۱۴۰۴ مرداد ۱۸, شنبه

کدام فلسفه اجتماعی-سیاسی بازتاب دهنده خواسته های نسل پیشرو و جوان ایران امروز است؟




از جمله مهمترین عناصر یک جنبش سیاسی و اجتماعی، برای گذار از وضع موجود به وضع مطلوب، فلسفه اجتماعی آن است. بدون وجود یک فلسفه اجتماعی (که بازتاب فصل مشترک خواسته های یک ملت در یک مقطع خاص تاریخی می‌تواند باشد) ارائه چارچوب های فکری و نظری لازم برای طرح آرمانهای مشخص و ترسیم نقشه راه امکان‌ناپذیر می‌شود.

درخواستها و شعارهای جوانان و زنان در جریان جنبش زن زندگی آزادی نشانه های بسیاری از یک خواست عمومی در جامعه ایران را بازتاب می‌دادند. «برخورداری از یک زندگی معمولی و آزاد مانند کشورهای توسعه یافته» از جمله چنین نشانه هایی بودند.
اگرچه چنین خواسته هایی، در مقایسه با نظام دینی و استبدادی حاکم و فرهنگ عقب افتاده‌ای که توسط حکومت تبلیغ و به اشکال مختلف تحمیل می‌شود، بسیار مترقی و مدرن بوده و هستند، اما در عین حال هنوز از غنای کافی و عمیق نظری برای تبدیل شدن به یک فلسفه اجتماعی مدرن و گفتمان فراگیر برخوردار نمی‌باشند.

قدرت سیاسی از رابطه سیاسی برمی خیزد

در چارچوب نگاه سنتی و معمول به امر سیاست همواره این سوال مطرح و تمامی تلاشها برای یافتن پاسخ مناسب به آن متمرکز بوده‌است که «چه کسی و یا جریانی قرار است جایگزین نظام سیاسی حاکم شود؟». این نحوه سوال و جستجوی پاسخ، معمولا به انقلابهای سیاسی، براندازی و یا کودتا منجر می‌شده‌است.

اما تجربه انقلابها ثابت کرده‌اند که بهتر است بجای سوال «چه کسی قرار است حاکم شود؟» این پرسش مطرح گردد که «نظام حاکم چگونه باید تغییر کند تا خیر عمومی از آن حاصل گردد؟». نظریه های سیاسی اصلاح طلبانه، تحول طلبانه و گذار محور برای مبنای این سوال شکل گرفته‌اند.

قدرت اساسا در رابطه بین پدیده های زنده و بطور مشخص در پیوندهای انسانی و اجتماعی معنا پیدا می‌کند. به طوری که اساسا بدون وجود یک رابطه دو یا چند طرفه، قدرت نه واقعیتی و نه معنایی می‌تواند داشته باشد. از نظر هانا آرنت بنیان قدرت بر همه هدفها مقدم است و بنیان قدرت از نظر او پیوند انسانهایی است که در مراوده‌ای آزاد از جبر و اضطرار قرار
می‌گیرند.

بنابراین فعالیت سیاسی در درجه نخست از جنس رابطه است. یعنی قبل از جنس قدرت شدن، ایجاد رابطه ارگانیک با جامعه و دیگر نیروهای سیاسی بسیار لازم و مهم است. قدرت بدون رابطه ارگانیک بی قدرت است. رابطه قدرت پایین به بالاست، اگر از قدرت به معنای عمیق اجتماعی آن صحبت می‌کنیم. قدرت ذاتا امری اجتماعی و انسانی است.
گفتمان لیبرال-دموکراسی (می خواهیم مانند کشورهای توسعه یافته و دموکراتیک زندگی کنیم)

گذار به یک ساختار سیاسی مطلوب منوط به فراگیر شدن دسته‌ای از ارزش‌های مشترک و همچنین راهکارهای همگرا است، در این رابطه لیبرال-دموکراسی منبع تغذیه‌ی خوبی برای نخبگان و جامعه ایران است و می‌تواند بنیادی مناسب برای همگرایی باشد.

مبارزات و مقاومت مدنی مردم ایران، بویژه زنان و جوانان در سالهای اخیر نشان می‌دهند که خودآگاه و ناخودآگاه جامعه طی سال‌های اخیر به سمت آموزه‌های لیبرال-دموکراسی سوق پیدا کرده‌است. شعار زن زندگی آزادی یک شعار کاملا لیبرالیستی و مدرن بود.
جوانان و زنان مخالف حجاب اجباری و تبعیض‌های جنسیتی حاملان اصلی ایده لیبرال دموکراسی هستند و شواهد نشان می‌دهند که برخلاف دوران‌های گذشته که سوسیال دموکراسی گرایش غالب در بخش های آگاه تر و نخبگان سیاسی بود، اکنون این ایده لیبرال دموکراسی است که می‌رود به یک گرایش مسلط تبدیل شود.

حتی می‌توان گفت که این گرایش در بخش‌های مذهبی و فعالین مذهبی نوگرای جامعه ایران نیز در حال رشد و گسترش است. رشد جامعه مدنی ایران و تشکیل نهادهای صنفی و مدنی مستقل از حاکمیت، و آزادی های سیاسی و مدنی و شهروندی که اکنون به خواسته های مهم مردم ایران تبدیل شده‌اند؛ و بدنبال آن مقاومت در برابر دخالت حکومت در زندگی شخصی افراد، همگی نشانه‌هایی از رشد سریع اندیشه لیبرال دموکراسی در جامعه ایران در خود دارند. اندیشه‌ای که به زبان مردم و بویژه زنان و جوانان آگاه جامعه ایران تحت شعار زن زندگی آزادی و خواست عمومی برای «برخورداری از یک زندگی معمولی و آزاد مانند کشورهای مدرن و توسعه یافته» فرموله و بیان می‌شود.

اکنون اما وظیفه و رسالت روشنفکران و نخبگان ایران است که خواسته‌های عمومی مردم را برای برخورداری از یک زندگی آزاد در جامعه‌ای توسعه‌یافته تئوریزه کنند و آن را تبدیل به گفتمانی مبتنی بر اندیشه و فلسفه اجتماعی لیبرال دموکراسی نمایند و مبانی نظری و کاربردی این اندیشه را تکمیل و تدوین کنند.

