۱۴۰۴ مهر ۲۷, یکشنبه

گفتگو و بازهم گفتگو، اما چگونه و با چه کسانی؟ درباره نقش و وظیفه نخبگان جامعه ایران



نظر می رسد جامعه ایران پس از جنبش زن زندگی آزادی و سپس آغاز سرکوب ها و اعدامهای بی سابقه و بعد از جنگ ۱۲ روزه و شدت یافتن خشونت های حکومتی؛ و به موازات آن افزایش بحرانهای بی سابقه معیشتی و اقتصادی دچار نوعی رکود و در خود فرورفتگی شده است. محیط های دانشگاهی را سکوت فرا گرفته است، محیط هایی که در کنار مدارس یکی از مهمترین قلب های تپنده جنبش زن زندگی آزادی بودند. نسیمی که پس طوفان جنبش زن زندگی آزادی می وزید اکنون رو به آرامش گذاشته است و اگر اعتراضاتی هم وجود دارند عمدتا در حوزه خواسته های صنفی و محدود هستند.

ناکارآمدی حکومت در حل مشکلات مردم، سکوت و زندگی مخفی رهبر جمهوری اسلامی و اعترافهای رسمی و آشکار مقامات دولت از رئیس جمهور تا وزرا به ناتوانی در پاسخگویی به نیازهای اولیه مردم و تامین ارز مورد نیاز؛ و نیز انزوای روزافزون رژیم در عرصه های بین المللی حتی در نزد متحدان طبیعی آن روسیه و چین، نه تنها بر عدم اطمینان و ناامیدی مردم نسبت آینده افزوده اند بلکه آینده را بسیار تیره و تاریک ساخته اند. وضعیتی که مطمئنا تاثیرات روانی خود را در افزایش افسردگی و درخود فرورفتگی و ناامیدی و بی اعتمادی حتی به توان خود داشته و دارد.

البته این وضعیت به این معنی نیست، که پتانسیل های اعتراضی و خیزش در مردم و به ویژه نسل جوان به طور کلی ناپدید شده اند، اما حتی اگر در شرایط امروز ایران خیزش دیگری نیز رخ دهد، به احتمال زیاد کوتاه مدت خواهد بود و به سرعت سرکوب می شود.

سوال مهم در چنین شرایطی این است که نقش نخبگان و روشنفکران و فعالین سیاسی و مدنی برای کمک به جامعه برای خروج از شرایط صبر و انتظار ناشی از تعلیق و رکود چیست و چگونه می توانند به مسئولیت و وظیفه ای که بنا به موقعیت خود بر دوش دارند، عمل کنند.

بنظر من در شرایطی که جامعه در یک حالت تعلیق، صبر و انتظار ناشی از درخودفرورفتگی و یاس و ناامیدی نسبت به آینده و بی اعتمادی به جریانات و سازمانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی قرار گرفته است، نخبگان سیاسی و فرهنگی و روشنفکران داخل کشور نقش بسیار مهمی برای خروج از این شرایط می توانند بازی کنند. و جامعه ایران از نظر وجود و حضور نخبگان و روشنفکران در حوزه های مختلف بسیار غنی است.

آنچه که در درجه نخست می تواند در دستور کار نخبگان جامعه ایران قرار گیرد، بازکردن راه گفتگو بین نسلها و گروه های مختلف سنی، جنسی، قومی و فرهنگی های جامعه است. با این هدف که قبل از هر چیز بار دیگر بارقه های امید شکوفا شوند و اعتماد و روحیه همبستگی از دست رفته بازیابی شوند.

در این رابطه نخبگان می توانند تلاش کنند تا پل‌های ارتباطی میان گروه‌های مختلف جامعه ایجاد کنند و نقش میانجی و پیوند دهنده داشته باشند. حتی در شرایط سرکوب نیز تا حدودی می‌توانند فضای گفتگویی امن و بی‌خطر برای فعالان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی فراهم کنند. این ارتباطات می‌تواند در عرصه‌های مختلف مانند گروه‌های مدنی، فعالان حقوق بشر، و حتی نیروهای مذهبی صورت گیرد.

به عبارت دیگر در شرایط شدید سرکوب، نخبگان می‌توانند نقش تسهیل‌گران گفتگوهای غیررسمی و زیرزمینی را ایفا کنند. برای مثال این گفتگوها می‌توانند به‌صورت آنلاین یا در قالب جلسات محدود برگزار شوند و در آن‌ها تحلیل‌ها و نقدهایی از وضعیت موجود صورت گیرند.

این نوع گفتگوها می‌توانند به‌طور غیرمستقیم به افزایش فشار اجتماعی منجر شوند، به‌ویژه وقتی که بسیاری از افراد متوجه شوند که امکان گفتگوی مسالمت‌آمیز و غیرخشونت‌آمیز برای تغییر وضعیت وجود دارد. اما مهمتر از این، این گفتگوها می توانند به جامعه و بخش های مختلف مردم در دستیابی به یک روایت مشترک کمک کنند، روایت مشترکی که بستر مشترکی برای همبستگی اجتماعی ایجاد می کند.

در این بحث عامدانه نقش نیروهای سیاسی و بویژه سازمانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی که تحت عنوان اپوزیسیون شناخته می شوند، نادیده گرفته ام. بنظر من گفتگوهای مشترک بین سازمانها و احزاب سیاسی شناخته شده که عمدتا در خارج کشور فعال هستند، به دلیل مرزهای غیر قابل عبور ایدئولوژیک و تاریخی، حداکثر می تواند با این هدف صورت گیرد که نشان دهد که این جریانات می توانند بدون نزاع و ستیز متمدنانه در کنار هم بنشینند و به حرفهای هم گوش دهند و یا حداکثر روی اصول بسیار کلی مانند حقوق بشر و سکولاریسم توافق کنند. بیش از این تاکنون دست آوردی از گفتگو بین سازمانهای سیاسی که اختلافات اساسی از نظر استراتژی و تاکتیک و نوع نظام آینده دراند، دیده نشده است.

