۱۴۰۴ مهر ۳, پنجشنبه

مهار یا تسخیر قدرت، کدام ممکن و کدام مطلوب؟

در دنیای امروز و بر خلاف اندیشه های کلاسیک در مورد تحولات اجتماعی-سیاسی که عموما انقلاب و تسخیر کامل قدرت را تجویز می کردند، مهار قدرت و چگونگی و میزان قدرت سیاسی مطرح است، به ویژه زمانی که تسخیر کامل قدرت بنا به دلایل مختلف بسیار پرمخاطره و حتی ناممکن بنظر برسد. در واقع در دنیای امروز این سوال مطرح نیست که چه کسی باید حکومت کند و بر مسند قدرت بنشیند، بلکه پرسش این است که قدرت حکومت چه اندازه باید باشد؟

نظریه و راهبرد مهار قدرت یکی از مبانی و اصول بنیادین اندیشه لیبرالیسم است، به این معنی که همانطور که اراده معطوف به قدرت در لابلای جوامع و روابط انسانی نهفته است، برخورداری از آزادی های فردی برای تحقق بخشیدن به این خواست و اراده نیز حق طبیعی همه شهروندان یک جامعه می باشد.

در این راستا است که حکومت در حقیقت تبلورِ فصل مشترک دو حق بسیار طبیعی انسانها می باشد، حق بر اعمال قدرت در حوزه فردی و اجتماعی و حق برخورداری از آزادی های فردی برای اعمال قدرت. و از این منظر است که قدرت حکومت می تواند و باید مهار شود؛ و بجای اینکه مردم در خدمت حکومت باشند، این حکومت است که باید خدمت گذار مردم گردد.

در ایران امروز که علی خامنه ای با خیره سری و لجبازی همچنان بر طبل جنگ می کوبد و راه های سازش با غرب را همچنان مسدود نگاه داشته است، در شرایطی که کشور و ملت ایران در یک بحران بسیار عمیق موجودیتی گرفتار آمده اند و در شرایطی که به دلیل سرکوب و قدرت بی منازع سپاهیان انقلاب اسلامی هرگونه تلاش برای براندازی، کشور را به سیاه چال جنگ داخلی و فروپاشی می کشاند و در شرایطی که حکومت های دزد سالار و الیگارشی حاکم بر کشورهای استبدادی و اقتدارگرا خصلتی جهانی پیدا کرده اند و به بقای یکدیگر کمک می کنند، و در شرایطی که تسخیر قدرت ناممکن و حتی می تواند خطرناک و پرمخاطره باشد آیا راهی جز مهار قدرت باقی مانده است؟

متاسفانه اما، اپوزیسیون کلاسیک جمهوری اسلامی، که از اندیشه های کلاسیک در زمینه تحولات سیاسی تغذیه می کند، همچنان اپوزیسیون بودن را از زاویه تسخیر قدرت معنا و می فهمد و همچنان در بند ساختن آلترناتیو و اتحاد است، راهبردی که تناقضی بزرگ در درون خود حمل میکند، نیروهای سیاسی که هر یک در پی تسخیر قدرت هستند و از اندیشه های سیاسی کلاسیک تغذیه می کند، چگونه می توانند یک اتحاد پایدار و دموکراتیک داشته باشند؟ کما اینکه تمامی تلاشها در این زمینه، دقیقا به دلیل قدرت طلبی و هژمونی خواهی ناموفق از کار درآمده اند و ما امروزه فقط اتحادهایی را مشاهده می کنیم که سازمانهای سیاسی شرکت کننده در آن کاملا مشابه هم هستند، اما اتحاد روی نقاط اشتراک که هنر نشد!

تجربه کشورهایی که استبداد در آنها پایدار بوده است، مانند شوروی، روسیه کنونی و چین نشان می دهد که معمولا سعی نخبگان سیاسی، به دلیل سرکوب شدید، بر این بوده است که سازوکارهای حزبی فراهم آورند که مانع از تمرکز قدرت در یک فرد و یا تعداد محدودی شود. اگرچه این تلاشها همیشه با مقاومت و سرکوب رهبر و یا کمیته مرکزی روبرو شده اند، اما به مرور با گسترده تر شدن طبقه حاکمه و الیگارش، از قدرت مطلق رهبر یا کمیته مرکزی نیز کاسته شده است و قدرت مطلقِ فردی تا حدودی مهار شده است

در شرایطی که تسخیر قدرت و سرنگونی ناممکن است، جامعه مدنی و مبارزات و مقاومت مدنی می توانند نقش بسیار موثری در مهار قدرت داشته باشند و استبداد را وادار به عقب نشینی نمایند. همانطور که مبارزات مدنی زنان و جوانان کشور برای برخورداری از یک زندگی عادی و پوشش آزاد سرانجام حکومت را وادار به عقب نشینی کرد و قدرت فرهنگی حاکم را بطور نسبی مهار نمود.