۱۴۰۴ مرداد ۱۷, جمعه

قدرت «داوری اخلاقی» و مسئولیت فردی ما کجا رفته است؟

اندیشه سیاسی لیبرال دموکراسی بر پایه مسئولیت فردی و آزادی آحاد انسانی در انجام وظیفه ای که به آن باور دارند استوار است.

اما مسئولیت و آزادی فردی، بدون توانایی و استعداد «داوری اخلاقی» و قدرت قضاوت و تصمیم گیری به انجام یک عمل و یا اتخاذ یک موضع و جایگاه سیاسی-اجتماعی بی معنا است.

قدرت داوری اخلاقی اما به دو شکل می تواند در انسان نابود و یا ضعیف شود، یا در اثر مشکلات و بیماری های روانی و یا در اثر تربیت های فرهنگی و اجتماعی. که با توجه به اینکه قدرت داوری اخلاقی در روابط انسانی-اجتماعی معنا پیدا می کند می توان گفت که انسانهایی که به هر دلیل از قدرت داوری برخوردار نیستند، رابطه های ارگانیک اجتماعی و انسانی را به حداقل رسانده اند و در دنیای ایزوله خود زندگی می کنند.

از نظر هانا آرنت «داوری اخلاقی» صرفاً یک عمل ذهنی نیست که با عقل و منطق خود بتوان انجام داد. بلکه در تعامل با دیگران واقعیت پیدا می کند. به این اعتبار، «داوری اخلاقی» مورد نظر هانا آرنت یک عمل جمعی است که در آن انسان‌ها در برابر یکدیگر و در جوامع مختلف مسئولیت‌های اخلاقی خود را مورد سنجش و ارزیابی قرار می‌دهند.
آرنت می گوید آحاد مردم زیر سلطه حکومت های توتالیتر و یا تک تک انسانهای جوامع در حال فروپاشی الزاما بی اخلاق نیستند اما شرایط اجتماعی-سیاسی و آموزشهای فرهنگی می تواند قدرت «داوری اخلاقی» را از مردم بگیرد و بی تفاوت نسبت به سرنوشت یکدیگر و دیگر انسانها بسازد.

در چنین جوامعی، بویژه در حکومت های استبدادی توتالیتر، اخلاق و امور اخلاقی در تخصص جمع خاصی از نخبگان حکومتی قرار می گیرد و سایر مردم فقط باید از قوانین و مقررات پیروی کنند. اما این نوع تعریف از داوری اخلاقی و تخصصی کردن آن در تضاد با استعدادهای ذاتی انسان در قدرت داوری اخلاقی است. قدرتی که تنها در یک شرایط خاص سیاسی-اجتماعی از جمله شرایط خاصی که کشورمان در آن قرار گرفته است، ممکن است ضعیف و از انسان گرفته شود.

نمونه شاخص از ضعیف شدن قدرت داوری اخلاقی، نحوه برخورد با جنایت و نسل کشی که اکنون در غزه در حال وقوع است، می باشد. به باور من آنهایی که عامدانه چشم در برابر این جنایات می بندند و می گویند مرگ کودکان غزه در اثر گرسنگی برای ما مهم نیست چون اینها همه نتیجه سیاست های تروریست پرور جمهوری اسلامی است (که البته بطور منطقی کاملا درست است)، در حقیقت از قدرت داوری اخلاقی ضعیفی برخوردارند و یا این قدرت و توانایی (که اصولا ذاتی هر انسان است) به دلیل خشم و نفرت از رژیم جمهوری اسلامی به محاق و پشت پرده رفته است.

نابودی قدرت داوری اخلاقی متاسفانه یکی از اعلام از هم پاشیده شدن شیرازه های اجتماعی و انسانی و فروپاشی اجتماعی است، آن چیزی که حکومت جمهوری اسلامی به خوبی در جهت منافع خود از آن بهره می برد.

اصولا حکومت های دزدسالار و مافیایی بر خرابه ها و آثار بجا مانده از داوری اخلاقی حکومت می کنند؛ و جامعه ای قدرت داوری اخلاقی از آن آحاد آن گرفته شد، جامعه ای اتمیزه است، بمانند سنگهایی که در کنار هم قرار دارند و از خود یک مجموعه شنزار می سازند اما در حقیقت سنگ های منفرد و ناآگاه از وجود یکدیگر هستند.

حتی به باور من خوشحالی بسیاری از مردم از حملات اسرائیل و کشتن سران نظامی و امنیتی رژیم و بویژه ناراحتی آنان از توقف به یکباره حملات ارتش اسرائیل نشان هایی از نابودی قدرت داوری اخلاقی و بنابراین به محاق رفتن مسئولیت فردی دارد. در جوامع فروپاشیده و اتمیزه شده قبل از هر چیز مسئولیت فردی و اجتماعی نسبت به سرنوشت خود از بین می رود و جای آن را انتظار و امیدواری منفعلانه برای تغییر شرایط به واسطه عوامل خارجی می گیرد.

تجربه اما نشان داده است که عوامل خارجی همواره منافع خود را پیگیری کرده اند و اگر منافع آنان حکم کند به آسانی دیده بر انتظارات مردم می بندند. کما اینکه دولت امریکا و دیگر قدرت های غربی صلاح ندیدند که اسرائیل به حملات نظامی ادامه دهد و دو طرف جنگ را وادار به پذیرش آتش بس کردند. اسرائیل را با فشار دیپلماتیک و جمهوری اسلامی را با حمله های مخرب به پایگاه های هسته و غنی سازی اورانیوم.

