۱۴۰۴ دی ۲۹, دوشنبه

دخالت نظامی و تغییر پارادایم گذار در ایران



مبارزات مردم ایران علیه استبداد دینی و ولایت مطلقه فقیه فراز و نشیب‌های بسیاری پشت سر گذاشته است. این مبارزات راهبردهای گوناگونی را تجربه کرده‌اند: از حمایت از بخشی از جناح‌های داخلی جمهوری اسلامی، معروف به اصلاح‌طلبان، گرفته تا مبارزات صنفی و مدنی برای محدودسازی قدرت و دستیابی به خواسته های صنفی-دموکراتیک، و نهایتاً مبارزات خیابانی علیه کل نظام، که خواست و نیت بخش عمده‌ای از مردم ایران را نشان می‌دهد: عبور کامل از جمهوری اسلامی و نه صرفاً اصلاح یا مهار آن و یا دست یابی به برخی از مطالبات صنفی و یا جنسیتی و حقوق بشری.

یکی از ویژگی‌های برجسته این فرایند مبارزاتی طولانی مدت و سخت، اتکا به توان‌های درونی جامعه ایران بود. موتور محرکه مبارزات، در داخل کشور شکل میگرفت و اپوزیسیون عمدتاً خارج از کشور نقش نظاره‌گر یا حمایت‌کننده داشت. به این معنی که جریانات سیاسی سنتی و شناخته‌شده مخالف حکومت، بیش از آنکه بتوانند این مبارزات را هدایت یا مصادره کنند، تلاش کردند آن را به عرصه بین‌المللی منتقل و بازتاب دهند.

اما پس از جنگ دوازده‌روزه میان جمهوری اسلامی و اسرائیل و کارزار تبلیغاتی گسترده‌ای که حول نقش دخالت نظامی در تضعیف یا حتی سرنگونی جمهوری اسلامی شکل گرفت، به نظر می‌رسد فاکتور جدیدی در معادله گذار اضافه شده است. این فاکتور جدید «نقش دخالت نظامی خارجی» است. این پارادایم شیفت، مبارزات مردم برای گذار مسالمت‌آمیز و کم‌هزینه را وارد فازی جدید کرده که در آن دخالت نظامی نقش برجسته‌ای پیدا کرده است.

تشدید بحران‌های عمیق اجتماعی، اقتصادی و معیشتی، فرسودگی نیروهای جامعه مدنی، بن‌بست‌های سیاسی مزمن و نقش بلامنازع رهبر جمهوری اسلامی در ادامه این بحران‌ها، باعث شده است که بحث «ضرورت دخالت نظامی برای کمک به مردم ایران» در میان نسل جوان و برخی رسانه‌های خارجی، به ویژه ایران اینترنشنال، انعکاس و رزونانس قابل توجهی پیدا کند.

اگر از بحث‌های هنجاری و اخلاقی مخالفان دخالت نظامی بگذریم، پرسش اصلی این است: اگر چنین مداخله‌ای رخ دهد، ایران از نظر ساختاری به کدام تجربه‌ی تاریخی نزدیک‌تر خواهد بود؟ با این تاکید که پاسخ به این سوال نیازمند پرهیز از ساده‌سازی و مقایسه شتاب‌زده است. تمرکز باید بر این باشد که پس از هرگونه مداخله، چه نوع نظمی امکان شکل‌گیری دارد و آیا جایگزینی موفق و پایدار امکان‌پذیر است یا نه.

در تاریخ تحولات سیاسی در جهان و منطقه خاورمیانه نمونه‌های متفاوتی از دخالت نظامی خارجی وجود دارد که به سقوط حکومت‌ها انجامیده‌اند: از اشغال عراق در سال ۲۰۰۳ و مداخله هوایی ناتو در لیبی در ۲۰۱۱ گرفته تا مداخله محدود در یوگسلاوی سابق در دهه ۱۹۹۰. این تجارب نشان می‌دهند که سقوط حکومت الزاماً به معنای گذار موفق نیست. تجربه عراق و لیبی حاکی از آن است که در غیاب آلترناتیو نهادمند، مداخله خارجی می‌تواند به فروپاشی دولت و بی‌ثباتی طولانی‌مدت منجر شود، در حالی که یوگسلاوی هرچند خونین و پرهزینه، به باز ترسیم نظم سیاسی و شکل‌گیری دولت-ملت‌های جدید انجامید.

به باور من، در صورت حمله نظامی گسترده و تضعیف دولت مرکزی، محتمل‌ترین سناریو برای ایران نه سقوط کامل، بلکه شکل‌گیری نوعی نظام حاکمیتی فشل است؛ وضعیتی که در آن دولت وجود دارد، اما توان اعمال حاکمیت و اداره کشور به‌شدت کاهش یافته است. در چنین شرایطی، نیروهای داخلی که پیش از حمله به منابع اقتصادی و نظامی دسترسی داشته و شبکه‌های سازمانی مستحکم دارند، محتمل‌ترین بازیگران خواهند بود که دست بالا را پیدا کرده و می توانند قدرت را باز توزیع کنند.

این روند، تجربه‌ای است که در عراق و لیبی دیده شد و نشان می‌دهد حتی با سقوط حکومت، جایگزینی موفقیت‌آمیز و پایدار نیازمند وجود آلترناتیو نهادمند و مشروعیت داخلی است، امری که در ایران امروز به شکل گسترده وجود ندارد. بنابراین، خطر اصلی مداخله نظامی خارجی نه صرفاً پایان حکومت، بلکه ایجاد خلأ قدرت عمیق و طولانی‌مدت است که کنترل آن در دست کسانی خواهد بود که توان مدیریت بی‌ثباتی را دارند، نه لزوماً کسانی که بیشترین مشروعیت یا محبوبیت را دارند.

زیرا یک نیرو و یا یک چهره سیاسی، حتی با وجود برخورداری از مشروعیت و مقبولیت، اما بدون شبکه ها و نهادهای وابسته به خود در داخل کشور و بدون توان سازماندهی و جذب نهادهای برخوردار از قدرت سرمایه و قدرت نظامی، یا اساسا در مقابل بخش هایی از قدرت حاکم شانسی برای به دست گرفتن ندارد و یا اگر هم با استفاده از دخالت خارجی قدرت را دردست گرفتند، دوران زمامداری شان کوتاه مدت خواهد بود و به مثابه عامل و کاتالیزور گذار به قدرت های واقعی در درون جامعه ایران عمل خواهند کرد.