بنابراین در شرایطی که سرنگونی و تسخیر قدرت نه ممکن و نه حتی مطلوب، با عطف توجه به شرایط بسیار بحرانی کشور و وجود اختلافات بسیار جدی در میان مخالفین و تهدید جنگ داخلی و یا حمله خارجی، آیا راهی بجز مهار قدرت در ایران در پیش پای جامعه مدنی و سیاسی ایران باقی مانده است. جامعه مدنی ایران اما سالهاست که به اشکال مختلف و با وجود سرکوب همواره تلاش کرده است که قدرت را در زمینه های مختلف مهار کند، اما در این راه جای جریانات و نیروهای سیاسی مستقل از حکومت همچنان خالی است تا بتواند به عنوان بازوی سیاسی جامعه مدنی ایران وارد عرصه مهار قدرت شوند.
https://t.me/politicalphilosphy/146

۱۴۰۴ شهریور ۳۱, دوشنبه

صداقت در اندیشه، صداقت در سیاست و صداقت در عملکرد


منظور از داشتن «صداقت در اندیشه» و یا برخورداری از «صداقت منطقی» این نیست که باید راستگو و یا حتی آدم صادقی بود، منظور این است که مدعی هر اندیشه ای باید به پیامدهای منطقی نظر و اندیشه خود پایبند باشد.

از نظر آرتور شوپنهاور صداقت در اندیشه یعنی جستجوی حقیقت به خاطر خود حقیقت، نه به خاطر منافع شخصی. وی در اثر معروف خود «جهان همچون اراده و تصور» بنای اندیشه فلسفی خود را بر پایه باور به اراده ای درونی که جهان بیرون را برای ما به تصویر می کشد بنا نهاد و معتقد بود که ما برده‌ی «اراده» هستیم و عقل را به خدمت آن می‌گیریم. به همین خاطر، وی در عین حال معترف بود که داشتن صداقت منطقی بسیار دشوار است و یک فیلسوف واقعی باید «بی‌طرف و بی‌رحمانه» به سراغ واقعیت برود و از خود فریبی یا فریب دیگران پرهیز کند.

فردریش نیچه نیز در کتابهای دانش شاد و تبارشناسی اخلاق از «صداقت فکری» به‌عنوان یک ارزش والای مدرن یاد می‌کند: یعنی توانایی روبه‌رو شدن با حقیقت، حتی اگر ویرانگر و تلخ باشد. او می‌گفت: «صداقت سخت‌گیرانه، ما را به بی‌خدایی کشاند»؛ یعنی اگر تا آخر در برابر خود صادق بمانیم، دیگر نمی‌توانیم به توهمات سنتی، مثل دین یا متافیزیک، دل خوش کنیم. برای نیچه، صداقت یعنی شجاعت در برابر «نیازهای روانی به تسلی» (یعنی رضایت خود و خود آسودگی)، و او نیز فیلسوفان را متهم می‌کرد که غالباً ناصادق‌اند چون برای حفظ ایمان یا ایدئولوژی خود، حقیقت را تحریف می‌کنند.

اما مقوله «صداقت منطقی» فقط محدود به دنیای فلسفه و فلاسفه نمی شود، در حوزه سیاست نیز میتوان و باید از مقوله «صداقت منطقی» استفاده کرد، حتی زمانی که گفته می شود اصولا موضوع سیاست (حتی فلسفه سیاسی) ارتباط تنگاتنگی با مقوله قدرت دارد باز هم نمی توان «صداقت منطقی» را نادیده گرفت. صداقت منطقی به این معنی است که نتایج منطقی سیاست و راهبردی که در پیش گرفته می شود نیز پذیرفته گردند.
برای مثال، زمانی که یک جریان سیاسی استراتژی گذار مسالمت آمیز و خشونت پرهیز از نظام جمهوری اسلامی را برمیگزیند، قاعدتا باید بر پروسه ای و مرحله ای بودن گذار پایبند باشد و زمانی که بر مسالمت آمیز بودن گذار تاکید می شود، منطقا می بایست از سیاست همگرا و انضمامی پیروی کند و حتی راه را برای جلب همکاری بخش هایی از نظام جمهوری اسلامی باز نگاه دارد.

از دیگر الزامات و نتایج منطقی گذار مسالمت آمیز و کم هزینه، پذیرش نقش فعال جامعه مدنی و جنبش های اجتماعی است، پذیرش حرکت از درون بجای حرکت از بیرون مرزهای کشور است. زیرا حرکت از بیرون همواره متکی بر ارتش بیگانه و همیشه همراه با خشونت و جنگ بوده است.

حتی جریان سیاسی که راهبرد گذار مسالمت آمیز را برگزیده است، منطقا نمی بایست از فشارهای حداکثری اروپا و امریکا بر جمهوری اسلامی حمایت به عمل آورد. زیرا فشار حداکثری چون حداکثری است، بی انتها است و حتی می تواند تا عملیات نظامی نیز پیش برود و این منطقا بر ضد فرایند مسالمت آمیز گذار می باشد.

از سوی دیگر زمانی که راهبرد گذار مسالمت آمیز انتخاب می شود می بایست حتی آماده مذاکره با بخش هایی از نظام حاکم و به عبارت دیگر ورود به دوران انتقال قدرت و توافقهای انتقالی نیز بود و آنها را بطور کلی رد ننمود. بطور کلی می توان گفت حرکت تدریجی و از جز به کل یکی دیگر از نتایج منطقی انتخاب راهبرد گذار مسالمت آمیز است. بنابراین باید مراقب بود که تکرار دائمی این نظر که هدف نهایی ما گذار از تمامیت نظام جمهوری اسلامی است، ما را در پیگیری گذار مسالمت آمیز و مرحله ای و حرکت از جز به کل دچار تناقضات منطقی ننماید.




