۱۴۰۴ آبان ۲۰, سه‌شنبه

سیاست به مثابه مفهوم سازی برای یک امر مشترک



در سیاست همواره سعی می شود مفهومی مشترک از یک امر مشترک ساخته شود، تا جامعه بتواند به حیات سیاسی خود ادامه دهد. جامعه بدون یک حیات سیاسی مشخص، بدون برساخت و برآمد یک مفهوم و معنای مشترک، جامعه ای مرده است.

اما امر مشترک چیست؛ امر مشترک، همان بافتِ نامحسوسی است که زندگی انسانی را ممکن می‌کند؛ به انسان احساس تعلق می دهد، فضای همدلی و گفت‌وگو ایجاد می کند، جامعه را به یک خودآگاهی می رساند که زیستن همیشه با دیگری معنا پیدا می کند. به تعبیر هانا آرنت، سیاست فضایی است که در آن انسان «ظهور» می‌یابد. چرا که تنها در حضور دیگری، من می‌توانم کسی باشم.

مفهوم مشترک اما توجیه و تفسیر ذهنی جامعه از یک امر و احساس مشترک است، ترجمان و بیان فضایی است که جامعه در آن قرار گرفته است. در یونان باستان سیاست از همین امر مشترک و مفهوم سازی های مشترک زاده می شد، از گرد آمدن انسانها در میدان بحث و گفتگو و مشارکت جمعی در تصمیم و کنش جمعی. که نظریه پردازان آن را دموکراسی مستقیم تعریف می کنند. مفهوم مشترک نیز از دل همین حضور و مشارکت جمعی زاده می شد.

امروزه اما به دلیل بسیار پیچیده شدن مناسبات اجتماعی و تشکیل بخش ها و طبقات اجتماعی و مدرنیزاسیون جوامع بشری، حضور و مشارکت جمعی بتدریج رنگ باخته است و پیوندهای انسانی آرام‌آرام گسسته شده اند. شبکه های اجتماعی جای حضور فیزیکی در میادین بحث و گفتگو را گرفته اند و به عرصه ای برای خودنمایی ها و رقابت های فردی تبدیل شده اند.

اما، جامعه بشری همواره نیازمند یک مفهوم مشترک است تا به حیات اجتماعی و سیاسی خود معنا بخشد، حتی در دنیای امروز و تنهاتر شدن انسان و رشد فردگرایی. در چنین شرایطی است که نقش نخبگان و به ویژه سیاستمداران در مفهوم سازی از یک امر مشترک جمعی و حتی تبدیل یک امر و مسئله فرعی به امر و مسئله بسیار مهم و اصلی برجسته می شود.

برای مثال تبدیل موضوع مهاجرین و پناهندگان به یک امر مشترک جمعی در برخی از کشورهای اروپایی و برساختن یک مفهوم مشترک تحت عنوان پاسداری از هویت تاریخی فرهنگی اروپاییان بر مبنای مسیحیت-یهودیت در برابر هجوم مسلمانان به این قاره.

در یادداشتی که چند روز پیش پیرامون موضوع دو بقای ناهمزمان از (نظر تاریخی) در جامعه ایران نوشته بودم، به این واقعیت اشاره داشتم که هم جامعه ایران و هم نظام جمهوری اسلامی برای بقای خود می جنگند، اما دو بقای ناهمزمان، یکی به سوی گذشته و دیگر به سوی آینده.

اتفاقات چند روز اخیر اما نشان می دهند که این دو فرایند ناهمزمان تاریخی ممکن است حتی با یکدیگر تلاقی کنند و یا با مفهوم سازی های مصنوعی تلاقی داده شوند.

جمهوری اسلامی کاملا متوجه رشد باستان گرایی در بخش هایی از جامعه ایران است و می داند که ایرانیان به گذشته خود بسیار افتخار می کنند. و نیز آگاه است که مردم در شرایط بسیار سخت اقتصادی با آینده ای مبهم زندگی می کنند و در جستجوی مفری برای تسکین و آرامش هستند. خود نظام نیز در یک شرایط بحران موجودیتی بسر می برد. به عبارت دیگر و در حقیقت، جامعه و حاکمیت در امر بقا (حتی از نظرگاه های مختلف) به اشتراک رسیده اند

اینجاست که یک مفهوم مشترک می تواند گریزگاهی برای شرایط بحرانی کنونی باشد و بجای تشدید در خود فرورفتگی و افسردگی بار دیگر مردم را به میدان جامعه بازگرداند، هر چند اگر به اراده و انتخاب خودشان نباشد. زیرا حاکمیت شدیدا نیازمند آن است.

نصب مجسمه شاپور ساسانی و یکی از امپراتورهای روم باستان که در برابر او زانو زده است و اجرای کنسرت های خیابانی در میدان انقلاب (۲۴ اسفند سابق)، بدون کنترل حجاب از جمله اقداماتی است که رژیم برای ساختن یک مفهوم مشترک مصنوعی از یک امر مشترک (مبارزه برای بقا) در دست اجرا دارد.

جالب است که در چنین فضایی که توسط حاکمیت ساخته و کارگردانی می شود، اندیشمندان و پژوهشگران عدالت طلب و چپ دستگیر می شوند. همان ترفند و روشی که حکومت ها هنگام تلاش برای همراه کردن جامعه برای گردش به راست و تسلط بیشتر محافظه کاری، به سرکوب و حذف جریانات چپ روی می آورند. همانطور که رژیم در دوران پس از جنگ هشت ساله با عراق، از امر مشترک خرابی های پساجنگ مفهوم سازندگی را برساخت و مسلط کرد و البته همزمان با شکل دادن به طبقه محافظه کار، مسلط و حاکمه جدید، جریان روشنفکری و چپ را با قتل های زنجیره ای زیر بیشترین فشارها و تهدید حذف قرار داد.

https://t.me/politicalphilosphy/253

۱۴۰۴ آبان ۱۹, دوشنبه

نقشه راه و زبان اخلاقی و انسانی مشترک شرط اصلی یک جبهه و یا ائتلاف سیاسی پایدار



در چهار دهه‌ی گذشته، نیروهای مخالف جمهوری اسلامی بارها تلاش کرده‌اند تا با تشکیل جبهه‌ها و ائتلاف‌های گوناگون، بدیلی منسجم و معتبر در برابر ساختار قدرت موجود ایجاد کنند. اما اغلب این تلاش‌ها یا به‌سرعت از هم پاشیده‌اند، یا در سطح نمادین باقی مانده‌اند. تجربه نشان داده است که ضدیت با حکومت موجود و یا برخورداری از یک هدف مشترک برای گذار از جمهوری اسلامی و یا حتی توافق روی اصول بنیادینی مانند حقوق بشر، دموکراسی و سکولاریسم، هرچند بنظر می رسند نقطه‌ی شروعی طبیعی باشند، اما به‌تنهایی برای ایجاد یک جبهه‌ی پایدار کافی نیستند.