شوربختانه در جامعه ما تلاشهای فعالین مدنی و حقوق بشری بر زنده نگاه داشتن قدرت داوری اخلاقی کمتر مورد توجه قرار می گیرد و فعالیت های امثال خانم نرگس محمدی و یا زندانیان سیاسی بازتاب گسترده ای پیدا نمی کند و مورد حمایت عمومی قرار نمی گیرد. در حالیکه فعالیت ها و مواضع سیاسی برخی از افراد برجسته اپوزیسیون که آرزو و امید منفعلانه مردم بر دخالت قدرتهای جهانی و عوامل خارجی را تقویت می کنند، چون بر شرایط روانی مردم که مسئولیت پذیری فردی و قدرت داوری اخلاقی بسیار ضعیف شده است تکیه دارد، اقبال بیشتری پیدا کرده است.




۱۴۰۴ مرداد ۱۶, پنجشنبه

«تو مو می بینی و من پیچش مو»، داستان تعیین نوع نظام آینده از طریق مراجعه به آرا عمومی

 

اگر خوب دقت کنیم، ایده رفراندوم که اخیرا آقای میرحسین موسوی اعلام کرد و مورد حمایت برخی از فعالین مدنی و سیاسی قرار گرفت؛ و ایده رفراندم تعیین نوع حکومت و تشکیل مجلس موسسان قانون اساسی که از سوی آقای رضا پهلوی مطرح شده است؛ تشابهات بسیاری دارند و هر دو یک حرف را می زنند. هر دو نیز می دانند که این ایده با وجود ساختار قدرت حاکم در نظام جمهوری اسلامی امکان تحقق ندارد.
بنابراین بخش اعظم مخالفین جمهوری اسلامی و دو طیف اصلی اپوزیسیون که یکی حول محور طرح رفراندوم موسوی و دیگری پیگیر راهبرد رفراندوم تعیین نوع نظام سیاسی آینده ایران است، یک هدف را دنبال می کنند.
تفاوت اصلی اما در نوع مسیر و چگونگی دستیابی به این هدف است. در این رابطه ۱۷ تن از فعالین سیاسی، مدنی و حقوق بشری در انتهای بیانیه تحت عنوان «نگران سرنوشت ایرانیم» مسیر و چگونگی رسیدن به این هدف را اینگونه توضیح داده اند:
«ما نیک می‌دانیم که هیچ نظام استبدادی، داوطلبانه تن به برگزاری رفراندوم نمی‌دهد. پس از تمامی تشکل‌های، گروه‌ها و کنشگران مستقل سیاسی، مدنی و فرهنگی دعوت می‌کنیم تلاش برای تغییر شرایط کنونی کشور را به اولویت فوری فعالیت‌های خود بدل کرده و با هم‌اندیشی و همبستگی و پیوستگی در مبارزه، از هر طریق ممکن مانند صدور بیانیه، ایراد سخنرانی، تشکیل اتاق‌های تبادل فکر جمعی و گفت‌وگوهای مردمی، و بکارگیری تمام امکانات فردی و جمعی و استفاده از تمام ظرفیت‌های نافرمانی مدنی، برای تداوم جنبش مقاومت مدنی خشونت‌پرهیز اهتمام ورزیده و زمینه را برای احقاق حق تعیین سرنوشت با برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان قانون‌اساسی در راستای شکل‌گیری یک دولت ملی و فراگیر، برای گذار دموکراتیک فراهم کنند.»
همانطور که از این متن برمی آید، تکیه اصلی این فعالین بر «تشکل‌های، گروه‌ها و کنشگران مستقل سیاسی، مدنی و فرهنگی» و بطور کلی «جنبش مقاومت مدنی خشونت پرهیز است».
در نقطه مقابل اما جریان سلطنت طلب عمدتا بر فشار حداکثری جامعه بین الملل بر حکومت ایران، قیام مردم، ریزش نیروهای رژیم و بویژه نظامیان و پیوستنشان به این جریان و بطور کلی فروپاشی نظام جمهوری اسلامی حساب باز کرده است. از موضع گیری های طرفداران سلطنت طلب آقای پهلوی در رابطه به جنگ اسرائیل و جمهوری اسلامی نیز بر می آید که حتی امیدوارند و یا پیش بینی می کنند جمهوری اسلامی با شکست در این جنگ سرانجام سرنگون شود و زمینه های گذار از طریق مراجعه به آراء عمومی فراهم شود.
بنابراین بحث اصلی این است که کدام راهبرد برای رسیدن به هدف نسبتا مشترک مطلوب تر و ممکن تر است. فروپاشی از طریق فشار حداکثری و یا مقاومت و مبارزه مدنی سازمان یافته و فشار از پایین به بالا.
در رابطه با ممکن بودن دو راهبرد فوق نمی توان پیش بینی کرد که احتمال کدام یک بیشتر است و کدام یک از دو راه حل زودتر به نتیجه می رسد. اگرچه برخی معتقدند که راه حلی که سلطنت طلبان دنبال می کنند، بویژه با حساب باز کردن روی سرنگونی جمهوری اسلامی از طریق جنگ، در شرایط امروز جهان و منطقه ناممکن است. از جمله آقای مجید روشن زاده در صفحه فیسبوک خود یادداشت قابل تاملی آورده است و می نویسد:
«کشورهایی چون هند، پاکستان، ترکیه، اسرائیل، برزیل و ایران قرار دارند. اینان می‌توانند نقشه‌ی سیاسی منطقه‌شان را تغییر دهند، اما در صحنه‌ی جهانی هنوز به هماهنگی یا حداقل سکوت قدرت‌های برتر نیاز دارند. درگیری‌هایشان محدود و حساب‌شده است؛ خطوط قرمزی که قدرت‌های بزرگ ترسیم می‌کنند، اجازه‌ی جنگ تمام‌عیار را نمی‌دهد. نمونه‌ی اخیر، مواجهه‌ی ایران و اسرائیل است که با دخالتی حساب‌شده از سوی آمریکا، از جنگی فراگیر پیشگیری شد؛ بدون آنکه قربانی ایرانی به‌جا بگذارد و بدون شوک ویرانگر به بازارهای نفت و گاز.»
وی در ادامه یادداشت خود می نویسد:
«در چنین چارچوبی، سناریوی سقوط سریع نظام ایران، دور از واقعیت به نظر می‌رسد. حتی اگر نیرویی در داخل بخواهد، رضایت یا حداقل بی‌طرفی قدرت‌هایی چون روسیه و چین لازم است؛ کشورهایی که ایران را شریکی راهبردی و وزنه‌ای در برابر نفوذ غرب می‌دانند. شرکت‌های بزرگ اقتصادی هم، بیش از هر چیز از بی‌ثباتی می‌هراسند؛ تغییری شتاب‌زده می‌تواند کل بازار انرژی را به آشوب بکشد.»
و در انتها نتیجه گیری می کند:
«تا زمانی که نظم جهانی بر مدار بازدارندگی و مصلحت می‌چرخد، به نظر می رسد تغییر بنیادین در ایران بدون موافقت یا سکوت قدرت‌های بزرگ نامحتمل است.» / منبع صفحه فیسبوک نویسنده
اما در رابطه با مطلوب بودن این دو راهبرد، می توان با قطعیت بیشتری بویژه بر مبنای تجارب دیگر ملت ها که در گذار از نظام سیاسی حاکم بر خود موفق شده اند، اظهار نظر کرد.
برای مثال در آفریقای جنوبی در اواخر ۱۹۷۰ (بعد از به زندان افتادن نلسون ماندلا و کشته شدن استیو بیکو)، انجمن‌های مردمی- مدنی زیادی در شهرک‌های سیاه‌پوست‌نشین ظهور کردند. فعالیت‌های این گروه‌ها سیاسی نبوده و تنها بر توسعه اجتماعی متمرکز بودند. پوپو مولفی Popo Molefe (یکی از اعضای کنگره ملی آفریقای جنوبی) می‌گوید: «جنبش نیاز داشت که بر روی مسائل محلی کار کند تا به مردم اعتماد به نفس لازم را بدهد که آنها می‌توانند از طریق فعالیت‌های توده‌ای، زندگی خود را هر چند در مقیاسی کوچک، تغییر دهند». و می دانم که کنگره ملی آفریقا سرانجام با تکیه بر مقاومت مدنی و جلب حمایت های بین المللی موفق شد از رژیم آپارتاید عبور کند. در لهستان نیز سرانجام این نظریه «قدرت بی قدرتان» بود که حقانیت خود را به اثبات رساند.
به باور من نیز راهی که نویسندگان بیانیه «نگران سرنوشت ایرانیم» پیشنهاد می کنند ممکن تر و مطلوب تر است. حضور فعال جامعه مدنی، که علیرغم سرکوب های بیشمار و بازداشت فعالین آن، همچنان زنده است و در مسیر گذار مسالمت آمیز از جمهوری اسلامی تضمین کننده دموکراسی آینده و مانع بزرگی در برابر فروپاشی کامل ساختارهای اجتماعی و اقتصادی و تخریب کشور خواهد بود. البته همانطور که نویسندگان بیانیه مزبور می نویسند، این مسیر به آسانی طی نخواهد شد و مستلزم حضور فعال جامعه مدنی ایران و فداکاری در این راه است، مسیری بسیار پیچیده اما در مقایسه با راهبردی که براندازان سلطنت طلب پیشنهاد می کنند، بمانند «دیدن پیچش مو» در برابر نگاه ساده انگارانه «دیدن مو» است.