تاریخ نشان داده است، رهبران نمادینِ و محبوب اما فاقد شبکه های سازمان یافته در داخل کشور یا به سرعت کنار زد می شوند (مانند چلبی در عراق) و یا کشور برای مدت طولانی وارد بی ثباتی و حتی جنگ های داخلی می شود و یا رهبر نمادین برای بقای خود مجبور به اقتدارگرایی می گردد. این سناریوها هیچکدام به نفع ملت ایران نیستند.
https://t.me/politicalphilosphy/401

۱۴۰۴ دی ۲۸, یکشنبه

از روایت سیاسی تا روایت حقوقی و قربانی محور: ضرورت پارادایم‌شیفت در مواجهه با کشتار معترضان

در مواجهه با کشتار معترضان و سرکوب خشونت‌بار اعتراضات اخیر، جمهوری اسلامی تلاش می کند با روایت‌سازی کاملا دروغ، خشونت افسار گسیخته بسیج، سپاه و نیروهای نیابتی اش علیه مردم بی دفاع را عادی‌سازی و با نسبت دادن آن به دشمنانش مسئولیت خود را پنهان، و قربانی را به مقصر تبدیل کند. این روایت از یک سو برای فرسایش افکار عمومی و ایجاد تردید، و از سوی دیگر برای کاستن از هزینه‌های سیاسی و حقوقی بین المللی طراحی شده است.

در چنین شرایطی مسئله این است که آیا اپوزیسیون باید همچنان و صرفا بر «ارائه روایتی بدیل برای این حکومت ایدئولوژیک » پافشاری کند یا اینکه زمان یک پارادایم شیفت در روایت سازی رسیده است؟ واقعیت این است که جمهوری اسلامی پس از کشتار بیرحمانه مردم، زمین و قواعد بازی را عوض کرده است. و از این نظر اپوزیسیون نیز می بایست با اولویت دادن به مقابله با روایت های دروغ رژیم، قربانیان و مردم رنجیده ایران را در مرکز روایت سازی های خود قرار دهند و این کشتار سبعانه را به گوش جهانیان برساند. اکنون زمان روایت سازی های گروهی و ایدئولوژیک و بدیل و آلترناتیو سازی نیست.

اپوزیسیون ایران طی سال‌های گذشته غالباً کوشیده است با روایت‌های سیاسی و ایدئولوژیک خو، هرچند صادقانه، در برابر روایت حکومت بایستد. اما چندقطبی‌بودن نیروهای مخالف، اختلاف بر سر آینده مطلوب، و رقابت برای نمایندگی «صدای اصلی» باعث شده این روایت‌ها نه‌تنها هم‌افزا نباشند، بلکه در بسیاری موارد اعتبار و قابلیت پیگیری بین‌المللی را تضعیف کنند. در سطح جهانی نیز، تمرکز بر نسخه‌های آینده‌محور یا هویت‌محور، توجه را از مسئله‌ی فوری و قابل اقدام، یعنی خشونت سازمان‌یافته علیه شهروندان، منحرف کرده است.

از این‌رو، آنچه امروز ضرورت دارد، یک پارادایم‌شیفت روایی است: گذار از روایت‌سازی ایدئولوژیک و آینده‌محور به روایتی مبتنی بر اثبات روشن و مستندِ کشتار، نقض حقوق بنیادین، و مسئولیت مستقیم نهادهای حاکم در این رابطه. این تغییر به‌معنای فراموش کردن روایت های خاص گروهی و جناحی نیست، بلکه به‌معنای مقابله بسیار فعال و همبسته با چارچوب های مفهومی که جمهوری اسلامی با واژگانی چون «امنیت»، «اغتشاش» و «دشمن» می‌کوشد خشونت را توجیه کند. مقابله ای که می بایست از نظر حقوقی کاملا مستند و مقبول باشد و زیر سایه روایت های گروهی و سیاسی قرار نگیرد و به حاشیه نرود. روایتی که یک همصدایی سراسری در سطح جهان علیه جمهوری اسلامی ایجاد کند. روایتی که قبل از اینکه سیاسی باشد، حقوقی و قربانی محور است.

به عبارت دیگر در این تغییر پارادایم، سیاست حذف نمی‌شود، بلکه جایگاهش تغییر می‌کند. به این معنی که راوی این روایت جدید دیگر یک گروه و یا شخص خاص نیست، بلکه روای اصلی همان مردم ایران هستند و سیاست در جایگاه «پشتیبان خاموشِ عدالت» می نشیند. این روایت جدید نه متعلق به یک جریان سیاسی، بلکه قربانی‌محور، واقعیت‌محور و قابل ترجمه به زبان حقوقی و بین‌المللی است. چنین روایتی می‌تواند همبستگی حداقلی اما پایدار بسازد، هزینه‌های واقعی ایجاد کند، و امکان پیگیری بلندمدت، حتی فراتر از هیجانات مقطع، فراهم آورد.

در این روایت جدید فقط یک محکوم و مقصر وجود دارد و آن جمهوری اسلامی و شخص رهبر است؛ یک قربانی وجود دارد و آن هم مردم ایران هستند. در این روایت فقط پرچم عدالت خواهی بین المللی برافراخته است و خواست اصلی محکوم شدن جمهوری اسلامی تحت عنوان جنایت علیه بشریت می باشد.

مهمترین اثر کوتاه مدت این پارادایم شیفت این است که دعواهای گروهی و دو قطبی موجود در میان مخالفین جمهوری اسلامی را به حاشیه می راند و موجب یکصدایی می شود، رهبر یا رهبران جای خود را مردم و راویان اصلی این جرم و جنایت می دهند؛ تجمعات خیابانی را حول پرچم عدالت خواهی و حکومت جمهوری اسلامی در جنایت علیه بشریت گرد هم می آورد و این دودستگی مخرب را کاهش می دهد.

این روایت صرفا یک روایت حقوقی نیست، روایتی است کاملا انسانی از خشونت هایی که در حق مردم کف خیابان و روایان خشونت اعمال شده اند، روایتی است که صرفا بر تعداد قربانیان تکیه نمی کند، بلکه داستانهای فردی از ظلم حکومت بیان می کند. از این منظر و در این چارچوب جدید، روایت ها به دلیل انسانی بودن، بسیار ساده و قابل فهم برای همه هستند و در چند گزراه ساده قابل فرمولبندی هستند. برای مثال «جنایت علیه شهروندان»، بدون اینکه وارد روایت های واکنشی و عکس العملی شود و یا حاوی رقابت های گروهی باشد.