برای نمونه به دو تجربه سالهای اخیر اتحاد جمهوریخواهان و شورای مدیریت گذار می توان اشاره کرد که شرکت کنندگان در آن تلاش کردند بر اساس یک هدف مشترک یعنی ایجاد یک آلترناتیو برای گذار از نظام جمهوری اسلامی و بر مبنای اصول مشترکی مانند حقوق بشر، دموکراسی و سکولاریسم گرد هم آیند. این هر دو تلاش اما ناموفق بودند و به تدریج تبدیل به نمادی تاریخی از تلاش بخشی از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی شدند.

مجموعه هایی از نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی که به بطور مشخص پس از آغاز جنبش زن زندگی آزادی تحت عناوین همگامی و یا همکاری شکل گرفتند نیز تا کنون حضور جدی و موثر از خود نشان نداده اند و بنظر می رسد که هنوز در مرحله بازشناسی و تعریف خود هستند.

البته آغاز این نوع از همکاری ها از یک سو پاسخی بود به شرایط سیاسی ایرانِ دوران جنبش زن زندگی آزادی و از سوی دیگر تلاش مجددی بود، اما اینبار در سطح بسیار حداقلی و تاکتیکی، برای جبران شکست تجارب پیشین. گزاره «ائتلاف حداکثری بر مبنای اصول حداقلی»، بیانگر و ترجمان تلاش جدیدی است که مخالفین جمهوری اسلامی، اینبار در شکل همکاری و یا همگامی آغاز کرده اند.

اکنون این پرسش مطرح است که اصولا چه کمبودها و کاستی هایی باعث شدند که چنین اتحادها، ائتلافها و یا همکاری و همگامی ها، نتوانند حتی از موجودیت، اعضا و ساختارهای اولیه خود حفاظت کنند؟ به قول معروف حضور فعال سیاسی و تعیین کننده در عرصه سیاست به عنوان اپوزیسیون نظام و یا برخوردار شدن از پایگاه های اجتماعی بالقوه پیشکش! چرا حتی خود را نتوانستند حفظ کنند؟

به باور نگارنده، کاستی مهم و بسیار تعیین کننده در تجربه ناموفق بسیاری از اتحادها و ائتلاف ها نداشتن نقشه راه مشترک و نبود چارچوب عمل واحد بوده است. تجربه اتحاد جمهوری خواهان و شورای مدیریت گذار اتفاقا نشان می دهد که نبود یک نقشه راه مشترک که واقعا و قلبا همه اعضا روی آن توافق داشته باشند (و نه آنچه که روی کاغذ و اسناد آمده است) پاشنه آشیل این جریانات بوده است.

برای نمونه یکی از چالشهای بسیار مهمی که اتحاد جمهوری خواهان دچار آن شد، موضع این اتحاد نسبت به جریان اصلاح طلبی بود، برای برخی از اعضا، اصلاحات درونی رژیم از طریق حمایت از اصلاح طلبان در اولویت قرار داشت و یک استراتژی بود. برای برخی دیگر اما حمایت از اصلاح طلبان حداکثر یک اقدام تاکتیکی می توانست باشد و برخی دیگر نیز اصولا خواهان عبور از کلیت نظام بودند. این اختلافات باعث گردید اتحاد جمهوری ناتوان از ترسیم و تدوین نقشه راه مشترک باشد.

شورای مدیریت گذار نیز فاقد نقشه راه مشترک بود، در سالهای اول تشکیل این جریان تمرکز تلاشها و مباحث درونی بر تشکیل آلترناتیو و اعلام موجودیت آن بود، بدون اینکه همه اعضا روی ضرورت عاجل این تلاش توافق نظر داشته باشند. این جریان با ادعای مدیریت گذار وارد عرصه سیاسی شد، بدون اینکه نقشه راه را بخوبی ترسیم کرده و توافق همه اعضا را جلب نموده باشد. برخی معتقد به تقویت و توانمندی جامعه مدنی و ایجاد رابطه ارگانیک با جامعه مدنی بودند و برخی برای تقویت ائتلاف بین نیروهای سیاسی خارج کشور از میان طیف جمهوری خواه و پادشاهی خواه و اتنیک کوشش می کردند. تمرکز یک بخش بر جامعه مدنی و تمرکز بخشی دیگر بر گفتگو و ارتباط برای تقویت مناسبات خارج کشوری بود، یک بخش عمدتا نگاه داخل کشوری داشت و بخشی دیگر خارج کشوری. این تلاشها در عمل و در زمین واقعیت دو نقشه راه متفاوت را در مقابل هم قرار می داد و موجب کندی کار می شد.

زمانی که از نقشه راه مشترک به عنوان یک ضرورت بسیار جدی برای تشکیل ائتلاف ها و اتحادها صحبت می شود، باید دقت کرد که نقشه راه نمی تواند روی اصول و یا تعاریف کلی بنا گردد. پایه ها و مبانی نقشه راه مشترک می بایست دقت کریستالی داشته باشند. برای مثال گذار از تمامیت جمهوری اسلامی یکی از مبانی اولیه بسیاری اتحادها بوده است، اما در عمل دیده شده است که برداشت مشترکی از راه و روش گذار وجود ندارد. در مواردی دیده می شود منظور از گذار در عمل همان براندازی و سرنگونی است و ذره ای نیز در این رابطه کوتاه نمی آید و در موارد دیگر گذار مرحله به مرحله مورد نظر است.