۱۴۰۴ مرداد ۱۵, چهارشنبه

جلوس بر خاکستر جنگ




برخی از طرفداران پهلوی اخیرا در رابطه با جنگ اسراییل و جمهوری اسلامی نظریه جدیدی را مطرح می کنند. می گویند که این دو رژیم مدتهاست که قصد نابودی یکدیگر را دارند و امروزه این تضاد اگزیستانسیال و تاریخی به اوج خود و به تقابل نظامی کشیده است.

فرض این افراد بر این است که این جنگ سرانجام به نابودی جمهوری اسلامی ختم خواهد و ما برای جلوگیری از فروپاشی کشور می بایست رهبری شاهزاده را بپذیریم و حول ایشان متحد شویم.

این تحلیل مطمئنا از اتاق فکر تاریک اندیشان سلطنت طلب که حاضرند شاهزاده را بر خاکسترهای باقی مانده از جنگ بنشانند بیرون می آید. این تحلیل و سرمایه گذاری روی آن، با وجودی که ظاهرا می خواهد دست و دامن خود را از این جنگ کثیف پاکیزه نگاه دارد، یک سیاست و راهبرد کاملا ضد ملی و ضد ایرانی است.

این جریان با توجه به اینکه تنها شانس بازگشت به قدرت را جنگ بین اسراییل و جمهوری اسلامی می داند، آگاهانه بعنوان یک نظاره گر در کناری نشسته است تا سرانجام (به باور خود) در اثر این جنگ رژیم جمهوری اسلامی سرنگون شود.

اما تجارب کشورهای منطقه و همسایگان ما بخوبی نشان می دهد که در اثر چنین جنگی این حکومت نیست که فقط سرنگون و نابود می شود، کشور و ملت نیز نابود می شوند و سرمایه های ملی بین یک مشت غارتگر خارجی و داخلی تقسیم می گردد و در این میان بخش های داخلی کشور درگیر یک جنگ و تنش دائمی می شوند، غافل از به تاراج رفتن سرمایه های ملی. به نمونه عراق و لیبی نگاه کنید.

آنها یک دوگانه کاذب «مخالفت با جنگ یعنی حمایت از جمهوری اسلامی» را کاملا آگاهانه و مزورانه در برابر مردم قرار می دهند تا مخالفین جنگ را به سکوت وادار کنند. اما تجربه ملت ایران در دوران جنگ هشت ساله با عراق بویژه پس از فتح خرمشهر و بازگشت ارتش عراق به پشت مرزها، بخوبی یک سیاست کاملا ملی و وطن دوستانه را بازتاب می دهد. در آن زمان خواسته بسیاری از مردم پایان جنگ و یکی از شعارهای مهم نه به جنگ و نه به سرکوب بود. در آن زمان نیز تنها یک جریان سیاسی، سازمان مجاهدین، همانند سلطنت طلبان و پهلوی خواهان امروز، می خواست از طریق جنگ به قدرت برسد.

