۱۴۰۴ مهر ۲۲, سه‌شنبه

صلح غزه، نماد تغییر در سیاست جهانی، از عدم تعهد و بی طرفی به تعهد فعال و متقابل جهانی



در اجلاس غزه که در ۱۳ اکتبر ۲۰۲۵ در شرم‌الشیخ برگزار شد و تقریباً ۳۰ کشور شرکت کردند، همه رهبران و نمایندگان دولت های شرکت کننده، حداقل روی کاغذ از روند آتش بس و صلح پایدار حمایت به عمل آوردند و متعهد به پیگیری آن شدند.

در تاریخ منازعات بین المللی و منطقه ای کمتر شاهد چنین اجماع جهانی هستیم، حتی کشورهایی که در این اجلاس شرکت نکردند، رسما و یا تلویحا قرارداد آتش بس و صلح پایدار را مورد تایید قرار دادند. شاید برای یافتن نمونه ای از یک اجماع بزرگ جهانی باید به جنگ جهانی دوم رجوع کنیم که یک اجماع جهانی برای پایان جنگ و خونریزی و حل منازعات از طریق دیپلماتیک بوجود آمد که محصول بسیار مهم آن تشکیل سازمان ملل متحد بود.

همانطور که در اجماع جهانی صلح پس از جنگ دوم طرفهای اصلی جنگ، دولت های شکست خورده آلمان و ژاپن، شرکت نداشتند، در اجلاس شرم الشیخ نیز دو طرف اصلی جنگ یعنی دولت اسرائیل و حماس حضور رسمی نداشتند و یا در حاشیه بودند. و همانطور که در جنگ دوم جهانی آغاز کنندگان جنگ، آلمان و ژاپن، پیش از اجلاس صلح در آن زمان عملا شکست را پذیرفته بودند و این شکست در میادین جنگ بر آنها تحمیل شده بود، پیش از اجلاس صلح شرم الشیخ نیز دو طرف اصلی جنگ، اسرائیل و حماس، اما اینبار در درجه نخست در اثر شکست در افکار عمومی جهانی و البته شکست حماس و بطور کلی محور مقاومت در میدان جنگ، مجبور به پذیرش آتش بس و پایان جنگ شدند.

تفاوت بسیار مهم شرایط فعلی جهان و منطقه با دوران پس از جنگ جهانی دوم در مناسبات جهانی است. در آن زمان به تدریج دو قطب بزرگ و قوی (و برخوردار از سلاح اتمی) در برابر یکدیگر صف آرایی کردند و دنیا وارد جنگ سرد و مناسبات دو قطبی شد. البته تعدادی از دولت ها سعی کردند جبهه و قطب سومی تحت عنوان «جنبش عدم تعهد» ایجاد کنند. این جنبش اما به جز چندین اجلاس و بیانیه نتوانست بطور جدی فضای دو قطبی و دو گانه شرق و غرب را تغییر دهد.

اکنون اما در چشم اندازهای آینده یک جهان دو قطبی جدید غیر قابل تصور است. اینبار دیگر نمی توان به هر شکل و بهانه از عدم تعهد صحبت کرد. در واقع پس از قرارداد صلح غزه، ما دیگر با "عدم تعهد" روبه‌رو نیستیم، بلکه با نوعی تعهد متقابل برای حفظ ثبات و منافع مشترک مواجه‌ایم. البته برخی کشورها شاید از دیدگاه اخلاقی یا انسانی نیز وارد شوند، اما در عمق ماجرا، حساب منافع ملی، منطقه‌ای و حتی وجهه بین‌المللی نیز مطرح است.

در حقیقت در جهان امروز دولت ها و ملت ها از عدم تعهد به تعهد انتخابی گذار کرده اند و بی طرفی مطلق اساسا بی معنا شده است. در دنیای امروز، بر خلاف دوران گذشته که منافع ایدئولوژیک مبنای ورود به قطب بندی ها بود، این منافع ملی است که مبنای ورود به تعهدات بین المللی می شود و اگر هم در موقعیتی یک دولت تعهد ندهد، باز هم بر اساس منافع ملی خود عمل کرده است.

در موضوع صلح غزه نیز همین منطق دیده می‌شود. کشورهای مختلف جهان، از قدرت‌های بزرگ گرفته تا بازیگران منطقه‌ای، هر یک به گونه‌ای در این روند حضور دارند — نه الزاماً از سر آرمان‌گرایی، بلکه برای حفظ ثبات، جلوگیری از گسترش درگیری، و دفاع از منافع اقتصادی و امنیتی خود.

این حضور گسترده، بیش از هر چیز نشان می‌دهد که جهان دیگر جایی برای «بی‌طرفی کامل» ندارد. هر کشور، خواه ناخواه، درگیر نوعی تعهد متقابل جهانی است؛ تعهدی که نه از ایدئولوژی بلکه از منافع نشأت می‌گیرد.

در این میان اما جمهوری اسلامی و به ویژه رهبر جمهوری اسلامی همچنان در دوران جنگ سرد و به اصطلاح جنبش عدم تعهد زندگی می کند، اما در واقع امر در انزوای کامل سیاسی است و دلخوش به هم جبهه شدن با دولت های اقتدارگرا و دزد سالار که در جریان صلح غزه سکوت پیشه کردند و یا به کلیاتی در زمینه صلح و حل مسئله فلسطین بسنده نمودند.
همانطور که فشار افکار جهانی و فروریختن مشروعیت ادامه جنگ در نزد بسیاری از ملتها بر کشاندن طرفهای جنگ به پای میز مذاکره بسیار موثر بوده است و اکثریت غالب دولت های غربی را که آنها نیز تحت فشار افکار مردم خود بودند وادار به حضور در اجلاس شرم الشیخ کرد، صلح پایدار و حل نهایی مسئله فلسطین از طریق تشکیل یک دولت مستقل فلسطین در کنار دولت اسرائیل، فقط با ادامه و حضور فشار افکار عمومی و جهانی تضمین می شود.