بنابراین تعریف بسیار شفاف و روشن از گذار، نه به عنوان هدف نهایی بلکه یک نقشه راه دقیق یکی از شروط اولیه برای تشکیل یک اتحاد و ائتلاف است. در رابطه با نقشه راه، می بایست جایگاه و نقش بخش های مختلف جامعه و به ویژه بخش های پیشرو نیز کاملا روشن و مورد توافق باشند.

حتی گفتمان مشترک تا زمانی که تبدیل به زبان مشترک اخلاقی و انسانی نشده باشد، نمی تواند تضمین کننده تداوم اتحادها و ائتلافها باشد. با مراجعه به اسناد بسیاری از اتحادها می توان گفتمانهای مشترکی یافت، اما آنچه که در عمل و در واقعیت امر موثر است اسناد نیستند، زبان اخلاقی و انسانی مشترک می باشند. ما این ناتوانی را در یافتن یک زبان اخلاقی مشترک در بین نیروهای سیاسی گوناگون در رابطه با مسائل جهانی، از جمله انتخابات آمریکا و پیروزی دونالد ترامپ، یا موضوع جنگ غزه و بطور کلی مسئله فلسطین و همچنین در رابطه با جنگ ۱۲ روز جمهوری اسلامی و اسرائیل به خوبی مشاهده می کنیم. نبود زبان مشترک اخلاقی عملا نیروهای سیاسی را در رابطه با چنین موضوعاتی از یکدیگر دور ساخته و حتی بی اعتماد نسبت به هم کرده است و مانع همکاری و اتحاد شده است.

https://t.me/politicalphilosphy/247

۱۴۰۴ آبان ۱۸, یکشنبه

فروپاشی اجتماعی و سیاست به عنوان روان درمانگر



این واقعیت که جامعه ایران از نظام سیاسی حاکم تا ساختارها و هنجارهای اجتماعی در حال فروپاشی است، کما بیش مورد توافق همگان است؛ گویی که همه به یک تشخیص مشترک رسیده اند. اگرچه این تشخیص مشترک به زبانهای مختلف بیان می شود، برای مثال برخی از افزایش بی اعتمادی، یا افسردگی عمومی و یا بی تفاوتی صحبت می کنند و برخی دیگر به نمونه هایی مانند هنجارشکنی و افزایش خشونت اشاره می کنند، با این حال در این واقعیت توافق نظر دارند که ساختارهای اجتماعی در ایران امروز در حال فروپاشی و چسب و پیوندهای ارگانیک روابط درونی یک جامعه نرمال، در رابطه با ایران در حال ضعیف شدن هستند.

از نظر روانشناسی شاید حتی بتوان گفت که در ژرف‌ترین لایه های درونی جامعه ایران، آنچه که در حال فروپاشی است، رابطه‌ی جامعه با خودش است. یعنی حتی در مورد هویتش نیز دچار تردید شده است، و به دلیل اتمیزه شدن جامعه، دیگر حتی نمی توان آن را به عنوان یک جامعه با یک هویت مشترک تاریخی تعریف کرد، بلکه مجموعه ای شده است از افراد تنها و یا گروه های اجتماعی منزوی.

وقتی یک جامعه به چنین وضعیتی دچار می شود، که ما در رابطه با جامعه ایران علائم آن را می بینیم، باید گفت که جامعه در حقیقت دچار نوعی بیماری روانی جمعی گردیده است و یا در معرض تهدید این بیماری قرار دارد. که از منظر جامعه شناسی به فروپاشی تعبیر می شود و از منظر روانشناسی به افسردگی عمومی.

بنابراین اگر فروپاشی اجتماعی را نوعی بیماری روحی و روانی بدانیم، قاعدتا راه حل را نیز باید در این حوزه جستجو کرد. حال سوال این است که آیا از سیاست در مفهوم عام آن می تواند به عنوان درمان جمعی استفاده کرد؟ و اگر چنین است، این سیاست چگونه سیاستی باشد باشد؟

این سوال از این نظر اهمیت پیدا می کند، که در جوامع بحرانی، خود سیاست نیز می تواند تشدید کننده بحران و حتی جزیی و یا یکی از عوامل بیماری باشد. برای مثال زمانی که مردم احساس کنند که سیاستمداران و یا فعالین سیاسی واقعیت ها را بطور شفاف با آنها در میان نمی گذارند و یا حتی دروغ می گویند. همچنین زمانی که سیاست آغشته به تئوری توطئه می شود و مردم بتدریج به این باور می رسند که دست عوامل پنهان سرنوشتشان را رقم می زنند و کاری از دست آنها بر نمی آید. و یا زمانی که سیاستمداران و فعالین سیاسی کارشان فقط وعده دادن می شود و گوش شنوایی برای مشکلات روز مردم نشان نمی دهند و شعار و احساست جای بحث های محتوایی و معنا را می گیرند. این شرایط که نمونه وار آوردم مردم را به تدریج به نقطه می رساند که حتی سیاست نیز برایشان کسل کننده می شود.

حال در چنین شرایطی که سیاست خود جزیی از بیماری شده است، این انتظار که سیاست بتواند به بهبود شرایط روانی جامعه کمک کند و خود روان درمانگر شود بسیار چالش برانگیز است. اما اگر به این واقعیت دقت داشته باشیم که اگرچه فروپاشی اجتماعی ممکن است بسیار تدریجی و زیرپوستی اتفاق افتد، اما سرانجام به نقطه بحرانی بی بازگشت نزدیک می شود، نقطه ای که می تواند پتانسیلی برای آگاهی و به خود آمدن جامعه را نیز در درون خود داشته باشد.