۱۴۰۴ شهریور ۲۶, چهارشنبه

جنبش زن زندگی آزادی، که به غلط از آن انتظار یک انقلاب می رفت



نظریات متفاوتی در مورد جنبش زن زندگی آزادی سال ۱۴۰۱ وجود دارد، برخی آن را یک جنبش اجتماعی-فرهنگی برای برخورداری از یک زندگی بهتر می دانند و برخی دیگر با استناد به شعارهای «مرگ بر دیکتاتور» و ضد رهبری جمهوری اسلامی آنرا یک جنبش سیاسی و برانداز ارزیابی می کنند.

اما با وجود این اختلاف نظر در تعریف جنبش زن زندگی آزادی، در اینکه این جنبش از یک رهبری منسجم برخوردار نبود اشتراک نظر وجود دارد. البته این اشتراک نظر در همین جا متوقف می شود و هر یک از دو نگاه های مورد اشاره به جنبش زن زندگی آزادی نتایج متفاوتی از آن می گیرند. برای نمونه گفته می شود یکی از علت های تداوم نیافتن این جنبش و یا عدم موفقیت آن در ایجاد تغییرات سیاسی ساختاری، تبدیل و یا تکمیل نشدن رابطه های افقی و شبکه ای جنبش با سلسله مراتب (Hierarchy) عمودی و رهبری کننده دانسته می شود. به سخن دیگر، برای تبدیل شدن جنبش های (حتی سراسریِ) اجتماعی و مدنی به جنبش های سیاسی ساختارشکن، رابطه های شبکه ای و افقی بین فعالین جنبش ناکافی هستند و این جنبش ها برای دستیابی به اهداف سیاسی و تغییرات مطلوب خود در ساختار سیاسی حاکم نیازمند یک رهبری سازمان یافته و عمودی هستند.

به باور نگارنده دیدگاه و نظریه ایی که بر الزام وجود رهبری سازمان یافته برای دست یافتن به اهداف سیاسی و تغییر موازنه قدرت و یا سرنگونی یک دولت تاکید دارد، نظریه ایست که ریشه در تئوری انقلاب های کلاسیک دارد و همچنان از آن تاثیر می پذیرد. در حالیکه شرایط جهانی، روابط اجتماعی-طبقاتی و سطح آموزش و فرهنگ در جوامع امروزی و مناسبات جهانی و تقسیم بندی ها و قطب بندی های جدیدی که در حال شکل گیری هستند اساسا متفاوت با دوران انقلاب های کلاسیک در قرن گذشته شده اند.

تجارب جنبش های سیاسی-اجتماعی از دهه های اخیر تا امروز نیز نشان می دهد که جنبش ها با وجود برخوردار نبودن از یک رهبری سازمان یافته و عمودی، توانستند موجب تغییرات سیاسی در ساختار موجود شوند.

جنبش‌هایی مثل جنبش‌های میدان تحریر در مصر ، جنبش‌های تونس و یا جنبش جوانان نپال در هفته های اخیر، که به نوعی فاقد رهبری متمرکز و عمودی بودند، نشان می‌دهند که تغییرات اجتماعی و سیاسی می‌توانند بدون رهبری مشخص یا ساختار متمرکز نیز رخ دهند. در این جنبش‌ها، سازمان‌دهی از پایین به بالا انجام شده و شبکه‌های اجتماعی، ارتباطات دیجیتال و اشکال نوین سازمان‌دهی نقش بسیار مهمی داشتند.

این جنبش‌ها بیشتر به عنوان جنبش‌های خودجوش، غیررسمی و جمعی شناخته می‌شوند، جایی که افراد و گروه‌ها بدون نیاز به رهبر واحد یا هرم فرماندهی می‌توانند هم‌زمان به حرکت درآیند. در عین حال این جنبش ها موفق به تغییرات جدی ساختاری در نظام سیاسی حاکم بر کشور خود شدند. در مصر حسنی مبارک سقوط کرد، بن علی در تونس فرار را بر قرار ترجیح داد و در نپال دولت مستقر ساقط شد.

البته شاید گفته شود این جنبش ها فقط تغییرات سیاسی نسبی و جزیی را موجب شده اند، و نتوانستند ساختار سیاسی حاکم را بطور کلی عوض نمایند. این ارزیابی منفی از چنین جنبش هایی باز هم برمی گردد به نظریات مربوط به انقلاب های کلاسیک که بر اساس آن، معمولا انتظارات انقلابی از چنین جنبشهایی می رود. انقلاب هایی که عمدتا بر آرمانهای ایدئولوژیک و یا رهایی بخش استوار بودند و بنابراین چنین جنبش هایی نیز می بایست به اهداف انقلابی و آرمانی دست یابند، که در غیر این صورت ناموفق هستند. بر مثال دستیابی به یک دموکراسی واقعی تمام عیار و عدالت اقتصادی.

اما بنظر من شرایط جهانی نسبت به قرن پیش تغییرات بسیار شگرفی کرده است که بدون توجه به آنها نمی توان جنبش های دهه های اخیر را تحلیل کرد و سطح انتظارات خود را از آنها تعیین نمود.

اصولا با تغییرات زیادی که در جامعه جهانی اتفاق افتاده، مانند جهانی‌شدن و تغییرات در ساختارهای اقتصادی و ارتباطات بین المللی، به ویژه با وجود شبکه ای بسیار مرموز و قوی از حکومت های اقتدارگرا و مافیایی و نیز به دلیل وجود سیستم‌های نظارتی-امنیتی و اطلاعاتی که توسط همین شبکه رژیم‌های اقتدارگرا و مافیایی اداره و اعمال می شوند، شرایط وقوع انقلاب‌های کلاسیک بطور کلی تغییر کرده است.