آخرین نمونه از گفتگو بین گرایشات مختلف و بعضا متضاد، کنفرانس حقوق بشر در اسلو است که در روزهای ۲۶ و ۲۷ مهر سال جاری، به همت سازمان حقوق بشر ایران برگزار شد. در این کنفرانس با وجودی که همه شرکت کنندگان بر اصول اولیه حقوق بشر و دمکراسی تاکید داشتند، اما از همان ابتدا و در جریان بحث کاملا آشکار شد که راه همکاری جدی بین این گروه های سیاسی اساسا مسدود و ناممکن است. و همانطور که در بالا آمد، حداکثر دستاورد این گفتگو این بود که نشان دهد که می توانند با آرامش و صلح به حرفهای هم گوش دهند.

به همین علت است که تلاش هایی که در سالهای اخیر برای همبستگی و همگامی شکل گرفته و پایدار مانده است همگی در میان سازمانها و گروههای کاملا همسو و هم نظر و برخوردار از استراتژی مشترک صورت گرفته است.

از این نظر است که معتقدم نخبگان و روشنفکران ایران، به دلیل نداشتن وابستگی های ایدئولوژیک و گروهی، از پتانسیل و ظرفیت و توانایی بسیار بیشتری برای آغاز گفتگو و ایجاد پل ارتباطی برای تماس با بخش های مختلف جامعه ایران برخوردارند.

۱۴۰۴ مهر ۲۴, پنجشنبه

چگونه می توان به یک مدعی قدرت اعتماد کرد؟


در این واقعیت تریدی نیست و بسیاری از نظریه های پیرامون سیاست بر آن استوار است که اصولا سیاست عرصه قدرت و وزن کشی است و یک فعال و یا نیروی سیاسی همواره می بایست رابطه خود را با قدرت تعریف و بازتعریف کند. که آیا می خواهد برای رسیدن به اهداف خود در قدرت موجود مشارکت کند و یا جایگزین آن شود. به ویژه زمانی که یک کنشگر و یا نیروی سیاسی پا را فراتر از نظر و تحلیل می گذارد و وارد عرصه تغییر وضع موجود می گردد. و این امر، یعنی تعیین رابطه با قدرت، زمانی که یک نیروی سیاسی مدعی اپوزیسیون و یا آلترناتیو وضع موجود شد، بسیار جدی تر نیز می شود.

واضح است که این نوع نگاه به مقوله قدرت در عرصه سیاست ورزی، یک نگاه کاملا پراگماتیستی است، چون سیاست عرصه عمل و کنش و واکنش است. اما نگاه پراگماتیستی به همین جا ختم نمی شود، در یک نگاه پراگماتیستی، اعتماد به توانایی ها و ابزارهایی که یک نیروی سیاسی مدعی قدرت از آن برخوردار است نیز بسیار مهم و در حقیقت عین پراگماتیسم است.

اگر نیروهای سیاسی مدعی قدرت را یک خانواده سیاسی، که در رابطه با ایران تحت عنوان اپوزیسیون جمهوری اسلامی شناخته می شوند فرض کنیم، آنگاه قاعده و قانون چنین خانواده بسیار متنوع سیاسی حکم می کند که به جای این سوال که «آیا می توان به ادعاها و پیش بینی ها و وعده های سیاستمداران و مدعیان قدرت اعتماد کرد؟» باید این پرسش را مطرح نمود که «آیا ما می توانیم به صلاحیت های او برای تحقق وعده هایش اعتماد کنیم، به سخن دیگر شخص او و روشهای او تا چه اندازه ای قابل اعتماد هستند؟»

در انقلاب اسلامی سال ۵۷، زمانی که خمینی قدرت را در دست گرفت، در خانواده سیاسیون به ویژه نیروهای چپ و انقلابی که از سقوط شاه خوشحال بودند و آن را گامی در راستای مبارزات ضد امپریالیستی خود می پنداشتند، دقیقا این سوال که آیا می توان به خمینی اعتماد کرد مطرح بود. در آن زمان که به سیاست از زاویه ایدئولوژیک نگاه می شد، اکثر جریانات چپ، مبنای اعتماد به خمینی را وعده ها و ادعاهای او قرار دادند و به دلیل همپوشانی این ادعاها با اهداف ایدئولوژیک خود، وارد همکاری با او شدند و خط امام را تئوریزه و ترویج کردند.

این نوع از ایجاد رابطه بر مبنای اعتماد به ادعاها و وعده ها و اهداف اعلام شده، بدون توجه به عملکرد، صلاحیت و روش هایی که خمینی در گذشته به کار گرفته بود خطای بسیار بزرگ استراتژیک نیروهای چپ و انقلابی در آن سالها بود.
اما امروز پس از بیش از چهار دهه و مشاهده آثار بسیار مخرب این خطای بزرگ و نابخشودنی، باز به ویژه در میان برخی معدود از مدعیان چپ، شاهد استفاده از همان روش های تجربه شده و فاجعه بار سالهای اول انقلاب ۵۷ هستیم. مبنای اعتماد این افراد به آقای رضا پهلوی، بار دیگر مانند گذشته، ادعاها، وعده ها و مشهور بودن او است نه روش ها، عملکرد و اصولا صلاحیت های شخصی و افراد و نهادهای پیرامون او، به این معنی که آیا می توانیم به صلاحیت های شخصی او پیرامون او برای تحقق وعده هایش اعتماد کنیم؟

متاسفانه هنوز از گزاره غیر قابل تردید و کاملا درست «سیاست عرصه قدرت است» برداشت های بسیار سطحی و ابتدایی می شود. ورود به عرصه سیاست و سیاست ورزی، اگرچه با هدف مشارکت و یا تسخیر قدرت صورت می گیرد، اما روی دیگر سکه ورود به عرصه قدرت و سرمایه گذاری روی نیروهای سیاسی درگیر قدرت، اعتماد به صلاحیت و توانایی آنها است.