مردم ایران آنگاه احساس تنهایی نمی کنند که ببینند که خود آنها و ظلم ستمی که بر آنها وارد شده است در مرکز این روایت سازی قرار گرفته اند و نه گرایشات خاص گروهی و حزبی. این نوع روایت سازی های حقوقی و عدالت طلبانه که کمتر رنگ و بوی سیاست های گروهی و ایدئولوژیک دارند، ترس و خشم کور را به خشم اخلاقی تبدیل می کند و امید به عدالت را از شعار خارج و به واقعیت نزدیک می کند. به عبارت دیگر، این نوع از روایت‌سازی و پارادایم شیفت نه به این دلیل که مردم ایران «نمی‌دانند»، بلکه به این دلیل که «تنها ماندن» بزرگ‌ترین خطر است.

تجربه پارادایم شیفت در امر روایت سازی و جایگزینی روایت های ایدئولوژیک با روایت های حقوقی و مبتنی بر قربانیان نیز نشان می دهد که در مقاطعی این نوع روایت سازی های بسیار موثر و موفق بوده اند. در آرژانتین در دوران دیکتاتوری نظامی (دهه ۷۰ و ۸۰)، روی روایت ناپدید شدگان کار شد و تمرکز به جای رقابت های چپ و راست روی مساِیل انسانی و حقوقی قرار گرفت. در شیلی نیز روایت «جنایت مستمر» دعواهای سیاسی را به حاشیه راند، فرایندی که سرانجام پینوشه را به دادگاه کشاند. در آفریقای جنوبی نیز روایت آپارتاید بر روایت انتقام و یا روایت خاص یک حزب پیروز شد و حقیقت تبعیض وحشتناک علیه سیاه پوستان این کشور در برابر جهانیان قرار گرفت.

روایت‌های حقوقیِ موفق در سطح جهانی، نه بر رقابت‌های سیاسی و تصویر آینده مطلوب، بلکه بر تجربه زیسته قربانیان و مسئولیت مشخص عاملان بنا شده‌اند. این روایت‌ها با فاصله گرفتن آگاهانه از منازعات ایدئولوژیک، از زبانی مشترک و قابل ترجمه به حقوق بین‌الملل استفاده کرده‌اند و به‌جای تأکید بر وقایع پراکنده، الگوهای نظام‌مند خشونت و زنجیره مسئولیت را برجسته ساخته‌اند. هرچند این مسیرها اغلب کند و فرسایشی بوده‌اند، اما به‌دلیل اتکای آن‌ها بر مستندات، انضباط حقوقی و حافظه جمعی، توانسته‌اند اثرگذاری پایدار و ماندگار ایجاد کنند.

۱۴۰۴ دی ۲۷, شنبه

چرا ساده‌سازی سیاسی به دو‌قطبی می‌انجامد و نقش رهبران چیست؟



در خیزش‌های مردمی از جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ تا جنبش «زن، زندگی، آزادی» در ۱۴۰۱، ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی ـ از کنشگران منفرد سیاسی گرفته تا طیف‌های گوناگون اپوزیسیون و مردم عادی ـ کم‌وبیش یک‌صدا در حمایت از اعتراضات و مطالبات هم‌وطنان خود در داخل کشور به میدان آمدند. این یک‌صدایی، هرچند گاه در فضای مجازی با تنش و اختلاف نظر تهدید می‌شد، اما آنچه در نهایت تعیین‌کننده بود و گرایش‌های مختلف سیاسی را ـ با وجود اختلافات عمیق نظری ـ در صحنه‌ی واقعی سیاست هم‌جهت می‌کرد، وجود و تداوم جنبش‌های اعتراضی در داخل کشور بود.

به همین دلیل، همواره بر این باور بوده‌ام که آنچه می‌تواند اختلافات اپوزیسیون را به حاشیه براند، نه توافقات نظری و نه بیانیه‌های سیاسی، بلکه «کف خیابان» در داخل کشور و مبارزات مدنی مردم ایران است. تجربه نشان داده است هرگاه این مبارزات اوج گرفته‌اند، دعواها و شکاف‌های درونی اپوزیسیون خارج از کشور کاهش یافته و هرگاه پس از سرکوب، جنبش‌های مردمی برای مدتی دچار افول شده‌اند، اختلافات داخلی و رقابت‌های فرساینده میان جریان‌های مخالف شدت گرفته است.

با این‌حال، این الگوی نسبتاً ثابت در جریان اعتراضات بسیار گسترده‌ی دی‌ماه ۱۴۰۴ به‌درستی عمل نکرد. برخلاف انتظار، در تجمعات ایرانیان خارج از کشور برای اعلام همبستگی با معترضان داخل ایران، کمتر شاهد یک‌صدایی و همبستگی هستیم. دو‌قطبی‌ای که از سال ۱۴۰۱ به‌تدریج در فضای مجازی شکل گرفته و تشدید شده بود، اکنون به عرصه‌ی خیابان و تجمعات واقعی ایرانیان در خارج از کشور نیز سرایت کرده است.

ریشه‌های این دو‌قطبی را می‌توان دست‌کم از زمان کنفرانس جورج‌تاون دنبال کرد؛ نشستی که در آن چند چهره‌ی سیاسی و فرهنگی ـ از جمله مسیح علینژاد، نازنین بنیادی، رضا پهلوی، حامد اسماعیلیون و عبدالله مهتدی ـ با هدف اعلام همبستگی با جنبش «زن، زندگی، آزادی» گرد هم آمدند و منشوری مشترک منتشر شد. بروز سریع اختلافات درونی، خروج آقای رضا پهلوی از این مجموعه، و سپس تحولات پس از کنفرانس دوم مونیخ، از جمله اعلام نقش رهبری ایشان برای گذار از جمهوری اسلامی و انتشار «دفترچه اضطرار»، شکاف‌های پیشین را عمیق‌تر کرد؛ شکاف‌هایی که اکنون دیگر صرفاً محدود به فضای مجازی یا منازعات گفتمانی نیستند، بلکه خود را در میدان کنش سیاسی و تجمعات اعتراضی خارج از کشور نیز نشان می‌دهند.

در این‌جا این پرسش پیش می‌آید که چرا برخلاف گذشته، حتی اوج‌گیری اعتراضات نیز نتوانست اپوزیسیون را حول یک حداقل مشترک همسو کند؛ و آیا ساده‌سازی امر مبارزه و سیاست، نقشی در این گسست ایفا نکرده است؟

یکی از قواعدی که معمولاً در شرایط بحران‌های عمیق سیاسی و اجتماعی عمل می‌کند ـ شرایطی که مردم معترض و مطالبه‌گر تلاش‌های پیشین خود را بی‌نتیجه می‌بینند و انتظاراتشان را از دست‌رفته می‌یابند ـ این است که جامعه به‌تدریج توان زیستن با پیچیدگی را از دست می‌دهد. فشارهای روانی ناشی از سرکوب، عقب‌رانده‌شدن اعتراضات، تشدید ناامنی، بی‌افقی، فرسایش امید جمعی و خستگی حاصل از تلاش‌های ناموفق، ذهن فردی و جمعی را به‌سمت ساده‌سازی امر سیاست و مبارزه سوق می‌دهد.

