۱۴۰۴ آذر ۲۲, شنبه

«این‌همانی» در منطق بقا و پروپاگاندای جمهوری اسلامی و اپوزیسیون انحصار طلب

آنطور که برخی ویدیوهای منتشر شده از مراسم هفتم خسرو علیکردی نشان می دهند،عده ای تلاش داشته اند با شعار «مرگ بر سه فاسد….» مانع از صحبت های خانم نرگس محمدی شوند. اما خانم محمدی بسیار آگاهانه و به موقع نام زنده یاد محمدرضا رهنورد را فریاد می زند و از او تجلیل می کند.


ظاهرا رژیم سعی می کند فضای آلوده و حیدری -نعمتی که در خارج کشور توسط راست افراطی با هدف حذف و منکوب دیگران و یا توسط عوامل رژیم برای تفرقه افکنی ایجاد شده است، به داخل کشور نیز بکشاند و اختلافات و تفرقه را عامدانه دامن بزند. این اقدام که توسط عده ای محدود از حاضرین در این مراسم انجام شد بسیار مشکوک و احتمالا از قبل برنامه ریزی شده بود  و باید بسیار مراقب بود.


اما آقای رضا پهلوی بجای محکوم کردن این حرکت تفرقه افکنانه و نسبت دادن آن به عوامل رژیم از شعارهای داده شده به نفع خود استقبال نیز کرده است. در حالیکه بسیار آشکار بود که این شعارها و حتی پرتاب سنگ به سوی خانم محمدی از قبل برنامه ریزی شده بود و رژیم عده ای لباس شخصی را به میان جمعیت فرستاده بود. و جالب این است که فقط فعالین مدنی و حقوق بشری دستگیر شدند و افرادی که شعارهای به نفع سلطنت و رضا پهلوی می دادند مصون ماندند. 


این روش حکومت و متقابلا اپوزیسیونی که خود را تنها مخالف حاکمیت می شمارد، در تاریخ چند دهه اخیر تکرار شده است. زمانی که سازمان مجاهدین به طور کاملا انحصار طلبانه خود را تنها نیروی مقاومت در برابر جمهوری اسلامی می دانست و هر جریان سیاسی و یا فردی را که منتقد به این سازمان بود متهم به سازش با رژیم و یا عامل جمهوری اسلامی معرفی می نمود، جمهوری اسلامی به طور کاملا آگاهانه، هم برای سرکوب و حذف مخالفین خود و هم برای ایجاد تفرقه و دودستگی میان اپوزیسیون، فضای دو قطبی یا جمهوری اسلامی و یا مجاهدین را به شدت دامن می زد. مجاهدین نیز از این دو قطبی سازی همیشه استقبال می کردند و رمز بقای خود را در این همین فضا می یافتند و از این طریق در جهت استفاده از رانت های مختلف بین المللی استفاده های زیادی می بردند. 


اکنون به نظر می رسد که سلطنت طلبان افراطی و حتی شخص رضا پهلوی نیز، البته به تقصیر، در همین دام گرفتار آمده اند.  اگرچه جمهوری اسلامی، مجاهدین، و سلطنت‌طلبان از نظر گفتمانی با هم متضادند، اما در سطح روش‌های پروپاگاندا شباهت‌های جدی دارند: از جمله در دوگانه سازی های مطلق «یا با ما یا علیه ما»؛ و یا دشمن سازی های دائمی تحت عنوان «دشمن خارجی و نفوذی» و یا «بریده و خائن» و یا «اصلاح‌طلب، چپ، تجزیه‌طلب»؛ و یا حذف هر صدای میانه و خاکستری. 


در اینجا هدف واقعی «پیروزی بر رژیم» یا «نجات ایران» نیست، بلکه بقای خود در عرصه سیاست و حفظ هسته سخت هواداران و طرفداران است. در اینجاست که یک این همانی بین منطق قدرت در بین جمهوری اسلامی و اپوزیسیون انحصار طلب بوجود می آید.


این همانی پروپاگاندا نیز در بین رژیم و اپوزیسیون انحصار طلب به خوبی دیده می شود. زمانی که یک نیروی سیاسی پایگاه بالفعل و سازماندهی شده نداشته باشد و یا مردم نسبت به آن بی اعتماد باشند، مجبور می شود که برای حضور دائمی در عرصه سیاست و بهره برداری از رانت سیاسی از پروپاگاندا استفاده کند. البته پروپاگاندایی که مشابهت های بسیاری با پروپاگاندای جمهوری اسلامی دارد. برای مثال شبکه من و تو و خبرگزاری فارس وابسته به سپاه پاسداران هر دو علیه نرگس محمدی پست های مشابهی  را پخش می کنند. 


شباهتهای دیگری نیز بین اپوزیسیون انحصارطلب دیده می شود، که نمونه بسیار آشکار آن شباهت های فرقه ایست؛ شباهت هایی که در «رهبر پرستی»، «بازنویسی تاریخ به نفع خود» و «نپذیرفتن شکست ها و حتی نسبت دادن این شکست ها به خیانت دیگران» به خوبی مشاهده می شود. 


در مجموع می توان گفت که سلطنت طلبان افراطی در حال تجربه راه طی شده مجاهدین هستند، راهی که بارها دیده شد که این جریان همواره خود را آلت دست جمهوری اسلامی و قدرت های جهانی برای معامله با یکدیگر کرده و خود را تبدیل به مرغ عروسی و عزا کرده است. 

https://t.me/politicalphilosphy/307 



۱۴۰۴ آذر ۲۱, جمعه

همگرایی مطالبات بازنشستگان، کارگران و دانشجویان: نشانه‌های شکل‌گیری «مسئله ملی» و «گفتمان ملی»



روز ۱۸ آذر ماه به عنوان «روز اعلام حضور جمعی» توسط بازنشستگان کرمانشاه و کارگران نفت پارس جنوبی اعلام گردید و به دنبال آن در تجمعات کرمانشاه ترکیبی از بازنشستگان کشوری و تامین اجتماعی اعم از فرهنگیان، مخابرات، بهداشت و درمان حضور داشتند. همزمان نیز پنج هزار نفر در راهپیمایی کارکنان نفت در عسلویه شرکت کردند و یکی از بزرگترین اعتراضات مسالمت آمیز در حوزه صنعت نفت و گاز رقم زدند.