در سال ۱۳۹۸ در وبلاگ خود (haghaei.blogspot.com) یادداشتی تحت عنوان «اعتماد به رهبران سیاسی از نان شب واجب تر است!» نوشته و در آن به همین موضوع اعتماد پرداخته بودم. در آن زمان نیز مبنای اعتماد که مانند نان شب بسیار ضروری است را سنجش صلاحیت و عملکرد گذشته مدعیان قدرت و نه صرفا ادعاها و حتی میزان مشهور و شناخته شده بودن آنها، دانسته بودم.

امروز نیز چنین است، اعتماد به آقای رضا پهلوی به این دلیل که شناخته شده ترین در میان مخالفین جمهوری اسلامی است و به این دلیل که اهداف و ادعاهای او با ما همپوشانی دارد، تکرار خطای بزرگ و بسیار نابخشودنی حمایت از خمینی در سالهای پس از تثبیت جمهوری اسلامی است.

۱۴۰۴ مهر ۲۲, سه‌شنبه

صلح غزه، نماد تغییر در سیاست جهانی، از عدم تعهد و بی طرفی به تعهد فعال و متقابل جهانی



در اجلاس غزه که در ۱۳ اکتبر ۲۰۲۵ در شرم‌الشیخ برگزار شد و تقریباً ۳۰ کشور شرکت کردند، همه رهبران و نمایندگان دولت های شرکت کننده، حداقل روی کاغذ از روند آتش بس و صلح پایدار حمایت به عمل آوردند و متعهد به پیگیری آن شدند.

در تاریخ منازعات بین المللی و منطقه ای کمتر شاهد چنین اجماع جهانی هستیم، حتی کشورهایی که در این اجلاس شرکت نکردند، رسما و یا تلویحا قرارداد آتش بس و صلح پایدار را مورد تایید قرار دادند. شاید برای یافتن نمونه ای از یک اجماع بزرگ جهانی باید به جنگ جهانی دوم رجوع کنیم که یک اجماع جهانی برای پایان جنگ و خونریزی و حل منازعات از طریق دیپلماتیک بوجود آمد که محصول بسیار مهم آن تشکیل سازمان ملل متحد بود.

همانطور که در اجماع جهانی صلح پس از جنگ دوم طرفهای اصلی جنگ، دولت های شکست خورده آلمان و ژاپن، شرکت نداشتند، در اجلاس شرم الشیخ نیز دو طرف اصلی جنگ یعنی دولت اسرائیل و حماس حضور رسمی نداشتند و یا در حاشیه بودند. و همانطور که در جنگ دوم جهانی آغاز کنندگان جنگ، آلمان و ژاپن، پیش از اجلاس صلح در آن زمان عملا شکست را پذیرفته بودند و این شکست در میادین جنگ بر آنها تحمیل شده بود، پیش از اجلاس صلح شرم الشیخ نیز دو طرف اصلی جنگ، اسرائیل و حماس، اما اینبار در درجه نخست در اثر شکست در افکار عمومی جهانی و البته شکست حماس و بطور کلی محور مقاومت در میدان جنگ، مجبور به پذیرش آتش بس و پایان جنگ شدند.

تفاوت بسیار مهم شرایط فعلی جهان و منطقه با دوران پس از جنگ جهانی دوم در مناسبات جهانی است. در آن زمان به تدریج دو قطب بزرگ و قوی (و برخوردار از سلاح اتمی) در برابر یکدیگر صف آرایی کردند و دنیا وارد جنگ سرد و مناسبات دو قطبی شد. البته تعدادی از دولت ها سعی کردند جبهه و قطب سومی تحت عنوان «جنبش عدم تعهد» ایجاد کنند. این جنبش اما به جز چندین اجلاس و بیانیه نتوانست بطور جدی فضای دو قطبی و دو گانه شرق و غرب را تغییر دهد.

اکنون اما در چشم اندازهای آینده یک جهان دو قطبی جدید غیر قابل تصور است. اینبار دیگر نمی توان به هر شکل و بهانه از عدم تعهد صحبت کرد. در واقع پس از قرارداد صلح غزه، ما دیگر با "عدم تعهد" روبه‌رو نیستیم، بلکه با نوعی تعهد متقابل برای حفظ ثبات و منافع مشترک مواجه‌ایم. البته برخی کشورها شاید از دیدگاه اخلاقی یا انسانی نیز وارد شوند، اما در عمق ماجرا، حساب منافع ملی، منطقه‌ای و حتی وجهه بین‌المللی نیز مطرح است.

در حقیقت در جهان امروز دولت ها و ملت ها از عدم تعهد به تعهد انتخابی گذار کرده اند و بی طرفی مطلق اساسا بی معنا شده است. در دنیای امروز، بر خلاف دوران گذشته که منافع ایدئولوژیک مبنای ورود به قطب بندی ها بود، این منافع ملی است که مبنای ورود به تعهدات بین المللی می شود و اگر هم در موقعیتی یک دولت تعهد ندهد، باز هم بر اساس منافع ملی خود عمل کرده است.

در موضوع صلح غزه نیز همین منطق دیده می‌شود. کشورهای مختلف جهان، از قدرت‌های بزرگ گرفته تا بازیگران منطقه‌ای، هر یک به گونه‌ای در این روند حضور دارند — نه الزاماً از سر آرمان‌گرایی، بلکه برای حفظ ثبات، جلوگیری از گسترش درگیری، و دفاع از منافع اقتصادی و امنیتی خود.

این حضور گسترده، بیش از هر چیز نشان می‌دهد که جهان دیگر جایی برای «بی‌طرفی کامل» ندارد. هر کشور، خواه ناخواه، درگیر نوعی تعهد متقابل جهانی است؛ تعهدی که نه از ایدئولوژی بلکه از منافع نشأت می‌گیرد.