مضاف بر اینکه جوامع امروزی از حالت جزیره ای و ایزوله خارج شده اند و با وجود اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، مردم می‌توانند سریعاً از وضعیت سایر کشورهای دنیا آگاه شوند و به همین علت جنبش های اجتماعی-سیاسی در یک کشور به سرعت بازتاب گسترده ای در جهان پیدا می کنند، که می تواند تاثیرات مثبت و یا منفی داشته باشند.

از نظر طبقاتی نیز جوامع امروزی مانند دورانهای پیشین کمتر بشدت دو قطبی هستند و تنوع و رنگارنگی بسیار بیشتری در آنها دیده می شوند، بنابراین تحولات سیاسی نیز ممکن است بسیار متنوع تر بروز کنند و لزوما مشابه انقلابهای کلاسیک نباشند.

از سوی دیگر از مفاهیمی مانند دموکراسی و عدالت دیگر برداشت ها و انتظارات آرمانی و مطلق و یا ایدئولوژیک نمی رود و امروزه یک دموکراسی نسبی و یا توافقی بین قدرت های سیاسی موجود در جامعه نیز پذیرفته شده است. بطور کلی جنبش های اجتماعی-سیاسی قرن حاضر نسبی گرا تر و واقع بین تر شده اند.

از تجارب جنبش تحریر در مصر، جنبش مردم تونس و جنبش جوانان در نپال این درس و آموزه را می توان گرفت که رمز موفقیت نسبی این جنبش ها در ایجاد تغییرات سیاسی در ساختار سیاسی کشور خود، یافتن یک فصل مشترک واحد در بین همه بخش های مختلف جامعه با خواسته های متفاوت بود.

جنبش زن زندگی آزادی فاقد چنین ویژگی بسیار مهم بود، خواست یک زندگی بهتر از نظر فرهنگی و اجتماعی که عمدتا توسط جوانان بخش های متوسط شهرهای بزرگ ابراز می شد با خواست جوانان محروم و طبقات پایین جامعه هماهنگ نبود و همچنین نتوانست بخش های نسبتا سازمان یافته اصناف را با خود همراه سازد.

آموزه دیگر از جنبش زن زندگی آزادی و جنبش های مشابه باز می گردد به نقش نیروها و جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی که به سرعت و بدون توجه به ظرفیت جنبش مهسا و اصولا کارکرد چنین جنبش هایی در شرایط امروز، خواستند برای آن نهادهای رهبری کننده سیاسی تشکیل دهند و منشور تهیه نمایند. نهادها و منشورهایی که در همان پشت میز و بر روی کاغذ ماند و در درجه نخست بدلیل نداشتن یک رابطه ارگانیک با فعالین میدانی جنبش و ناهمزمانی و ناهمزبانی آن با ماهیت جنبش زن زندگی آزادی، ناموفق از کار درآمدند.

۱۴۰۴ شهریور ۲۴, دوشنبه

عملکردهای مشابه ناسیونال-سوسیال افراطی در نیمه اول قرن بیستم و ناسیونال-لیبرال افراطی نیمه اول قرن بیست و یکم



تحولات و فراز و نشیب های سیاسی، فرهنگی و حتی علمی در ایران همواره متاثر از شرایط زمانی و جهانی خود بوده اند. جنبش مشروطه در ایران تاثیرات شگرفی (از طریق روشنفکران ایرانی مقیم کشورهای همسایه ایران) از جنبش های دموکراتیک، لیبرالی و ملی در اروپا گرفت؛ و البته ایران در این دوره تاریخی یکی از پیشگامان جنبش مشروطه خواهی و عدالت جویی در منطقه نیز بود.

در دوران اوج گیری جنبش های انقلابی، استقلال طلبانه و ضد استعماری در جهان نیز شاهد رشد جنبش های انقلابیِ چپ با گرایشات سوسیالیستی (متاثر از انقلاب ۱۹۱۷ و پیروزی بلشویکها در روسیه، انقلاب کوبا و جنبش استقلال طلبی در الجزایر) در ایران هستیم. جنبش ملی شدن نفت ایران نیز هم‌زمان با جنبش‌های ضد استعماری و ملی‌گرایانه در سایر نقاط جهان بود.

در شرایط امروز اما ما شاهد رشد و تقویت یک جریان کاملا متفاوت با جنبش های ملی، انقلابی و چپ هستیم. جنبشی که اگرچه از نظر بنیادهای فکری ایدئولوژیک بسیار متفاوت با جریان ناسیونال-سوسیال افراطی در آلمان و بخشی از اروپای نیمه اول بیستم است، اما از نظر عملکرد و روش سیاسی شباهت های بسیاری با ناسیونال-سوسیالیسم دارد.

این جریان جدید تحت عنوان ناسیونال-لیبرال افراطی شناخته می شود که ترکیبی از ملی گرایی تند با شعارهای لیبرالی البته فقط در حوزه اقتصاد، ارائه می دهد. این جریان نیز مانند ناسیونال-سوسیال در آلمان هیتلری، گرایشات بسیار افراطی ملی گرایی و ضد مهاجرت خارجی ها از خود نشان می دهد و با جریانها و اندیشه های چپ و سوسیالیستی دشمنی عمیقی می ورزد.