نقش سیاست به عنوان درمانگر از همین جا آغاز می شود، یعنی بتواند جامعه را بخود آورد و به این باور برساند، قبل از اینکه بی حسی کامل مستولی شود، بیمار است. نقش سیاست در چین شرایطی، نه نفی بیماری و نه توجیه بیماری، بلکه رساندن جامعه به نقطه ای است که آگاهانه اعتراف کند بیمار شده است و احتیاج به کمک دارد.

از همین نقطه است که جامعه بار دیگر صدای خود را می شوند و قبل از هر چیز به تدریج به خود اعتماد می کند و قادر می شود که به سیاست نیز اعتماد نماید و با یکدیگر وارد گفتگو شود؛ بدون اینکه مرتب وعده های فوری و یا فرامینی از سوی رهبران دریافت کند.

در رابطه با موضوع این یادداشت که سیاست می تواند روان درمانگر نیز باشد می توانم به دو نمونه از نظریات هانا آرنت و میشل فوکو اشاره کنم. آرنت و فوکو سیاست به مفهوم عام را، و نه صرفا خلاصه شده در قدرت سیاسی و قوانین اجتماعی، تلویحا نوعی روان درمانی جمعی نیز می دانند. هانا آرنت اگرچه از زبان روان‌درمانی استفاده نمی‌کند، اما از سیاست به عنوان فضای ظهور انسان و ترمیم تنهایی جمعی سخن می‌گوید. او باور دارد که سیاست، اگر درست فهمیده شود، می‌تواند درمانِ انزوا و بی‌معنایی انسان مدرن باشد (کاب وضع بشر اثر هانا آرنت). فوکو نیز مستقیماً از واژه‌ی «روان‌درمانی» در سیاست استفاده نمی‌کند، اما سیاست را به عنوان فنِ مراقبت از خویشتن و دیگری می فهمد (مجموعه تاریخ جنسیت اثر میشل فوکو). وی به این دلیل که معتقد بود قدرت در سطح روان و بدن توزیع می‌شود، نه فقط در حکومت، سیاست رهایی بخش را برای خروج از فروپاشی اجتماعی تجویز می کند و دعوت به مراقبت از خویش و گفتگو می نماید. که واضح است آنچه آرنت و فوکو پیشنهاد می کنند از نوع راه حلهای حوزه روان درمانی است.
https://t.me/politicalphilosphy/245






۱۴۰۴ آبان ۱۷, شنبه

رانت سیاسی حتی در میان اپوزیسیون!



معمولا زمانی که از کلمه رانت استفاده می شود، ذهن ما آن را سریعا به «رانت اقتصادی» تبدیل می کند، اما اگر رانت را برخورداری از یک امتیاز خاص بدون شایستگی و بدون وجود رقابت بدانیم، آنگاه نمی توان رانت را فقط به امور اقتصادی و مالی محدود کرد.

رانت سیاسی نیز وجود دارد. در نظامهای سیاسی اقتدارگرا استفاده از رانت سیاسی برای طی مدارج قدرت امری بسیار طبیعی است. اما رانت سیاسی فقط محدود به حکومت های اقتدارگرا و نظامهای سیاسی نمی شود، در میان نیروهای سیاسی خارج از مدار قدرت حاکم نیز پدیده «رانت سیاسی» به وفور دیده می شود. هرچند شکل و کارکردش با رانت درون ساختار حاکم متفاوت است.
در واقع اگر رانت سیاسی یعنی بهره‌مندی از امتیاز سیاسی بدون شایستگی یا رقابت آزاد باشد می توان گفت که این پدیده در هر گروه سیاسی، چه در قدرت و چه در اپوزیسیون می تواند رخ دهد.

برای مثال برخی از چهره های سیاسی فقط به خاطر شهرت و شناخته شدگی مورد توجه قرار می گیرند، حتی اگر دیگر مانند گذشته دیگر فعال نباشند. در این رابطه می توان گفت که اعتبار سیاسی از گذشته می آید نه از عملکرد امروز این چهره ها. یا چهره ها و گروه هایی که فقط بخاطر تسلط رسانه ای مورد اقبال قرار می گیرند و یا حداقل اینکه میزان لایک ها و بازخورها نشان می دهد که ظاهرا مورد اقبال هستند و حتی به عنوان نمایندگان اپوزیسیون معرفی می شوند. در این رابطه نیز فرایندهای دموکراتیک بر اساس شایسته سالاری طی نشده است.

از دیگر پیامدهای برخورداری از رانت سیاسی، تسلط گفتمانی است، افراد و سازمانهایی که بخاطر شهرت تاریخی از رانت سیاسی استفاده می کنند، روایتشان از گذشته و آینده بیشتر مورد اقبال قرار می گیرد و حتی از نظر گفتمان و روایت از انحصار گفتمانی برخوردار می شوند.

اما برخورداری و بهره وری از رانت سیاسی ممکن است در کوتاه مدت در جلب اعتماد عمومی موفق باشد، اما در دراز مدت نتیجه برعکس می دهد و مردم متوجه می شوند که این گروهها و افراد نیز مانند قدرت حاکم در فکر منافع خودشان هستند.

به باور نگارنده، برای کاهش نقش رانت سیاسی در میان اپوزیسیون در درجه اول می بایست در معنا و مفهوم قدرت تجدید نظر کرد، در نگاه سنتی، قدرت مترادف است با جایگاه خاص برای فرد و یا گروهی از افراد ویژه و نخبه، در معنای مدرن قدرت رابطه مستقیمی با کنش جمعی و حضور جمعی دارد و قدرت به مثابه توانایی کنش جمعی است. در این نوع نگاه به پدیده قدرت است که انگیزه های فردی برای انحصار قدرت می تواند کاهش یابد.

اما شرط کاهش انگیزه های فردی برای انحصار قدرت، کاهش امکان استفاده از رانت سیاسی بخاطر شهرت و سابقه و تاکید بر صلاحیت و شایستگی و عملکرد امروز افراد است. به عبارت دیگر تفکیک بین مشروعیت تاریخی و مشروعیت عملکردی و سنجش عملکرد چهره های سیاسی نه بر اساس سابقه های نمادین بلکه پاسخ های کنونی به مسایل امروز ایران.