در این میان اما جمهوری اسلامی و به ویژه رهبر جمهوری اسلامی همچنان در دوران جنگ سرد و به اصطلاح جنبش عدم تعهد زندگی می کند، اما در واقع امر در انزوای کامل سیاسی است و دلخوش به هم جبهه شدن با دولت های اقتدارگرا و دزد سالار که در جریان صلح غزه سکوت پیشه کردند و یا به کلیاتی در زمینه صلح و حل مسئله فلسطین بسنده نمودند.
همانطور که فشار افکار جهانی و فروریختن مشروعیت ادامه جنگ در نزد بسیاری از ملتها بر کشاندن طرفهای جنگ به پای میز مذاکره بسیار موثر بوده است و اکثریت غالب دولت های غربی را که آنها نیز تحت فشار افکار مردم خود بودند وادار به حضور در اجلاس شرم الشیخ کرد، صلح پایدار و حل نهایی مسئله فلسطین از طریق تشکیل یک دولت مستقل فلسطین در کنار دولت اسرائیل، فقط با ادامه و حضور فشار افکار عمومی و جهانی تضمین می شود.

۱۴۰۴ مهر ۲۰, یکشنبه

شکست «گفتمان مقاومتِ» اسلام سیاسی و رمانتیزه کردن آینده ایران


پس از شکست نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی در منطقه و امضای قرارداد صلح غزه از احتمال آغاز پایان عصر «گفتمان مقاومت» که خامنه ای ادعای رهبری آن را داشت صحبت می شود. گفتمانی که در حقیقت برای چندین دهه راهبرد اصلی جریانات وابسته به اسلام سیاسی را (از نوع سنی و یا شیعی آن) بازتاب می داد. گفتمانی که ترجمان اسلام سیاسی بود و انحراف بسیار بزرگی در مبارزات سیاسی مردم منطقه خاورمیانه برای استقلال و آزادی و بطور مشخص در مبارزات مردم فلسطین برای تاسیس وطن فلسطینی ایجاد کرده بود.

البته انحراف مزبور محدود به دنیای سیاست نماند و در زیست اجتماعی مردم خاورمیانه نیز تغییرات محسوسی موجب گشت؛ و در پارادایم فکری، تاریخی و فرهنگی و احساسی که مردم در آن زندگی می کردند نیز تحولاتی ایجاد نمود. به این معنی که در دوران پس از غلبه اسلام سیاسی و «گفتمان مقاومت»، مردم واقعیتها و زیست اجتماعی دیگری را تجربه می کردند.

در این زیست اجتماعی، احساساتی مانند حس تحقیر شدگی توسط غرب، مظلومیت، نفرت، خشم و ضدیت با توسعه از نوع غربی و بومی گراییِ احساسی و نوستالژیک برجسته بودند. البته این احساسات و این زیست اجتماعی ویژه دوران «مقاومت» مبتنی بر اسلام سیاسی، با وجودی که آثار و بازتابهای منفی داشتند اما در عین حال نوعی از هویت ملی، فرهنگی و سیاسی را ایجاد کرده بودند و بخش های بزرگی از ملت های منطقه خود را با آنها تعریف می نمودند.

بررسی زیست اجتماعی مردم منطقه پس از آغاز پایان محور مقاومت نیازمند اطلاعات و شناخت دقیق از وضعیت فعلی مردم خاورمیانه است و ضمن اینکه نگارنده این یادداشت فاقد آن است، موضوع مورد توجه آین یادداشت نیست. اما در رابطه با زیست اجتماعی مردم ایران پس از آغاز پایان گفتمان مقاومت و به عبارتی شکست اسلام سیاسی می توان و البته با احتیاط چند برداشت شخصی را مطرح کرد.

در رابطه با ایران، این نکته قابل اشاره است که معمولا شکست «گفتمان مقاومت»، به ویژه پس از ضربات سنگین جمهوری اسلامی در جنگ ۱۲ روزه و کشته شدن بسیاری از سران نظامی و امنیتی رژیم و خوشحالی بسیاری از مردم از این ضربات، در آینه جنبش زن زندگی آزادی و عقب نشینی های حکومت در زمینه تحمیل قانون حجاب مورد بررسی قرار می گیرد.

در برخی از تصویر سازی ها و بررسی ها (در آینه جنبش زن زندگی آزادی) گفته و نوشته می شود که پس از شکست محور مقاومت و آغاز پایان زیست سیاسی برخاسته از اسلام سیاسی که توسط حکومت تحمیل می شد، اکنون مردم ایران «گفتمان زندگی» را برگزیده اند و در حال بازسازی خود بر محور زندگی هستند.

این واقعیت که مردم ایران، بویژه نسل جوان می خواهند پس از چندین دهه ستیز با غرب و در منطقه خاورمیانه جنگ سرد و یا گرم با اسراییل، زندگی کنند و حداقل از شرایط حداقلی یک زندگی عادی و نرمال برخوردار باشند تریدی نیست. حتی در بسیاری از شهرهای بزرگ، به ویژه در بخش های متوسط و بالای جامعه و مناطق مدرن تر و پیشرفته تر این شهرها به خوبی دیده می شود که حداقل در زمینه حجاب و روابط جوانان، این خواسته های حداقلی به تحقق یافته اند.

اما از این واقعیت بعضا برداشت های رمانتیک و ایده آلیستی می شود، گویی که اصولا زیست اجتماعی ایرانیان عوض شده است و یا دچار تغییرات اساسی و بنیادی گردیده است. شخصا با این نوع تحلیل های رمانتیک و رمانتیزه کردن شرایط که ویژه بسیاری از فعالین سیاسی ایرانی است مشکل دارم.

بنظر من زیست اجتماعی و واقعیت هایی که مردم در درون آن زیست خود را در آن تجربه می کنند و فضای تاریخی، فکری و فرهنگی که در آن زندگی می کنند، بسیار ریشه دار هستند و به سختی و بسیار تدریجی تغییر می کنند.

گفته می شود و من نیز آن را قبول دارم که زیست اجتماعی و فرهنگی ما ایرانیان قرنها است که تحت تاثیر فقه، سنت و عرفان (پس از رشد غزالی گری . سپس شیعه گری) قرار دارد. و حضور بسیار ماندگار و پایدار سنت و به موازات آن رشد و حضور روحانیت شیعه در زیست اجتماعی و فرهنگی ما، آثار بسیار عمیقی بر روحیات و نوع نگرش ما ایرانیان به زندگی گذاشته اند.

