۱۴۰۴ آبان ۲۷, سه‌شنبه

چرا در برخی از نظامهای اقتدارگرا امر سرنگونی خشونت بار می شود و در برخی دیگر مسالمت آمیز



در این یادداشت فرض من بر تفاوت معنایی بین دو واژه «گذار» و «سرنگونی» است که معمولا برای تحولات سیاسی بزرگ به کار گرفته می شوند. مقصود از گذار از وضع موجود به وضع مطلوب، همانطور که از معنای لغوی گذار بر می آید، فرایند تدریجی و مرحله ای برای تغییر وضعیت موجود به وضعیت مطلوب است. در حالیکه از واژه سرنگونی، تحولات سریع و یک دفعه ای، در یک فرجه زمانی کوتاه، مستفاد می شود.

حال این سوال مطرح می شود که چرا ادعا می شود که پروژه سرنگونی سریع و یا به اصطلاح انقلابی جمهوری اسلامی بسیار پرهزینه و خشونت بار خواهد بود؟

مطابق مطالعاتی که انجام شده اند، درصد پایینی از انقلاب های منجر به سرنگونی که در کشورهای مختلف اتفاق افتاده اند، عاری از خشونت و یا بهتر بگوییم همراه با خشونت کمتری بوده اند. از نمونه هایی که معمولا از آنها به عنوان انقلاب های سریع با خشونت کم یاد می شوند می توان از انقلاب مخملی چکسلواکی در سال ۱۹۸۹ و انقلاب رز گرجستان در سال ۲۰۰۳ و یا انقلاب ۲۰۱۰ در قرقیزستان نام برد.

با مقایسه بین انقلاب های خشونت آمیز و انقلابهای با خشونت کم، یک واقعیت مهم که می تواند علت خشونت و یا عدم خشونت باشد، برجسته می شود. در نظامهای اقتدارگرا که نه بر مبنای رهبری فردی و کاریزما، بلکه بر اساس یک نظام بوروکراتیک حزبی اداره می شده اند و نهادهای دولتی نقش تعیین کننده داشته اند، سرنگونی معمولا کم هزینه تر و همراه با خشونت کمتری بوده است. نظامهای سیاسی چکسلواکی، گرجستان و قرقیزستان از این نوع از نظامهای اقتدارگرای حزبی-بوروکراتیک بوده اند.

در نظامهای اقتدارگرای که توسط یک رهبر (معمولا) کاریزما و بلامنازع اداره می شده اند، سرنگونی و انقلاب معمولا همراه با خشونت و جنگ های گسترده بوده است، از جمله در لیبی و رومانی و یا در بسیاری از کشورهای دیکتاتوری فردمحور افریقایی.

به عبارت دیگر بسته به اینکه یک نظام اقتدارگرا فردمحور یا نهادمحور باشد، انقلاب و سرنگونی نیز می تواند همراه با خشونت زیاد و یا با خشونت کمتری باشد. علت نیز بسیار واضح است، در نظامهای اقتدارگرای فردمحور، مهار نیروهای سرکوبگر در دست شخص رهبر و حیات نیروهای سرکوبگر به حیات رهبر وابسته است.

حال اگر این وضعیت را، یعنی رژیمهای اقتدارگرای فردمحور، را در رابطه با کشورهای خاورمیانه مورد بررسی قرار دهیم، متوجه می شویم که به دلیل اداره بسیار سنتی و غیر علمی و سازمان نیافته و غیر بوروکراتیک نیروهای سرکوبگر، این نیروها با وجود وابستگی شدید به شخص رهبر، بسیار نا منسجم و دارای منافع متضاد هستند. که در صورتیکه رهبر غایب یا کشته شود و یا بسیار ضعیف گردد، رقابت و جنگ و خشونت در بین بخش های مختلف این نیروهای سرکوبگر نیز به سرعت بالا می گیرد.

از سوی دیگر، به دلیل استبداد مزمن فردمحور در کشورهای خاورمیانه و به دلیل حضور مداوم یک نظام کاملا امنیتی غیر متمرکز اما بسیار پراکنده و گسترده، نهادهای مدنی و اجتماعی مستقل یا اساسا وجود ندارند و یا بسیار ضعیف و پراکنده و فاقد سازماندهی می باشند. در حالی که در نظامهای اقتدارگرای نهادمحور، جامعه نیز به تبع ساختار بوروکراتیک دولتی آمادگی بیشتری برای نظم پذیری و سازمان یابی پیدا می کند.

به همین دلیل در کشورهایی که توسط نظامهای اقتدارگرای فردمحور اداره می شوند، به دلیل نبود ساختارهای اجتماعی و مدنی، نظم و انضباط مدنی و مردمی و مشارکت سازمان یافته اجتماعی نیز ضعیف است که خود می تواند زمینه ساز خشونت های خودانگیخته و غیر قابل کنترل باشد.

از این بحث می خواهم نتیجه بگیرم که در کشورهایی مانند ایران به دلیل استبداد مزمن فردمحور و فقدان یک نظام و ساختار بوروکراتیک منسجم در سراسر کشور، و به این دلیل که همه سرنخ های سرکوب و ادامه وضعیت فعلی به شخص رهبر وصل می شوند، امر سرنگونی و انقلاب های یکدفعه و براندازانه عواقب بسیار خطرناکی برای سرزمین و این ملت می تواند داشته باشد.