و نکته آخر اینکه زمانی رانت سیاسی موضوعیت پیدا می کند و در مناسبات درونی و بیرونی اثرگذار می شود که رابطه ای شفاف و متقابل و ارگانیک با جامعه مدنی برقرار نشود و پاسخگویی ها در قابل عملکرد و مسئولیت ها فقط محدود به مناسبات درونی و یا تعاملات بین نخبگان سیاسی گردد.

۱۴۰۴ آبان ۱۶, جمعه

نظام جمهوری اسلامی در پی بقا است، جامعه ایران نیز در حال بقا است؛ اما دو بقای ناهمزمان از نظر تاریخی



ایران امروز را می‌توان صحنه‌ی تلاش برای «بقا» دانست: از نظام جمهوری اسلامی تا فرد و جامعه. این دو بقا، بقای نظام و بقای جامعه، از دو جنس متفاوت‌اند؛ در دو زمان تاریخی متفاوت حرکت می‌کنند و همین تضاد، یکی از بزرگ‌ترین شکافهای امروز ایران است.

رهبر و سران جمهوری اسلامی سرپا ماندن حاکمیت خود پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل را یکی از بزرگترین دستاوردهای این جنگ می دانند و تبلیغات بسیار می کنند. و البته این تلاش مربوط به دیروز و امروز نمی شود، تلاش برای بقا و حفظ قدرت و تداوم جمهوری اسلامی همواره تعیین کننده سیاست های راهبردی رژیم طی دهه‌های گذشته بوده است؛ از برنامه ریزی برای مهار بحرانهای اجتماعی و اقتصادی به جای برنامه ریزی برای توسعه پایدار و مدرن، تا سرمایه گذاری روی ساخت بمب اتم و تلاش در دور زدن تحریمها به هر شکل ممکن تا اقتصاد ناتوان ایران از گردش بازنماند.

در گذشته حکومت تلاش می کرد با بهره برداری از مشروعیت دینی، تداوم ساختار قدرت و بقای خود را تضمین کند. اما اکنون این ابزارهای بقا نیز کارایی خود را از دست داده اند. توان نظامی و امنیتی نیز که سالها به رخ مردم کشیده می شد، اما این نیز به ویژه پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل به شدت زیر سوال رفته است.

در یک کلام می توان گفت که رژیم به دلیل قرار گرفتن در سراشیبی فروپاشی و انزوای روزافزون بین المللی و داخلی عملا در برابر گذر زمان و آینده اجتناب ناپذیر خود ایستادگی می کند و فقط به بقای خود می اندیشد. حتی اگر در گذشته های دور امیدی داشت که دست به دامن اصلاح طلبان برای به تاخیر انداختن فروپاشی شود، این امید نیز در زمین واقعی سیاست در ایران امروز بی معنا شده است. سیاست حفظ بقا به هر قیمتی، حتی جایی برای اصلاحات باقی نگذاشته است و امیدی را نیز در دل مردم زنده نمی کند.

اما در سوی دیگر، جامعه ایران نیز درگیر نوعی بقاست. بخش های بزرگی از مردم ایران در تلاش‌اند تا در برابر تورم، ناامنی اقتصادی، فرسایش اجتماعی، و فشارهای روانی و سرکوب، دوام بیاورند. به طوری که می توان گفت که برای بسیاری از مردم فقط زنده ماندن مهم شده است و نه «زیستن». طبقه‌ی متوسط جامعه فرسوده شده، اعتماد عمومی فرو ریخته است و بسیاری نیز به فکر مهاجرت هستند.

اما جامعه نیز مکانیزمهای خاص خود را برای بقا دارد. برای آنکه از هم نپاشد، برای نمونه ممکن است به نوعی سازگاری خاموش پناه برد و نوعی بی تفاوتی و انتظار و در خود فرورفتگی را پیشه کند.

به باور من با وجودیکه در جامعه ایران نیز مانند همه جوامع در بحران چنین تلاش هایی در بخش هایی از مردم دیده می شود و ظاهرا همه می‌کوشند به نحوی دوام بیاورند و خود را زنده نگاه دارند؛ اما در عین حال، همانطور که ملت ایران در طول تاریخ نشان داده است، جامعه ایران نشان داده است که نمی خواهد به مرزهای نابودی و مرگ نزدیک شود. حتی با بی تفاوتی نشان دادن و خود را کنار کشیدن نیز به نوعی می خواهد دور ماندن از مرگ و نابودی را نشان می دهد؛ این یعنی بقای آینده نگر و ناهمزمان به بقای جمهوری اسلامی.

بنابراین اگرچه در نگاه اول ممکن است بنظر برسد که جمهوری اسلامی و بخش های بزرگی از جامعه ایران در وضعیت مشابهی قرار دارند و هر دو برای بقا تلاش می کنند. اما وقتی به عمق نگاه کنیم، درمی‌یابیم که این دو بقا در یک «زمان تاریخی» نمی‌زیند. جمهوری اسلامی و رهبر آن نه تنها نگاه به گذشته دارند بلکه هنوز در دوران انقلاب اسلامی سال ۵۷ و دنیای دو قطبی و جنگ سرد لنگر انداخته اند.

در حالیکه جامعه ایران نشان داده است که با وجود بحران بقا، و حتی آینده نامعلوم و ظاهرا غیر قابل دسترس، همچنان به آن فکر و برای آن تلاش می کند. با وجودی که چندان دلخوشی از جناح های داخل حکومتی ندارد و حتی امید چندانی به بهبود شرایط ندارد بین بد و بدتر، بد را انتخاب می کند به این امید که چرخهای رژیم برای بازگشت به گذشته کندتر شوند. و مهمتر هر چیز مقاومتی که مردم در برابر سیاست های فرهنگی و سرکوبگرانه رژیم نشان داده اند بیانگر زنده ماندن امید به آینده است؛ به ویژه در در میان زنان و جوانان.

به همین علت یک ناهمزمانی تاریخی بسیار آشکار بین بقای حاکمیت و بقای جامعه ایران دیده می شود. بقای رژیم یعنی بازگشت به گذشته و فعال کردن مجدد ابزارهای سرکوب که قبلا به کار گرفته می شدند؛ از جمله سرکوب و بازداشت دگراندیشان و پژوهشگران.