۱۴۰۴ مهر ۲۰, یکشنبه

شکست «گفتمان مقاومتِ» اسلام سیاسی و رمانتیزه کردن آینده ایران


پس از شکست نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی در منطقه و امضای قرارداد صلح غزه از احتمال آغاز پایان عصر «گفتمان مقاومت» که خامنه ای ادعای رهبری آن را داشت صحبت می شود. گفتمانی که در حقیقت برای چندین دهه راهبرد اصلی جریانات وابسته به اسلام سیاسی را (از نوع سنی و یا شیعی آن) بازتاب می داد. گفتمانی که ترجمان اسلام سیاسی بود و انحراف بسیار بزرگی در مبارزات سیاسی مردم منطقه خاورمیانه برای استقلال و آزادی و بطور مشخص در مبارزات مردم فلسطین برای تاسیس وطن فلسطینی ایجاد کرده بود.

البته انحراف مزبور محدود به دنیای سیاست نماند و در زیست اجتماعی مردم خاورمیانه نیز تغییرات محسوسی موجب گشت؛ و در پارادایم فکری، تاریخی و فرهنگی و احساسی که مردم در آن زندگی می کردند نیز تحولاتی ایجاد نمود. به این معنی که در دوران پس از غلبه اسلام سیاسی و «گفتمان مقاومت»، مردم واقعیتها و زیست اجتماعی دیگری را تجربه می کردند.

در این زیست اجتماعی، احساساتی مانند حس تحقیر شدگی توسط غرب، مظلومیت، نفرت، خشم و ضدیت با توسعه از نوع غربی و بومی گراییِ احساسی و نوستالژیک برجسته بودند. البته این احساسات و این زیست اجتماعی ویژه دوران «مقاومت» مبتنی بر اسلام سیاسی، با وجودی که آثار و بازتابهای منفی داشتند اما در عین حال نوعی از هویت ملی، فرهنگی و سیاسی را ایجاد کرده بودند و بخش های بزرگی از ملت های منطقه خود را با آنها تعریف می نمودند.

بررسی زیست اجتماعی مردم منطقه پس از آغاز پایان محور مقاومت نیازمند اطلاعات و شناخت دقیق از وضعیت فعلی مردم خاورمیانه است و ضمن اینکه نگارنده این یادداشت فاقد آن است، موضوع مورد توجه آین یادداشت نیست. اما در رابطه با زیست اجتماعی مردم ایران پس از آغاز پایان گفتمان مقاومت و به عبارتی شکست اسلام سیاسی می توان و البته با احتیاط چند برداشت شخصی را مطرح کرد.

در رابطه با ایران، این نکته قابل اشاره است که معمولا شکست «گفتمان مقاومت»، به ویژه پس از ضربات سنگین جمهوری اسلامی در جنگ ۱۲ روزه و کشته شدن بسیاری از سران نظامی و امنیتی رژیم و خوشحالی بسیاری از مردم از این ضربات، در آینه جنبش زن زندگی آزادی و عقب نشینی های حکومت در زمینه تحمیل قانون حجاب مورد بررسی قرار می گیرد.

در برخی از تصویر سازی ها و بررسی ها (در آینه جنبش زن زندگی آزادی) گفته و نوشته می شود که پس از شکست محور مقاومت و آغاز پایان زیست سیاسی برخاسته از اسلام سیاسی که توسط حکومت تحمیل می شد، اکنون مردم ایران «گفتمان زندگی» را برگزیده اند و در حال بازسازی خود بر محور زندگی هستند.

این واقعیت که مردم ایران، بویژه نسل جوان می خواهند پس از چندین دهه ستیز با غرب و در منطقه خاورمیانه جنگ سرد و یا گرم با اسراییل، زندگی کنند و حداقل از شرایط حداقلی یک زندگی عادی و نرمال برخوردار باشند تریدی نیست. حتی در بسیاری از شهرهای بزرگ، به ویژه در بخش های متوسط و بالای جامعه و مناطق مدرن تر و پیشرفته تر این شهرها به خوبی دیده می شود که حداقل در زمینه حجاب و روابط جوانان، این خواسته های حداقلی به تحقق یافته اند.

اما از این واقعیت بعضا برداشت های رمانتیک و ایده آلیستی می شود، گویی که اصولا زیست اجتماعی ایرانیان عوض شده است و یا دچار تغییرات اساسی و بنیادی گردیده است. شخصا با این نوع تحلیل های رمانتیک و رمانتیزه کردن شرایط که ویژه بسیاری از فعالین سیاسی ایرانی است مشکل دارم.

بنظر من زیست اجتماعی و واقعیت هایی که مردم در درون آن زیست خود را در آن تجربه می کنند و فضای تاریخی، فکری و فرهنگی که در آن زندگی می کنند، بسیار ریشه دار هستند و به سختی و بسیار تدریجی تغییر می کنند.

گفته می شود و من نیز آن را قبول دارم که زیست اجتماعی و فرهنگی ما ایرانیان قرنها است که تحت تاثیر فقه، سنت و عرفان (پس از رشد غزالی گری . سپس شیعه گری) قرار دارد. و حضور بسیار ماندگار و پایدار سنت و به موازات آن رشد و حضور روحانیت شیعه در زیست اجتماعی و فرهنگی ما، آثار بسیار عمیقی بر روحیات و نوع نگرش ما ایرانیان به زندگی گذاشته اند.

برای نمونه، گفتمانهای جمع محور (در شکل خانواده، قبیله و یا قوم و گروه) که منشا هویت های جمعی ما ایرانیان را تشکیل میدهند، همچنان قوی و موثرند؛ و تضاد بین فرد و جمع معمولا به نفع این چنین جمع هایی حل می شود. هنوز خرافات البته بعضا در اشکال مدرن آن در زیست اجتماعی و فرهنگی مردم به صورت گسترده دیده می شوند. این وضعیت باعث شده است که جامعه ایران با وجودی که تلاش می کند از سنت عبور کند، اما بدلیل زنجیرهای سنگین سنت، در یک حالت بینابین زندگی می کند، حتی با وجودیکه در ظاهر و به ویژه پوشش و عادات زندگی مدرن به نظر برسد.