سرانجام این جریان را همه می دانند که چگونه در آتش جنگی که مشوق آن بودند، خودشان سوختند و به خاک سیاه نشستند.

۱۴۰۴ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

شرایط در حال تعلیق و نقش انتظار، امید و آرزو در جامعه امروز ایران


گفته می شود که جامعه ایران در شرایط تعلیق، که اینجا تعلیق سیاسی مورد نظر است، بسر می برد و بسیاری انتظار و یا امیدوارند این شرایط با یک تحول بزرگ پایان یابد. اما این که این انتظار چگونه انتظاری است نظرات مختلفی وجود دارد. آیا این انتظار ناشی از یاس و ناامیدی نسبت به توان خویش در تغییر شرایط تعلیق است و بنابراین نوعی انتظار منفعلانه است؟ یا انتظاری است همراه با امید که هنوز برای خود نقش بالقوه ای در تغییر شرایط تعلیق قائل است؟ 


از این نظر بهتر است واقعیت مورد توافق که جامعه ایران در حالت تعلیق و انتظار بسر می برد را عمیق تر ریشه یابی کنیم. همانطور که در آغاز این یادداشت آمد، موضوع انتظار رابطه کاملا مستقیمی با مقوله امید و آرزو دارد. 


اگرچه در نزد بسیاری از مردم «آرزو» و «امید» مترادف با هم تصور می شوند و جابجا مورد استفاده قرار میگیرند، اما در واقع امر تفاوت های بسیار اساسی بین آرزو و امید وجود دارند. 


آرزو در حقیقت بیانی از احساس آدمی است، آنگاه که نقشی برای خود در تحقق آن قائل نیست. همانگونه که بساری آرزوهای خود را روزانه با تکرار "انشاالله"، "اگر خدا بخواهد"، به "امید پروردگار"  ویا "تا ببینیم تقدیر ما در چیست" نشان می دهند. در حقیقت با ابراز آرزوهای خود برای بهبود اوضاع کشور در واقع امر در انتظار دخالت نیروهای ماورایی و حوادث غیر قابل پیش بینی برای تحقق آرزوهایمان نشسته ایم.


"امید داشتن" اما بدین معنی است که ما برای آینده و بهبود شرایطِ حال یک ایده و طرح مشخصی را در نظر داریم و بر خلاف آرزو که فرد آرزومند دست روی دست گذاشته و جایگاه نظاره گر را انتخاب می کند، فعالانه برای تحقق آن امید و طرحی که مد نظر داریم  وارد عرصه عمل می شویم. امیدوار بر خلاف آرزومند در انتظار عوامل غیبی و خارجی نمی نشیند و مسئولیت تحقق امید های خویش را در درجه اول خود به عهده می گیرد.


در واقع امر انسانِ آرزومند در درون و عمق احساسات خود امیدی برای بهبود شرایط ندارد، نقشی برای خود قائل نیست و در حقیقت به انتظار معجزه نشسته و آرزو می کند که نیروهای غیبی و دست روزگار و تقدیر وارد عمل شوند و بدین طریق از خود سلب مسئولیت می نماید.


فردریش نیچه امید های ما را که در حقیقت آرزوهای ما هستند و ما نقش فعالی در تحقق آنها بر عهده نمی گیریم، "سرمنشا همه بدی ها" میداند زیرا که "باعث دوام زندگیِ پر رنج و عذاب "، گرفتن شور و شادی از آن و منجر به  انتظار دائمی برای بهبود آن می شود. آرزوهایی که منشا عمل و فعالیت نشده و انسان را در انتظار تقدیر و یا ظهور یک منجی، بی عمل و پاسیو نگاه می دارد.


وی معتقد است که اتفاقا انسانهایی که امید های کاذب و آرزوهای دور و دراز ندارند و حتی نسبت به آینده بدبین هستند زودتر آستین بالا می زنند و با اتکا بر اراده و توانائی های خود در پی تغییر شرایط برمی خیزند. وی این محکومیت انسان را در پذیرش این واقعیت که قرار نیست نیروهای غیبی سرنوشت او را تغییر دهند و وی باید امیدهای کاذب و آرزوهای خود را بکناری نهد و با اراده خویش وارد عمل شود، تراژدی ای می نامند که از بدو حیات انسانِ هوشمند و در طول تاریخ حیات اجتماعی اش تکرار شده است و در حقیقت جزیی جدایی ناپذیر از زندگی اش گردیده است.


نیچه می نویسد که انسان سرانجام  با پذیرش این تراژدی و با بدور انداختن امید های کاذب بود که توانست زندگی را در لحظه و زمان حاضر تجربه کند و آن را آنگونه که هست دریافت و احساس نماید، نه آنگونه که نیروهای غیبی و دست سرنوشت آنرا رقم می زنند. نیچه معتقد است که یونانیان قدیم موفق شدند با استفاده از هنرهای دراماتیک (اشاره به نمایشنامه های آپولو و دیونوسوس) این تراژدی را به صحنه آورند و بدین وسیله آن را به عنوان یک واقعیت سرسخت و جدایی ناپذیر از زندگی روزانه اشان به نمایش بگذارند. این واکنشِ تراژیک و واقع بینانه در برابر جهان بود که عامل رشد و شکوفایی جامعه انسان شد و انسان شاد و سرمست از دست و پنجه نرم کردن با عوامل طبیعت را خلق کرد.


این نوع نگاه به جهان هستی و انسان شاد و سرخوش از  درک و پذیرش این تراژدی اما بتدریج جای خود را  به فلسفه ها و اندیشه های غایت گرا و سپس مذاهب الهی داد که با نظریات مختلف مبنی بر هدف دار و معنا دار بودن جهان، از انسان می خواستند که امید خود را به تحقق این اهداف غایی از دست ندهد و ایمان داشته باشد که این تراژدی موقت و گذرا خواهد بود و سرانجام درهای بهشت بسوی انسان باز خواهد گردید. ایمان و انتظاری که نیچه بشدت آن را مورد حمله و نقد قرار می دهد.