احزاب و رهبران پوپولیست اروپایی که در بسیاری از کشورهای این قاره در حال رشدند، در حقیقت نمونه های بسیار بارزی از گرایشات ناسیونال-لیبرال افراطی هستند، که شعار اصلی اشان «اول کشور خودم» است؛ مانند حزب آزادی اتریش، حزب آلترناتیو برای آلمان و حزب برای آزادی در هلند.

یکی از ویژگی های مهم این جریانات نوظهور، تشویق خشونت و دو قطبی کردن جامعه است، بطور مشخص علیه خارجی ها و جریانات و گرایشات سوسیالیستی و چپ؛ که شوربختانه در ایران نیز در حال رشد و گسترش می باشد.

نمونه مشخص جریان ناسیونال-لیبرال افراطی در ایران سلطنت طلبان افراطی اند، که پنجاه هفتی ها را عامل اصلی همه بدبختی های ایران امروز معرفی می کنند و از آنها چهره ای دیو صفت در مقابل فرشته پهلوی می سازند و یا سه جریان چپ و ملی و مجاهد را سه مفسد معرفی و کسانی را که رهبری رضا پهلوی را نپذیرند، دشمن ملت معرفی می نمایند.

جریان افراطی ناسیونال-لیبرال که در پوشش سلطنت طلبی افراطی در ایران امروز در حال رشد است در عرصه جهانی نیز با گرایشات مشابه خود همراهی و همزمانی دارد، بخاطر داریم که در جریان مبارزات انتخاباتی دونالد ترامپ، سلطنت طلب ها نقش حمایتی فعالی داشتند و نیز در کمتر تجمع خیابانی سلطنت طلبان است که پرچم اسرائیل دیده نشود، و مهمتر از همه، در زمانی که موج گسترده ای از مخالفت با سیاست ها دولت اسراییل و شخص نتانیاهو در قبال مردم غزه سرتاسر جهان را فراگرفته است، این جریان کاملا سکوت اختیار کرده است.

سکوت در برابر جنایات اسراییل در غزه، ضدیت با چپ و مساوی دانستن چپ با خیانت و وابستگی، باستان گرایی در پوشش ملی-گرایی، مهاجر ستیزی (بویژه علیه افغانستانیها) و اقتدارگرایی پنهان در قالب دفاع از دولت مقتدر ملی از جمله ویژگی های مهم سلطنت طلبان افراطی می باشند که همپوشانی بسیار بارزی با گرایشات ناسیونال-لیبرال افراطی در سطح جهان از خود نشان می دهد.
https://t.me/politicalphilosphy/132

۱۴۰۴ شهریور ۲۳, یکشنبه

به مناسبت سالگرد جنبش زن زندگی آزادی: «من عصیان می‌کنم، پس ما هستیم.»



جنبش اعتراضی «همه چیز را متوقف کنیم» که در ۱۰ سپتامبر (۱۹ شهریور) در فرانسه آغاز شد و جنبش اعتراضی نسل جوان در نپال که منجر به سرنگونی دولت این کشور گردید از نمونه عصیانهای اجتماعی-سیاسی علیه نظم موجود در روزهای اخیر هستند. هر دو این عصیان اجتماعی غیر متمرکز و بدون رهبری مشخص (کلاسیک) بودند و از طریق آنلاین سازماندهی می شدند و هر دو علیه طبقه سیاسی حاکم شوریدند.

جنبش زن زندگی آزادی که در سال ۱۴۰۱ در ایران آغاز گشت نیز عصیان گسترده نسل جوان و زنان علیه نظم مستقر بویژه در حوزه های فرهنگی بود و به صورت غیر متمرکز سازماندهی شده بود و از رهبری مشخصی نیز برخوردار نبود. در عین حال این جنبش نیز مانند جنبش نسل جوان در نپال به نتایج ملموسی دست یافت. جوانان نپال موفق شدند که دولت را سرنگون کنند و در ایران نسلی که عمدتا از بخش متوسط جامعه ایران برخاسته بود و خواهان یک زندگی عادی و عاری از تحمیل های فرهنگی بود نیز، حداقل در زمینه تحمیل حجاب، موفق شد حکومت را به عقب براند.

واژه عصیان را با الهام از فلسفه و دیدگاه های آلبر کامو برای جنبش اعتراضی جوانان در نپال و در ایران برگزیدم. در فلسفه آلبر کامو، عصیان (révolte) به این معنی است که ما نباید در برابر واقعیت پوچ (absurde) و بدون معنای این جهان تسلیم شویم، بلکه برعکس به آن نه بگوییم و در برابر آن عصیان کنیم.
وی این کنش عصیانی را در برابر آلترناتیو دیگر یعنی خودکشی که پیامد طبیعی درک بی معنا و بی هدف بودن این جهان است قرار می دهد و توصیه می کند که بجای فکر کردن به خودکشی و دلخوش کردن به توهمات ایدئولوژیک و یا نوستالژیک (که آن را خودکشی فلسفی می نامد) بپاخیزیم و خود با عصیان علیه این پوچی و بی هدفی به آن معنا دهیم.