ساده‌سازی سیاسی به این معناست که واقعیت‌های چندلایه‌ی سیاست و دشواری‌های مبارزه با یک الیگارشی پیچیده و قدرتمند حاکم بر کشور، به دوگانه‌هایی روشن، فوری و ظاهراً قابل‌فهم تقلیل داده می‌شوند. به باور من، این ساده‌سازی نه حاصل ناآگاهی و نه نتیجه‌ی انباشت‌نشدن تجربه‌های پیشین، بلکه واکنشی دفاعی برای رهایی سریع از وضعیتی طاقت‌فرسا و فشارهای روانی سهمگین ناشی از آن است.

از این منظر، شعارهای حمایتی از آقای رضا پهلوی در جریان اعتراضات اخیر را می‌توان بازتاب شرایط بحرانی روانی جامعه، قطع امید حتی نسبت به توان کنش جمعیِ خود، و جست‌وجوی یک منجی بیرون از خویشتن دانست. آنچه من از آن با عنوان «سیاست ساده‌شده» یاد می‌کنم، دقیقاً در همین نقطه شکل می‌گیرد. حتی امید بستن به دخالت دونالد ترامپ و سرنگونی جمهوری اسلامی از طریق جنگ نیز نمونه‌ای دیگر از همین سیاست ساده‌شده است؛ سیاستی که مسیرهای پیچیده و پرهزینه‌ی تغییر را به یک عامل بیرونی و یک کنش ناگهانی فرو می‌کاهد.

اما سیاست ساده‌شده، به‌طور ساختاری مستعد دو‌قطبی‌شدن است. هنگامی که امر سیاست ساده می‌شود و مسائل پیچیده به پرسش‌های «یا/یا» فروکاسته می‌گردد، اختلاف نظرهای گفتمانی و عقیدتی دیگر صرفاً تفاوت دیدگاه تلقی نمی‌شوند، بلکه می‌توانند به نشانه‌ی تهدید، خیانت یا ایستادن در سوی «دیگری» تعبیر شوند. در چنین فضایی، مرزهای هویتی جایگزین بحث‌های برنامه‌ای می‌شوند و گفت‌وگو به‌تدریج جای خود را به صف‌بندی‌های سخت می‌دهد.

در این‌جاست که نقش رهبران، نخبگان و فعالان سیاسی و فکری بسیار تعیین‌کننده می‌شود. آنان می‌توانند با پذیرش و بازتولید این ساده‌سازی، به دو‌قطبی مشروعیت ببخشند و از آن برای بسیج هواداران بهره بگیرند؛ یا برعکس، با مقاومت آگاهانه در برابر منطق دوگانه‌ساز، پیچیدگی را دوباره به عرصه‌ی عمومی بازگردانند. متأسفانه آنچه امروز شاهد آن هستیم، تشدید دو‌قطبی حتی از سوی چهره‌هایی است که سابقه‌ی سیاسی طولانی دارند؛ چهره‌هایی که تجربه‌ی ساده‌سازی‌های دوران انقلاب ۱۳۵۷، یا ساده‌سازیِ سرنگونی کوتاه‌مدت جمهوری اسلامی توسط سازمان مجاهدین در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ را یا از نزدیک دیده‌اند یا خود در آن نقش داشته‌اند.

در آن دوره‌ها، چنین ساده‌سازی‌هایی اغلب با توجیهی عمل‌گرایانه و پراگماتیستی از سیاست همراه بود. اما واقعیت این است که عرصه‌ی جامعه، به‌ویژه در قرن جدید، به‌مراتب پیچیده‌تر شده و به‌گونه‌ای کاملاً متفاوت از مدل‌های نظری یا شرایط آزمایشگاهی عمل می‌کند و تحول می‌یابد. پراگماتیسم در سیاست زمانی می‌تواند کارآمد باشد که یک نیروی سیاسی یا یک رهبر، از توان نهادی، ساختارمند و سازمان‌یافته برای مدیریت پیامدها و فرآیندهای سیاسی ناشی از سیاست‌های عمل‌گرایانه‌ی خود برخوردار باشد. در غیر این صورت، پیشبرد سیاست پراگماتیستی عملاً به بدنه‌ی هوادار و مردمی واگذار می‌شود که خود در معرض ساده‌سازی سیاست قرار دارند.

در عین حال، رهبران نمادین، نخبگان و روشنفکران حتی اگر فاقد قدرت رسمی باشند، می‌توانند از طریق گفتار، حتی سکوت و یا نحوه‌ی مواجهه‌شان با نقد و مخالف، مرزهای اخلاقی و سیاسی میدان را ترسیم کنند. نخبگان و روشنفکران نیز با انتخاب میان «پیام ساده و پرطرفدار» و «تحلیل پیچیده اما پرهزینه»، می‌توانند یا به مهار دو‌قطبی کمک کنند یا ناخواسته به سوخت آن بدل شوند.

در شرایط امروز ایران این وظیفه بیش از هر فرد و گروه سیاسی بر دوش آقای رضا پهلوی، که بخشهایی از مردم در جریان اعتراضات خیابانی او را فریاد می زدند و خود و تیمش ادعای رهبری این اعتراضات را دارند سنگینی می کند.

البته ساده‌سازی همیشه قابل‌اجتناب نیست، اما مسئله این است که چه زمانی به ابزار فهم بدل می‌شود و چه زمانی به مانع کنش عقلانی و همبستگی جمعی.

۱۴۰۴ دی ۲۵, پنجشنبه

ما نباختیم، فقط شاید منتظر چیزی بودیم که یا نمی توانست و یا قرار نبود بیاید



می خواهم این یادداشت را از منظر هزاران تن از مردم شجاع کشورمان که در راه آرمانها و برای تحقق امیدهای خود جان باختند، همراه با ادای احترام عمیق و ضمیمانه به این جانهای آزاده، بنویسم.

پس از سرکوب ددمنشانه اعتراضات مسالمت آمیز مردم به جان آمده از رژیم ضد بشری و ضد ایرانی جمهوری اسلامی و با برقراری حکومت نظامی و قطعی اینترنت؛ و همچنین، سردرگمی جامعه جهانی در چگونگی واکنش به کشتار مردم ایران و به ویژه پس از پیامهای متضاد و متناقض دونالد ترامپ در روزهای اخیر، آنچه که بیش از هر چیز ممکن است روح جامعه ایران را فرسوده سازد، احساس ناامیدی عمیق است. ناامیدی‌ای که بسیاری شاید آن را ناشی از احساس شکست مردم تعبیر کنند.