ما همچنان آثار این نحوه نگاهِ مورد انتقاد نیچه را در سیاستگذاری ها و راهبردهای متافیزیکی که معمولا جزئیات را فراموش می کنند و راضی به تحولات جزیی و کوچک نمی شوند و در آرزوی دست یابی به کلیت متافیزیکی مورد اعتقاد خود نشسته اند می بینیم. گزاره معروف «عید ما آن روز بود که از ظلم آثاری نماند» بیانگر این نگاه متافیزیکی و کل نگر است که بر اندیشه سیاسی بسیاری از انقلابیون دوره های پیشین حاکم بود. 

  

میگویند که نیچه یکی از الهام دهنده های اصلی نظریه سازه های اجتماعی social constructivism است. این نظریه بر این اصل استوار است  که خود انسان و نه اراده های خارج از او معنا بخش زندگی و روابط اجتماعی اوست. در این رابطه باید در نظر داشت که در حقیقت، فعالیت های اجتماعی و روزمره هستند که در روند معنا بخشی به زندگی نقش بسیار تعیین کننده دارند، هرچند این فعالیت ها جزیی و کوچک باشند. 


برای مثال بسیاری از مفاهیمی که امروزه تبدیل به یک مدل و یا نظریه علمی و کلاسیک شده اند در بدو امر و در آغاز تکوین و شکل گیری شان در ارتباط مستقیم با زندگی روزانه مردم حتی زندگی خصوصیشان بوده است. از جمله دموکراسی در یونان باستان به معنای دخالت مستقیم مردم در امور اجتماعی، همانگونه که هر انسانی دخالت مستقیم در تنظیم امور شخصی اش داشته است، بود. هنر و تئاتر انعکاس فهم انسان آن زمان از جهان پیرامون خود و نمایشگر تراژدی ای بود که به آن واقف شده بود. تراژدی و هنرهای منبعث از آن که بعد ها متاسفانه شکل و لعاب مذهبی بخود گرفت و تبدیل به عزاداری، تعزیه و انتظار و امید های کاذب و آرزوهای ناشدنی گردید.


بنابراین اگر انتظار خروج از شرایط تعلیق، تبدیل به یک انتظار فعال و امیدواری و فصل مشترک خواسته های بسیاری از ما ایرانیان نشود و اگر این امید تبدیل به اراده برای تغییر و پذیرش مسئولیت مستقیم این تغییر نگردد باید گفت که شوربختانه شرایط تعلیق و انتظار بهبود اوضاع، تبدیل به آرزوی خلسه آور، کسل و خسته کننده خواهد شد. آرزوهای دست نیافتنی که در گزارهایی مانند «هر که بجای اینها بیاید بهتر خواهد بود»، «آنهایی که این رژیم را سر کار آوردند، خودشان هم خواهند برند»، «کاش اسرائیل کار را تمام می کرد» و «رضا شاه روحت شاد» خودنمایی می کند. 


https://t.me/politicalphilosphy


  


۱۴۰۴ مرداد ۱۳, دوشنبه

نقش فرصتها در راهبردهای پیشرو و مترقی


ایدۀ راهبردهای "پیشرو و مترقی" که بر اصلِ اعتقاد به رشد و تکامل دائمی جامعه انسانی استواراست، ریشه ها و بنیادهای بسیار قدیمی تر از نظریات مربوط به سیاست های "چپ و انقلابی"، که منشا آن را باید در اندیشه های مارکسیستی و انقلابی قرن نوزده به بعد جستجو کرد، دارد. 


اندیشه های سیاسی و راهبرد های "ترقی خواه و پیشرو" پس از دوران روشنگری در اروپا و بویژه همزمان با انقلابهای لیبرالیستی قرن هفدهم به بعد متولد می شوند و آغاز به حیات می کنند. اما این راهبردها پس از انقلابهای سوسیالیستی قرن نوزده به بعد، بتدریج جای خود را به راهبردهای "چپ و رادیکال" می دهند؛ و از این به بعد واژه های "پیشرو" و "ترقی خواه" عمدتا مترادف با "انقلابی"، "چپ" و "رادیکال" می شوند.


یکی از عوارض انتقال گفتمان و راهبرد پیشرو و مترقی به راهبردهای انقلابی، چپ و رادیکال در نوع برنامه ریزی های استراتژیک برای پیشبرد اهداف سیاسی است. در راهبردهای چپ و انقلابی فرض بر این است که نیروهای پیش برنده و رهبران می بایستی برنامه ای دقیق و راهکارهای مشخصی برای رسیدن به اهداف خود داشته باشند. 


این نوع نگاه به راهبرد و انتظارات ناشی از آن را می توان در بسیاری از جریانات سیاسی ایرانی که سابقه چپ و انقلابی دارند و یا نیروهای سیاسی که علیرغم قرار داشتن در جبهه راست، «رادیکال» و «انقلابی» می اندیشند، به خوبی ملاحظه کرد، که یکی می خواهد کاملا برنامه ریزی شده نظم مطلوب خود را جایگزین کند و دیگری نظم پیشین را بازگرداند. 


البته انتظاراتی که هیچگاه برآورده نشده اند و  به جرات میتوان گفت که هیچ‌یک از این جریانات سیاسی در عمل نتوانسته اند برنامه ای دقیق برای گذار از جمهوری اسلامی ارائه دهند. 


به باور نگارنده علت اصلی در ناتوانی این جریانات نبوده است، بلکه ریشه اصلی این عدم موفقیت را می بایست در تعریف خاص از راهبرد سیاسی و انتظارات ناشی از آن جستجو کرد. در یک کلام، علت در تفاوت بین راهبرد پیشرو و مترقی و راهبردهای رادیکال و انقلابی است. البته بسیاری بر مسالمت آمیز بودن فعالیت های خود تاکید می کنند، اما اگر خوب دقت کنیم در عمق نگاه آنان به مبارزه همچنان گفتمان و راهبرد انقلابی و چپ زنده و تاثیرگذار است.