نسلهای جوان ایران از آن زمان که رهبر انقلاب اسلامی خمینی، هنگام بازگشت به ایران در پاسخ به سوال یک خبرنگار که پرسیده بود «چه احساسی دارید؟»، گفته بود «هیچ»، به دنیای از توهمات ایدئولوژیک نظام جمهوری اسلامی و رهبری آن که قصد داشت نمونه ای از جامعه صدر اسلام در ایران مستقر سازد و مردم را آماده ظهور امام دوازدهم شیعیان نماید، پرتاب شد.

نتیجه تحمیل چنین توهماتی که خود را در نظام آموزشی و سیاست های فرهنگی این حکومت جلوه گر می ساخت بی آینده ساختن نسلهای جوان ایران بود، نسل هایی که یا در برابر آن دست به خودکشی می زدند و یا به مواد مخدر پناه می بردند و یا آنهایی که توان آن را داشتند مهاجرت می کردند. این چرخه اما در سال ۱۴۰۱ شکست و نسل جوان ایران اینبار راه عصیان را برگزید.

آلبر کامو عصیان را به معنای شورش خشمگین یا تخریب‌گر و یا انقلاب نمی داند، بلکه از نظر وی عصیان یک «نه گفتن» است. نه به تسلیم شدن در برابر بی‌معنایی، نه به هر گونه توجیه مطلق و خشونت‌بار (چه ایدئولوژیک چه دینی). از نظر وی عصیان پاسخی است انسانی و فعال در برابر پوچی، بدون فرار به توهمات یا سقوط به نیهیلیسم.

راه و روشی که وی پیشنهاد می کند لحظه ای و موقت نیست و می تواند به عنوان یک پاسخ آری به زندگی، فرایندی دائما تکرار شونده باشد، هر چند به ظاهر تکراری و خسته کننده بنظر آید. از نظر وی تنها راه فرار از پوچی، توهمات ایدئولوژیک و یا حتی انکار پوچی، زیستن آگاهانه در دل پوچی است. یعنی به جای انتظار برای یک «معنای کلان»، خودت در لحظه‌های کوچک (کار، هنر، عشق، دوستی، همبستگی) معنا بیافرین.
و این بنظر من همان کاری بود که دختران جنبش زن زندگی آزادی با چرخاندن روسری های خود در هوا و پرتاب آن به خرمن آتش و رقص در گرد آن انجام دادند. و این رقص و شادی و حجاب از سر برداشتن ها همچنان ادامه دارد مانند سیزیف که در افسانه سیزیف مجبور بود هر روز قطه سنگی بزرگ را بر دوش به قله کوه ببرد و آنرا از آن بالا رها سازد و روز بعد مجددا آنرا به نوک قله رساند و رها نماید. در این افسانه آمده است که سیزیف بتدریج از این کار لذت نیز می برد زیرا بجای تسلیم شدن در برابر قوه جاذبه زمین و طاقت فرسایی حمل سنگ به بالای کوه، رابطه ای آگاهانه با آن برقرار می کند.

آلبر کامو سرنوشت سیزیف را اینگونه تصویر می کند: وی با آنکه محکوم است، ولی لحظه‌ای که سنگ را رها می‌کند و به پایین بازمی‌گردد، آگاهانه با سرنوشت خودش روبه‌رو می‌شود. در آن لحظه، او دیگر صرفاً یک قربانی نیست؛ بلکه خودآگاهانه شورش می‌کند و با پذیرش رنج، آن را به امر انسانی و حتی لذت‌بخش تبدیل می‌کند. چون دیگر دروغی درباره‌ی معنا نمی‌پذیرد، چون در دل کار بی‌معنا، آزادی و اختیار خود را بازیافته است، چون سرنوشتش را خودش پذیرفته، نه از روی اجبار، بلکه از روی شناخت.

در واقع، سیزیف دیگر برای معنا یا رستگاری کار نمی‌کند، بلکه صرفاً برای بودن، برای زیستن و برای رویارویی با پوچی تلاش می‌کند. و این همان نقطه‌ای است که کامو می‌گوید در دل این رنج، می‌توان به شادی رسید.

همانگونه که در یک جشن مدرسه در شیراز، یک دختر جوان با رقص زیبای خود سعی می کند در دل رنج زیستن در نظام جمهوری اسلامی شادی موقتی بیافریند، همانطور که نوازنده کنار خیابان، ناله رنج زیستن در فضای بسیار سهمگین حاکم بر کشور را به نوای آرامبخش موسیقی تبدیل می کند. بقول آلبر کامو آن دختر رقصنده و یا آن نوازنده کنار خیابان با رقص و آهنگ خود فریاد می زند: «من عصیان می‌کنم، پس ما هستیم.»

۱۴۰۴ شهریور ۲۱, جمعه

بر اساس نظریه بازی ها، میانه روی در سیاست رمز بقا و موفقیت دراز مدت یک نیروی سیاسی است

در کمتر روابط انسانی و یا اجتماعی است که پدیده قدرت به اشکال گوناگون تربیتی، فرهنگی، طبقاتی و سیاسی عمل نکند. این اراده معطوف به قدرت و بنابراین تضمین کننده بقای خود و نسل خویش که در هر پدیده زنده ای وجود دارد، اما همواره توسط پدیده های دیگر که آنان نیز در پی تضمین بقا خود هستند کنترل شده است، مکانیزمی که موجب حفظ حیات و ادامه روند تکاملی آن گردیده است.