در مقایسه به جوامع مدرن اروپای غربی می توان گفت که اگر این جوامع فلسفه کانت، هگل، مارکس، نیچه، اگزیستانسیالیسم، اومانیسم، سوسیالیسم و لیبرالیسم را زندگی کرده اند و واقعیت ها را از منظر این افقهای فکری و فلسفی می نگرند، جامعه ایران هنوز از افقهای فکری و فلسفی برخاسته از سنت، فقه و عرفان عبور نکرده است. حتی اگر جلوه هایی از مدرنیته را از خود نشان دهد نمی توان با قاطعیت از زیست اجتماعی و فرهنگی خرد بنیان در میان ایرانیان صحبت کرد.

اگر هم بخواهیم خوش بینانه نگاه کنم می توان گفت که جامعه ما در حال گذار، در حال اعتراض به سنت و در حال اعتراض به وضع موجود بسر می برد. وضعیتی که مملو از تنش های مختلف اجتماعی، قومیتی، هویتی حتی تا مرز گسیختگی است.

هنوز حتی جوانان و افراد تکلیف خود را با خود روشن نکره اند که اصولا کیستند؟ یک ایرانی متعلق به کدام مقطع از تاریخ طولانی ایران هستند، دوران پادشاهی باستان؟ دوران عقلانیت ایرانی و عصر شکوفایی ایران از قرن سوم تا قرن ششم (دوران فردوسی، رازی و ابوعلی سینا و سهروردی)؟ یا دوران غزالی و سپس شکل گیری هویت شیعی-ایرانی؟ و یا دوران پس از شکست اسلامی سیاسی که هنوز تعریف خاصی از آن نمی شود کرد؟

واقعیت این است که جنبش زن، زندگی، آزادی بسیاری از فرمهای تحمیلی و تابوهای اجتماعی و فرهنگی را به چالش کشید (از پوشش اجباری، تابوهای جنسیتی، فضای بسته عمومی)، اما در عین حال هنوز یک بدیل معنایی و فلسفی روشنی ارائه نشده است.

شاید بتوان گفت اگرچه بسیاری از افراد، به‌ویژه نسل جوان، از «چارچوب‌های قبلی» بیرون آمده‌اند، ولی در واقع وارد خلأ معنا شده‌اند.

اینکه مردم و جوانان خواهان یک زندگی عادی و معمولی و حق انتخاب (حتی نسبی و در چارچوب فرهنگ ایرانی) پوشش هستند و روابط دختر و پسر بطور نسبتا مثبتی دگرگون شده اند، به معنی تغییر زیست اجتماعی و فرهنگی نیست.

از این نظر نباید این تغییرات هر چند مثبت را رمانتیزه کرد و تصویر و چشم اندازی شبیه کشورهای غربی از آن ترسیم نمود که گویی در ایران آینده شهروند مدرن، دموکراسی، زیست اجتماعی خرد بنیاد و لیبرالیسم متولد خواهد شد.

این نوع تغییراتی که ما اکنون در جامعه ایران بویژه در میان نسل جوان شهرهای بزرگ شاهد هستیم حتی می تواند در جوامع استبدادی و مدرن و در حاکمیت دولت های اقتدارگرا مدرن نیز محقق شوند، حتی می توان نمونه تحقق یافته آنرا درچین امروز مشاهد کرد. زیست اجتماعی و فرهنگی مردم چین که البته از تاریخ و فرهنگ و نگاه فلسفی خاص چینی ها ریشه می گیرد، ظاهری مدرن دارد، پوشش و روابط پسر و دختر آزاد هستند، کشور نیز توسعه یافته است، اما نمی توان گفت که جامعه چین یک جامعه آزاد و لیبرال و به مفهوم واقعی توسعه یافته است.

از این نظر با توجه به شرایط تاریخی و فرهنگی ما ایرانیان که هنوز از تسلط سنت، فقه و عرفان و شیعه گری و غزالی گری رها نشده است، با قاطعیت نمی توان گفت که حتی با تغییرات شگرفی که در ظاهر پوشش و روابط اجتماعی در میان نسل جوان شهری دیده می شود، جامعه ایران وارد دوره جدیدی از توسعه و مدرنیته شده است؛ و این احتمال ( به دلیل ریشه دار بودن سنت) که جامعه ایران ضمن حفظ ساختار سیاسی متمرکز و استبدادی فقط ممکن است اشکالی ظاهری از مدرنیته و آزادی های نسبی فرهنگی و پوشش را بخود ببیند نیز کم نیست.
https://t.me/politicalphilosphy/173

۱۴۰۴ مهر ۱۶, چهارشنبه

جامعه اعتراضی، عاملیت و آزادی


در یکی از یادداشت های پیشین بحث فقدان عاملیت در جامعه امروز ایران را، که آن را نیز جامعه اعتراضی تعریف کرده بودم، به پیش کشیدم و با الهام از گفته های آقای حاتم قادری بصورت یادداشت در آوردم و تلاش کردم ابعاد آن را باز کنم.

در اینجا منظور از عاملیت، طبیعتا عاملیت فردی و یا احساسی نیست، عاملیت مورد نظر، عاملیت آگاهانه و جمعی است و می بایست در روابط اجتماعی و انسانی و به صورت سازمان یافته شکل گیرد.

اما سوال مهم در بحث عاملیت این است که در جامعه ای که آزادی وجود ندارد و زیر سرکوب است، آیا اصولا می توان از ضرورت عاملیت صحبت به میان آورد؟ آیا ما در این بحث در یک چرخه منطقی عاملیت و آزادی گرفتار نیامده ایم که راه برون رفتی از آن وجود ندارد. به عبارت ساده تر گفته می شود که برای رسیدن به آزادی می بایست عاملیت داشت، اما آیا می توان بدون آزادی اصولا انتظار عاملیت از جامعه را داشت؟

برای پاسخ به این سوال و خروج از این چرخه منطقی می خواهم از روش اسپینوزا، فیلسوف هلندی استفاده کنم. یک از محوری ترین و بنیادی ترین موضوعات در اندیشه های فلسفی اسپینوزا، مقوله آزادی است. وی نقطه آغاز آزادی انسان را «شناخت ضرورتها» و درک درست زنجیره علت و معلولها می داند.