۱۴۰۴ آبان ۲۶, دوشنبه

شخصی‌شدن سیاست، سیاستی که به‌جای ساختار، به چهره تکیه می‌کند



بخش‌های مختلف سیاست در ایران، از حاکمیت تا اصلاحات و اپوزیسیون، به‌طور وجودی و تاریخی همواره حول افراد متمرکز بوده اند. حتی نزاع های تاریخی نیز در مقاطع مختلف عمدتا حول نزاع دو نفر می چرخیده است. محمدرضا پهلوی و محمد مصدق در سالهای ۳۰-۳۲، محمدرضا پهلوی و روح الله خمینی در سال ۵۷، خامنه ای و رفسنجانی و سپس خامنه ای و خاتمی در دهه های اول پس از انقلاب ۵۷.

چرخش سیاست حول افراد و رهبران، یک پدیده بسیاری تاریخی و مزمن در ایران است، به گونه ای که با حذف و یا جابجا شدن رهبران، موضوع و پارادایم سیاست نیز دچار دگرگونی های عمیقی می شده است. برای مثال با حذف محمد مصدق از عرصه سیاست در ایران، جبهه ملی و ساختارهای سیاسی که از او حمایت می کردند، به سرعت شگفت انگیزی ضعیف می شوند. و یا با خروج محمدرضا پهلوی از ایران در دی ماه ۱۳۵۷، سامانه پادشاهی و ارتش به سرعت از هم می پاشند. و یا آینده جمهوری اسلامی در شرایط امروز، کاملا به حیات علی خامنه ای وابسته شده است و مرگ و زندگی او یک فاکتور بسیار اساسی در پیش بینی تحولات آینده است.

نامه اخیر کمیته سیاسی جبهه اصلاحات به رهبر اصلاحات محمد خاتمی، بجای نامه به مردم ایران، نیز نشان می دهد که جریان اصلاحات با وجودی که فرصت های بسیاری برای ایجاد ساختارهای سیاسی ریشه دار و برخوردار از بدنه های اجتماعی و طبقاتی داشته است، تا چه اندازه همچنان شخص و نخبه محور باقی مانده است که بجای مراجعه به مردم، همچنان به رهبر اصلاحات، که دیگر جایگاه و موقعیت پیشین را ندارد، نامه می نویسد و امید بسته است.

درعرصه مخالفین جمهوری اسلامی نیز سیاست همچنان شخص محور باقی مانده است، حتی جریاناتی که رهبری واحد ندارند، همچنان چهره محور مانده اند، به گونه ای که با خروج تدریجی و یا ضعف حضور این چهره ها در عرصه سیاست، برای مثال به دلایل سنی، جریانات سیاسی وابسته به آنها نیز سیر نزولی پیدا می کنند. وابستگی شدید به نقش رهبر، حتی باعث می شود که یک سازمان در نبود آن رهبر، همچنان از نماد وی برای حفظ ساختار و تداوم حیات سیاسی خود استفاده کند، که نمونه واضح آن سازمان مجاهدین خلق است.

از این نظر به جرات می توان گفت که وابستگی جریانات سیاسی به رهبر و یا رهبران و شخص محور بودن سیاست در ایران، پدیده ای بسیار ریشه دار است و یک اتفاق طبیعی و به یکباره نمی تواند باشد. اما واقعا، چرا با وجودی که تحزب در ایران سابقه ای بیش از صد سال دارد، سیاست در کشور ما همچنان شخص محور مانده است؟

به نظر نگارنده رشد ناهمگون و ناهمزمان بین جامعه و روشنفکران و نخبگان کشور یکی از عوامل اصلی نقش بسیار پر رنگ اشخاص در سیاست بوده است. در ایران فرایند تشکیل احزاب و سازمانهای سیاسی همواره در سطوح روشنفکری و نخبگانی کشور رقم می خورده است و سپس هواداران به آن می پیوسته اند. هوادارانی که عمدتا نقش توده هوادار و بسیج شونده برای منافع حزبی را بازی می کرده اند.

در حالیکه در کشورهایی که مسیر مدرنیته بطور طبیعی و درون زا طی شده است، ابتدا این جامعه مدنی بوده است که در بخش های مختلف، خود را سامان می دهد و متحد می سازد و سپس احزاب جدید از طریق ائتلاف و اتحاد نهادهای صنفی و مدنی دارای منافع و اهداف مشترک شکل می گرفته است. البته لازم به توضیح است که در همین جوامع نیز تحت تاثیر ایدئولوژی مارکسیست-لنینیست، احزابی بشدت نخبه گرا به وجود می آیند و تلاش می کنند رابطه ای از بالا به پایین با طبقات کارگر و محروم جامعه برقرار نمایند. این سیاست شدیدا پیشوا و شخص محور اما با مبارزات چپ آزاد و نو و بریده از اتحاد شوروی تحت رهبری استالین، دوام طولانی مدت پیدا نمی کند و احزاب سوسیال دموکرات بر پایه ساختارهای حزبی و رابطه ای تنگاتنگ و ارگانیک با اتحادیه های کارگری جای آنها را می گیرد.