این وضعیت متعادل با استفاده از مفهومی به نام «تعادل نَش» (Nash Equilibrium) از نظریه بازی ها بهتر توضیح داده می شود. هیچ بازیگری (بازیکن) نمی‌تواند با تغییر استراتژی خود به‌تنهایی، وضعیت بهتری برای خود ایجاد کند مادامی که دیگران استراتژی خود را تغییر ندهند. یعنی: «هرکس بهترین کار ممکن را می‌کند با توجه به کارهایی که بقیه انجام می‌دهند.»
و این دقیقاً همان پدیده ایست که در طبیعت می‌بینیم: موجودات یاد گرفته‌اند تا حدی رقابت کنند، اما نه آن‌قدر که سیستم را نابود کنند. بنابراین تعادل مسالمت‌آمیز بین موجودات نه‌تنها وجود دارد، بلکه حاصل فرآیند تکامل است که از طریق آن رفتارهایی که به بقای خود و نسل کمک می‌کنند حفظ می‌شوند؛ و رفتارهایی که به خودزنی، نابودی گروه یا کاهش انتقال ژن‌ها منجر می‌شوند، حذف می‌گردند.

میانه روی در سیاست و گریز از دو سر افراطی طیف و گرایش به میانه طیف نیز از همین قاعده «تعادل نَش» بهره می برد. به این معنی که تندروی از سوی هر نیروی سیاسی به ویژه از سوی گرایشات دو سر افراطی و تندروی طیف، ممکن است رای و حمایت اقشار میانه جامعه را کاهش دهد و یا موجب بسته شدن راه های همکاری با دیگر نیروهای سیاسی شود و جامعه را بسوی دو قطبی شدن هدایت نماید.

تجربه نشان داده است که نیروهای سیاسی که در میانه طیف قرار داشته اند و تلاش کرده اند که در مقابله با افراط و تفریط به بخش میانی جامعه مراجعه کنند، نقش موثرتری در فرایند تحولات اجتماعی و سیاسی داشته اند، در حالیکه نیروهایی که همچنان بر سیاست های افراطی و تندروی های خود پافشاری کرده اند، به تدریج از نقش موثر در فرایندهای اجتماعی و سیاسی محروم شده اند و یا حتی به انزوا کشیده شده اند. سازمان مجاهدین خلق نمونه بسیار بارز از یک نیروی سیاسی در ایران است که بدلیل تندروی و افراط عملا خود را از عرصه سیاست واقعی در ایران حذف کرده است.

البته که دنیای سیاست شرکت بیمه نیست که تضمین کننده اهداف از قبل تعیین شده باشد، کما اینکه در جامعه ما نیز بسیاری از نیروهای سیاسی که سعی کردند راه میانه انتخاب کنند و پروژه اصلاحات را آغاز کردند در دستیابی به اهداف خود ناموفق ماندند. که بنظر من قبل از هر چیز عامل اصلی این عدم موفقیت و در پیامد آن حل تدریجی این جریان در نظام سیاسی حاکم را باید در عدم پایبندی آن به اصول اولیه «تعادل نش» و مراجعه به پایه های اجتماعی بویژه بخش های میانه جامعه به جای معامله و تمرکز بر سیاست ورزی در سطوح بالای حکومتی دانست.

در شرایط امروز ایران نیز راه برون رفت از بحران هایی که گریبانگیر مخالفین جمهوری اسلامی شده اند و راه خروج از چرخه دو قطبی و خشونت و حذف حرکت به سمت میانه‌روی سیاسی به‌عنوان استراتژی بهینه در رقابت های سیاسی است.
نظریه «تعادل نَش» نشان می‌دهد که چرا و چگونه، در برخی شرایط، حرکت به سمت مواضع میانه و متعادل، بهترین استراتژی برای بقای سیاسی و موفقیت بلندمدت است.

۱۴۰۴ شهریور ۲۰, پنجشنبه

به مناسبت سالگرد جنبش «زن، زندگی، آزادی»: این جنبش سترگ نمونه بارز هژمونی بدیل جامعه مدنی در برابر هژمونی رسمی حکومت است



در نظریات آنتونیو گرامشی مقوله هژمونی جایگاه بسیار ویژه ای دارد. وی معتقد است که در حکومتهای اقتدارگرا نهادهای ایدئولوزیک و فرهنگی نقش بسیار مهمی در حفظ هژمونی فرهنگی و ایدئولوژیک چنین حکومت هایی بر عهده دارند.

از نظر گرامشی دو مقوله هژمونی و قدرت رابطه بسیار تنگاتنگی دارند و این رابطه تنگاتنگ در همه جوامع به اشکالی مختلفی بروز می کند، در جوامع غربی، هژمونی قدرت سیاسی نه از طریق سرکوب و حذف بلکه با استفاده از رضایت عمومی حاصل می شود، در جمع استبدادی اما، هزمونی قدرت ابتدا از طریق سرکوب خشن و حذف نیروهای مخالف تثبت می شود و سپس توسط نهادهای ایدئولوژیک و فرهنگی نظام حاکم تعمیق و پایدار می ماند.