برای نمونه، گفتمانهای جمع محور (در شکل خانواده، قبیله و یا قوم و گروه) که منشا هویت های جمعی ما ایرانیان را تشکیل میدهند، همچنان قوی و موثرند؛ و تضاد بین فرد و جمع معمولا به نفع این چنین جمع هایی حل می شود. هنوز خرافات البته بعضا در اشکال مدرن آن در زیست اجتماعی و فرهنگی مردم به صورت گسترده دیده می شوند. این وضعیت باعث شده است که جامعه ایران با وجودی که تلاش می کند از سنت عبور کند، اما بدلیل زنجیرهای سنگین سنت، در یک حالت بینابین زندگی می کند، حتی با وجودیکه در ظاهر و به ویژه پوشش و عادات زندگی مدرن به نظر برسد.

در مقایسه به جوامع مدرن اروپای غربی می توان گفت که اگر این جوامع فلسفه کانت، هگل، مارکس، نیچه، اگزیستانسیالیسم، اومانیسم، سوسیالیسم و لیبرالیسم را زندگی کرده اند و واقعیت ها را از منظر این افقهای فکری و فلسفی می نگرند، جامعه ایران هنوز از افقهای فکری و فلسفی برخاسته از سنت، فقه و عرفان عبور نکرده است. حتی اگر جلوه هایی از مدرنیته را از خود نشان دهد نمی توان با قاطعیت از زیست اجتماعی و فرهنگی خرد بنیان در میان ایرانیان صحبت کرد.

اگر هم بخواهیم خوش بینانه نگاه کنم می توان گفت که جامعه ما در حال گذار، در حال اعتراض به سنت و در حال اعتراض به وضع موجود بسر می برد. وضعیتی که مملو از تنش های مختلف اجتماعی، قومیتی، هویتی حتی تا مرز گسیختگی است.

هنوز حتی جوانان و افراد تکلیف خود را با خود روشن نکره اند که اصولا کیستند؟ یک ایرانی متعلق به کدام مقطع از تاریخ طولانی ایران هستند، دوران پادشاهی باستان؟ دوران عقلانیت ایرانی و عصر شکوفایی ایران از قرن سوم تا قرن ششم (دوران فردوسی، رازی و ابوعلی سینا و سهروردی)؟ یا دوران غزالی و سپس شکل گیری هویت شیعی-ایرانی؟ و یا دوران پس از شکست اسلامی سیاسی که هنوز تعریف خاصی از آن نمی شود کرد؟

واقعیت این است که جنبش زن، زندگی، آزادی بسیاری از فرمهای تحمیلی و تابوهای اجتماعی و فرهنگی را به چالش کشید (از پوشش اجباری، تابوهای جنسیتی، فضای بسته عمومی)، اما در عین حال هنوز یک بدیل معنایی و فلسفی روشنی ارائه نشده است.

شاید بتوان گفت اگرچه بسیاری از افراد، به‌ویژه نسل جوان، از «چارچوب‌های قبلی» بیرون آمده‌اند، ولی در واقع وارد خلأ معنا شده‌اند.

اینکه مردم و جوانان خواهان یک زندگی عادی و معمولی و حق انتخاب (حتی نسبی و در چارچوب فرهنگ ایرانی) پوشش هستند و روابط دختر و پسر بطور نسبتا مثبتی دگرگون شده اند، به معنی تغییر زیست اجتماعی و فرهنگی نیست.

از این نظر نباید این تغییرات هر چند مثبت را رمانتیزه کرد و تصویر و چشم اندازی شبیه کشورهای غربی از آن ترسیم نمود که گویی در ایران آینده شهروند مدرن، دموکراسی، زیست اجتماعی خرد بنیاد و لیبرالیسم متولد خواهد شد.

این نوع تغییراتی که ما اکنون در جامعه ایران بویژه در میان نسل جوان شهرهای بزرگ شاهد هستیم حتی می تواند در جوامع استبدادی و مدرن و در حاکمیت دولت های اقتدارگرا مدرن نیز محقق شوند، حتی می توان نمونه تحقق یافته آنرا درچین امروز مشاهد کرد. زیست اجتماعی و فرهنگی مردم چین که البته از تاریخ و فرهنگ و نگاه فلسفی خاص چینی ها ریشه می گیرد، ظاهری مدرن دارد، پوشش و روابط پسر و دختر آزاد هستند، کشور نیز توسعه یافته است، اما نمی توان گفت که جامعه چین یک جامعه آزاد و لیبرال و به مفهوم واقعی توسعه یافته است.

از این نظر با توجه به شرایط تاریخی و فرهنگی ما ایرانیان که هنوز از تسلط سنت، فقه و عرفان و شیعه گری و غزالی گری رها نشده است، با قاطعیت نمی توان گفت که حتی با تغییرات شگرفی که در ظاهر پوشش و روابط اجتماعی در میان نسل جوان شهری دیده می شود، جامعه ایران وارد دوره جدیدی از توسعه و مدرنیته شده است؛ و این احتمال ( به دلیل ریشه دار بودن سنت) که جامعه ایران ضمن حفظ ساختار سیاسی متمرکز و استبدادی فقط ممکن است اشکالی ظاهری از مدرنیته و آزادی های نسبی فرهنگی و پوشش را بخود ببیند نیز کم نیست.
https://t.me/politicalphilosphy/173

۱۴۰۴ مهر ۱۶, چهارشنبه

جامعه اعتراضی، عاملیت و آزادی


در یکی از یادداشت های پیشین بحث فقدان عاملیت در جامعه امروز ایران را، که آن را نیز جامعه اعتراضی تعریف کرده بودم، به پیش کشیدم و با الهام از گفته های آقای حاتم قادری بصورت یادداشت در آوردم و تلاش کردم ابعاد آن را باز کنم.

در اینجا منظور از عاملیت، طبیعتا عاملیت فردی و یا احساسی نیست، عاملیت مورد نظر، عاملیت آگاهانه و جمعی است و می بایست در روابط اجتماعی و انسانی و به صورت سازمان یافته شکل گیرد.