اما به باور من و به اعتبار تداوم جنبش های اعتراضی مردم در دهه های اخیر و به علت همواره زنده بودن جامعه مدنی ایران، نمی توان با قطعیت گفت که مردم شکست خورده‌اند؛ بلکه آنچه که فرو ریخته است و باید به سرعت از آن عبور کرد «امید و انتظار اشتباه» بوده است. واقعیت این است که در روزهای اخیر و پرشکوه اعتراضات مردمی، بخشی و شاید بخش مهمی از امید عمومی نه به قدرت جامعه، بلکه به مداخله‌ی بیرونی گره خورده بود؛ به تصمیم دولت‌های خارجی، به تهدید حمله و یا به تغییرات ناگهانی در معادلات جهانی.

در روزهای اخیر، که جنبش اعتراضی مردم ایران پس از فراخوان آقای رضا پهلوی به اوج خود رسید، بخشی از اپوزیسیون و به دنبال آن بخشی از جامعه (به‌ویژه پس از شدت‌گرفتن کشتار) خودآگاه یا ناخودآگاه این انتظار و امید را ساخت که «اگر کشتار خیلی زیاد شود، آمریکا مجبور می‌شود دخالت کند» و یا «ترامپ می‌آید و کار را تمام می‌کند». البته که این‌ها امید بودند، اما نه امید به قدرت مردم، بلکه امید به یک شوک بیرونی. غافل از اینکه قدرتهای جهانی نه بخاطر مردم ایران یا حقوق بشر و دموکراسی بلکه همواره بر اساس منافع خود عمل کرده اند.

البته که شرایط بسیار سخت و طاقت فرسای زندگی در حاکمیت جمهوری اسلامی، ندیدن هیچ چشم انداز امیدبخشی برای بهبود وضع زندگی مردم، تجربه های ناموفق جنبش های اعتراضی در چند دهه گذشته و خیره سری رهبری جمهوری اسلامی در ادامه سیاست های ایران برانداز و همچنین، ناتوانی اپوزیسیون داخلی و خارجی جمهوری اسلامی، در مواقعی می توانند همه امیدها را متوجه «منجی خارجی» نمایند، منجی که تبلور خشم فروخورده مردم می شود و گاه نه به عنوان راه حل بنیادی و درازمدت، بلکه مانند یک مسکن قوی عمل کند.

زمانی که چنین امیدها و سناریوهای مورد انتظار محقق نشدند و وضعیت فعلی مردم ایران به سرعت تغییر نیافتند، واکنش طبیعی و انسانی اولیه همه ما شاید احساس خلأ و بی‌معنایی و پوچی باشد. اما فروپاشی یک «امید و انتظار نادرست»، الزاما به معنای فروپاشی امید به طور کلی و الزاماً به معنای بی اعتمادی به توان مردم نیست. قطعا ناامیدی امروز، نه پایان راه، بلکه نشانه‌ی عبور از توهم و «امید به بیرون از خود» و ورود به مرحله‌ای بالغ‌تر و دشوارتر از فهم تغییر سیاسی و امر گذار از جمهوری اسلامی است؛ مرحله‌ای که در آن امید باید دوباره، این بار بر پایه‌ی واقعیت و بر مبنای استعدادها و قدرت جامعه مدنی، بازتعریف شود.

شاید این نتیجه‌ گیری تلخ به نظر آید اما بسیار مهم و آموزنده است که گذار کم هزینه از جمهوری اسلامی و تغییر پایدار و برقراری یک دموکراسی و عدالت اجتماعی ماندگار، فقط می‌تواند از داخل جامعه ایران بیرون آید، هرچند زمان‌بر و پرهزینه باشد.

در شرایط سرکوب شدید، «بقا» خودش یک کنش انسانی و اجتماعی است. وقتی حکومت نظامی حاکم است، و صفیر گلوله ها در خیابان شنیده می شوند و کشور به طور کامل در حصر اینترنتی قرار گرفته است، زنده ماندن، حفظ سلامت روان و محافظت از خانواده ناشی از ترس و انفعال نیست، شروط ادامه مبارزه هستند. و اگر امروز خیابان ممکن نیست، این به معنی پایان کار نیست.

حکومت های اقتدارگرا و سرکوبگر مانند جمهوری اسلامی همیشه از فراموشی تغذیه کرده اند، کشتار زندانیان در سال 1367، از نمونه حافظه تاریخی ملت ایران است که حکومت به اشکال مختلف و با از بین بردن محل خاکسپاری قربانیان کشتار 67 سعی کرده است آن را پاک کند. از این نظر در شرایط امروز همانطور که خاطرات و اسناد کشتار 67 همچنان ثبت شده و محفوظ مانده اند، ثبت قربانیان، تاریخ و محل قتل آنها، حفظ عکس ها و ویدیوها و شهادت ها نه تنها برای آینده ضروری است، بلکه در شرایط حال نیز انگیزه ادامه راه جانباختگان و امید به تحقق اهداف و آرمانهای آنها را برای ایران آزاد و آباد در دلها و روانها زنده و شعله ور نگاه می دارد. به طوریکه می توان گفت تلاش بی دریغ و همگانی ما برای به فراموشی سپرده نشدن خونهای ریخته شده، حتی در شرایط امروز مهمتر از حضور پرخطر در خیابان و اعتراض های کوتاه مدت، با وجود حکومت نظامی آشکار در تمامی شهرهای کشورمان، است.

بیاد داشته باشیم که تقریباً همه‌ی جنبش‌های موفق (آفریقای جنوبی، شیلی، اروپای شرقی) دوره‌هایی از سرکوب وحشیانه و احساس رهاشدگی کامل و حتی سکوت‌های طولانی مدت را تجربه کرده‌اند. تغییر همیشه خطی نیست؛ بیشتر شبیه موج است: عقب‌نشینی، انباشت، و دوباره خیزش.

۱۴۰۴ دی ۲۴, چهارشنبه

وقتی بقا جای سیاست را می‌گیرد: ایران در منطق مرگ و زندگی



منطقی که در شرایط امروز ایران حاکم است، منطق مرگ و زندگی است. این منطق را در درجه نخست حاکمیت سفاک جمهوری اسلامی با کشتار وحشیانه مردم معترض و شجاع کشورمان بر شرایط امروز ایران حاکم کرده است.

