستند. به این معنی که حضور میلیونی مردم در خیابان بدون پشتوانه های شبکه ای و نهادی و بدون پشت جبهه مدنی و سازماندهی شده، به سرعت می تواند یا در اثر سرکوب و یا خستگی مردم رو به کاهش بگذارد. از سوی دیگر با توجه به تکثر و تنوع در جامعه ایران امروز، نهاد رهبری نیز می بایست بازتاب این جامعه باشد و تنوع و پلورالیسم ایرانی را منعکس کند.

در چنین شرایطی شاید بتوان گفت که پارادایم واقع‌بینانه، نه تصرف سریع قدرت، بلکه زنده نگه داشتن امکان سیاست است. منظور از امکان سیاست، حفظ باور جمعی به تعامل و مدارا در درون خود، معنادار بودن کنشهای جمعی، جلوگیری از فروریزی جامعه به نیهیلیسم یا خشونت کور، و تداوم فرآیند و سرعت بخشیدن به مشروعیت‌زدایی از قدرت نامشروع و روایت های رسمی است. این سیاست در کوتاه مدت سیاست فرسایشی است: فرسایش روایت رسمی و عادی‌سازی‌ناپذیر کردن سرکوب

البته این یادداشت، بر این فرض استوار است که جنگی سرنوشت ساز اتفاق نخواهد افتاد و حاکمیت وارد معامله و امتیازدهی به آمریکا می شود و دولت ترامپ نیز توجه خود را فقط معطوف به موضوع هسته ای و موشکی می کند. اگرچه گمان من بر این است که جنگی سرنوشت ساز اتفاق نخواهد افتاد و اگر هم اتفاق افتد کلیه معادلات عوض خواهند شد. معادلاتی که نتایج و پیامدهای آن قابل پیش بینی نیستند.
https://t.me/politicalphilosphy/446