سندیکای رانندگان اتوبوسهای شرکت واحد نیز به مناسبت ۱۶ آذر، روز دانشجو، در پیامی هم‌صدا با جنبش دانشجویی، خواهان آزادی بی‌قید و شرط همه‌ی دانشجویان زندانی و کلیه‌ی فعالین کارگری، معلمی و مدنی که تنها به جرم دفاع از حقوق اولیه‌ی خود و مردم محروم در بندند و لغو فوری مجازات اعدام شدند و بر اتحاد کارگر و دانشجو، اتحاد همه‌ی اقشار تحت ستم و برابری‌طلب در برابر سرکوب تاکید کردند. همزمان، دانشجویان نیز به مناسبت روز دانشجو تجمعاتی را در دانشگاه‌ها برگزار کردند و شعارهایی مانند «دشمن ما همین جاست» نشان میدهد که خواسته‌های دانشجویان باردیگر، پس از مدتی سکوت نسبی ناشی از سرکوبهای ۱۴۰۱ به بعد و جنگ ۱۲ روزه، فراتر از مطالبات صنفی رفته اند.

همزمانی و هم زبانی اعتراضات خیابانی در بخش های مختلف جامعه ایران بار دیگر بیانگر واقعیت غیر قابل انکار وجود علت ها و ریشه های و دردهای مشترک بسیاری از مشکلات مردم است، که در حادترین شکل خود در «مشکلات اقتصادی و معیشتی» ناشی از تبعیض و فساد ساختاری خلاصه می شود. مشکلاتی که مدتهاست در خودآگاه مردم به عوامل ساختاری (مانند فساد سیستماتیک، سیاست‌گذاریهای کلان رهبر جمهوری اسلامی علی خامنه ای در زمینه آمریکا و اسرائیل ستیزی، اقتصاد جنگی و مقاومتی و سرکوب مخالفین) پیوند خورده اند.

در شعارها و بیانیه های اخیر کارگران، کارمندان، معلمان و دانشجویان یک همزمانی و هم زبانی خاصی در نشانه گیری به سوی این عوامل ساختاری دیده می شود. این هم زبانی و همچنین اعلام ۱۸ آذر به عنوان «روز اعلام حضور جمعی» و این هدفگیری مشترک به سوی عوامل ساختاری نشان از این واقعیت دارد که اعتراضات آذر ماه ۱۴۰۴ از سطوح صنفی به سطوح سیاسی (پرسش درباره نحوه اداره کشور و پاسخ‌گویی حکومت) ارتقا پیدا کرده اند.

تجارب پیشین نیز (مثلاً در سال‌های پس از ۱۳۹۷ و ۱۴۰۱) نشان می دهند که وقتی اعتراض‌های صنفی، اقتصادی، دانشجویی همزمان یا پیوسته می شوند، عملاً ابعاد سیاسی پیدا می‌کنند. زیرا سوال مشترک «چرا این وضعیت وجود دارد» مقدمه اشاره به درد و عوامل ساختاری مشترک می شود. و این پیش زمینه فروپاشی روایت های جدا جدای صنفی و طبقاتی می گردد و حتی طبقه متوسط را نیز درگیر و جذب می کند. شرایطی که پتانسیل بالایی برای برآمد یک روایت مشترک و گفتمان ملی در درون خود نهفته دارد.

در واقع همزمانی و هم زبانی که امروز در اعتراضات بخش ها و طبقات مختلف جامعه ایران دیده می شود، نشان دهنده این حقیقت است که مردم تجربه خود را در تجربه دیگران می بینند، کارگر متوجه می شود مشکلات ساختاری کارگران همان مشکلات ساختاری بازنشستگان و معلمان است و هر دو از عوامل ساختاری مشترکی برمیخیزند. دانشجو نیز مشاهده می کند که زندگی خود و خانواده اش تحت تاثیر همین مشکلات و عوامل ساختاری هستند. و این این همانی در زمینه مشکلات و عوامل ساختاری موجب تولد یک معنای مشترک در بین اقشار مختلف جامعه ایران می شود.و این به معنی ساختاری شدن درد، خشم و نارضایتی است که می تواند تبدیل به «مسئله ملی» شود و مقدمه برآمد یک «گفتمان ملی» باشد.

در ایران امروز، این فرایند در حال رخ دادن است و در صورت تکرار ابتکارهایی مانند «روز اعلام حضور جمعی» و یا سازماندهی راهپیمایی پنج هزار نفری کارکنان و کارگران نفت و گار در عسلویه، مسائل مشترک و خواسته های مشترک برخاسته از «بی عدالتی ساختاری»، «ناکارآمدی حکومت»، «حق برخورداری از یک زندگی آبرومند و شرافتمندانه» و «مطالبات آزادی»، می توانند تبدیل به مسئله ملی و گفتمان ملی شود.

مسئله ملی و گفتمان ملی در ایران امروز، ترجمان شکست سیاست های جمهوری اسلامی و شخص رهبر در زمینه های «محور مقاومت» و «آغاز دور دوم مدل حکومت اسلامی و ساختن جامعه اسلامی مطابق الگوی ولایت فقیه» از یک سو و خواست ملت ایران برای برخورداری از یک جامعه آزاد، امن، مرفه و زندگی همراه با صلح و مسالمت با جهان از سوی دیگر است. گفتمانی که در سطح ملی می تواند تحت عنوان «نه به جنگ، نه به استبداد، آری به زندگی» فرموله شود.
-https://t.me/politicalphilosphy/303

۱۴۰۴ آذر ۲۰, پنجشنبه

قدرت جامعهٔ مدنی ایران در روزگار بحران



در شرایط امروز ایران که بحرانهای مزمن حاصل از چندین دهه از حاکمیت جمهوری اسلامی در آستانه فاجعه قرار گرفته اند، دولت منتخب رهبری عملا کنترل و اداره امور اجرایی را رها کرده است. به گونه ای که می توان گفت که در ایران امروز، امور کلان کشور در دست دولت های پنهان و مافیای حاکم بر کشور و امور جزیی و روزمره مردم توسط خود مردم و نهادهای مردمی اداره می شوند.