اما سوال مهم در بحث عاملیت این است که در جامعه ای که آزادی وجود ندارد و زیر سرکوب است، آیا اصولا می توان از ضرورت عاملیت صحبت به میان آورد؟ آیا ما در این بحث در یک چرخه منطقی عاملیت و آزادی گرفتار نیامده ایم که راه برون رفتی از آن وجود ندارد. به عبارت ساده تر گفته می شود که برای رسیدن به آزادی می بایست عاملیت داشت، اما آیا می توان بدون آزادی اصولا انتظار عاملیت از جامعه را داشت؟

برای پاسخ به این سوال و خروج از این چرخه منطقی می خواهم از روش اسپینوزا، فیلسوف هلندی استفاده کنم. یک از محوری ترین و بنیادی ترین موضوعات در اندیشه های فلسفی اسپینوزا، مقوله آزادی است. وی نقطه آغاز آزادی انسان را «شناخت ضرورتها» و درک درست زنجیره علت و معلولها می داند.

اگرچه دیدگاه فلسفی اسپینوزا دترمینیستی است، یعنی معتقد است که همه چیز در جهان از روی ضرورت رخ می‌دهد. یعنی هیچ چیزی «تصادفی» یا «بی‌علت» نیست، بلکه همه پدیده‌ها زنجیره‌ای از علل و معلول‌ها را دنبال می‌کنند که نهایتاً به «خدا» یا «طبیعت» می‌رسند. در این نگاه، انسان هم بخشی از طبیعت است و تحت قوانین علت و معلول عمل می‌کند. اما این جنبه از بحث فعلا مورد نظر من نیست.

از نظر اسپینوزا انسان زمانی آزاد است که زنجیره های علت و معلول را شناخته باشد و آگاهانه و نه احساسی به ضرورت ها پاسخ دهد. بنابراین از نظر اسپینوزا، آزادی در درجه اول یک مکانیزم درونی و انسانی است؛ انسانی که ضرورت ها را کشف کرده و آگاهانه و عاقلانه وارد عمل میشود، انسانی آزاد است چون در بند امیال و احساسات نیست.

حال اگر از این منظر به چرخه منطقی و پارادوکسیکال عاملیت و آزادی نگاهی بیندازیم، شاید بتوانیم راه خروجی از آن بیابیم. همانطور که اسپینوزا آزادی را در درجه نخست یک مکانیزم درونی و شناختی تعریف می کند، می توان گفت آنگاه که انسانها به درک درستی از رابطه های علت و معلولی و ضرورت ها رسیدند و بر مبنای آن، به دور از احساسات، عمل کردند، در حقیقت اولین گامها را بسوی آزادی برداشته اند.

اما چه عواملی (به ویژه در دنیای مدرن امروز) مانع از درک درست زنجیره های علت و معلولی و ضرورت ها می شوند؟ از نظر اسپینوزا پاسخ بسیار روشن است، عادات، عقاید مذهبی و احساسات که آن هم بسیار تحت تاثیر فرهنگ و تعلیم و تربیت است، از مهمترین عوامل معیوب کردن مکانیزم درک درست و منطقی زنجیره های علت و معلولی و ضرورت ها می باشند.

البته به این مجموعه عوامل مخرب می توان وابستگی بسیار شدید به شبکه های اجتماعی اینترنتی را نیز اضافه کرد، که اگرچه بسیاری از کاربران می پندارند که آزادانه شبکه مورد علاقه خود را انتخاب کرده اند و آگاهانه چندین ساعت از وقت روزانه خود را به آن اختصاص می دهند، اما واقعیت امر این است که این کاربران تحت تاثیر الگوریتمهای خود آموز هستند و این نرم افزارها می باشند که رابطه های علت و معلولی و ضرورت ها را به تصویر می کشند و نه الزاما شخص کاربر؛ و این به تصویر کشیدن ها با استفاده از امتیاز دادن (لایک کردن) و تحریک احساسات تشدید نیز می گردد و سرانجام نیز کاربر را در حبابی مجازی و رابطه های علت و معلولی غیر واقعی و یا تک بعدی گرفتار می کند.

از این بحث می خواهم این نتیجه را بگیرم که برای برخورداری از عاملیت، قبل از هر چیز آزادی از زنجیره های علت و معلولی که خودمان کشف نکرده ایم بلکه برای ما، بویژه از طریق دنیای مجازی، ساخته شده اند بسیار ضروری است. برای مثال این گزاره ها که «همه بدبختی های ما از انقلاب ۵۷ نشات می گیرند» و یا «اگر اینها بروند همه مشکلات حل می شوند» همه ابعاد واقعیت را، چه در رابطه با گذشته و چه در رابطه با آینده، آشکار نمی سازند و یک تصویر تک بعدی از حوادث و یا چشم انداز آینده ارائه می دهند.

بنابراین می توان گفت که برخورداری از عاملیت مقدم بر آزادی های اجتماعی و یا دموکراسی و قبل از هر چیز منوط به درک درست و واقع بینانه و مستقلانه ضرورت ها و زنجیره های علت و معلولی است، نه آنطور که جو و فضای ساخته شده توسط تبلیغات و شبکه های مجازی می سازند و در مقابل ما قرار می دهند. و این مهم فقط منوط به مبارزه با جهل و سنت های حاکم، دوری از احساسات و تلاش برای درک واقع بینانه زنجیرهای علت و معلول که منجر به شرایط کنونی شده اند، می باشد.
حتی اخلاق سیاسی نیز بازتابی است از عقلانیت مورد نظر اسپینوزا، که از این طریق انسان می تواند دریابد که چه چیزی برای خیر عمومی ضروری است. برای نمونه، خیر عمومی مردم ایران از ضرورت پایان جنگ طلبی و نفی گفتمان «محور مقاومت» می گذرد و حتی اخلاق نیز حکم می کند که یک ایرانی بر این ضرورت پای فشارد و آزادی خود را از این طریق رقم بزند. و از نظر اسپینوزا، زمانی که انسان ایرانی بر واقعیت زنجیرهای علت و معلولی مبتنی بر «گفتمان محور مقاومت» خامنه ای آگاه شد اولین گام در راه آزادی را برداشته است.