اگرچه دیدگاه فلسفی اسپینوزا دترمینیستی است، یعنی معتقد است که همه چیز در جهان از روی ضرورت رخ می‌دهد. یعنی هیچ چیزی «تصادفی» یا «بی‌علت» نیست، بلکه همه پدیده‌ها زنجیره‌ای از علل و معلول‌ها را دنبال می‌کنند که نهایتاً به «خدا» یا «طبیعت» می‌رسند. در این نگاه، انسان هم بخشی از طبیعت است و تحت قوانین علت و معلول عمل می‌کند. اما این جنبه از بحث فعلا مورد نظر من نیست.

از نظر اسپینوزا انسان زمانی آزاد است که زنجیره های علت و معلول را شناخته باشد و آگاهانه و نه احساسی به ضرورت ها پاسخ دهد. بنابراین از نظر اسپینوزا، آزادی در درجه اول یک مکانیزم درونی و انسانی است؛ انسانی که ضرورت ها را کشف کرده و آگاهانه و عاقلانه وارد عمل میشود، انسانی آزاد است چون در بند امیال و احساسات نیست.

حال اگر از این منظر به چرخه منطقی و پارادوکسیکال عاملیت و آزادی نگاهی بیندازیم، شاید بتوانیم راه خروجی از آن بیابیم. همانطور که اسپینوزا آزادی را در درجه نخست یک مکانیزم درونی و شناختی تعریف می کند، می توان گفت آنگاه که انسانها به درک درستی از رابطه های علت و معلولی و ضرورت ها رسیدند و بر مبنای آن، به دور از احساسات، عمل کردند، در حقیقت اولین گامها را بسوی آزادی برداشته اند.

اما چه عواملی (به ویژه در دنیای مدرن امروز) مانع از درک درست زنجیره های علت و معلولی و ضرورت ها می شوند؟ از نظر اسپینوزا پاسخ بسیار روشن است، عادات، عقاید مذهبی و احساسات که آن هم بسیار تحت تاثیر فرهنگ و تعلیم و تربیت است، از مهمترین عوامل معیوب کردن مکانیزم درک درست و منطقی زنجیره های علت و معلولی و ضرورت ها می باشند.

البته به این مجموعه عوامل مخرب می توان وابستگی بسیار شدید به شبکه های اجتماعی اینترنتی را نیز اضافه کرد، که اگرچه بسیاری از کاربران می پندارند که آزادانه شبکه مورد علاقه خود را انتخاب کرده اند و آگاهانه چندین ساعت از وقت روزانه خود را به آن اختصاص می دهند، اما واقعیت امر این است که این کاربران تحت تاثیر الگوریتمهای خود آموز هستند و این نرم افزارها می باشند که رابطه های علت و معلولی و ضرورت ها را به تصویر می کشند و نه الزاما شخص کاربر؛ و این به تصویر کشیدن ها با استفاده از امتیاز دادن (لایک کردن) و تحریک احساسات تشدید نیز می گردد و سرانجام نیز کاربر را در حبابی مجازی و رابطه های علت و معلولی غیر واقعی و یا تک بعدی گرفتار می کند.

از این بحث می خواهم این نتیجه را بگیرم که برای برخورداری از عاملیت، قبل از هر چیز آزادی از زنجیره های علت و معلولی که خودمان کشف نکرده ایم بلکه برای ما، بویژه از طریق دنیای مجازی، ساخته شده اند بسیار ضروری است. برای مثال این گزاره ها که «همه بدبختی های ما از انقلاب ۵۷ نشات می گیرند» و یا «اگر اینها بروند همه مشکلات حل می شوند» همه ابعاد واقعیت را، چه در رابطه با گذشته و چه در رابطه با آینده، آشکار نمی سازند و یک تصویر تک بعدی از حوادث و یا چشم انداز آینده ارائه می دهند.

بنابراین می توان گفت که برخورداری از عاملیت مقدم بر آزادی های اجتماعی و یا دموکراسی و قبل از هر چیز منوط به درک درست و واقع بینانه و مستقلانه ضرورت ها و زنجیره های علت و معلولی است، نه آنطور که جو و فضای ساخته شده توسط تبلیغات و شبکه های مجازی می سازند و در مقابل ما قرار می دهند. و این مهم فقط منوط به مبارزه با جهل و سنت های حاکم، دوری از احساسات و تلاش برای درک واقع بینانه زنجیرهای علت و معلول که منجر به شرایط کنونی شده اند، می باشد.
حتی اخلاق سیاسی نیز بازتابی است از عقلانیت مورد نظر اسپینوزا، که از این طریق انسان می تواند دریابد که چه چیزی برای خیر عمومی ضروری است. برای نمونه، خیر عمومی مردم ایران از ضرورت پایان جنگ طلبی و نفی گفتمان «محور مقاومت» می گذرد و حتی اخلاق نیز حکم می کند که یک ایرانی بر این ضرورت پای فشارد و آزادی خود را از این طریق رقم بزند. و از نظر اسپینوزا، زمانی که انسان ایرانی بر واقعیت زنجیرهای علت و معلولی مبتنی بر «گفتمان محور مقاومت» خامنه ای آگاه شد اولین گام در راه آزادی را برداشته است.

چنین اخلاقی که بر مبنای عقلانیت و شناخت درست و واقعی زنجیرهای علت و معلول شکل گرفته باشد، مبنای سیاست و سیاست ورزی را نیز می باشد. سیاست ورزی مبتنی بر عقلانیت و درک درست ضرورت ها.




۱۴۰۴ مهر ۱۴, دوشنبه

انتظارات غیر واقعی از نسل z


در سالها و ماههای اخیر جهان شاهد گسترش جنبش های اعتراضی نسل جوان که به نسل z معروفند می باشد، از نپال تا مراکش؛ و شاید بتوان گفت جنبش زن زندگی آزادی که پیشقراولان آن نیز جوانان نسل Z ایران بودند، با توجه تاثیرات شگرف و گسترده جهانی آن، محرک والگویی بوده است برای جنبش های اعتراضی اخیر نسل z در دیگر کشورها.