شاید اگر چنین شرایطی در جوامع دیگر اتفاق می افتاد، بعید نبود که منجر به فروپاشی های عمیق اجتماعی و تنش های بزرگ بین بخش های مختلف جامعه و حتی جنگ داخلی شوند. اما در میهن ما، با وجود شرایط بسیار فاجعه بار و رهاشدگی اداره امور کشور، همچنان همبستگی و آرامش نسبی حفظ شده است. ثبات و آرامشی که برخی آن را شاید به بی حسی و بی تفاوتی و باری به هر جهت زندگی کردن و دست روی دست گذاشتن و در انتظار معجزه نشستن مردم تعبیر کنند؛ اما به نظر من در درجه نخست به علت حضور جامعه مدنی و نهادهای غیر رسمی مردمی است و نشانه هایی از همبستگی اجتماعی است.

ما این همبستگی و حفظ آرامش را در جنگ ۱۲ روزه دیدیم، با وجودیکه رهبر سلطنت طلبان آقای رضا پهلوی و همچنین نتانیاهو رهبر دولت جنگ طلب اسرائیل در پیامهای مختلف از مردم خواسته بودند که به خیابانها بیایند و علیه حکومت قیام کنند. همین همبستگی را نیز در جریان آتش سوزی جنگلهای هیرکانی و دیگر حوادث طبیعی از سیل تا زلزله، دیده بودیم.

در واقع در کشور ما مردم آموخته اند که دولت توان کنترل و اداره امور اجرایی به ویژه در مواقع بحرانی را ندارد و این جامعهٔ مدنی، حتی در ساده‌ترین شکل‌های غیررسمی، و فعالین مدنی و چهره های مردمی هستند که می توانند ثبات و همبستگی را حفظ کنند و کارکردهای لازم اجتماعی را برای کمک به مردم داشته باشند.

فساد گسترده در نهادهای رسمی و ساختار سرکوبگر و انحصار طلب جمهوری اسلامی همواره مانع اصلی در برابر تبدیل این توان بالقوه اما پراکنده مردمی به یک قدرت سازمان‌یافته و پایدار بوده اند. از این نظر می توان بدون تردید نتیجه گرفت که تقویت جامعهٔ مدنی، نه فقط یک ضرورت سیاسی و دموکراتیک، بلکه یک الزام برای مدیریت بحران و حفظ انسجام اجتماعی است و این در درجه نخست بر عهده نخبگان کشور، تشکلهای صنفی و جریانات و حتی فعالین سیاسی مستقل و ساکن در ایران است.

در شرایطی که بحرانهای اجتماعی و اقتصادی و معیشتی می توانند ضربات سنگینی بر اعتماد به نفس مردم بزنند، این وظیفه جامعه مدنی است تا اعتماد و همبستگی اجتماعی را تقویت کند و مشارکت عمومی را افزایش دهد. به ویژه در شرایطی که جریانات سیاسی مخالف حاکمیت قادر نبوده اند اعتمادهای لازم مردمی را جلب نمایند و حتی مردم به برخی از آنها اعتماد خود را کاملا از دست داده اندِ، وظیفه و مسئولیت جامعه مدنی و نهادهای مردمی و تشکلهای صنفی و فرهنگی دوچندان و سنگین تر می شود.

در شرایطی که بحرانهای اجتماعی و اقتصادی و معیشتی خطر خشونت و رادیکالیسم و شورشهای کور را افزایش می دهند، این جامعه مدنی و فعالان این حوزه هستند که می توانند با حضور و کمک های مردمی آرامش را در جامعه حفظ کنند و مانع از دخالت و تاثیر جریانات سیاسی خشونت طلب که معمولا سازمان یافته نیز عمل می کنند شوند و مطالبات به حق مردمی را به راه ها و کانالهای خشونت پرهیز و مسالمت آمیز هدایت نمایند.

البته در این راه چالشهای بزرگی در برابر جامعه مدنی نوپای ایران قرار دارند، که مهمترین آن سرکوب و دخالتهای حکومتی است. سرکوب، دستگیری چهره های اصلی جامعه مدنی و نفوذ عوامل حکومتی همواره مانع از آن شده اند که نهادهای مدنی از رشد و قدرت مدیریتی و حتی مالی کافی برای اداره امور عادی مردم در شرایط بحرانی برخوردار شوند.

اما خوشبختانه سنت‌ همیاری مثل کمک‌های محلی، شبکه‌های خیریه، هیئت‌ها، انجمن‌های صنفی در ایران بسیار ریشه دارند و جامعه ایران از سرمایه های انسانی بالایی برخوردار است. جامعه ایران آموخته است که با استفاده از شبکه های دیجیتال رابطه های شبکه ای خوبی برقرار کند و از این طریق اطلاع رسانی و کمک رسانی را سازماندهی کند. این ظرفیت های بارها نشان داده اند که جامعه مدنی ایران با وجود چالشهای بسیار بزرگ توانسته است در شرایط بی دولتی به کمک یکدیگر برخیزد و جامعه ایران را پایدار نگاه دارد.

در دورانهای دور نیز، به ویژه از دوران انقلاب مشروطه به بعد مردم ایران نشان داده اند که در شرایط بی دولتی می تواند به کمک یکدیگر برخیزند. در سال‌های پایانی قاجار، به‌ویژه پیش از انقلاب مشروطه و در خلال آن، ضعف دولت مرکزی باعث شد شبکه‌های اجتماعی، اصناف، روحانیون، انجمن‌ها و مطبوعات نقش بسیار پررنگی پیدا کنند. یکی از نمونه های موفق انجمن‌های ایالتی و ولایتی در شهرهایی مثل تبریز، رشت، اصفهان و شیراز بودند که توسط مردم و نخبگان محلی تشکیل شدند و توانستند نظم شهری و امنیت محلات را حفظ کنند. برای مثال انجمن ایالتی تبریز عملاً نقش یک حکومت شهری را در دوره‌ی استبداد صغیر بر عهده گرفت که عملکردش نمونه‌ کلاسیک قدرت جامعهٔ مدنی در خلا دولت است. اصناف بازار، به‌ویژه در تهران، در اعتصاب بزرگ تنباکو (۱۲۷۰ خورشیدی) و سپس انقلاب مشروطه، از طریق شبکه‌های خودجوش سازمان‌دهی تظاهرات و تأمین مالی جنبش را بر عهده داشتند.