چنین اخلاقی که بر مبنای عقلانیت و شناخت درست و واقعی زنجیرهای علت و معلول شکل گرفته باشد، مبنای سیاست و سیاست ورزی را نیز می باشد. سیاست ورزی مبتنی بر عقلانیت و درک درست ضرورت ها.




۱۴۰۴ مهر ۱۴, دوشنبه

انتظارات غیر واقعی از نسل z


در سالها و ماههای اخیر جهان شاهد گسترش جنبش های اعتراضی نسل جوان که به نسل z معروفند می باشد، از نپال تا مراکش؛ و شاید بتوان گفت جنبش زن زندگی آزادی که پیشقراولان آن نیز جوانان نسل Z ایران بودند، با توجه تاثیرات شگرف و گسترده جهانی آن، محرک والگویی بوده است برای جنبش های اعتراضی اخیر نسل z در دیگر کشورها.


اگرچه پیش زمینه های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برای آغاز جنبش های اعتراضی نسل جوان در هر کشور متفاوت هستند، اما در عین حال می توان نقاط اشتراک بسیاری نیز در بین این جنبش ها یافت و به همین علت نیز فعالین اصلی عموم این جنبش ها تحت عنوان نسل z معرفی می شوند.


یکی از مهمترین ویژگی مشترک این نسل اتوریته ناپذیری و عدم اعتماد به رهبران کاریزما و بطور کلی ساختارهای سنتی سیاسی و فرهنگی است. حتی در روابط درونی این نسل نیز از ساختار های سنتی تشکیلاتی و رهبری متمرکز و روابط عمودی بالا به پایین خبری نیست.


از ویژگی مشترک و بسیار مهم دیگر این نسل، در مقایسه با نسلهای پیشین، ضمن انتقادات بسیار جدی به نظام حاکم و سیاست ها و برنامه های آن و حتی با وجود به چالش کشیدن این سیاست ها و شعارهای رادیکال، این است که این نسل قصد براندازی کامل ساختار سیاسی حاکم و انقلاب به مفهوم کلاسیک ندارد. حتی می توان گفت به جز انتقاد و یا درخواست تغییر ساختارهای سیاسی فاسد و ناکارآمد، برنامه و ایده ای برای آینده و یا آلترناتیو نیز ارائه نمی دهد.


از این نظر می توانم بگوییم که انتظار انقلاب به مفهوم براندازی کامل نظام سیاسی حاکم از این نسل انتظاری غیر واقعی است و بنابراین اصرار بر آن از سوی مخالفین سنتی جمهوری اسلامی حتی موجب به اعتمادی این نسل نسبت به آنها می شود.


از ویژگی مهم دیگر که کمتر به آن توجه می شود، حساسیت های این نسل به موضوعات جهانی از جمله نژادی، جنسی، حقوق بشری، اقلیمی و محیط زیستی است. برای مثال نسل جوان امروز در بسیاری از کشورها مخالف کشتار مردم غزه توسط ارتش اسرائیل است و در بسیاری از اعتراضات خیابانی این نسل در صف مقدم قرار دارد.


بنظر من نسل جوان در ایران امروز نیز از این قاعده مستثنا نیست و بویژه تحت تاثیر اخبار جهانی از طریق شبکه های اینترنتی، همدل و همراه با نسلهای جوان دیگر کشورها در رابطه با غزه می باشد. از این نظر نیروهای سیاسی و شبکه های خبر رسانی که بطور آشکار کشتار مردم غزه توسط ارتش اسرائیل را محکوم نکنند، و یا عملا در کنار دولت اسرائیل قرار گیرند، مورد اعتماد نسل جوان امروز ایران نمی توانند باشند.


اگرچه جنبش اعتراضی جوانان در اروپا و به ویژه در فرانسه در سال ۱۹۶۸، عمدتا تحت تاثیر افکار سوسیالیستی و اگزیستانسیالیستی و آنارشیستی (به عنوان ضدیت با ساختار) بود و جنبش جوانان نسل z در سالهای اخیر، برای نمونه در جریان زن زندگی آزادی، عمدتا لیبرالیستی و حقوق بشری و عدالت طلبی است اما در عین حال این دو جنبش در یک نقطه به اشتراک می رسند. به این معنی که با وجودیکه هر دو جنبش تاثیرات ماندگار بر جا گذاشته اند و بعضا موجب تغییرات ساختاری بویژه در حوزه های نیز فرهنگی شده اند، اما موجب سرنگونی و انقلاب سیاسی به معنای کلاسیک آن نشده اند. و بهتر بگویم، حتی قصد و اراده ای برای این کار نداشته اند.


این واقعیت باز می گردد به ماهیت جنبش های اعتراضی نسل z، که با وجود رادیکالیزم حاکم بر آن و ضدیت با ساختارهای سنتی حاکم، در عین حال انقلابی نیست و برای انقلاب و جایگزینی کامل نظم جدید بجای نظم قدیم متولد نشده است، همانطور که جوانان نسل زن زندگی آزادی برای یک زندگی بهتر و آزادی پوشش دست به اعتراض زدند و تا حدودی نیز در رسیدن به اهداف خود موفق شدند.


بنابراین تلاش برخی از جریانات سیاسی در تبدیل این نسل و شبکه های آن به «کانون های شورشی» و یا سربازان خود که با یک فرمان به خیابان بریزند و پادگانها را تسخیر کنند، قبل از هر چیز این جریانات را نسبت به تحولات واقعی که در متن جامعه ایران در جریان است، بیگانه تر و منزوی تر می سازد و در نهایت حتی در مقابل آن قرار می دهد.
https://t.me/politicalphilosphy/161

۱۴۰۴ مهر ۱۱, جمعه

فرافکنی در سیاست


فرافکنی در سیاست یکی از تاکتیک های شناخته شده در ایجاد ابهام، مشوش کردن فضای سیاسی و منحرف کردن اذهان از موضوعات و عوامل واقعی مشکلات و بحرانها است. البته تاکتیک فرافکنی صرفا محدود به سیاست و سیاستمداران نمی شود. در واقع همه انسانها، آگاهانه یا ناآگاه از این تاکتیک استفاده می کنند.