اگرچه پیش زمینه های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برای آغاز جنبش های اعتراضی نسل جوان در هر کشور متفاوت هستند، اما در عین حال می توان نقاط اشتراک بسیاری نیز در بین این جنبش ها یافت و به همین علت نیز فعالین اصلی عموم این جنبش ها تحت عنوان نسل z معرفی می شوند.


یکی از مهمترین ویژگی مشترک این نسل اتوریته ناپذیری و عدم اعتماد به رهبران کاریزما و بطور کلی ساختارهای سنتی سیاسی و فرهنگی است. حتی در روابط درونی این نسل نیز از ساختار های سنتی تشکیلاتی و رهبری متمرکز و روابط عمودی بالا به پایین خبری نیست.


از ویژگی مشترک و بسیار مهم دیگر این نسل، در مقایسه با نسلهای پیشین، ضمن انتقادات بسیار جدی به نظام حاکم و سیاست ها و برنامه های آن و حتی با وجود به چالش کشیدن این سیاست ها و شعارهای رادیکال، این است که این نسل قصد براندازی کامل ساختار سیاسی حاکم و انقلاب به مفهوم کلاسیک ندارد. حتی می توان گفت به جز انتقاد و یا درخواست تغییر ساختارهای سیاسی فاسد و ناکارآمد، برنامه و ایده ای برای آینده و یا آلترناتیو نیز ارائه نمی دهد.


از این نظر می توانم بگوییم که انتظار انقلاب به مفهوم براندازی کامل نظام سیاسی حاکم از این نسل انتظاری غیر واقعی است و بنابراین اصرار بر آن از سوی مخالفین سنتی جمهوری اسلامی حتی موجب به اعتمادی این نسل نسبت به آنها می شود.


از ویژگی مهم دیگر که کمتر به آن توجه می شود، حساسیت های این نسل به موضوعات جهانی از جمله نژادی، جنسی، حقوق بشری، اقلیمی و محیط زیستی است. برای مثال نسل جوان امروز در بسیاری از کشورها مخالف کشتار مردم غزه توسط ارتش اسرائیل است و در بسیاری از اعتراضات خیابانی این نسل در صف مقدم قرار دارد.


بنظر من نسل جوان در ایران امروز نیز از این قاعده مستثنا نیست و بویژه تحت تاثیر اخبار جهانی از طریق شبکه های اینترنتی، همدل و همراه با نسلهای جوان دیگر کشورها در رابطه با غزه می باشد. از این نظر نیروهای سیاسی و شبکه های خبر رسانی که بطور آشکار کشتار مردم غزه توسط ارتش اسرائیل را محکوم نکنند، و یا عملا در کنار دولت اسرائیل قرار گیرند، مورد اعتماد نسل جوان امروز ایران نمی توانند باشند.


اگرچه جنبش اعتراضی جوانان در اروپا و به ویژه در فرانسه در سال ۱۹۶۸، عمدتا تحت تاثیر افکار سوسیالیستی و اگزیستانسیالیستی و آنارشیستی (به عنوان ضدیت با ساختار) بود و جنبش جوانان نسل z در سالهای اخیر، برای نمونه در جریان زن زندگی آزادی، عمدتا لیبرالیستی و حقوق بشری و عدالت طلبی است اما در عین حال این دو جنبش در یک نقطه به اشتراک می رسند. به این معنی که با وجودیکه هر دو جنبش تاثیرات ماندگار بر جا گذاشته اند و بعضا موجب تغییرات ساختاری بویژه در حوزه های نیز فرهنگی شده اند، اما موجب سرنگونی و انقلاب سیاسی به معنای کلاسیک آن نشده اند. و بهتر بگویم، حتی قصد و اراده ای برای این کار نداشته اند.


این واقعیت باز می گردد به ماهیت جنبش های اعتراضی نسل z، که با وجود رادیکالیزم حاکم بر آن و ضدیت با ساختارهای سنتی حاکم، در عین حال انقلابی نیست و برای انقلاب و جایگزینی کامل نظم جدید بجای نظم قدیم متولد نشده است، همانطور که جوانان نسل زن زندگی آزادی برای یک زندگی بهتر و آزادی پوشش دست به اعتراض زدند و تا حدودی نیز در رسیدن به اهداف خود موفق شدند.


بنابراین تلاش برخی از جریانات سیاسی در تبدیل این نسل و شبکه های آن به «کانون های شورشی» و یا سربازان خود که با یک فرمان به خیابان بریزند و پادگانها را تسخیر کنند، قبل از هر چیز این جریانات را نسبت به تحولات واقعی که در متن جامعه ایران در جریان است، بیگانه تر و منزوی تر می سازد و در نهایت حتی در مقابل آن قرار می دهد.
https://t.me/politicalphilosphy/161

۱۴۰۴ مهر ۱۱, جمعه

فرافکنی در سیاست


فرافکنی در سیاست یکی از تاکتیک های شناخته شده در ایجاد ابهام، مشوش کردن فضای سیاسی و منحرف کردن اذهان از موضوعات و عوامل واقعی مشکلات و بحرانها است. البته تاکتیک فرافکنی صرفا محدود به سیاست و سیاستمداران نمی شود. در واقع همه انسانها، آگاهانه یا ناآگاه از این تاکتیک استفاده می کنند.

دیدگاهای فلسفی آرتور شوپنهاور در کتاب «جهان همچون اراده و تصور» یکی از مهمترین زمینه های فکری و فلسفی در حوزه روانشناسی فرافکنی است. به این معنی که اراده ای بسیار قوی و حیاتی در درون ما نهفته است که آنطور که می خواهد و اراده می کند جهان را برای ما به تصویر می کشد. به زبان ساده ما آنچه را که می خواهیم ببینیم، می بینیم.

تاثیرات این نظریه فلسفی بر روانشناسی مدرن غیر قابل انکار است، برای مثال کارل گوستاو یونگ معتقد است انسان در بخش های مهمی از حیاتش از طریق فرافکنی (projection) به روی دنیا زندگی می کند. فروید نیز فرافکنی را یک مکانیزم دفاعی ناخودآگاه برای حفاظت از خود می داند.