بنابراین سنت همیاری در ایران بسیار ریشه دار است و می تواند در شرایط بی دولتی و یا ضعف عملکرد موثر و سریع نهادهای دولتی بار دیگر در شکل نهادهای خودجوش مردمی ظاهر شود، همانطور که در جریان زلزله های بزرگ طبس، رودبار و بم شاهد بودیم. همانطور که در دوران فضای نسبتا باز دولت خاتمی نهادهای مدنی و صنفی به سرعت رشد کردند و خود را نهادینه نمودند، که حتی برخی از آنها همچنان با وجود سرکوب و دخالتهای دائمی حکومتی توانسته اند خود را سرپا نگه دارند. همانطور که در شرایط امروز ایران شاهدیم که با وجود بی دولتی، جامعه ایران به یمن وجود انجمنهای خیره ای و گروه های مردمی کمک کننده به کارتن خوابها، کودکان کار، معتادان و زنان و دختران فراری از خانه، همبستگی نسبی خود را حفظ کند و به کمک یکدیگر برخیزد

اهمیت نقش جامعه مدنی آنگاه برجسته تر می شود که توجه داشته باشیم که اگر چنین شرایط فاجعه باری برای کشور دیگری اتفاق می افتاد بعید نبود که منجر به جنگ و خونریزی و کشت و کشتار منتهی شود.
https://t.me/politicalphilosphy/300

۱۴۰۴ آذر ۱۸, سه‌شنبه

سرمایه اجتماعی به‌مثابه نیروی مقاومت

در سالگرد قتل‌های زنجیره‌ای هستیم که آخرین مجموعه از آن در پاییز و زمستان ۱۳۷۷، با قتلهای فجیع داریوش فروهر، پروانه اسکندری، محمدجعفر پوینده، محمد مختاری، مجید شریف و معصومه مصدق، اتفاق افتاد. این قتلها با هدف ایجاد رعب و وحشت در جامعه روشنفکری منتقد حکومت و برای فروریختن امنیت روانی اهل قلم و پراکنده کردن شبکه‌های فکری و هنری که در پیرامون آنها ایجاد شده بودند و در راستای حذف و نابودی سرمایه های فرهنگی و اجتماعی-سیاسی ایران صورت گرفت.

روشنفکران مستقل چه نویسنده و شاعر باشند، چه مترجم، روزنامه‌نگار یا هنرمند، در دل خود حامل سه نوع سرمایه‌اند، سرمایهٔ فرهنگی که در آثار، دانش و زبان آنان متجلی است؛ سرمایهٔ اجتماعی که در شبکهٔ ارتباطی آنان با شهروندان، دانشگاهیان، هنرمندان و فعالان فرهنگی شکل می‌گیرد؛ و سرانجام، سرمایهٔ نمادین که از احترام اجتماعی و نقش هویتی آنان در فرهنگ عمومی برمی‌خیزد.

این سه سرمایه همواره برای نظام جمهوری اسلامی یک تهدید جدی بوده اند و رژیم پس از حذف جریانهای سیاسی مخالف و رقیب خود و به بطور مشخص پس از کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷، توجه خود را معطوف به حذف سرمایه های روشنفکری، فرهنگی و اجتماعی ایران نمود. سرمایه هایی که می توانستند و بالقوه قادر بودند که نقشی اساسی در ایجاد اعتماد عمومی، طرح پرسش‌های نو و شکل‌دهی به افق‌های تازهٔ زیست جمعی ایفا ‌کنند. روشنفکرانی که نقش محوری در رشد شبکه های اجتماعی، مدنی و فرهنگی داشتند و می توانستند از یک قدرت بزرگ اجتماعی و فرهنگی و نمادین برخوردار شوند.

در واقع روشنفکرانی که در عرصه‌های فرهنگی، هنری، یا حقوق بشر به شهرت و اعتبار می‌رسند و یا ممکن است در آینده به چنین موقعیتی دست یابند، نماینده قدرت غیررسمی و غیرمادی در برابر قدرت حاکم در نظامهای اقتدارگرا هستند. از این جهت، نظامهای اقتدارگرا سعی می کنند قبل از اینکه روشنفکران، تبدیل به یک سرمایه اجتماعی و فرهنگی و نمادین شوند، به اشکال مختلف آنها را حذف کنند. این حذف در گذشته معمولا به صورت فیزیکی انجام می گرفت و امروزه با ترور شخصیت و فضاسازی های کاذب در دنیای مجازی صورت می پذیرد. اما هدف تغییر نکرده است، ممانعت از تبدیل شدن روشنفکران به سرمایه های اجتماعی و فرهنگی و نمادین.

حکومت اقتدارگرا به خوبی آگاهند که در صورتیکه روشنفکران و فعالین حوزه های فرهنگی، هنری و سیاسی و حقوق بشری به سرمایه اجتماعی تبدیل شوند، سرکوب و حذف آنها به دلیل مصونیتی که از این طریق می یابند، بسیار پر هزینه خواهد بود.

در ایران دههٔ هفتاد نیز چنین شد و حکومت تلاش کرد تا قبل از اینکه این روشنفکران به یک سرمایه اجتماعی و فرهنگی تبدیل شوند با حذف فیزیکی آنها، جامعهٔ فرهنگی را وارد دوره‌ای از هراس، سکوت و پراکندگی نماید، بسیاری از اهالی قلم را به کنج انزوا براند و مانع از ایجاد یک قدرت نمادین که امنیت نمادین به همراه میاورد، شود.