بقای جامعه ایران اما از نوع دیگری است و در فرجه زمانی متفاوت با رژیم قرار دارد. بقای جامعه ایران آینده طلب است، اگرچه امروز ناتوان از تحقق آن باشد. پیشروی جامعه به سوی مرزهایی که رژیم از آن عقب نشینی کرده است، مانند حجاب و بلندتر شدن صداهای اعتراضی به ویژه علیه خامنه ای که در زمان جنگ ۱۲ روزه رو به خاموشی گذاشته بود و نیز آغاز مجدد اعتصابات کارگری در روزهای اخیر نشان از آن دارند که تلاش جامعه برای بقای خود، تلاشی است آینده نگر و همچنان امیدوار و زنده و حاضر در کف خیابان.

به عبارت دیگر در پوسته ظاهری جامعه ممکن است نوعی سازگاری و انفعال دیده شود اما نمونه های فوق نشان می دهند که جامعه ایران، بر خلاف حکومت که در سراشیبی فروپاشی قرار دارد و برای بقای خود می جنگد، کنش و مقاومت و مبارزات مدنی خود را فراموش نکرده است. در واقع دو نوع کاملا متفاوت و ناهمزمان بقا، بقای حکومت بیشتر شبیه دست و پا زدن برای نجات از باتلاقی که خود ایجاد کرده است. و بقای جامعه که در حقیقت به اشکال مختلف خود را در حفظ یکپارچگی و همبستگی و دفاع از فرهنگ غنی ملت ایران نشان می دهد؛ بقا برای آینده ای بهتر در برابر بقای برای بازگشت به گذشته.

۱۴۰۴ آبان ۱۴, چهارشنبه

آیا جامعه ایران دچار نوعی بی تفاوتی یا خستگی اجتماعی شده است، یا مانند آب آرامی است که در زیر سطح آن همچنان پرخروش اما خاموش است؟


در روزهای اخیر حوادثی در ایران اتفاق می افتند که مانند قتل مهسا امینی پتانسیل تبدیل شدن به جرقه ای برای آغاز خیزشهای سراسری از نوع جنبش زن زندگی آزادی دارند، برای مثال مرگ بسیار مشکوک امیر سرلک جوان الیگودرزی که عکس خامنه ای را آتش زده بود. اما چنین اتفاقی نمی افتد، در حالیکه در مراسم خاکسپاری او شعارهای مرگ بر خامنه ای نیز سر داده می شود ولی مردم مناطق دیگر واکنش گسترده ای نشان نمی دهند و ظاهرا بی تفاوت از کنار آن می گذرند.

و یا این روزها اختلافات داخلی حکومت به ویژه بین جناح حسن روحانی و بیت خامنه ای تشدید شده اند، اختلافاتی که نه تنها به رسانه ای رسمی حکومتی کشیده شده اند بلکه حتی خامنه ای نیز در صحبت اخیر خود به نحو بسیار آشکاری به آنها اشاره کرد و مجددا مرز غیر قابل عبور بین سیاست های ضد آمریکایی-اسرائیلی خود با جناح های رقیب را مجددا ترسیم می کند؛ و شاید حتی انگیزه اصلی چنین مواضع به شدت رادیکال نه در رابطه با آمریکا بلکه در واکنش به اعتراضات داخل حکومتی علیه سیاست های او بوده است.

از سوی دیگر در روزهای اخیر تهدید آغاز جنگ جدیدی بین جمهوری اسلامی و اسرائیل (و حتی با مشارکت همزمان آمریکا) بر فضای جامعه ایران سایه افکنده است، اما باز هم ما شاهد اعتراض جدی و گسترده ای از سوی جامعه نیستیم. از نظر معیشتی و اقتصادی نیز احتمال افزایش قیمت بنزین در روزها و هفته های آینده وجود دارد.

در همین رابطه این سوال از سوی بسیاری مطرح می شود که چرا جامعه ایران دچاری نوعی رکود و سکوت شده است، آیا این رکود و سکوت ناشی از بی تفاوتی است یا خستگی روانی و فرسودگی عاطفی و یا به علت بی اعتمادی و کاهش امید به آینده است.
البته این را نیز اضافه کنم که خیزشهای اجتماعی هیچگاه قابل پیش بینی نیستند و ممکن است در آینده نزدیک ما مجددا شاهد یک خیزش اجتماعی گسترده ای باشیم. مضاف بر اینکه گونه ها و نمادهای خیزش ها و بروزهای اجتماعی الزما هم شکل نیستند و ما ممکن است هر بار با شکل جدید از اعتراضات اجتماعی وسیع روبرو شویم. از این نظر برخی معتقدند که جامعه ایران بی تفاوت نشده است بلکه در حالت «تفاوت خاموش و زیر پوستی» در انتظار بسر می برد.

اما با وجود این دو نظر متفاوت در رابطه با شرایط روانی جامعه ایران، که نمی توان با قاطعیت گفت کدام نظر به واقعیت نزدیکتر است و بنظر من هر دو نظر جنبه هایی از واقعیت از جامعه ایران امروز را در خود دارند. نکته مهمتر اما ریشه و دلایل مشترکی هستند که جامعه ایران را یا دچار بی تفاوتی کرده اند و یا در وضعیت انتظار و تفاوت خاموش و زیر پوستی قرار داده اند.
بنظر می رسد که نوعی بی‌اعتمادی عمومی بوجود آمده است. بسیاری از مردم احساس می‌کنند که تلاش فردی یا جمعی تأثیرات مطلوب را نداشته اند، و شاید به همین علت از مشارکت در امور اجتماعی یا سیاسی پرهیز می‌کنند. مثلاً بطور مشخص اختلافات بین اصلاح طلبان و اصولگرایان را دیگر جدی نمی گیرند و حتی حاضر نیستند بین بد و بدتر را بد را انتخاب کنند.