در ایران و کشورهایی مانند ایران، استبداد و رهبران کاریزما سابقه ای بس طولانی دارد، مدلهای حکومتی در ایران همواره رهبر و فرد محور بوده اند، یک رهبر مستبد می رفته است و رهبر مستبد دیگر جای او را می گرفته است. در فرهنگ مذهبی شیعیان و حتی فرهنگ باستانی ایرانیان قهرمانان و نخبگان و برگزیدگان که گویی روح خدا در وجود آنها رسوخ کرده است، همواره نقش بسیار برجسته ای در رقم زدن سرنوشت مردمان این سرزمین داشته اند و مردم نیز همواره برای نجات از دست استبداد و یک رهبر خونریز به منجی دیگری فکر می کرده اند، و باور داشته اند که اگر مستبد حاکم برود و آن منجی جای او بنشیند کشور گلستان می شود.

https://t.me/politicalphilosphy/263






۱۴۰۴ آبان ۲۴, شنبه

نامه کمیته سیاسی جبهه اصلاحات به محمد خاتمی: ارزیابی شانس «بازگشت به مردم» و آینده این جریان



کمیته سیاسی جبهه اصلاحات نامه ای برای آقای محمد خاتمی ارسال کرده و در آن مشی پیشین اصلاح طلبان را نقد کرده است. در بخشی از این نامه آمده است: «باید از مشی قدرت‌محور به جامعه‌محور، و از اصلاح‌طلبی محافظه‌کارانه به اصلاح‌طلبی مسئولانه و اخلاقی گذر کند. یعنی باید از انتظار برای گشایش از بالا، به ساختن ظرفیت اجتماعی و فرهنگی از پایین روی آوریم.»

از این بخش از نامه می توان اینگونه برداشت کرد که تدوین کنندگان نامه می خواهند از راهبرد همیشگی اصلاح طلبان تحت عنوان «فشار از پایین و چانه زنی در بالا» فاصله بگیرند. با این پندار و پیش فرض که «در جامعه هنوز امید زنده است؛ نه به افراد و جناح‌ها، بلکه به امکان نجات ایران از مسیر عقلانیت، عدالت و گفت‌وگو.»

نگارندگان نامه در ادامه نامه خود امیدِ از نظر آنان همچنان زنده را اینگونه تفسیر می کنند: «مردم ممکن است از اصلاح‌طلبان ناامید شده باشند، اما هنوز از اصلاح به‌ عنوان راه، دست نکشیده‌اند. اگر ما بتوانیم نشان دهیم که اصلاح‌طلبی یعنی صداقت، شجاعت و مسئولیت‌پذیری در برابر رنج مردم، این گوش شنوا دوباره بازخواهد گشت.»

استفاده از واژه های کلی و اخلاقی مانند «مردم»، «مسئولیت»، «شجاعت» و «صداقت» نشان می دهد که اگرچه ممکن است بخشی از اصلاح طلبان به خطا بودن راه و روشهای گذشته خود پی برده اند، اما همچنان در همان چارچوب ساختارهای فکری و سیاسی پیشین می اندیشند. این واژه ها در حقیقت شعارهایی هستند که همه جریانات سیاسی درون ساختار حکومت برای جلب حمایت مردم استفاده کرده و می کنند. اما تفاوت جامعه امروز ایران با دورانی که اصلاح طلبان از مقبولیت و مشروعیت نسبی برخوردار بودند در این واقعیت نهفته است که دیگر نمی توان از مفاهیم کلی مانند مردم استفاده کرد. جامعه ایران امروز، دیگر یک جامعه بی شکل و توده وار نیست و نه تنها بخش ها و طبقات مختلف جامعه بر منافع و خواسته های متفاوت خود آگاه شده اند، بلکه حتی شکافها و گسلهایی بین این منافع ایجاد گشته است که به آسانی قابل پر کردن نیستند، از جمله گسلهای نسلی، طبقاتی و قومی و فرهنگی.

بنابراین این گزاره کلی که «مردم….اما هنوز از اصلاح به‌ عنوان راه، دست نکشیده‌اند» بازتاب دهنده خواست مشترک همه بخش و طبقات و گرایشات درون جامعه ایران نیست، گواه این واقعیت، نتایج رای گیری ریاست دولت جمهوری اسلامی در دو دوره پیش است. حتی در دورانهای قبل نیز، از جمله در زمان ورود محمد خاتمی به عرصه رای گیری، بسیاری به دلیل ترس و نگرانی از قدرت گرفتن اصولگرایان به اصلاح طلبان رای می دادند، نه به امید اصلاحات واقعی.

این جمله از نامه «مردم به اصلاح‌طلبان زمانی اعتماد می‌کنند که مرز اخلاقی ما با قدرت روشن باشد» نیز یک نصیحت اخلاقی است که نشان می دهد که با وجودی که در سطور بالایی می نویسند «ما باید در کنار گروه‌های اجتماعی، صنفی، زنان، معلمان، کارگران و جوانان بایستیم، دردشان را بشنویم.» اما همچنان برای خود یک جایگاه ویژه اخلاقی و نصیحت گری و ارشادی قائلند، همان کاری که همه جناح های حکومت با گفتار درمانی انجام داده و می دهند.