راهبردهای "پیشرو و مترقی"، که بدنبال تحولات و انقلابهای سیاسی قرن نوزده و اوایل قرن بیستم و تحت تاثیر جنبشهای چپ و انقلابیِ این دوران، از مسیر اصلی خود خارج می شوند، سرانجام به دلیل برخورداری از بنیادهای بسیار محکمی مانند، اصالت فرد، آزادی و برابری برای همه، اکنون در کشورهای دموکراتیک و مدرن امروزی، بویژه در اروپای شمالی و اسکاندیناوی، آنگونه با هنجارهای سیاسی و اجتماعی و قوانین اساسی این جوامع عجین شده اند که حذف و نادیده گرفتن آنها غیر ممکن شده است.


در این جوامع، راهبردها و سیاست های "پیشرو و مترقی" همواره توانسته اند، در کادر هنجارهای سیاسی و اجتماعیِ جامعه خود و با ابزارهای مسالمت آمیز و دموکراتیک، در برابر راهبردهای محافظه کار، که خواهان بقا و ثبات نظم موجود هستند، بایستند و مبارزه کنند؛ و در این مسیر و بدین وسیله هویتِ "پیشرو و ضد نظم موجود" خود را حفظ کرده و  به حیات خود ادامه دهند.


اما آنچه که در عملکرد پیروان راهبرد پیشرو و مترقی مشهود است و تاکید این یادداشت بر آن قرار دارد، استفاده بسیار بهینه و به موقع از فرصتها است. استعدادی که در مخالفین سنتی جمهوری اسلامی، که به اپوزیسیون (خارج کشوری) معروفند بسیار ضعیف است. 


به باور نگارنده علت عدم رشد چنین استعدادی را باید در نوع نگاه به راهبردهای سیاسی سنتی جستجو کرد. در واقع به دلیل توهم یک مبارزه کاملا برنامه ریزی شده و عادت به آن اساسا چنین استعداد امکان رشد نیافته است. و یا حتی بخاطر نوع نگاه ایدئولوژیک و ارزشی به سیاست، استفاده بهینه از فرصت به فرصت طلبی (که از نظر آنان منفی است) نیز تعبیر می شده است. 


در شرایط بسیار پیچیده، تحولات بسیار سریع و پرشتاب و با وجود نقش عوامل بسیار گوناگون (داخلی و خارجی) موثر در تحولات سیاسی-اجتماعی، انتظار داشتن یک راهبرد جامع و کامل و سیاست های استراتژیکی و تاکتیکی برنامه ریزی شده، انتظار کاملا بیهوده ایست. 


 شاید با مسامحه بتوان گفت که راهبرد پیشرو و مترقی که از بنیادهای بسیار محکم لیبرالیسم و آزادی های فردی برخوردار است، همانطور که عطار نیشابوری تجویز می کند که تو پای به ره در نه و از هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت». 


به عبارت دیگر آنچه که در راهبرد پیشرو و مترقی مهم است، نه برخورداری از یک برنامه جامع و کامل برای گذار از جمهوری است بلکه فرصت یابی و فرصت طلبی و استفاده بسیار به موقع و بهینه از چنین فرصت هایی است. 


راهبردهای پیشرو و مترقی بر مبنای لیبرالیسم، حقوق بشر و آزادی های فردی استوار شده اند و راه میانه ای بین دو گرایش سیاسی چپ که از اندیشه و راهبرد چپ و انقلابی تغذیه و پیروی می کند و گرایشات سیاسی راست که یا نظم فعلی را می خواهند حفظ کنند و یا نظم گذشته را می خواهند بازگردانند، ارائه می دهند 


راهبرد پیشرو و مترقی در درجه نخست بر مبارزات مسالمت آمیز و در رابطه با شرایط خاص ایران مبارزات و مقاومت مدنی تاکید دارند. یعنی فعالیت و اقداماتی که تماما در دل جامعه و در چارچوب هنجارهای اجتماعی در جریان است. 


این وضعیت، بطور طبیعی مانع از می شود که پیشروان و رهبرانی در نقش استراتژیست و برنامه ریز که تمامی مراحل و تاکتیک ها را از قبل مشخص کنند، ظاهر شوند. خطوط کلی مسیر مبارزه و اصول بنیادی آن مشخص هستند و می بایست که اجازه داد که جامعه مدنی مسیر و راه خود را پیدا و بپیماید. از پیشروان و رهبران انتظار می رود که با فرصت های پیش آمده در مسیر مبارزه بهترین استفاده را در راستای راهبرد پیشرو و مترقی، و به نفع مردم، بنمایند


۱۴۰۴ مرداد ۱۰, جمعه

سیاست در ایران همواره عرصه تقابل و مبارزه بین دوست و دشمن بوده است



در ایرانِ امروز کمتر موضوع اجتماعی، اقتصادی و حتی محیط زیستی را می توان یافت که به نحوی به سیاست ارتباط پیدا نکند و یا به اصطلاح سیاست زده نشده باشد. با وجودیکه پدیده سیاست زدگی در ایران ریشه های بسیار تاریخی و عمیق تر از چهار دهه حاکمیت اسلامی دارد، اما حضور و تاثیرگذاری این پدیده در دوران کنونی اساسا قابل مقایسه با دوران پیش از انقلاب اسلامی نیست. یکی از علل اصلی این تفاوت را باید در ماهیت انقلاب اسلامی و اصولا هر انقلاب سیاسی که قصد سرنگونی نظم موجود و جایگزینی مناسبات جدیدی را دارد جستجو کرد. تجربه انقلاب های بزرگ قرن بیستم که عمدتا به حاکمیت و هژمونی یک بخش خاص اجتماعی منجر شدند نشان می دهد که در روابط و مناسبات اجتماعی و حتی زندگی روزمره مردم، سیاست حرف اول را می زده است. سیاستی که تنها بر یک محور و موضوع استوار است و همه تحولات اجتماعی از آن زاویه می نگرد.