از سوی دیگر بنظر می رسد که حس مسئولیت جمعی در مواجهه با مشکلات اجتماعی و محیط زیستی تا حدودی کاهش یافته است و اگر هم واکنشی باشد یا اغلب فقط توسط فعالین محیط زیست است یا در حد گلایه در فضای مجازی باقی می‌ماند و به اقدام عملی نمی‌رسد.

و البته سرکوب فزاینده به ویژه پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل در گسترده تر و سنگین شدن فضای ترس و رکود نیز بسیار موثر بوده است. به طوری که می توان تفاوت جدی بین حضور نسبتا فعال جامعه مدنی از اصناف تا محیط های دانشجویی و فرهنگی قبل از جنگ ۱۲ روزه با حضور و فعالیت های ضعیف جامعه مدنی پس از آن مشاهده کرد.

بطور کلی می توان در رابطه با جنگ احتمالی مجدد بین جمهوری اسلامی و اسرائیل گفت که بخش بزرگی از جامعه احساس می‌کند این مناقشات «بازی قدرت» جمهوری اسلامی برای بقا خود است و ربطی به منافع ملی ندارند. پس واکنش احساسی یا اعتراضی را بی‌فایده می‌دانند؛ در حقیقت نوعی بی‌تفاوتی عقلانی برای حفظ آرامش روانی خود در پیش گرفته اند. مردم در واقع خود را از صحنه کنار می‌کشند چون احساس می‌کنند «تماشاگرِ اجباری»اند، نه بازیگر. مضاف بر اینکه بخشی از مردم امیدوارند مانند جنگ ۱۲ روزه سران دیگری از حکومت و به ویژه خامنه ای کشته شوند؛ و با این امید در انتظار نشسته اند که از این طریق رژیم سرنگون شود و البته امیدوارند دامنه های جنگ بیش از حد بزرگ نشود تا زیرساخت های کشور مصون بمانند. و البته در نهان بر این امر نیز واقفند که جنگ دوم دیگر از نوع اول نخواهد بود.

به عبارت دیگر آنچه از بیرون شبیه «بی‌تفاوتی» دیده می‌شود، می تواند در واقع ترکیبی از ترس، بی اعتمادی، ناامیدی و آگاهی از هزینه‌ی عمل است. در جوامعی که کنش سیاسی یا اعتراضی با خطر بالا همراه است (دستگیری، از دست دادن شغل، برچسب‌خوردن...)، مردم معمولاً به بقای خاموش روی می‌آورند. این وضعیت را جامعه‌شناسان «خاموشی پرخطر» یا apathetic survival می‌نامند: یعنی مردم ساکت‌اند، اما لزوماً بی‌احساس نیستند. برای مثال در اروپای شرقیِ دوران شوروی، مردم سال‌ها در ظاهر تابع بودند اما در خلوت یا محافل کوچک، مخالفت خود را حفظ می‌کردند. جامعه ظاهراً مطیع، اما در زیر پوست خود ناآرام بود.

علیرغم همه این واقعیت های تلخ و تامل برانگیز معتقدم و یا بهتر بگویم امیدوارم که جامعه ایران مثل آبی آرام باشد که زیر سطحش جریان‌های قوی و خاموشی در حرکت‌اند تا در فرصت مناسب ظاهر شوند.
https://t.me/politicalphilosphy/238




۱۴۰۴ آبان ۱۳, سه‌شنبه

چرا هم اصلاحات شکست خورد و هم براندازی؟ سیاست ورزی نخبگانی و از بالا به پایین، مردم ابزار تغییر و نه عامل تغییر



در چند دهه‌ی گذشته، دو مسیر اصلی برای تغییر در ایران دنبال شده است: یکی مسیر اصلاحات از درون حکومت، و دیگری براندازی از بیرون حکومت. اما با گذشت زمان، می‌بینیم که هیچ‌کدام از این دو راه به نتیجه‌ی مورد نظر خود نرسیده‌اند. نه اصلاح‌طلبان توانستند ساختار قدرت را تغییر دهند، و نه براندازان توانستند نیرویی واقعی در جامعه بسازند و حکومت را سرنگون کنند. بنابراین سوال مطرح می شو که چرا هر دو پروژه، با وجود تفاوت ظاهری، سرنوشت مشابهی پیدا کردند؟

البته لازم به توضیح است که دو پروژه اصلاحات از درون و براندازی از بیرون، در حقیقت در دو سر طیف کنشهای سیاسی فعالی و سازمانها و احزاب قرار داشته اند. البته در میانه این طیف، پروژه ها و یا راهبردهای مانند تحولات ساختاری و یا گذار از جمهوری اسلامی نیز قابل مشاهده اند،. اما واقعیت این است که در زمین واقعی سیاست ورزی توسط نخبگان و فعالین و سازمان های سیاسی، این پروژه ها نیز در عمل یا به اصلاحات درون حکومتی ختم می شوند یا به براندازی و عبور کامل از نظام جمهوری می رسند؛ البته با واژگانی جدید. و شاید یکی از دلایل استفاده از این واژگان جدید، بار بسیار منفی واژگان پیشین به دلیل شکست های پی در پی باشد. در هر رو بنظر من این پروژه هایی که در میانه طیف اصلاحات و براندازی مطرح می شوند نیز در عمل متعلق به یکی از دو سر طیف هستند.

در پاسخ به سوال فوق به باور نگارنده علت اصلی شکست پروژه اصلاحات از درون حکومت و براندازی از بیرون حکومت، که در هر دو پروژه به خوبی دیده می شود در نوع نگاه نخبگان به سیاست نهفته است. به این معنی که چه آن‌ها که درون ساختار بوده‌اند و می خواسته اند آن را اصلاح کنند و چه آن‌ها که بیرون حکومت برای براندازی آن تلاش می کرده اند، هر دو، سیاست را از بالا به پایین دیده‌اند. با این تصور که تغییر با تصمیم گروه کوچکی از نخبگان، رهبران، یا چهره‌های شاخص آغاز و سرانجام با بسیج مردم ممکن می شود، مردمی که در حقیقت ابزار تغییرند نه عامل تغییر.