مرزبندی واقعی با قدرت آنگاه موجب اعتماد می شود که اصلاح طلبانِ برخوردار از رانت های سیاسی و اقتصادی سفره خود را از مافیای قدرت و ثروت جدا کنند و از پست و مقام های در سطوح مدیریتی و بالای کشور که به یمن چانه زنی با حکومت نصیبشان شده است استعفا دهند. و آنگاه این مرزبندی ادعایی حقیقی خواهد بود که این جریان سیاست های حمایتی و حتی مشارکت در سرکوب جنبش های اعتراضی سالهای ۹۶ و ۹۸ را عمیقا به نقد بگذارد و از مردم معترض و خانواده های جانباختگان پوزش بخواهد و خواهان شفافیت و محاکمه عادلانه سرکوبگران شود.

البته بسیار بعید می دانم که اصلاح طلبان به قول نگارندگان نامه این شجاعت و صداقت را داشته باشند که پایگاه و منافع طبقاتی خود را ترک کنند و به بخش های پایینی و محروم و مورد تبعیض جامعه بازگردند. اتفاقا امیدشان به همان بخش های برخوردار و مرفه و محافظه کار جامعه است، که به نحوی از رانت و الیگارش حاکم بر کشور بهره می برند، تا برای نجات منافع خود هم که شده حضور فعالتری در عرصه های سیاسی پیدا کنند. به ویژه که پیش بینی می کنند، در آینده نزدیک تحولات مهمی در ساختار سیاسی کشور به وقوع خواهد پیوست و مسئله جانشینی بسیار جدی خواهد شد و بنابراین نمی بایست این فرصت را از دست داد و از «سفره انقلاب» محروم شد.

بنابراین حتی اگر این جریان بتواند خود را بازسازی کند (از لحاظ تشکیلاتی و هویتی) احتمالا فقط می تواند پیام معناداری برای بخشی از طبقات برخوردار و “محتاط‌تر” جامعه (کسانی که نفعی در تغییرات ساختاری رادیکال ندارند ) داشته باشد. اما این احتمال که طبقات محروم، نسل جوان و تحصیلکرده و زنان آزادی خواه و سایر نحله های فکری و قومی و فرهنگی کشورمان به این جریان امید و اعتمادی کنند، بسیار بسیار ضعیف است.
https://t.me/politicalphilosphy/258

۱۴۰۴ آبان ۲۲, پنجشنبه

سیاست و تراژدی خواست آزادی و کرامت انسانی؛ وقتی بدنها معنا می جویند



در روزهایی که خبر خودسوزی و خودکشی چون شعله‌ای کوتاه در فضای عمومی می‌درخشد و خاموش می‌شود، چیزی در درونِ جمعی ما می‌سوزد که هنوز زبانش را پیدا نکرده‌ایم. امری در میان ما اتفاق می افتد و احساس مشترک دلسوزی و همدلی شکل می گیرد اما هنوز برای آن یک مفهوم و زبان مشترک نیافته ایم.

فواد شمس به زندگی خود پایان می دهد و با رنجنامه اش رنج زیستن در نظام آزادی کش جمهوری اسلامی را با ما در میان می گذارد. احمد بالدی جوان اهواز دکه دار خودسوزی می کند تا با آتش برخاسته از روح و بدن رنجیده اش به جنگ شب پرستان و تاریک اندیشان جمهوری اسلامی برود.

این مرگهای خودخواسته برای ما چه پیامی دارند؟ از سیاست در نظام جمهوری اسلامی می گویند؟ از معیشت و تبعیض می نالند؟ یا از خواست آزادی و کرامت انسانی؟ و یا همه اینها، برای برخورداری از یک زندگی معمولی، بدون توهین، بدون تبعیض، بدون سرکوب و تحقیر؟

واقعیت این است که خواست آزادی و برخورداری از کرامت انسانی در عین اینکه معنا بخش به حیات آدمی است، حداقل برای آنهایی که به این موهبت ها خودآگاهند، در عین اینکه شور و شعف بازگشت به اصالت انسان آزاد را در آدمی می پروراند؛ اما در عین حال در جوامعی که دست یابی به آنها نا ممکن است، موجب اضطراب، دل نگرانی ها دائمی و حس مسئولیت فردی و جمعی و در عین حال حس ناتوانی و درد نیز می شوند. اینجاست که خواست آزادی و کرامت انسانی تبدیل به تراژدی جان سوز می شود و حتی ممکن است به فروپاشی درونی منجر شود و انسان را به پرتگاه پوچی و نیستی بکشاند.

زمانی که خواست آزادی و کرامت انسانی در افق پیشِ رو و با این حکومت و ساختار اجتماعی-سیاسی معیوب، تیره و پر ابهام و مه آلود می شود، آنگاه موهبت آزادی و کرامت انسانی تبدیل به باری سنگین بر دوش می گردد که هر کس را تحمل بر دوش کشیدن آن نیست. و وقتی یک انسان همراه و همدوشی برای حمل خواست آزادی نمی یابد و بی‌تفاوتیِ عمومی را می بیند و سرانجام با امیدی خود را می‌سوزاند، آن آتش فقط از نفت و آتش‌زنه نمی‌سوزد، از خشمِ دیده‌نشدن و شنیده‌نشدن است که زبانه می‌کشد.

زمانی که سیاست به جای معنا بخشی به خواست مشترکِ یک زیست واقعی انسانی و شرافتمدانه، عرصه بی حسی و بی تفاوتی شده باشد، جامعه و افراد آن را فرسوده می کند و این دقیقا همان هدفی است که نظامهای اقتدارگرا دنبال می کنند، یعنی بی صدایی، بی حسی و بی تفاوتی.