در تاریخ انقلابهای سیاسی اجتماعی نمونه های بسیاری از این فرایند یافت می شوند. انقلاب فرهنگی چین (1966-1976) به‌طور واضح یک نمونه بارز از تلاش برای تثبیت هژمونی فرهنگی و ایدئولوژیک توسط رهبری حزب کمونیست چین تحت رهبری مائو تسه‌تونگ است. در این دوره، رهبری چین تلاش کرد تا ایدئولوژی مارکسیستی-لنینیستی و تفکرات مائوئیستی را به‌طور گسترده‌ای در تمام جنبه‌های جامعه چین تحمیل کرده و به نوعی هژمونی فرهنگی و سیاسی بر جامعه چین ایجاد کند. در انقلاب فرهنگی چین، مائو تسه‌تونگ و حزب کمونیست چین نه تنها از سرکوب خشونت‌آمیز برای حذف مخالفان سیاسی استفاده کردند، بلکه به‌شدت سعی کردند تا از طریق بازسازی و اصلاحات فرهنگی و ایدئولوژیک، پایه‌های قدرت خود را در ذهن مردم محکم کنند.

انقلاب فرهنگی در ایران در سال ۱۳۵۹ نیز در نوع خود نمونه‌ای از تلاش برای تثبیت هژمونی فرهنگی و ایدئولوژیک است، گرچه شرایط و اهداف آن با انقلاب فرهنگی چین متفاوت بود. در ایران، پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ و برقراری جمهوری اسلامی تحت رهبری آیت‌الله روح‌الله موسوی خمینی، انقلاب فرهنگی با هدف «پاکسازی» دانشگاه‌ها، نهادهای فرهنگی و آموزشی از افرادی که به‌عنوان «غیر اسلامی» یا «غربی» شناخته می‌شدند، آغاز شد.

آنتونیو گرامشی اما در برابر هژمونی فرهنگی و ایدئولوژیک نظامهای اقتدارگرا، از هژمونی جامعه مدنی نیز صحبت می کند و معتقد است که جامعه مدنی می تواند از طریق نهادهای مدنی مستقل و شبکه های اطلاع رسانی مستقل در برابر هژمونی فرهنگی نظام حاکم مقاومت کند و حتی آن را وادار به عقب نشینی نماید.

از نظر گرامشی جامعه مدنی (انجمن‌ها، اتحادیه‌ها، گروه‌های فرهنگی، روزنامه‌ها، روشنفکران مستقل، سازمان‌های داوطلبانه و …) حتی می‌تواند فضایی برای ایجاد هژمونی بدیل باشد.این هژمونی بدیل به جای تحمیل از بالا، از پایین و در بطن زندگی اجتماعی شکل می‌گیرد.و از این طریق جامعه مدنی قادر است گفتمان‌هایی متفاوت از گفتمان رسمی بسازد و در بلندمدت مشروعیت هژمونی فرهنگی اقتدارگرایان را به چالش بکشد.

به باور نگارنده قدرت هژمونی در جامعه مدنی ایران در برخی عرصه‌ها تقویت شده است؛ و حتی می توان گفت هژمونی بدیل در حال شکل‌گیری است؛ به ویژه در بین جوانان، در زبان، در اعتراضات فرهنگی (نمادین)، در شبکه‌های اجتماعی و در نهادهای غیررسمی، بویژه پس از جنبش انقلابی زن زندگی آزادی که تاثیرات شگرف و پایداری را در جامعه ایران موجب گشت. البته که این به معنی شکست کامل هژمونی فرهنگی نظام جمهوری اسلامی نیست اما به قطع می توان از کاهش مطلق هژمونی فرهنگی و ایدئولوژیک نظام در بسیاری از حوزه ها صحبت کرد.

برای مثال در حوزه جوانان و سبک زندگی این نسل ما شاهد تغییرات بسیار شگرف و عمیقی هستیم که از اساس متفاوت با ایده آلهای نظام جمهوری اسلامی برای جامعه و نسل مطلوب خود است. بخش بزرگی از نسل‌های جدید و حتی قدیم دیگر با روایت‌های رسمی و ارزشی حکومت هم‌ذات‌پنداری نمی‌کنند. از پوشش و مد گرفته تا موسیقی، هنر و سرگرمی، گفتمان غالب جوانان فاصله زیادی از الگوهای فرهنگی رسمی دارد. و پدیده‌ای مانند مقاومت در برابر حجاب اجباری، نماد بارز عقب‌نشینی هژمونی رسمی در سطح زندگی روزمره است.

حضور فعال زنان در عرصه‌های اجتماعی و فرهنگی، و طرح مطالبات مستقل آن‌ها (آزادی پوشش، حقوق برابر، حق طلاق، حق حضانت و غیره) به چالشی جدی برای هژمونی مردسالار و دینی رسمی تبدیل شده است. جنبش «زن، زندگی، آزادی» نمونه بارز هژمونی بدیل جامعه مدنی در برابر هژمونی رسمی است.

از نظر گرامشی در جوامعی که تغییرات از طریق یک انقلاب قهری ممکن نیست، می بایست استراتژی نبرد موضعی را انتخاب کرد و از این طریق در عرصه جامعه مدنی ارزشها، ایده‌ها و باورهای عمومی را دگرگون کرد. بنابراین، جامعه مدنی بستر اصلی مقاومت و ایجاد هژمونی جدید است و اگر به زبان گرامشی بخواهیم شرایط کنونی در ایران توضیح دهیم، می‌توان گفت نبرد «موضعی» در جامعه مدنی به سود نیروهای بدیل پیش رفته، اما «مواضع مستحکم» نظام بدلیل هژمونی نظامی و امنیتی هنوز فرو نریخته است.