در چنین شرایطی و با تسلط منطق مرگ و زندگی، دیگر نه حاکمیت و نه مردم کف خیابان گوش شنوایی دارند؛ هر دو برای بقای خود می جنگند و گوشها برای صداهای دیگر بسته است و یا صداهای دیگر مجبور به سکوت شده اند. به ویژه زمانی که دریایی از خون بین مردم و جمهوری اسلامی پس از کشتار روزهای اخیر بوجود آمده است و رهبران جنگ مرگ و زندگی بر فراز موج خشم و احساسات مردم نشسته باشند.

در منطق مرگ و زندگی، سیاست ورزی مبتنی بر عقلانیت و رعایت مصالح و خیر عمومی و همچنین «مدیریت بحران» معنای خود را از دست می دهد. در چنین شرایطی حاکمیت، بقای فیزیکی و تداوم سلطه‌ی خود را یگانه هدف می‌بیند و هر کنش اعتراضی را تهدیدی وجودی تلقی می‌کند. از سوی دیگر، بخش معترض جامعه نیز به دلیل صف آرایی جنگی و خشن حاکمیت در برابر خود، عملا وادار به ارتقا حضور و مبارزات خود به موضوع «بودن یا نبودن» می شود. در چنین وضعی، عملا سیاست به جنگ فرسایشی تبدیل می‌شود، جنگی که چندین دهه بین جامعه معترض ایران و حکومت با فراز و نشیب های بسیار در جریان بوده است. جنگی که اکنون به مرحله ای رسیده است که عقب‌نشینی معادل مرگ تلقی می‌شود.

یکی از قربانیان منطق مرگ و زندگی نابودی زبان مشترک و تبدیل جامعه به دو اردوگاه است. اردوگاهی که مردمان آن نه فقط خواسته‌های متفاوت، بلکه در دو دنیای متفاوت زندگی می کنند. در چنین موقعیتی هر واقعه، هر کشته، هر خبر، نه فرصتی برای پرسشگری و تعمق و تامل بلکه سوختی برای تعمیق شکاف می شود. در این فضا، نیروهای میانی ـ روشنفکران، فعالان مدنی، حتی خانواده‌ها ـ یا مجبور به انتخاب جبهه می‌شوند یا به حاشیه رانده می‌شوند.

و این منطق، حاکم بر تمامی انقلاب های بزرگ بوده است. در انقلاب ۵۷ نیز منطق «مرگ بر ... و درود بر... » و «شاه باید برود» حاکم بود و چشمها و گوشها بر تمامی صداها و راههای دیگر بسته بود و رهبر انقلاب اسلامی و مردم پیرو او به چیزی جز رفتن شاه راضی نبودند. و دیدیم که تا سالها جامعه ایران و سیاست در ایران میدان جنگ بین دو جبهه شد، طرفداران انقلاب و رهبر آن از یک سو و مخالفین و منتقدین در سوی دیگر، میدانی جنگی که سر انجام با کشتار سال ۶۷ جامعه ایران را وارد دوره ای از سکوت و درخود فرورفتگی کرد.

همیشه در کنار جنگ در میدان واقعی مرگ و زندگی، جنگ روایت‌ها نیز شکل می گیرد. هر طرف می‌کوشد مرگ‌ها را به نفع روایت خود مصادره کند؛ و خون به «سرمایه‌ی سیاسی» برای هر دو سوی جنگ قدرت تبدیل می‌شود و هر یک سعی می کند با روایت خاص خود، خونهای ریخته شده را به نفع خود مصادره کند و طرف مقابل را عامل خونریزی معرفی و محکوم کند. تعداد قربانیان می شوند اعداد و نمادی برای تعمیق خشونت و جانهای از دست رفته معنای خود را از دست میدهند.

در چنین شرایطی، از جمله در وضعیت بسیار انقلابی و بحرانی کنونی، فقط اراده بقا فرمان می راند. اراده ای که رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی را وامی دارد بازی مرگ را آغاز کند، حتی با دست زدن به حملات پیشگیرانه، همانطور که با کشتار مردم بی دفاع دست به حمله پیشدستانه در برابر تظاهرات مسالمت آمیز مردم زد.

اما مکانیزم عملکرد اراده بقا در توده مردم و بویژه آن بخشی که شجاعانه بر کف خیابان مانده اند متفاوت است. در چنین شرایطی که منطق مرگ و زندگی و اراده بقا حاکم است و صداهای دیگر یا شنیده نمی شوند و یا خاموش شده اند، و مردم معترض که با دست خالی در خیابان مانده اند، وادار می شوند که به بیرون از خود نگاه کنند و نجات بخشی خارج از توان خویش جستجو نمایند.

اراده بقا در حاکمیت اما ماهیتی سازمانی، مسلح و متمرکز دارد؛ متکی بر سرکوب، منابع، و انحصار خشونت است. در حالیکه در توده‌ی مردم ـ به‌ویژه معترضان خیابانی ـ اراده بقا بدنی، فردی و جمعیِ بی‌سلاح است. این اراده نه ابزار دارد و نه ساختار. همین عدم تقارن، مردم را در موقعیتی قرار می‌دهد که برای ادامه‌ی بقا، ناگزیر به جست‌وجوی تکیه‌گاه بیرونی می‌شوند.

ورود به این سرفصل بسیار خطرناک و پر ریسک است زیرا جمهور مردم دیگر به عنوان یک عامل تعیین کننده در یک طرف بازی مرگ و زندگی نمی توانند حضور داشته باشند، مگر برای تمام کردن کار و تسخیر نهایی نهادهای حکومتی. در حقیقت، در چنین موقعیتی سرنوشت مردم به نیروهای بیرونی که از قدرت برخوردارند و به فرماندهان جنگ مرگ و زندگی سپرده می شود. همانطور که در شرایط امروز ایران بسیاری چشم انتظار اقدامات فرمانده اصلی جنگ یعنی دونالد ترامپ نشسته اند، حتی آقای رضا پهلوی که رهبری جنبش اعتراضی مردم ایران را از نیمه راه به بعد به عهده گرفته است در انتظار تصمیم اقدامات فرمانده اصلی جنگ نشسته است و همه کارت های بازی مرگ و زندگی را در اختیار او قرار داده است.

اما تجربه بازی مرگ و زندگی در کشورهای دیگر، به ویژه در منطقه خاورمیانه، نشان می دهد که بازنده اصلی بازی مرگ و زندگی در درجه نخست همان مردمی بوده اند که سرنوشت خود را به دست قدرت های خارج از خود سپرده اند و یا بنا به دلایل تاریخی از قدرت و نهادهای مدنی برخوردار نبوده اند.