البته قتل‌های زنجیره‌ای، شاید به طور موقت و تنها بخشی از آن نسل را خاموش کرد، اما زخمی که بر حافظهٔ فرهنگی جامعه نشست، همچنان پابرجاست. بازخوانی آن تجربه، نه برای تکرار درد، بلکه برای بازسازی سرمایهٔ اجتماعی و احیای امنیت فکری، بسیار ضروری است. جامعه‌ای که روشنفکرانش امنیت نداشته باشند، در حقیقت امنیت فرهنگی خود را از دست می‌دهد.

آنچه که نگارنده به عنوان بازخوانی قتلهای زنجیره ای می تواند بر آن تاکید کند این واقعیت است که سرمایه های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی کشور ما در حقیقت نیروی اصلی مقاومت در برابر نظام جمهوری اسلامی و بطور مشخص ایدئولوژی ولایت فقیه و اسلام سیاسی و شیعی حاکم بر کشورمان هستند.

این نیروی مقاومت تنها و تنها با حفظ رابطه ارگانیک و تنگاتنگ با جامعه مدنی ایران و با زندگی در کنار مردم می تواند خود را تبدیل به یک سرمایه اجتماعی و فرهنگی و در نهایت نمادین و ملی نماید. سرمایه ای که نه به خاطر تعلقات طبقاتی، موروثی، شهرت خانوادگی و تاریخی بلکه در اثر زیست مشترک با مردم و حضور در شبکه های اجتماعی و مردمی، می تواند روایت های قابل درک و جلب کننده اعتماد بسازند و به تدریج نمادی از آینده که جامعه به دنبال آن است، شوند. همان نقشی که نلسون ماندلا در آفریقای جنوبی، واسلاو هاول در چکسلواکی، پابلو نرودا در شیلی و آنتونیو گرامشی در ایتالیا داشتند.

از این نظر زمانی که آقای جعفر پناهی اعلام می کند که با وجود احکام قضایی اخیر علیه او به ایران بازخواهد گشت و یا دیگر فعالین سیاسی و مدنی و حقوق بشری که علیرغم فشارهای فراوان سیاسی و امنیتی در ایران مانده اند و یا زندان را بر پاسپورت خروج از کشور ترجیح داده اند، این امید را ایجاد می کند که جامعه ایران همچنان سرمایه های اجتماعی و ملی خود را در درون خود می پروراند و زنده نگه داشته است؛ سرمایه هایی که به دلیل شناخته شدگی جهانی دیگر به صورت خاموش قابل حذف نیستند. سرمایه هایی که قدرت جامعه مدنی از مجموعه آنها ساخته می شود و مقاومت مدنی پایدار می ماند.
https://t.me/politicalphilosphy/297

۱۴۰۴ آذر ۱۶, یکشنبه

تقدیرِ مدرنیته: وقتی اصلاح دینی نمی‌تواند نقش جامعه را بازی کند



دو اتفاق مهم در روزهای اخیر، موضوع «اسلام سیاسی» را مجددا به مرکز توجه ها بازگردانده است. فتوای آیت الله سیستانی یکی از مراجع مهم شیعه در مورد جایز نبودن نماز جماعت به پیش نمازی «روحانیونی» که حقوق دولتی می گیرند و مناظره اخیر دو آخوند در مورد روایت های شیعه مربوط به حادثه ای که در خانه دختر پیامبر اسلام اتفاق افتاد و مطابق این روایات پهلوی او شکست، مباحث و حملات تندی علیه آقای سلیمانی اردستای آخوند مخالف حکومت برانگیخت. موضوع اصلی این مباحث، اسلام سیاسی و نقش انتقاد و اصلاح درون دینی و برون دینی در فرایند اجتناب ناپذیر سکولار شدن اسلام در حوزه های سیاسی و اجتماعی و فردی شدن دین است.

به باور نگارنده اصلاح از درون به دلیل ذات تغییر ناپذیر اسلام و ظرفیت های درونی بسیار محدود آن، بسیار مشکل و حتی ناممکن است. اسلام به‌عنوان دینی که از آغاز با نظامی از احکام اجتماعی و حقوقی گره خورده، برخلاف بسیاری از ادیان دیگر، به‌سختی می‌تواند از درون به سکولاریسم سیاسی برسد. شریعت نه صرفاً مجموعه‌ای از توصیه‌های اخلاقی، بلکه شبکه‌ای تاریخی از قواعد مدنی، اقتصادی و کیفری است که در طی قرن‌ها به هسته‌ سخت و هویتِ جمعی اسلام تبدیل شده است. همین پیوند ساختاری میان ایمان و قانون باعث می‌شود هر پروژه‌ای برای اسلام غیر سیاسی و فردی شدن این دین از درون، با مقاومت های سخت معرفتی، نهادی و اجتماعی روبه‌رو شود.

در عمل، جریان‌های نواندیشی دینی اگرچه در سطح فرهنگی نقش مهمی در فردی‌سازی و اخلاقی‌سازی باورهای دینی داشته‌اند، اما در تغییر رابطه‌ی اسلام با قدرت سیاسی و ساخت حقوقی جامعه توفیق چندانی نیافته‌اند. تجربه‌ی کشورهای مختلف نیز نشان می‌دهد که سکولاریزاسیون در جهان اسلام بیشتر محصول تغییرات اجتماعی، توسعه، شهرنشینی و قدرت‌یابی نهادهای مدرن است تا اصلاحات درونی دین.

به همین دلیل، پرسش کلیدی این است: اگر اسلام سیاسی از درون به‌سختی سکولار می‌شود، آیا تنها مسیر ممکن برای دگرگونی، مدرنیزاسیون جامعه و تقویت نهادهای مدرن است؟ این یادداشت تلاش می‌کند نشان دهد که پاسخ، نه در تغییر متن دین، بلکه در تغییر بستر اجتماعی‌ای است که دین در آن بازتولید می‌شود. به ویژه اگر توجه داشته باشیم که خود اسلام نیز در بستر تحولات اجتماعی و تاریخی از آغاز تا کنون، ساخته و بازتولید شده است.