اما آیا می توان امیدوار بود که این خودکشی ها و خودسوزی ها آینه ای جمعی برای تلنگر زدن به ما باشد، که ما نیز عملا با انتخاب بی حسی و بی تفاوتی، راه آن دو جوان را در پیش گرفته ایم، اما در شکل یک خودکشی و خودسوزی جمعی.

آیا می توان امیدوار بود که با دیدن آینده جامعه خود در این آینه جمعی، بار دیگر با حضور و اعتراض جمعی از خواست آزادی و کرامت انسانی دفاع کرد و سیاست حیات بخش را به جامعه بازگرداند؟ آیا ما بار دیگر قادر خواهیم شد که در این آینه جمعی یکدیگر را ببینیم و بشنویم و یا باز هم باید نظاره گر خودکشی و خودسوزی جوانان دیگری باشیم که با پایان دادن به زندگی خود می خواهند صدایشان را در این دنیای سرد و خاموش و بدون فریادرس به گوش ما برسانند؟

آیا می توان به گونه ای خواست آزادی و کرامت انسانی را به فضای جامعه بازگرداند که دیگر کسی برای فریاد زدنش، نیازمند سوختن نباشد؟ ویا ما همچنان نظاره گران خاموش خودکشی و خودسوزی دیگران می مانیم؟

https://t.me/politicalphilosphy/255

۱۴۰۴ آبان ۲۱, چهارشنبه

بازی مافیا، آینه‌ی بی‌اعتمادی، دروغگویی، ظاهرسازی و نقش‌آفرینی در جامعه‌ی امروز ایران



در سال‌های اخیر، بازی «مافیا» به یکی از محبوب‌ترین سرگرمی‌ها میان جوانان ایرانی تبدیل شده است؛ از کافه‌ها و جمع‌های دوستانه گرفته تا برنامه‌های تلویزیونی. من نیز یکبار این بازی بسیار سرگرم کننده و هیجان انگیز را با تعدادی از جوانان انجام دادم. در این بازی دو شخصیت اصلی حضور دارند، شهروند و مافیا.

بازی مافیا که در دهه‌ی ۱۹۸۰ در روسیه و توسط یک روان‌شناس اجتماعی به نام دیمیتری داویدوف ساخته شد، هدفش در اصل، بررسی رفتارهای اجتماعی افراد در لایه های مختلف از قدرت های پنهان تا قدرت های آشکار بود.

با وجودیکه این بازی در طول زمان دچار تغییراتی شده و بر پیچیدگی آن افزوده شده است اما دو شخصیت اصلی مافیا (به عنوان نماد قدرت پنهان) و شهروندان (نماد جامعه مدنی باز) همچنان بازیگران اصلی این سرگرمی هستند.

بازی بر مبنای دروغ و تصویر سازی های غیر واقعی از نقش عوامل پنهان قدرت پیش می رود و شهروندان می بایست حدس بزنند که چه کسانی رل مافیا را بازی می کنند، آن هم نه بر اساس اطلاعات مستقل بلکه بر مبنای آنچه که توسط مافیا گفته می شود.
این تعیین نقش و فرایندهای بعدی بازی در واقع جوهر اصلی بازی مافیا است که نشان دهد که چگونه دروغ و اعتماد اشتباه می تواند بازیگری که رل شهروند بازی می کند را به اصطلاح به کشتن دهد و از دور بازی خارج کند. که در اینجا شهروند در واقع همان جامعه مدنی و دموکراسی است که می توانند توسط قدرت و تسلط مافیا که بر دروغ و ادعاهای کاذب استوار شده است نابود شود.

در نگاه میشل فوکو، قدرت در جوامع مدرن نه‌تنها از بالا، بلکه در روابط روزمره میان افراد و لایه های گوناگون جامعه حضور دارد. در بازی مافیا نیز همین سازوکار دیده می‌شود. هر بازیکن هم‌زمان «ناظر» و هم «نظارت شده» است، و کوچک‌ترین حرکت یا جمله‌اش می‌تواند تفسیر سیاسی، روانی یا استراتژیک پیدا کند.

در واقع، مافیا به صورت بسیار دقیق و ریز نوعی «جامعه‌ی نظارتی» را بازسازی می‌کند؛ جایی که قدرت از طریق نگاه‌ها و گمان‌ها و بر اساس ادعا ها و اطلاعات یک طرفه و غیر مستقل اعمال می‌شود. در این میان شهروند از اطلاعات کافی برخوردار نیست و فقط می بایست حدس و گمان بزند. همانطور که اکثر ایرانیان از روابط پنهانی مافیای ثروت و قدرت بی خبرند در حالی که کوچکترین رفتار اجتماعی اشان زیر کنترل و مراقبت قرار دارد. شهروندان حتی از یکدیگر بی خبرند اما مافیا می داند که چه کسانی رل مافیا بازی می کنند.