جامعه مدنی ایران اما جامعه‌ای کم‌تجربه یا خاموش نیست. این جامعه، همراه با فعالان مدنی، صنفی و حقوق بشری خود، با وجود سرکوب مستمر، تهدید، و زندانی یا در حصر بودن بخش مهمی از نخبگانش، توانسته است زنده بماند و مطالبات صنفی، دموکراتیک و حقوق بشری خود را، هرچند پرهزینه و گاه ناپیوسته، پیگیری کند.

تجربه‌ی سال‌های گذشته نشان داده است که جامعه مدنی ایران حتی در شرایط بحرانی ناشی از حوادث طبیعی، و نیز در بزنگاه‌های دشوار، توانسته است به یاری مردم بشتابد و اشکالی از همبستگی اجتماعی را زنده نگه دارد. بی‌تردید وضعیت کنونی کشور اساساً قابل مقایسه با گذشته، حتی با شرایط جنگ ۱۲ روزه نیست؛ با این حال، به باور من، جامعه مدنی ایران، با وجود غلبه‌ی منطق مرگ و زندگی، می‌تواند و باید نقش و مسئولیت سنگین خود را فراموش نکند: حفظ حداقلی از عقلانیت جمعی و تقویت این باور در میان مردم که سرنوشت‌شان را، حتی در تاریک‌ترین لحظات، نباید یکسره به دست قدرت‌های بیرونی سپرد.

۱۴۰۴ دی ۲۳, سه‌شنبه

منطق حمله احتمالی آمریکا، منطق صفر و یک



بحث درباره مداخله نظامی آمریکا علیه جمهوری اسلامی، به‌ویژه در شرایطی که حکومت خامنه ای دست به کشتار گسترده مردم معترض و شجاع ایران زده است، به‌طور طبیعی واکنش‌های خشم آلود و احساسیِ بسیار قابل درک و دوگانه‌های اخلاقی–سیاسی شدیدی ایجاد می‌کند. در این چارچوب، برخی مداخله نظامی را تنها راه پایان دادن به سرکوب می‌دانند و برخی دیگر آن را تهدیدی جدی برای آینده جامعه و تمامیت جنبش مردمی تلقی می‌کنند.

به عبارت دیگر در ورای این بحث ها یک منطق ساده وجود دارد، منطقی شبیه منطق صفر و یک. به این معنی که اگر این جنگ احتمالی منجر به سرنگونی کامل جمهوری اسلامی و برقراری نظم و ثبات و حفظ امنیت ملی شود، این جنگ به نفع جنبش آزادی خواهانه و سرنگونی طلبانه مردم ایران است، اما اگر این جنگ فقط در حد نمادین و یا گوشمالی و یا محدود به تخریب و نابودی برخی پایگاه های نظامی و امنیتی رژیم باقی بماند، حداقل در کوتاه مدت به نفع حاکمیت و به ضرر جنبش مردم ایران خواهد بود. همانطور که رژیم پس از جنگ ۱۲ روزه با وجود ضربات سهمگین، به این دلیل که سرپا ماند ادعای پیروزی کرد و جنبش های اعتراضی مردم نیز برای مدتی به محاق رفتند.

تجربه‌های تاریخی نیز نشان می‌دهند که همیشه رابطه‌ای خطی و تضمین‌شده میان «حمله نظامی»، «سرنگونی حکومت» و «بهبود وضعیت مردم» وجود ندارد. حتی در مواردی که یک رژیم سرنگون شده، خلا قدرت، فروپاشی نهادها، مداخله بازیگران خارجی و نظامی‌شدن سیاست، مسیر کشور را به سوی بی‌ثباتی طولانی‌مدت و رنج مضاعف مردم سوق داده است؛ نمونه‌هایی چون عراق و لیبی گواه این واقعیت‌اند.

از این رو، پرسش اصلی دیگر صرفاً این نیست که آیا حمله نظامی می‌تواند رژیم را تضعیف یا سرنگون کند، بلکه این است که چنین سناریویی چه تاثیری بر عاملیت مردم، آینده جنبش‌های اجتماعی، و امکان شکل‌گیری نظمی پایدار و مردمی خواهد داشت. بنابراین آنهایی که دولت ترامپ را تشویق به حمله نظامی می کنند می بایست سناریوهای بعد از حمله و سود و زیان ناشی از یک جنگ جدید را محاسبه کنند.

برای مثال اگر سیاست آمریکا و به طور مشخص دونالد ترامپ فقط در حد یک حمله نمادین باقی ماند و حاکمیت مستقر سرنگون نشد، چه راهبردها و راهکارهایی برای زنده نگاه داشتن امید و اعتماد مردم پیش بینی کرده اند. و یا اگر حمله نظامی وسیع و بسیار گسترده ای شبیه عراق و یا لیبی (که البته احتمال آن بسیار ضعیف و نزدیک به صفر است) صورت گرفت چه پیش بینی هایی برای جلوگیری از فروپاشی کشور، جنگ های داخلی و تکرار تجارب بسیار دردآور عراق و لیبی انجام شده اند.

از این نظر با توجه به اینکه نیروهای سیاسی اپوزیسیون و حتی جریان پادشاهی خواه به رهبری آقای رضا پهلوی هیچ نقش مستقیمی در تصمیم گیری های دولت ترامپ و هیچ تاثیری بر منافع استراتژیک آن ندارند، و با توجه به این منطق بسیار ساده صفر و یک که جایی برای سناریوها و احتمالات دیگر باقی نمی ماند، اساسا ورود به این نوع از سیاست ورزی و سرمایه گذاری روی حمله نظامی قمار بسیار بسیار خطرناکی می شود، قماری که فقط روی یک چیز میخواهد شرط بندی کند، آنهم سرنگونی کامل این نظام از طریق حمله نظامی. در حالیکه قدرت های بسیاری با منافع بسیار متفاوتی در دور این میز قمار نشسته اند و شما تنها قمارباز نیستی.
https://t.me/politicalphilosphy/389

۱۴۰۴ دی ۲۲, دوشنبه

روزِ پس از سرکوب و کشتار: مسئولیت رهبران چیست؟



پس از روزها اعتراض گسترده، سرکوب و کشتار خشن و هزینه‌های انسانی بسیار سنگین، جمهوری اسلامی با اتکا به ابزارهای امنیتی-تبلیغاتی، نمایش‌های خیابانیِ سازمان‌دهی‌شده و پروپاگاندای حکومتی قصد «اعلام پیروزی» و نمایش «کنترل اوضاع» را دارد. در سطح ظاهری نیز به نظر می رسد که از شب گذشته خیابانها آرام‌تر شده اند و رژیم می کوشد روایت رسمی خود را چنین القا کند که اعتراضات فروکش کرده یا به حاشیه رانده شده‌اند.