دیدگاهای فلسفی آرتور شوپنهاور در کتاب «جهان همچون اراده و تصور» یکی از مهمترین زمینه های فکری و فلسفی در حوزه روانشناسی فرافکنی است. به این معنی که اراده ای بسیار قوی و حیاتی در درون ما نهفته است که آنطور که می خواهد و اراده می کند جهان را برای ما به تصویر می کشد. به زبان ساده ما آنچه را که می خواهیم ببینیم، می بینیم.

تاثیرات این نظریه فلسفی بر روانشناسی مدرن غیر قابل انکار است، برای مثال کارل گوستاو یونگ معتقد است انسان در بخش های مهمی از حیاتش از طریق فرافکنی (projection) به روی دنیا زندگی می کند. فروید نیز فرافکنی را یک مکانیزم دفاعی ناخودآگاه برای حفاظت از خود می داند.

اما فرافکنی به عنوان یک تاکتیک سیاسی اگرچه برای آن می توان ریشه های روانی نیز یافت، تاکتیکی است که عمدتا آگاهانه از سوی رهبران و سیاستمداران انتخاب و به کار برده می شود. برای مثال صحبت های رئیس دولت جمهوری اسلامی، آقای پزشکیان، آکنده از فرافکنی مشکلات بسوی دیگران از مردم تا دیگر مسئولین حال و پیشین جمهوری اسلامی است.

اما آنچه که در میان تاکتیک های فرافکنی در میان مقامات جمهوری اسلامی بسیار خودنمایی می کند، شبحی بنام مافیا است که نمی توان بطور مشخص دست روی آن گذاشت. عمده مسئولین از مافیای حاکم بر کشور صحبت می کنند و مشکلات را به این شبح نسبت می دهند، در حالیکه مگر خود این مقامات و خانواده هایشان نیستند که مملکت را اداره می کنند و شریانهای اقتصادی و تجاری کشور در دستشان نیست؟

در گفته های ترجیع بند وار «دشمن دشمن» رهبر جمهوری اسلامی نیز استفاده از تاکتیک فرافکنی به خوبی دیده می شود، حملات به شخص خود را توطئه و فتنه خارجی می نامد و زمین گیر شدن نیروهای نظامی کشور در زمانی که حزب الله زیر شدیدترین حملات ارتش اسرائیل بود را به بسته بودن فضا و مرزهای دیگر کشور نسبت می داد.

دعوای میان اصلاح طلبان و اصولگرایان و تقصیر مشکلات کشور بر گردن یکدیگر انداختن نیز نمونه بسیار واضح دیگر از استفاده از تاکتیک فرافکنی در رقابت های سیاسی در درون نظام جمهوری است. که البته این تاکتیک یکی از عوامل مهم در سردرگم سازی مردم بود که چندین دهه مردم را در چرخه انتخاب بین بد و بدتر گرفتار ساخت.

اما با توجه به اینکه اصولا فرافکنی یک ریشه روانی و ماندگار در انسانها دارد، معمولا تاکتیک فرافکنی در انحراف افکار عمومی موثر افتاده است، مردم معمولا میل دارند روایت‌های ساده و قابل‌هضم را بپذیرند. و تجربه نیز نشان داده است که هر چه اتهامِ کوتاه و قوی تر باشد بهتر در ذهن می‌ماند. بنابراین سیاستمداران حرفه ای سعی می کنند، حتی پیش دستانه، اتهامات متوجه به خود را به رقبای خود نسبت دهند و فرافکنند.

از جمله فرافکنی های بسیار رایج، بویژه در میان سلطنت طلبان مقوله پنجاهفتی است که امروز تبدیل به اتهام و فحش سیاسی شده است. در این تاکتیک نیز بطور آشکار فرافکنی تمامی ضعفها و پیش زمین های تاریخی و جهانی انقلاب سال ۵۷ به به اصطلاح انقلابیون آن سال و چپ ها دیده می شود و تقصیر همه مشکلات پس از انقلاب ۵۷ و حتی تاسیس جمهوری اسلامی به گردن چپ انداخته می شود، در حالیکه مطابق اسناد و شواهد تاریخی اتفاقا این سیاست های پهلوی دوم بود که دست نیروهای مذهبی و روحانیت را از ترس کمونیست ها باز گذاشت و بیشترین مساجد اتفاقا در زمان او ساخته شدند، در حالیکه چپ ها یا از کشور رانده شده یا در زندانها بودند.

همچنین حملات گسترده ای که به چپ از سوی راستگرایان افراطی می شود با تاکتیک فرافکنی قابل تفسیر است. امروزه راستگرایان افراطی، چپ ها را به فاشیسم متهم می کنند، که نمونه بسیار بارز آن دونالد ترامپ و طرفداران او هستند که هرگونه اصلاحات اجتماعی و دخالت های دولتی در ایجاد یک عدالت نسبی را به کمونیسم و چپ تاریخی نسبت می دهند.
و در انتهای این بحث، نقش بسیار مهم و تعیین کننده رسانه ها و شبکه های اجتماعی اینترنتی در فرافکنی و فضا سازی را نباید فراموش کرد. امروزه سیستم ها و الگوریتمهای خودآموز، با استفاده از علایق و گرایشات کاربران سوشیال مدیا، در واقع آنچه را که کاربر بیشتر می خواهد ببیند در اختیارش قرار می دهند، در واقع نقش همان بخش ناآگاه در روان انسان را اما اینبار از بیرون و از طریق سوشیال مدیا بازی می کنند و به تدریج کاربر اینترنتی را در حبابی مجازی و غیر واقعی محصور می کند و از دنیای واقعی دور می سازد.

نتیجه بسیار طبیعی گرفتار شدن کاربران شبکه های اجتماعی اینترنتی که اصولا بر اساس مکانیزم فرافکنی تمایلات و گرایشات درونی عمل می کنند، بی اعتمادی نسبت به دیگران و تشدید چند قطبی سیاسی و تعمیق شکافها و اختلافات سیاسی است؛ به گونه ای که گفتگو و تعامل بشدت دشوار می شوند.