اما فرافکنی به عنوان یک تاکتیک سیاسی اگرچه برای آن می توان ریشه های روانی نیز یافت، تاکتیکی است که عمدتا آگاهانه از سوی رهبران و سیاستمداران انتخاب و به کار برده می شود. برای مثال صحبت های رئیس دولت جمهوری اسلامی، آقای پزشکیان، آکنده از فرافکنی مشکلات بسوی دیگران از مردم تا دیگر مسئولین حال و پیشین جمهوری اسلامی است.

اما آنچه که در میان تاکتیک های فرافکنی در میان مقامات جمهوری اسلامی بسیار خودنمایی می کند، شبحی بنام مافیا است که نمی توان بطور مشخص دست روی آن گذاشت. عمده مسئولین از مافیای حاکم بر کشور صحبت می کنند و مشکلات را به این شبح نسبت می دهند، در حالیکه مگر خود این مقامات و خانواده هایشان نیستند که مملکت را اداره می کنند و شریانهای اقتصادی و تجاری کشور در دستشان نیست؟

در گفته های ترجیع بند وار «دشمن دشمن» رهبر جمهوری اسلامی نیز استفاده از تاکتیک فرافکنی به خوبی دیده می شود، حملات به شخص خود را توطئه و فتنه خارجی می نامد و زمین گیر شدن نیروهای نظامی کشور در زمانی که حزب الله زیر شدیدترین حملات ارتش اسرائیل بود را به بسته بودن فضا و مرزهای دیگر کشور نسبت می داد.

دعوای میان اصلاح طلبان و اصولگرایان و تقصیر مشکلات کشور بر گردن یکدیگر انداختن نیز نمونه بسیار واضح دیگر از استفاده از تاکتیک فرافکنی در رقابت های سیاسی در درون نظام جمهوری است. که البته این تاکتیک یکی از عوامل مهم در سردرگم سازی مردم بود که چندین دهه مردم را در چرخه انتخاب بین بد و بدتر گرفتار ساخت.

اما با توجه به اینکه اصولا فرافکنی یک ریشه روانی و ماندگار در انسانها دارد، معمولا تاکتیک فرافکنی در انحراف افکار عمومی موثر افتاده است، مردم معمولا میل دارند روایت‌های ساده و قابل‌هضم را بپذیرند. و تجربه نیز نشان داده است که هر چه اتهامِ کوتاه و قوی تر باشد بهتر در ذهن می‌ماند. بنابراین سیاستمداران حرفه ای سعی می کنند، حتی پیش دستانه، اتهامات متوجه به خود را به رقبای خود نسبت دهند و فرافکنند.

از جمله فرافکنی های بسیار رایج، بویژه در میان سلطنت طلبان مقوله پنجاهفتی است که امروز تبدیل به اتهام و فحش سیاسی شده است. در این تاکتیک نیز بطور آشکار فرافکنی تمامی ضعفها و پیش زمین های تاریخی و جهانی انقلاب سال ۵۷ به به اصطلاح انقلابیون آن سال و چپ ها دیده می شود و تقصیر همه مشکلات پس از انقلاب ۵۷ و حتی تاسیس جمهوری اسلامی به گردن چپ انداخته می شود، در حالیکه مطابق اسناد و شواهد تاریخی اتفاقا این سیاست های پهلوی دوم بود که دست نیروهای مذهبی و روحانیت را از ترس کمونیست ها باز گذاشت و بیشترین مساجد اتفاقا در زمان او ساخته شدند، در حالیکه چپ ها یا از کشور رانده شده یا در زندانها بودند.

همچنین حملات گسترده ای که به چپ از سوی راستگرایان افراطی می شود با تاکتیک فرافکنی قابل تفسیر است. امروزه راستگرایان افراطی، چپ ها را به فاشیسم متهم می کنند، که نمونه بسیار بارز آن دونالد ترامپ و طرفداران او هستند که هرگونه اصلاحات اجتماعی و دخالت های دولتی در ایجاد یک عدالت نسبی را به کمونیسم و چپ تاریخی نسبت می دهند.
و در انتهای این بحث، نقش بسیار مهم و تعیین کننده رسانه ها و شبکه های اجتماعی اینترنتی در فرافکنی و فضا سازی را نباید فراموش کرد. امروزه سیستم ها و الگوریتمهای خودآموز، با استفاده از علایق و گرایشات کاربران سوشیال مدیا، در واقع آنچه را که کاربر بیشتر می خواهد ببیند در اختیارش قرار می دهند، در واقع نقش همان بخش ناآگاه در روان انسان را اما اینبار از بیرون و از طریق سوشیال مدیا بازی می کنند و به تدریج کاربر اینترنتی را در حبابی مجازی و غیر واقعی محصور می کند و از دنیای واقعی دور می سازد.

نتیجه بسیار طبیعی گرفتار شدن کاربران شبکه های اجتماعی اینترنتی که اصولا بر اساس مکانیزم فرافکنی تمایلات و گرایشات درونی عمل می کنند، بی اعتمادی نسبت به دیگران و تشدید چند قطبی سیاسی و تعمیق شکافها و اختلافات سیاسی است؛ به گونه ای که گفتگو و تعامل بشدت دشوار می شوند.

۱۴۰۴ مهر ۷, دوشنبه

افق گشایان و نان شب مردم

برای یک خانواده با فرزندان گرسنه چشم انداز و افقهای روشن و وعده زندگی زیبا و مرفه چاره رفع گرسنگی نیست، آنچه که آنها نیاز دارند نان شب است و اگر برای رفع گرسنگی عصیان کنند و دست به دزدی نان نیز بزنند کاملا قابل فهم است.

وضعیت جوانان ایران در جریان جنبش زن زندگی آزادی نیز تا حدود شبیه این خانواده گرسنه بود، آنها گرسنه آزادی پوشش و تشنه زندگی کمی آسوده تر و بهتر بودند و بدون توجه به اینکه آیا افق و چشم اندازی روشن در آینده در برابر آنها گشوده است، دست به عصیان و حتی ایجاد آشوب زدند؛ و این عصیان نیز حق آنها بود و کاملا قابل فهم.