به عبارت دیگر، بازی مافیا در ایران می تواند آینه‌ای از زیست اجتماعی ما ایرانیان باشد. جامعه ای که در آن به راحتی نمی توان به ادعاها و وعده ها اعتماد کرد و اگر اعتمادی هم شکل گیرد بسیار شکننده است. حقیقت در هاله ای از تردید و تظاهر پنهان شده است. و شهروند، مانند بازی مافیا، باید در میانه این بی اعتمادی و اعتمادهای شکننده و هاله های از شک و تردید فقط به فکر بقا خود باشد.

البته بازی مافیا در هر جامعه ای ممکن است کاربردها و اثرات مختلفی داشته باشد و شاید حتی در برخی از جوامع فرهنگ جستجوگری و قضاوت نکردن سریع و دموکراسی را تقویت کند، اما بنظر من در جوامعی مانند ایران که زیر سلطه یک حکومت مافیایی اداره می شود، این بازی میتواند فرهنگ زندگی در یک نظام مافیایی را به ویژه در میان جوانان گسترش و تعمیق دهد.

توسط این بازی، به ویژه در جوامع زیر سلطه نظامهای اقتدارگرای مافیایی، شهروند می آموزد که چگونه بقای خود را حفظ کند، تا از جامعه منزوی نشود. قواعد بازی در چنین نظامهایی را یاد می گیرید، تظاهر و دروغگویی را تجربه می کند و دیگر به هیچ کس حتی بغل دستی خود نیز نمی تواند اعتماد کند. این شهروند فقط به فکر خود و بقای خود است و بتدریج یاد می گیرید که رل مافیا را چگونه بازی کند، چگونه دروغ پردازی کند و ظاهر سازی نماید. در این بازی و بازتاب اجتماعی آن شهروند همیشه یک قربانی است که باید به فکر نجات خود باشد و قدرت، تنها در دست مافیا است. شهروند حتی از قدرت آگاهی و اطلاعاتی برای تشخیص درست و نادرست برخوردار نیست، و آنچه که می شنود و می خواند تنها توسط مافیا و ابزارهای فرهنگی و خبری او منتشر شده است.

۱۴۰۴ آبان ۲۰, سه‌شنبه

سیاست به مثابه مفهوم سازی برای یک امر مشترک



در سیاست همواره سعی می شود مفهومی مشترک از یک امر مشترک ساخته شود، تا جامعه بتواند به حیات سیاسی خود ادامه دهد. جامعه بدون یک حیات سیاسی مشخص، بدون برساخت و برآمد یک مفهوم و معنای مشترک، جامعه ای مرده است.

اما امر مشترک چیست؛ امر مشترک، همان بافتِ نامحسوسی است که زندگی انسانی را ممکن می‌کند؛ به انسان احساس تعلق می دهد، فضای همدلی و گفت‌وگو ایجاد می کند، جامعه را به یک خودآگاهی می رساند که زیستن همیشه با دیگری معنا پیدا می کند. به تعبیر هانا آرنت، سیاست فضایی است که در آن انسان «ظهور» می‌یابد. چرا که تنها در حضور دیگری، من می‌توانم کسی باشم.

مفهوم مشترک اما توجیه و تفسیر ذهنی جامعه از یک امر و احساس مشترک است، ترجمان و بیان فضایی است که جامعه در آن قرار گرفته است. در یونان باستان سیاست از همین امر مشترک و مفهوم سازی های مشترک زاده می شد، از گرد آمدن انسانها در میدان بحث و گفتگو و مشارکت جمعی در تصمیم و کنش جمعی. که نظریه پردازان آن را دموکراسی مستقیم تعریف می کنند. مفهوم مشترک نیز از دل همین حضور و مشارکت جمعی زاده می شد.

امروزه اما به دلیل بسیار پیچیده شدن مناسبات اجتماعی و تشکیل بخش ها و طبقات اجتماعی و مدرنیزاسیون جوامع بشری، حضور و مشارکت جمعی بتدریج رنگ باخته است و پیوندهای انسانی آرام‌آرام گسسته شده اند. شبکه های اجتماعی جای حضور فیزیکی در میادین بحث و گفتگو را گرفته اند و به عرصه ای برای خودنمایی ها و رقابت های فردی تبدیل شده اند.

اما، جامعه بشری همواره نیازمند یک مفهوم مشترک است تا به حیات اجتماعی و سیاسی خود معنا بخشد، حتی در دنیای امروز و تنهاتر شدن انسان و رشد فردگرایی. در چنین شرایطی است که نقش نخبگان و به ویژه سیاستمداران در مفهوم سازی از یک امر مشترک جمعی و حتی تبدیل یک امر و مسئله فرعی به امر و مسئله بسیار مهم و اصلی برجسته می شود.

برای مثال تبدیل موضوع مهاجرین و پناهندگان به یک امر مشترک جمعی در برخی از کشورهای اروپایی و برساختن یک مفهوم مشترک تحت عنوان پاسداری از هویت تاریخی فرهنگی اروپاییان بر مبنای مسیحیت-یهودیت در برابر هجوم مسلمانان به این قاره.

در یادداشتی که چند روز پیش پیرامون موضوع دو بقای ناهمزمان از (نظر تاریخی) در جامعه ایران نوشته بودم، به این واقعیت اشاره داشتم که هم جامعه ایران و هم نظام جمهوری اسلامی برای بقای خود می جنگند، اما دو بقای ناهمزمان، یکی به سوی گذشته و دیگر به سوی آینده.