پروژه‌ی اصلاحات که در دهه‌ی ۷۰ شمسی با شعار "جامعه مدنی" آغاز شد، در آغاز، به نظر می‌رسید که می‌خواهد به مردم قدرت بدهد، اما به تدریج، مسیرش به سیاست درون‌حکومتی محدود گردید.اصلاح‌طلبان که از دل ساختار قدرت بیرون آمده بودند، تصور می‌کردند اگر در نهادهای رسمی (مجلس، دولت، یا شوراها) حضور پیدا کنند، می‌توانند به تدریج ساختار سیاسی را نرم‌تر و بازتر کنند. اما در عمل، این پروژه بیش از آنکه بر توانمندسازی جامعه تکیه کند، به چانه‌زنی در بالا وابسته شد.

برای نمونه، در دوران دولت خاتمی، هرگاه بحران سیاسی پیش می‌آمد، رهبران اصلاحات به مردم توصیه به "صبر" و "حفظ آرامش" می‌کردند، زیرا توانایی سازمان‌دهی مستقل جامعه را نداشتند. و وقتی جنبش دانشجویی یا جنبش زنان می‌خواستند صدای خودشان را بلند کنند، اصلاح‌طلبان معمولاً نگران "هزینه‌های سیاسی" بودند.

در نتیجه، به تدریج فاصله‌ی نخبگان اصلاح‌طلب با بدنه‌ی اجتماعی بیشتر شد، تا جایی که در دهه‌ی ۱۳۹۰، حتی بخشی از حامیان سابقشان نیز احساس کردند "این پروژه دیگر متعلق به مردم نیست." به بیان دیگر، اصلاحات به جای آنکه جنبشی از پایین باشد، تبدیل شد به مدیریتی از بالا. و وقتی مسیر از بالا بسته شد، باور به اصلاحات هم در جامعه فرو ریخت؛ چون ریشه در بدنه‌ی اجتماعی نداشت و مردم را ابزار تغییر و نه عامل تغییر می دید.

در سوی مقابل، جریان‌های برانداز در خارج از ساختار رسمی قدرت نیز از همین منطق پیروی کرده‌اند. از دوران پس از انقلاب ۵۷ تا جنبش‌های قرن جدید، بسیاری از کنشگران سیاسی تصور کرده‌اند که تغییر باید از طریق "حرکت بزرگ" یا "ضربه نهایی" صورت پذیرد؛ خواه به شکل انقلاب، خواه با کمک خارجی، خواه با حضور میلیونی مردم مانند انقلاب های کلاسیک.

اما واقعیت این است که جامعه‌ی ایران بارها نشان داده است که بدون سازمان‌یافتگی و اعتماد اجتماعی، هیچ حرکت ناگهانی پایدار نمی‌ماند. در اعتراضات سال‌های ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱، خشم و نارضایتی گسترده وجود داشت، اما آنچه کم بود، "زیرساخت اجتماعی تغییر" بود. در این جنبش های اعتراضی شبکه‌های منسجم صنفی، نهادهای مدنی کاملا مستقل و پیشرو و گروه‌های محلی که بتوانند انرژی خشم را به عمل سازمان‌یافته تبدیل کنند حضور فعال نداشتند؛ و اگر هم داشتند، توانشان بسیار محدود بود.

در چنین شرایطی، براندازی هم به نوعی سیاست نخبگانی از بالا تبدیل شد؛ فقط این بار نه از سوی سیاست‌مداران رسمی، بلکه از سوی چهره‌ها و گروه‌هایی که از دور، برای جامعه نسخه‌ی تغییر می‌نوشتند. و در واقع همان منطق اصلاح‌طلبانه تکرار شد، اما با زبانی انقلابی‌تر؛ یعنی مردم باید از فراخوان‌ها پیروی کنند، نه اینکه خودشان عاملیت داشته باشندد.

در حقیقیت در تمام این نمونه‌ها، جامعه در معنای واقعی کلمه غایب بوده است. سیاست به جای اینکه حاصل گفت‌وگو و مشارکت مردم در سطح محلی، صنفی و مدنی باشد، به تصمیم‌گیری در سطح نخبگان خلاصه شده است. و در این میان، مردم فقط در بزنگاه‌ها فراخوانده می‌شوند؛ برای انقلاب، برای رای دادن، برای اعتراض.

نکته‌ی مهم این است که "سیاست از پایین" یعنی مردم بتوانند در زندگی روزمره‌شان هم بر محیط خود تاثیر بگذارند: در مدرسه، محله، محیط کار، شوراهای شهری، تشکل‌های صنفی. وقتی این فضاها وجود ندارد یا سرکوب می‌شوند، سیاست به پروژه‌ای برای نخبگان تبدیل می‌شود، و جامعه فقط تماشاگر می‌ماند.

بنابراین اگر قرار است تغییری پایدار در ایران شکل بگیرد، باید از همین نقطه آغاز شود: بازگشت به جامعه. به جای اینکه منتظر تصمیم نخبگان باشیم، باید یاد بگیریم سیاست را در سطح روزمره تمرین کنیم. تغییر اجتماعی زمانی واقعی است که از دل روابط مبتنی بر اعتماد، همکاری و تجربه‌ی جمعی برآید. بدون این زیرساخت، هیچ "رهبر بزرگ" یا "فراخوان تاریخی" نمی‌تواند آینده‌ای متفاوت بسازد.

بنابراین شاید زمان آن رسیده که سیاست را نه در سطح شعار و چهره، بلکه در سطح زندگی بازتعریف کنیم. در مدرسه‌ای که معلم و خانواده‌ها گفت‌وگو می‌کنند، در محل کاری که کارگران تشکل دارند، در محله‌ای که مردم درباره‌ی سرنوشت خود تصمیم می‌گیرند — از همین‌جا می‌توان سیاست را دوباره زنده کرد.

در غیر این صورت، چرخه‌ی اصلاحات و براندازی همچنان تکرار خواهد شد: نخبگان نسخه می‌نویسند، جامعه تماشا می‌کند، و ناامیدی بازتولید می‌شود.
https://t.me/politicalphilosphy/235