در اروپا نیز سکولاریسم از درون مسیحیت آغاز نشد، بلکه رشد طبقه ثروتمند و بورژوا، رشد دولت مدرن، بازار آزاد، گسترش علم و عمومیت یافتن روشهای علمی و تجربی، فردگرایی، لیبرالیسم و انقلاب صنعتی و تغییرات شگرف در مناسبات اجتماعی و طبقاتی، نقش اصلی را رشد سکولاریسم و فردی شدن دین بازی کرده اند؛ و در واقع این دین بوده است که بتدریج و به دنبال تغییرات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی خود را با دنیای جدید وفق داده است.

در جوامع دینی و غیر اروپایی نیز ما شاهد همین اتفاق هستیم و می بینیم که دین به طور طبیعی تبدیل به یک امر و اعتقاد فردی شده است. در این جوامع نیز گسترش شهرنشینی، آموزش، عمومی شدن تکنولوژی، اقتصاد مدرن باعث شده اند که حتی اگر باورهای دینی در بخش هایی از مردم باقی مانده باشند، دیگر این باورها سیاسی و ایدئولوژیک نیستند، بلکه بیشتر اخلاقی، آیینی و انتخابی هستند.

به همین علت است که بسیاری از نواندیشان مسلمان سعی کرده اند به تبع این پروسه های بسیار طبیعی و غیر قابل اجتناب، قوانین شریعت را اخلاقی تر کنند و حق انتخاب را بر عهده وجدان فردی بگذارند و قانونگذاری را به دولت بسپارند و دین را از حوزه عمومی به حوزه فردی منتقل کنند. در حقیقت، در این پروسه نیز آنچه که پایه و مبنا و پیش شرط اصلاح دین از درون بوده است، همانا رشد و مدرنیزاسیون جوامع بشری بوده است.

به عبارت دیگر سکولار شدن ادیان نه از درون بلکه در درجه نخست از بیرون بر ادیان تحمیل می شود. سکولار شدن در درجه نخست محصول ساختارهای اجتماعی است که در طول زمان متحول می شوند و نه نتیجه اصلاح دین از درون و نه محصول پروژه های فکری و نخبگانی. پروژه هایی که محدود به روشنفکران دیندار که قبل از هر چیز نهاد دین بر مبنای ایمان به وحی فوق عقل بشری را پذیرفته اند، می شود و حداکثر تلاش آنها در چنین پروژه هایی تفسیر متن دین بر مبنای مقتضیات زمان است، تلاشی که معمولا نیز در لایه های فرهنگی و روشنفکری و بخش های تحصیلکرده جامعه باقی می ماند و ساختاری نمی شود.

در حقیقت چالش امروز نواندیشان دین دار، نه متن دین بلکه فراهم آوردن بستر های مناسب اجتماعی برای سکولار و فردی کردن ایمان دینی است. نقد و تغییر «اسلام زیسته» می بایست جای نقد و اصلاح متن دین بگیرد، به این معنی که با تغییر زیست اجتماعی جامعه، دین زیسته را نیز می توان به آسانی تغییر داد، در حالیکه متن دین که بر اساس وحی فوق بشر ساخته شده است همواره غیر قابل تغییر می ماند.

https://t.me/politicalphilosphy/293

۱۴۰۴ آذر ۱۴, جمعه

فردگرایی در ایران: نشانه‌ای از بلوغ اجتماعی نه فروپاشی


در سال‌های اخیر، رشد فردگرایی در ایران از جمله موضوعاتی بوده است که بسیاری آن را با نگرانی دنبال کرده‌اند؛ گویی جامعه در حال فاصله گرفتن از ارزش‌های مشترک، روابط خانوادگی و همبستگی اجتماعی است. برای مثال میل به مهاجرت و نجات خود از وضعیتی که جامعه ایران با آن روبرو است، بی اعتمادی، کاهش همبستگی اجتماعی و بی تفاوتی نسبت به سرنوشت یکدیگر، به عنوان نشانه هایی از رشد فردگرایی دیده می شوند که روی دیگر آن گسست یا فروپاشی اجتماعی است. اما آیا این دواری نسبت به آحاد جامعه ایران و به ویژه نسل جوان درست است؟ یا اینکه واقعیت فعلی جامعه ایران بسیار پیچیده‌تر از این داوری‌ ساده می باشد؟

به باور من رشد فردیت در ایران، پیش از آن‌که دلیلی بر فرسایش اجتماع باشد، نشانهٔ ورود جامعه به مرحله‌ای تازه از بلوغ و آگاهی فردی است؛ مرحله‌ای که در آن انسان‌ها بیش از گذشته به حق انتخاب، استقلال در تصمیم‌گیری و تعریف شخصی از زندگی اهمیت می‌دهند و در حقیقت تبدیل به یک شهروند واقعی شده اند. این تغییر، اگر در بستر مناسب اجتماعی و حقوقی فهم و مدیریت شود، نه تنها تهدید نیست، بلکه یک فرصت است و می‌تواند جامعه را به سمت آزادی، خلاقیت و مسئولیت‌پذیری بیش‌تر به پیش ببرد.

فردگراییِ امروزِ ایران، برخلاف تصویری که گاه از آن ترسیم می‌شود، نوعی خودمحوری و گم‌کردن جمع نیست؛ تلاشی برای بازیابی «فرد» در جامعه‌ای است که در حال گذار تاریخی از سنت به مدرنیته می باشد. از همین‌رو، شاید زمان آن فرا رسیده باشد که به جای محکوم‌کردن فردگرایی، آن را به‌مثابه فرصتی برای نوسازی فرهنگی و اجتماعی درک کنیم.

البته که فردگرایی در ایران را باید در ظرف شرایط تاریخی، فرهنگی و سیاسی جامعه ایران دید و آن را مشابه فردگرایی در جوامع غربی ندانست. فردگرایی در جوامع غربی، در بستری چند صد ساله از یک رنسانس عمیق فکری-فلسفی معنا می یابد و فرد خود را در یک ساختار نسبتا کارآمد و قابل اعتماد که فردیت او را به رسمیت می شناسد تعریف می کند.