جامعه ایران در شرایط امروز نیز تشنه و گرسنه و محتاج نان شب است، نیازمند راه حلی برای رفع مشکل امروز خود می باشد؛ و برخلاف باور بسیاری از فعالین و جریانات سیاسی به ضرورت داشتن یک افق و آینده روشن، به ضرورت و نیاز امروز خود می اندیشد و ممکن است با یک جرقه بار دیگر عصیان کند و اگر سرکوب شد باز هم بار دیگر و به شکلی دیگر برخیزد و عصیان کند، زیرا گرسنه است و به نان شب محتاج.

متاسفانه بسیاری از مدعیان اپوزیسیون جمهوری اسلامی کمتر به این واقعیت بسیار آشکار توجه می کنند و همچنان در بند رتوریک ارائه یک «افق و گفتمان آینده نگر» و چشم اندازهای روشن گرفتارند تا به باورشان مردم ایران رهبری آنها را بپذیرند و به آنها اعتماد کنند؛ اما شکم گرسنه به چیزی جز راه حلی برای رفع گرسنگی امروز خود باور ندارد، او مانند آن خانواده و فرزندان گرسنه اش می خواهد عصیان کند تا امروز را به فردا برساند.

من متوجه نمیشوم، که چرا کنشگران سیاسی و مدعیان اپوزیسیون همچنان یا به دنبال ساختن آلترناتیو و پرداختن به یک افق و چشم انداز روشن برای آینده های دور هستند و یا دست به دامان دیگران می شوند؛ اما برای مشکلات همین امروز مردم ایران راه حلی ارائه نمی دهند و راه چاره ای برای دست و پنجه نرم کردن با مشکلات روی سفره مردم پیشنهاد نمی کنند؛ و چرا به آن کار منطقی خانواده گرسنه که همانا عصیان علیه وضع موجود است کمتر توجه می کنند. ظاهرا مدعیان اپوزیسیون بیش از آنکه امروز نگر باشند، در اتاقهای فکر خود آینده نگری می کنند و برای پس از جمهوری اسلامی مشغول برنامه ریزی هستند.

مشکلات امروز مردم ایران بسیار آشکارتر از آنند که لازم به تکرار باشد، جامعه ایران گرفتار سیاستهای جنگ طلبانه رهبری جمهوری اسلامی است و سایه جنگ هر روز سنگین تر می شود. بحرانهای اقتصادی و مشکلات معیشتی مردم پس از فعال شدن مکانیزم ماشه شتاب گرفته اند و عموم مردم نیز خوب می دانند که عامل اصلی این وضعیت شخص رهبر جمهوری اسلامی و ضدیت های هیستریک او با غرب است.

راه حل عبور از این وضعیت نیز بارها در شعارهای مردم تکرار شده اند، ترک مخاصمه با اسراییل و امریکا، پایان پروژه اتمی و قطع حمایت از نیروهای نیابتی. اینها نیازهای امروز، همین امروز، مردم ایران هستند و مانند نان شب واجب تر هر چیز دیگری می باشند.

خانواده بزرگ ایران نیز مانند آن خانواده گرسنه، برای نجات از گرسنگی راهی جز عصیان ندارد. البته که عصیان در ابعاد اجتماعی و در دنیای امروز راهکارهای خاص خود را دارد و با خشونت کور و تخریب و شورش متفاوت است، و این مهم در درجه نخست به عهده نخبگان و روشنفکران و کنشگران سیاسی و مدنی ایران است که این عصیان اجتماعی را مدیریت کنند و با سازماندهی به کانالهای درست هدایت نمایند.

اما این کانالهای درست، چیزی جز راه اندازی کارزارهایی علیه جنگ، توقف غنی سازی و ترک مخاصمه با اسراییل و امریکا و گشایش مذاکرات مستقیم با آمریکا نیست. اینها خواسته های همین امروز مردم ایران هستند و حتی بخش هایی از حاکمیت نیز در انتظار آغاز چنین کارزارهایی نشسته اند تا در صورت گسترش و همه گیر شدن به آن بپیوندند.

بیاییم یک بار هم شده، امتحان کنیم و از پشت میز تحلیل و چشم انداز سازی و افق گشایی برخیزیم و مانند یک کنشگر معمولی مدنی و با کمک به راه اندازی چنین کمپین هایی به یاری خانواده بزرگ ایران و مردمان تشنه و گرسنه برخیزیم.

https://t.me/politicalphilosphy/149

۱۴۰۴ مهر ۵, شنبه

جامعه ایران، جامعه ای جنبشی، اعتراضی و منتظر، اما بدون عاملیت



مکانیزم ماشه سرانجام با رای نیاوردن قطعنامه پیشنهادی روسیه و چین جهت تعلیق شش ماهه آن، فعال شد و از یکشنبه ۶ مهر تمامی تحریمهای مصوبه شورای امنیت سازمان ملل باز خواهند گشت. نمایندگان جمهوری اسلامی از شخص رئیس دولت تا وزیر خارجه تنها واکنشی که از خود نشان دادند، واکنشی اعتراضی و مظلوم نمایی بود، پیشنهاداتی نیز به سه کشور اروپایی برای بازدید آژانس بین المللی انرژی اتمی از سایت نطنز داده شده که از پیش معلوم بود (و این را مقامات جمهوری اسلامی نیز به خوبی می دانستند) مورد قبول تروئیکای اروپایی قرار نخواهد گرفت و ظاهرا فقط برای خالی نبودن عریضه که ما نیز اقدامی کردیم، بوده است.

بی عملی و استیصال دولت جمهوری اسلامی در این رابطه بسیار قابل انتظار و پیشبینی بود، رهبر خیره سر و لجباز جمهوری اسلامی سالهاست که جامعه ایران را در حالت تعلیق و انتظار برای ورود به دروازه های حکومت اسلامی نگاه داشته است.