اتفاقات چند روز اخیر اما نشان می دهند که این دو فرایند ناهمزمان تاریخی ممکن است حتی با یکدیگر تلاقی کنند و یا با مفهوم سازی های مصنوعی تلاقی داده شوند.

جمهوری اسلامی کاملا متوجه رشد باستان گرایی در بخش هایی از جامعه ایران است و می داند که ایرانیان به گذشته خود بسیار افتخار می کنند. و نیز آگاه است که مردم در شرایط بسیار سخت اقتصادی با آینده ای مبهم زندگی می کنند و در جستجوی مفری برای تسکین و آرامش هستند. خود نظام نیز در یک شرایط بحران موجودیتی بسر می برد. به عبارت دیگر و در حقیقت، جامعه و حاکمیت در امر بقا (حتی از نظرگاه های مختلف) به اشتراک رسیده اند

اینجاست که یک مفهوم مشترک می تواند گریزگاهی برای شرایط بحرانی کنونی باشد و بجای تشدید در خود فرورفتگی و افسردگی بار دیگر مردم را به میدان جامعه بازگرداند، هر چند اگر به اراده و انتخاب خودشان نباشد. زیرا حاکمیت شدیدا نیازمند آن است.

نصب مجسمه شاپور ساسانی و یکی از امپراتورهای روم باستان که در برابر او زانو زده است و اجرای کنسرت های خیابانی در میدان انقلاب (۲۴ اسفند سابق)، بدون کنترل حجاب از جمله اقداماتی است که رژیم برای ساختن یک مفهوم مشترک مصنوعی از یک امر مشترک (مبارزه برای بقا) در دست اجرا دارد.

جالب است که در چنین فضایی که توسط حاکمیت ساخته و کارگردانی می شود، اندیشمندان و پژوهشگران عدالت طلب و چپ دستگیر می شوند. همان ترفند و روشی که حکومت ها هنگام تلاش برای همراه کردن جامعه برای گردش به راست و تسلط بیشتر محافظه کاری، به سرکوب و حذف جریانات چپ روی می آورند. همانطور که رژیم در دوران پس از جنگ هشت ساله با عراق، از امر مشترک خرابی های پساجنگ مفهوم سازندگی را برساخت و مسلط کرد و البته همزمان با شکل دادن به طبقه محافظه کار، مسلط و حاکمه جدید، جریان روشنفکری و چپ را با قتل های زنجیره ای زیر بیشترین فشارها و تهدید حذف قرار داد.

https://t.me/politicalphilosphy/253

۱۴۰۴ آبان ۱۹, دوشنبه

نقشه راه و زبان اخلاقی و انسانی مشترک شرط اصلی یک جبهه و یا ائتلاف سیاسی پایدار



در چهار دهه‌ی گذشته، نیروهای مخالف جمهوری اسلامی بارها تلاش کرده‌اند تا با تشکیل جبهه‌ها و ائتلاف‌های گوناگون، بدیلی منسجم و معتبر در برابر ساختار قدرت موجود ایجاد کنند. اما اغلب این تلاش‌ها یا به‌سرعت از هم پاشیده‌اند، یا در سطح نمادین باقی مانده‌اند. تجربه نشان داده است که ضدیت با حکومت موجود و یا برخورداری از یک هدف مشترک برای گذار از جمهوری اسلامی و یا حتی توافق روی اصول بنیادینی مانند حقوق بشر، دموکراسی و سکولاریسم، هرچند بنظر می رسند نقطه‌ی شروعی طبیعی باشند، اما به‌تنهایی برای ایجاد یک جبهه‌ی پایدار کافی نیستند.

برای نمونه به دو تجربه سالهای اخیر اتحاد جمهوریخواهان و شورای مدیریت گذار می توان اشاره کرد که شرکت کنندگان در آن تلاش کردند بر اساس یک هدف مشترک یعنی ایجاد یک آلترناتیو برای گذار از نظام جمهوری اسلامی و بر مبنای اصول مشترکی مانند حقوق بشر، دموکراسی و سکولاریسم گرد هم آیند. این هر دو تلاش اما ناموفق بودند و به تدریج تبدیل به نمادی تاریخی از تلاش بخشی از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی شدند.

مجموعه هایی از نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی که به بطور مشخص پس از آغاز جنبش زن زندگی آزادی تحت عناوین همگامی و یا همکاری شکل گرفتند نیز تا کنون حضور جدی و موثر از خود نشان نداده اند و بنظر می رسد که هنوز در مرحله بازشناسی و تعریف خود هستند.

البته آغاز این نوع از همکاری ها از یک سو پاسخی بود به شرایط سیاسی ایرانِ دوران جنبش زن زندگی آزادی و از سوی دیگر تلاش مجددی بود، اما اینبار در سطح بسیار حداقلی و تاکتیکی، برای جبران شکست تجارب پیشین. گزاره «ائتلاف حداکثری بر مبنای اصول حداقلی»، بیانگر و ترجمان تلاش جدیدی است که مخالفین جمهوری اسلامی، اینبار در شکل همکاری و یا همگامی آغاز کرده اند.