در جوامعی استبدادی مانند ایران، که استبداد و فرهنگ و مناسبات سنتی قدمت طولانی دارند، خودآگاهی فرد به منافع فردی خود و تولد فردگرایی به طور طبیعی در ضدیت با ساختارهای فرهنگی و سیاسی قرار می گیرد. به عبارت دیگر فردگرایی در ایران ضد ساختار می شود و در شکل بی اعتمادی به نظم عمومی بروز می کند. بُروزهایی که ممکن است برخی آن را تمرد، واگرایی و علائمی از فروپاشی اجتماعی تفسیر کنند.

به این علت که زمینه ها، علت ها و بُروزهای بیرونی فردگرایی در ایران امروز متفاوت با نمونه های غربی آن است و در ظاهر در اشکال بی اعتمادی، نبودن همبستگی و نافرمانی نمود پیدا می کند، ساختارهای رسمی و سنتی حاکم و حتی بخش هایی از مخالفین سیاسی جمهوری اسلامی نسبت به آن ابراز نگرانی می کنند و یا حداقل اینکه آن را منفی ارزیابی می نمایند و به جای فرصت، رشد فردگرایی را یک تهدید می بینند. به ویژه از سوی جریانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی که به دنبال یکدست کردن جامعه ایران حول رهبری یک فرد تلاش می کنند.

اما واقعیت این است که رشد فردگرایی در ایران پدیده ای کاملا جدید و مربوط به شرایط امروز نیست. ریشه های اولیه پدیده فردگرایی را حتی می توان در دورانهای پیش از انقلاب مشروطه و آشنایی ایرانیان با غرب و مدرنیته جستجو کرد. از زمانی که سیاحتگران و برخی از تحصیل کردگان با دانش و فرهنگ غربی آشنا شدند و در آثار خود از حقوق طبیعی و استقلال رای انسان و یا برابری حقوقی نوشتند. انقلاب مشروطه نخستین تلاش جامعهٔ ایران برای تعریف حقوق فردی در مقابل قدرت سیاسی و سنت‌های جمعی بود، دورانی که باورهای جدیدی مانند حق رای، مالکیت خصوصی و آزادی بیان در حال شکوفایی بودند.

در دوران پهلوی اول و دوم نیز، پدیده فردگرایی، با مهاجرت از روستا به شهر، رشد شهرنشینی، نظام آموزشی مدرن و شکل گیری هویت های جدید شغلی و استقلال از خانواده و مشاغل سنتی که از پدر به پسر به ارث می رسیدند، به رشد خود ادامه داد و حتی در این دوران فردگرایی مثبت ارزیابی می شد و به عنوان نشانه ای از توسعه معرفی می گردید.

شوربختانه اما با رشد گرایشات ایدئولوژیک و انقلابی چه از نوع چپ مارکسیستی و چه در شکل چپ مذهبی از دهه ۱۳۴۰ به بعد و همچنین در اثر تلاش دستگاه سیاسی حاکم بر کشور در القای یک تاریخ یک جانبه از ایران در شکل باستان گرایی افراطی و سپس با تک حزبی اعلام کردن نظام سیاسی پادشاهی پهلوی، فرایند رشد فردگرایی در ایران دچار وقفه شد و جامعه با گفتمانهای ایدئولوژیک ضد مدرنیته، ضد غربی و «برگشت به خود» (که دربار نیز آن را تقویت می کرد)، البته با ترجمان های مختلف از مارکسیستی یا چپ مذهبی تا ترجمان یک هویت آریایی و باستانی مشترک، که هریک برای بخش هایی از جامعه ایران کاربرد داشت، به سوی یک واحد مصنوعی و جامعه ای یکدست در شکل خلق، یا امت و یا بر مبنای یک نژاد و زبان واحد سوق داده شد.

اما خوشبختانه، با شکست گفتمانهای جامعه محور و به یمن گسترش شبکه های اجتماعی اینترنتی، جامعه ایران از دهه ۱۳۹۰ به بعد چرخش جدیدی را بسوی فردگرایی تجربه می کند. چرخشی که خود را در سبک زندگی، نوع پوشش، تاکید بر خودبیانگری، فاصله گرفتن از خانواده و مهمتر از هر چیز در شجاعت نسل جوان در بیان و بُروز این ویژگی ها نشان می دهد. چرخشی که نه در درجه نخست یک تهدید، بلکه فرصتی تاریخی است.

در حقیقت به باور من اگر از شکاف نسلی صحبت می شود، به دلیل عدم درک درست این چرخش تاریخی به سوی فردگرایی و نفهمیدن زبان و فرهنگ نسل جوان است و اگر از بحرانهای ساختاری و فروپاشی اجتماعی صحبت می شود، در حقیقت از وجود بحران در ساختارهای سنتی و فروپاشی گفتمانهای جامعه محور پرده برمی دارد.

نمونه بسیار قابل توجه و تامل از رشد فردگرایی و به دنبال آن رشد خلاقیت های فردی، موفقیت ورزشکاران ایران به ویژه در ورزشهایی که کار جمعی در آن کمتر است و یا موفقیت دانشجویان ایرانی در میادین و مسابقات علمی و یا موفقیت هنرمندان و کارگردانان ایرانی در عرصه های بین المللی است، که متاسفانه کمتر دیده می شود.
https://t.me/politicalphilosphy/290



۱۴۰۴ آذر ۱۳, پنجشنبه

توهم بازتولید و تکرار مدل ۱۳۵۷، بار اول فاجعه بار و بار دوم کاریکاتور وار



مدل انقلاب سال ۱۳۵۷، بر پایه دو فاکتور بسیار مهم «خلاء قدرت» از یک سو، و وجود یک رهبری کاریزماتیک از سوی دیگر، به وقوع پیوست. خلاء قدرتی که به تدریج از ضعف محمدرضا پهلوی در تصمیم گیریهای به موقع و نبود اراده ای قوی متکی بر استقلال در تصمیم گیری شکل گرفت و با خروج وی از کشور تکمیل گردید.