دکترین «نه جنگ و نه مذاکره» و یا «نه جنگ و نه صلح»، در حقیقت دکترین انتظار و تعلیق برای ظهور یک فرج، دولتهای جمهوری اسلامی را مستاصل کرده و جامعه ایران را چشم به راه یا مرگ خامنه ای و یا آغاز یک جنگ مجدد و نابودی سران حکومت نگاه داشته است. دکترینی که ریشه ای عمیق در فرهنگ شیعی حاکم بر کشور و جامعه ایران داشته و دارد، همان که دکتر علی شریعتی آن را تحت عنوان «انتظار مکتب اعتراض» تئوریزه کرده بود.

از این منظر جامعه ایران و حاکمیت جمهوری اسلامی مشابهت هایی از خود نشان می دهند: «انتظار، اعتراض مظلومانه اما بدون عاملیت و مداخله گری فعال». این وضعیت نسبتا مشترک بین مردم و حاکمیت شاید در گذشته زیاد بارز و آشکار نبود، اما امروز در شرایطی که ایران در یکی از بحرانی ترین مقاطع تاریخ خود و در لبه پرتگاه قرار گرفته است بسیار واضح و برجسته تر شده است.

برخی از فعالین سیاسی بویژه در جبهه ملی-مذهبی ها معتقدند که جامعه ایران یک جامعه جنبشی است. اما اگر به واقعیت های جنبش های اعتراضی در سالهای اخیر نگاه کنیم، بیشتر حرکت های اعتراضی (و حتی در بسیاری از مواقع مظلومانه) را دیده ایم که فاقد سازماندهی و مدیریت بوده اند و سازمانها سیاسی و نهادهای به عنوان سازماندهنده و بسیج کننده مردم در آن حضور نداشته اند حتی ناپدید بوده اند. و اگر به معنای تئوریک یک جنبش اجتماعی که برخورداری از سازماندهی و مدیریت یکی از ویژگی های مهمی آن است، می توان گفت که بر خلاف نظریه «جامعه جنبشی ایران» جامعه ایران یک جامعه اعتراضی است. زیرا در آن عاملیت مردم بویژه از طریق سازماندهی دیده نمی شود. به همین علت است که جنبش های اعتراضی در دهه های اخیر همواره جرقه وار در یک بخش از جامعه ظهور کرده اند و سپس خاموش شده اند.

در زمینه مقوله عاملیت فیلسوف آلمانی يورگن هابرماس (Jürgen Habermas) بر حضور فعال مردم و به عبارت دیگر عاملیت و مداخله گری مردم در عرصه های سیاسی و اجتماعی تاکید فراوان دارد و می نویسد که مردم را باید تشویق نمود که به صورت گسترده وارد بحث های موافق و مخالف همین فرضیات ثابت و قراردادها و قواعدی که نظم موجود برقرار کرده است شوند و سیستم و نظام فکری حاکم را به چالش بکشند.
یورگن هابرماس در این رابطه بجای کلمه شهروند از گزاره "مردم منتقد و بحث کننده" (resonerende publiek) استفاده می کند. مردمی که حقانیت و مشروعیت قوانین و مقررات حاکم را به بحث می گذارند و فعالانه در آن شرکت می نمایند. از نظر وی کارکرد سیاست و سیاست ورزی کاملا وابسته است به درجه حضور مردمِ نقاد و اهل بحث در موضوعاتی پیرامون حقانیت و درستی قوانین موجود. برای مثال، اگر در این کارکردِ سیاسی، بجای ایجاد انجمن ها و نهادهایی که حضور نقاد مردم را ممکن می سازند، نظم حاکم فقط از نهادهای رسمی و احزابی که سیرک دموکراسی و انتخابات را راه میاندازد حمایت نماید، باید گفت که این دیگر یک کارکرد واقعا دموکراتیک نیست، و اگر مردم آن را بپذیرند، بتدریج به انفعال سیاسی کشیده می شوند.

در آینه نظریات هابرماس به خوبی می توان، عدم حضور فعال مردم و نبودن عاملیت و مداخله گری را در مسائل حیاتی جامعه ایران مشاهده کرد، البته اعتراضات وجود دارند، اما فقط در شکل اعتراض و آنهم در موارد خرد مربوط به یک صنف و طبقه و یا یک بخش از جامعه، حتی جنبش زن زندگی آزادی در حوزه های فرهنگی و نوع زندگی نسل جوان (آنهم شهری و برخاسته از طبقه متوسط) باقی ماند و به جز شعارهای های احساسی و شورشی «مرگ بر دیکتاتور» وارده حوزه های اصلی و بحرانی کشور نشد.

از این بحث می خواهم به این نتیجه برسم که جامعه ایران با وجودی که در یکی از بحرانی ترین شرایط تاریخی خود قرار دارد، که عامل اصلی آن سیاست های جنگ افروزانه رهبر جمهوری اسلامی، اصرار بر غنی سازی تا مرز تولید بمب اتم، نابودی کشور اسرائیل و مخاصمه با امریکا و غرب هستند، ما کمتر شاهد عاملیت و مداخله فعال مردم علیه وضع موجود هستیم. سوال بزرگ این است، که چرا بجای تکرار اعتراض وار و آرزو گونه اما مظلومانه «اگر اینها بروند همه مشکلات حل خواهد»، صدایی فراگیر و فراخوانی عمومی علیه جنگ و سیاست غنی سازی و درخواست ترک مخاصمه با اسراییل و قطع حمایت از نیروهای نیابتی شکل نمی گیرد. این سوال را البته در درجه نخست باید از نیروها و فعالین سیاسی و مدنی کرد. آنها هستند که می توانند اعتراضات مردم را تبدیل به عاملیت و مداخله گری سازمان یافته کنند.

البته که سرکوب خشن مانع از این مداخله گری و عاملیت می شود، اما در عین حال این واقعیت را نیز نباید نادیده گرفت که سازمانهای سیاسی نیز نتوانسته اند رابطه ای ارگانیک با مردم برقرار کنند و آنها را در این راستا سازماندهی و بسیج کنند و به بحث و مداخله گری بکشانند. در واقعیت امر نیز بسیاری از فعالین سیاسی و مدنی عمدتا به صورت فردی به تحلیل و نظریه پردازی و اعلام خطر مشغولند و من تردید دارم که پیام ها و نظریات آنها به گوش عامه مردم برسد.