اکنون این پرسش مطرح است که اصولا چه کمبودها و کاستی هایی باعث شدند که چنین اتحادها، ائتلافها و یا همکاری و همگامی ها، نتوانند حتی از موجودیت، اعضا و ساختارهای اولیه خود حفاظت کنند؟ به قول معروف حضور فعال سیاسی و تعیین کننده در عرصه سیاست به عنوان اپوزیسیون نظام و یا برخوردار شدن از پایگاه های اجتماعی بالقوه پیشکش! چرا حتی خود را نتوانستند حفظ کنند؟

به باور نگارنده، کاستی مهم و بسیار تعیین کننده در تجربه ناموفق بسیاری از اتحادها و ائتلاف ها نداشتن نقشه راه مشترک و نبود چارچوب عمل واحد بوده است. تجربه اتحاد جمهوری خواهان و شورای مدیریت گذار اتفاقا نشان می دهد که نبود یک نقشه راه مشترک که واقعا و قلبا همه اعضا روی آن توافق داشته باشند (و نه آنچه که روی کاغذ و اسناد آمده است) پاشنه آشیل این جریانات بوده است.

برای نمونه یکی از چالشهای بسیار مهمی که اتحاد جمهوری خواهان دچار آن شد، موضع این اتحاد نسبت به جریان اصلاح طلبی بود، برای برخی از اعضا، اصلاحات درونی رژیم از طریق حمایت از اصلاح طلبان در اولویت قرار داشت و یک استراتژی بود. برای برخی دیگر اما حمایت از اصلاح طلبان حداکثر یک اقدام تاکتیکی می توانست باشد و برخی دیگر نیز اصولا خواهان عبور از کلیت نظام بودند. این اختلافات باعث گردید اتحاد جمهوری ناتوان از ترسیم و تدوین نقشه راه مشترک باشد.

شورای مدیریت گذار نیز فاقد نقشه راه مشترک بود، در سالهای اول تشکیل این جریان تمرکز تلاشها و مباحث درونی بر تشکیل آلترناتیو و اعلام موجودیت آن بود، بدون اینکه همه اعضا روی ضرورت عاجل این تلاش توافق نظر داشته باشند. این جریان با ادعای مدیریت گذار وارد عرصه سیاسی شد، بدون اینکه نقشه راه را بخوبی ترسیم کرده و توافق همه اعضا را جلب نموده باشد. برخی معتقد به تقویت و توانمندی جامعه مدنی و ایجاد رابطه ارگانیک با جامعه مدنی بودند و برخی برای تقویت ائتلاف بین نیروهای سیاسی خارج کشور از میان طیف جمهوری خواه و پادشاهی خواه و اتنیک کوشش می کردند. تمرکز یک بخش بر جامعه مدنی و تمرکز بخشی دیگر بر گفتگو و ارتباط برای تقویت مناسبات خارج کشوری بود، یک بخش عمدتا نگاه داخل کشوری داشت و بخشی دیگر خارج کشوری. این تلاشها در عمل و در زمین واقعیت دو نقشه راه متفاوت را در مقابل هم قرار می داد و موجب کندی کار می شد.

زمانی که از نقشه راه مشترک به عنوان یک ضرورت بسیار جدی برای تشکیل ائتلاف ها و اتحادها صحبت می شود، باید دقت کرد که نقشه راه نمی تواند روی اصول و یا تعاریف کلی بنا گردد. پایه ها و مبانی نقشه راه مشترک می بایست دقت کریستالی داشته باشند. برای مثال گذار از تمامیت جمهوری اسلامی یکی از مبانی اولیه بسیاری اتحادها بوده است، اما در عمل دیده شده است که برداشت مشترکی از راه و روش گذار وجود ندارد. در مواردی دیده می شود منظور از گذار در عمل همان براندازی و سرنگونی است و ذره ای نیز در این رابطه کوتاه نمی آید و در موارد دیگر گذار مرحله به مرحله مورد نظر است.

بنابراین تعریف بسیار شفاف و روشن از گذار، نه به عنوان هدف نهایی بلکه یک نقشه راه دقیق یکی از شروط اولیه برای تشکیل یک اتحاد و ائتلاف است. در رابطه با نقشه راه، می بایست جایگاه و نقش بخش های مختلف جامعه و به ویژه بخش های پیشرو نیز کاملا روشن و مورد توافق باشند.

حتی گفتمان مشترک تا زمانی که تبدیل به زبان مشترک اخلاقی و انسانی نشده باشد، نمی تواند تضمین کننده تداوم اتحادها و ائتلافها باشد. با مراجعه به اسناد بسیاری از اتحادها می توان گفتمانهای مشترکی یافت، اما آنچه که در عمل و در واقعیت امر موثر است اسناد نیستند، زبان اخلاقی و انسانی مشترک می باشند. ما این ناتوانی را در یافتن یک زبان اخلاقی مشترک در بین نیروهای سیاسی گوناگون در رابطه با مسائل جهانی، از جمله انتخابات آمریکا و پیروزی دونالد ترامپ، یا موضوع جنگ غزه و بطور کلی مسئله فلسطین و همچنین در رابطه با جنگ ۱۲ روز جمهوری اسلامی و اسرائیل به خوبی مشاهده می کنیم. نبود زبان مشترک اخلاقی عملا نیروهای سیاسی را در رابطه با چنین موضوعاتی از یکدیگر دور ساخته و حتی بی اعتماد نسبت به هم کرده است و مانع همکاری و اتحاد شده است.

https://t.me/politicalphilosphy/247