رهبری کاریزماتیک خمینی و اقبال عمومی مردم به او، در شرایطی که مردم از ماه های قبل از بهمن ۵۷، احساس می کردند که شاه رفتنی است، شرایط را از نظر عینی و ذهنی کاملا آماده جایگزینی نسبتا مسالمت آمیز نظام سیاسی جدید کرده بود. جایگزینی که بر خلاف تصورات طرفداران نظام پیشین که مدعی هستند خمینی را غربی ها آوردند، در درجه نخست در اثر عوامل و پیش زمینه های درونی جامعه ایران رقم خورد؛ و همچنین بر خلاف تحلیل سازمان مجاهدین خلق که انقلاب توسط خمینی دزدیده شد، انقلاب اسلامی سال ۵۷ محصول جامعه ایران در آن زمان و خمینی سمبل و تبلور آن بود.

اما جالب توجه این واقعیت است که باوجودیکه سلطنت طلبان و مجاهدین یا اساسا انقلاب را قبول نداشتند و آن را کودتا و شورش می نامیدند و یا آن را دزدیده شده توسط خمینی می دانستند، هر دو جریان در روشهای مبارزاتی خود عملا در پی تکرار همان الگوی انقلاب سال ۵۷ بوده و هستند.

مجاهدین دهه‌ها بر این باور بودند و شاید هسته سخت آن همچنان بر این باور باشد که جامعه ایران آماده یک انقلاب دیگر به رهبری این جریان است. جامعه ای که مانند یک انبار باروت فقط نیازمند یک جرقه سازمان یافته است و سازمان مجاهدین می تواند به کمک ارتش آزادی بخش خود و یا در شرایط امروز ایران به کمک «کانونهای شورشی» این کار را به انجام برساند.

آخرین عملیات نظامی سازمان مجاهدین بعد از پذیرش آتش بس با عراق، بر مبنای همین پندارو توهمات رهبری مجاهدین آغاز شد، تا از متن واقعیت و عینیت جامعه ایران. نیروهای نظامی مجاهدین نیز با این تصور که مردم به استقبال آنها خواهند آمد از عراق راهی مرز ایران شدند. اما توهمات رهبری مجاهدین و عملیات نظامی فروغ جاویدان (مرصاد) فاجعه به بار آورد و منجر به کشته و یا دستگیر شدن هزاران نفر از اعضای مجاهدین گردید. فاجعه ای که پس از آن دیگر سازمان مجاهدین نتوانست کمر راست کند. در حقیقت بعد از شکست این آخرین عملیات نظامی، سیر نزولی و انزوای این جریان از جامعه ایران آغاز گردید و با وجود انقلاب های ایدئولوژیک پی در پی در درون تشکیلات، دیگر نتوانست مشروعیت ایدئولوژیک خود را بازسازی نماید.

سلطنت‌طلبان نیز همواره با این تصور که جامعه و مردم ایران بطور بسیار گسترده ای نسبت به دوران پهلوی نوستالژی دارند و فقط منتظر یک فرصت برای بازگشت سلطنت هستند، سیاست های خود را تنظیم کرده و می کنند.

این جریان نیز به نوعی برای خود یک مشروعیت ایدئولوژیک بر مبنای نوستالژی نسبت به دوران پهلوی قائل است و به امید روزی نشسته است تا در صورت وجود خلاء قدرت در ایران، مردم به رهبری سلطنت طلبان، رضا پهلوی، رجوع کنند.

در واقع سلطنت طلبان نیز مانند مجاهدین، بجای تحلیل واقعی از شرایط بسیار متفاوت جامعه امروز ایران با سال ۵۷، مدل تحلیل و سیاست گذاری خود را بر اساس روایت نوستالژیک، نماد سازی از شاهزاده و تلاش بر تبدیل او به یک رهبر کاریزماتیک استوار کرده اند. البته با این تفاوت که مجاهدین از یک سازماندهی بسیار منظم و قوی و نیروهای اجرایی و تشکیلاتی اهل کار بر زمین واقعیت برخوردار بود، در حالی که جریان سلطنت طلب عمدتا در فعالیت های رسانه ای و دنیای مجازی حضور فعال و پر سروصدا دارد.

تجربه اما نشان داد که هر دو جریان دچار «خطای برآورد از ظرفیت و آمادگی مردم» بوده و هستند و این مهم‌ترین نقطه‌ضعف و منبع شکست سیاسی‌شان محسوب می‌شود. نقطه‌ضعفی که یک بار به فاجعه انجامید و امروزه بیشتر شبیه تکرار کاریکاتور واره مدل ۵۷ شده است. اولی تصور می کرد که انقلاب ۵۷ از آن اوست و توسط خمینی دزدیده شده است و باید آن را به هر وسیله ای پس گرفت و دومی با این تصور که خمینی را غربی ها آوردند و بر مردم تحمیل نمودند، امیدوارند این بار غرب به کمک آنها برای بازگشت به قدرت برخیزد.

در شرایط امروز نیز هر دو جریان همچنان در انتظار یک لحظه رهایی بخش نشسته اند، یکی به امید فروپاشی ناگهانی در اثر قیام مردم، آنطور که در ۵۷ رخ داد و دیگری به امید حمله نظامی و به دنبال آن ایجاد خلاء قدرت و سرانجام گرد آمدن مردم حول رهبری واحد رضا پهلوی.

اما واقعیت این است که انتظار تکرار مدل ۵۷، در واقعیت امر پاشنه آشیل هر دو جریان سیاسی شده است. جامعهٔ امروز ایران جامعهٔ ۱۳۵۷ نیست. جامعه امروز ایران چند گونه، با هویت های سیاسی و فرهنگی بسیار متنوع و بسیار آگاه تر از سال ۵۷ است؛ جامعه ای که به سختی اعتماد می کند و هیچ رهبری واحدی ظرفیت بسیج ملی را ندارد. زیرا اساسا رهبری کاریزماتیک قابل صادر کردن و تحمیل شدن نیست و در صورت الگو برداری از مدل ۵۷، مدعیان رهبری عملا تبدیل به کاریکاتوری از مدل پیشین می گردند.

https://t.me/politicalphilosphy/287