این تصویر، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت برای طرفداران حکومت و بخشی از مردم باورپذیر به نظر برسد، اما تجربهٔ تاریخی جنبش‌های اجتماعی در ایران نشان می‌دهد که کنترل خیابان هیچگاه به معنای حل بحران‌های عمیق اجتماعی و سیاسی نبوده است و نگارنده باور عمیق دارد که همانطور که سلسله جنبش های اعتراضی در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی هیچگاه خاموش نشده اند و هر بار نسل پیشتاز ایران ققنوس وار از خاکستر سرکوب و کشتار برخاسته است، این بار نیز جامعه اعتراضی ایران با تجربه تر و پر انرژی تر بپا خواهد خاست

اما در مقاطعی که جنبش به دلیل سرکوب های وحشیانه دچار وقفه ای کوتاه مدت می شود، خطر اصلی که این جنبش را تهدید می کند، صرفاً ادامهٔ سرکوب پنهان و بازگشت جمهوری اسلامی به روش های معمول حکومت داری خود نیست، بلکه تهدید اصلی فرسایش درونی جنبش است. فرسایشی که ممکن است به ناامیدی جمعی، احساس شکست، کاهش اعتماد به نفس و میل به یافتن مقصرانی در درون خود جنبش بینجامد. تاریخ نیز بارها نشان داده است که بسیاری از جنبش‌ها نه در اثر سرکوب مستقیم، بلکه در نتیجهٔ همین گسست‌ها، شتاب‌زدگی‌ها و تسویه‌حساب‌های درونی برای مدتی دچار رکود شده اند.

خوشبختانه مردم شجاع و آزادی خواه و عدالت طلب ایران بارها نشان داده اند که توقف یا کاهش حضور خیابانی الزاماً به معنای پایان جنبش های اعتراضی شان نبوده است و به همین دلیل نیز برخی از جامعه شناسان جامعه ایران یک جامعه جنبشی و اعتراضی تعریف کرده اند.

جامعه ایران نشان داده است که جنبش‌های های اعتراضی پایدار و دنباله دار بوده اند. به این معنی که درست در دوره‌هایی که میدان کنش محدود شده است، جنبش وارد فاز بازاندیشی، بازسازی و تغییر شکل شده‌ است. ما ارتقا و تکامل جنبش های اعتراضی در ایران را از سالهای ۸۸، ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۴ را به خوبی مشاهده می کنیم. جنبش هایی که از درخواست های سیاسی برای احترام به حق رای مردم تا درخواست های معیشتی آغاز شدند و پس از قطع امید از هرگونه اصلاح و باور عمیق که در جمهوری اسلامی نه اراده ای و نه توانی برای پاسخگویی به خواسته های مردم وجود دارد به نه به جمهوری اسلامی و حتی جستجوی آلترناتیوی برای این نظام تکامل یافتند.

اگرچه در فرایند ارتقای جنبش های اعتراضی هر بار، پس از سرکوب، دوران و لحظاتی تلخ و پرابهام‌ آغاز شده اند، اما جامعه ایران این ظرفیت و استعداد را از خود نشان داده است که قادر است این دوران تلخ را به فرصت‌هایی برای یادگیری جمعی بدل کند؛ البته به شرط آن‌که به‌جای داوری‌های عجولانه و شخصی‌سازی شکست و جستجوی مقصر در درون خود، به تحلیل ساختارها، محدودیت‌ها و تصمیم‌ها پرداخته شود.

تلاش من در این یادداشت کوتاه نه برای انکار هزینه‌ها و رنج‌ها، و نه برای توجیه همهٔ آنچه در روزهای اخیر رخ دادند، و نه چشم پوشی بر خطاهای راهبردی رهبر کنونی «جنبش ملی»، بلکه برای طرح یک پرسش مرکزی و ضروری است که در دورهٔ یک شکست موقتی و انسداد مجدد سیاسی، مسئولیت رهبر و یا رهبران جنبش چیست؟ رهبر و یا رهبران چگونه می‌توانند به‌جای تشدید ناامیدی یا دامن‌زدن به شکاف‌های درونی، به حفظ سرمایهٔ انسانی، نگه‌داشتن افق جنبش و آماده‌سازی آن برای آینده کمک کنند؟

به نظر من وظیفه رهبر و یا رهبران جنبش در روزها و هفته های آینده در درجه نخست مسئولیت پذیری است، به ویژه پذیرش مسئولیت عدم موفقیت وعده ها و برنامه هایی که داده است؛ کنترل احساسات و نه تحریک احساسات و همچنین، تلاش بر بازتعریف افق های آینده بجای تکرار گزاره «این فرصت آخر است» و یا اعلام اینکه «زمان پیروزی نزدیک است»؛ و نیز، جلوگیری از رادیکالیسم کور و شجاعت اعلام عقب نشینی کوتاه مدت و آمادگی پذیرش انتقاد است.

شوربختانه چنین فرهنگ و منشی در میان رهبران سیاسی در ایران کمتر دیده می شود، رهبران جنبش سبز اگرچه در بیانیه های سالهای اخیر خود نشان داده اند که امیدی به اصلاح نظام ندارد و خواهان تغییرات ساختاری هستند، اما هیچگاه در مقام یک رهبر شجاعت انتقاد از خود و گسترش فرهنگ انتقاد و گفتگوی شفاف با طرفداران را از خود نشان نداده اند. رهبران سازمان مجاهدین نیز هیچگاه خطاهای راهبردی خود را به نقد نگذاشته اند و راه هرگونه نقد و انتقاد را بسته و سرکوب کرده اند.

جریان پادشاهی خواه نیز از این قاعده و فرهنگ مستثنا نیست. آقای رضا پهلوی نیز نه هیچگاه سیاست های پدر خود را نقد جدی کرده است و نه راهکارها و راهبردهای ناموفق خود از زمان بیانیه پیمان نوین تا اعلام وکالت را نقد کرده است. و متاسفانه، پس از در دست گرفتن رهبری اعتراضات اخیر، با فراخوان یکشنبه شب خود که مردم نه تنها در برابر گلوله های حکومت همچنان در خیابان بمانند، بلکه علنا وارد جنگ با دست خالی از طریق حمله به مراکز حکومتی شوند، با این وعده و امید که کمک خارجی در راه است، نشان می دهد که وی و جریان طرفدار ایشان همچنان بر ادامه خطای راهبردی تاکتیک جنگ خیابانی و حمله خارجی اصرار دارند و حاضر به نقد آن نیستند.
https://t.me/politicalphilosphy/387