به باور نگارنده این محور همانا مبارزه و مقابله دائمی بین دوست و دشمن و تقسیم بندی نیروها و گرایش های سیاسی و حتی مردم بین این دو جبهه بوده است. گفته معروف کلاسویتس که "جنگ ادامه سیاست است" دال بر همین تعریف سنتی و بسیار پایدار از سیاست می باشد؛ گفته ای که نظامهای سیاسی شکل گرفته پس از هر انقلاب بزرگ سیاسی-اجتماعی، از جمله جمهوری اسلامی، نمونه های بسیار بارز آن بوده و هستند. حاکمیت هایی که از همان اوانِ تثبیت نظام سیاسی جدید، فلسفه سیاسی خود را بر مبنای مرزکشی و حتی دیوار کشی بین دوست و دشمن تنظیم کردند و به پیش بردند؛ سیاستی که عمدتا به تجهیز نظامی و سرانجام جنگ نیز منتهی می شد.

یکی از نظریه پردازان این نوع نگاه به سیاست و سیاست ورزی کارل اشمیت است. از نظر وی سیاست عرصه تمایز دوست/دشمن است. یعنی سیاست ذاتاً با تضاد، خطر و حتی امکان جنگ همراه است. (نگاهی کنید به کتاب معنای سیاست اثر کارل اشمیت).

اما در دوران پسا انقلاب و پسا ایدئولوژی و بعد از رشد و برآمد اندیشه لیبرالیسم و فردگرایی سیاست بر خلاف نظریه کارل اشمیت دیگر عرصه تضاد دائمی بین دو جبهه دوست و دشمن نیست و صفحه شطرنج سیاست نه بر مبنای این جنگ دائمی بین این دو جبهه بلکه بر اساس مجموعه ای از آحاد مستقل و بویژه فردگرا که حداکثر می توانند رقیب یکدیگر باشند شکل می گیرد.

بعبارت دیگر، همراه با برآمد لیبرالیسم، فردگرایی و رشد طبقه متوسط و احزاب میانی وابسته به آن، اندیشه سیاسی مبتنی بر تقابل دو جبهه دوست و دشمن رنگ می بازد و بدنبال آن سیاستمدارانی پا به عرصه سیاست می گذارند که کمتر ایدئولوژیکی و حزبی می اندیشند و تخصص اصلی اشان بحث و مذاکره و یافتن راه حل برای مشکلات جاری از طریق گفتگو و مصالحه است. البته باید فورا افزود که بنظر می رسد عمر این دوره در برخی از کشورها با برآمد جریانات پوپولیست و گرایشات ناسیونالیستی کوتاه مدت بوده است و در این کشورها سیاست مجددا عرصه تضاد دوست و دشمن شده است. اما به باور نگارنده فرایندی که بشریت پس از برآمد اندیشه و فلسفه لیبرالیسم آغاز کرده است با وجود این فراز و نشیب ها برگشت ناپذیر است.

همانطور که در عنوان این یادداشت آمد، شوربختانه در کشور ما سیاست همواره عرصه تضاد و تقابل دوست و دشمن بوده است. گزاره «دشمن دشمن من، دوست من است» در چهارچوب همین نوع نگاه به سیاست است که توسط بسیاری از جریانات سیاسی مورد استفاده قرار گرفته و همچنان نیز می گیرد.

برای نمونه آقای رضا پهلوی با سفر خود به اسرائیل و ملاقات و گفتگو با نتانیاهو، بویژه در دورانی که اسرائیل و جمهوری اسلامی در یک آرایش جنگی بسر می بردند و نیز فراخوان ایشان برای قیام مردم در آغاز جنگ ۱۲ روزه، نشان از آن دارد که آقای پهلوی و جریان سلطنت طلب همچنان سیاست را (همانند رژیم جمهوری اسلامی و بسیاری از نظامها و یا گروهای ایدئولوژیک) عرصه مبارزه دوست و دشمن می بیند و برای او نیز این گزاره صحت دارد که «دشمن دشمن من، دوست من است».

و البته در طول دهه ها حاکمیت جمهوری اسلامی از نظام اسلامی تا برخی نیروهای سیاسی از جمله سازمان مجاهدین خلق نیز سیاست را عرصه تضاد دوست و دشمن می دانسته اند و برای آنان نیز این گزاره که دشمن دشمن من دوست من است صدق کرده و می کند.

تاریخ و گذشته کشورمان نیز معمولا از منظر تقابل دائمی بین دوست و دشمن تفسیر شده است و حکومت ها همواره سعی کرده اند در حافظه تاریخی ملت خود این نوع نگاه به سیاست را بنشانند و آنرا سیاست زده کنند.


خوشبختانه، پس از برآمد اندیشه لیبرالیسم، تلاشهایی در برخی کشورهای اروپایی دیده می شود که تاریخ و گذشته کشور خود را از نظرگاه و جنبه مرسوم سیاسی (مبتنی بر تقابل ذاتي دو جبهه دوست و دشمن) نبینند. در کشورهای مذکور تلاش می شود که از حافظه تاریخی ملت سیاست زدایی شود و با پایان دادن به خط کشی و مرزبندی های بین دو جبهه دوست و دشمن در طول تاریخ، یک حافظه جمعی جدیدِ تاریخی که کمتر رنگ و بوی ایدئولوژی سیاسی دارد بوجود آورده شود. به این معنی که خوب و بد و زشت و زیبا جزیی از تاریخ ما بوده و نباید با خلاصه کردن و تقلیل دادن همه تاریخ یک ملت به جنگ و تقابل دائمی بین دوست و دشمن، گناه جنبه های منفی در تاریخ خود را بر گردن به اصطلاح دشمنان، که در اکثر موارد بخشی از همان ملت بوده اند، انداخت و یا آن را پاک نمود.

حال با توجه به این پیش زمینه این سوال مطرح است که حتی با علم به این واقعیت غیر قابل انکار که شرایط اجتماعی ایران در شرایط کنونی، بشدت سیاسی است (شرایطی که در درجه اول ناشی از استبداد سیاسی-شیعی حاکمیت اسلامی است) تا چه اندازه می توان تاریخ و گذشته این ملت را، با هدف رشد همبستگی ملی، سیاست زدایی کرد و جنبه های مثبت و منفی و شکست و پیروزی های این ملت را تبدیل به یک حافظه تاریخی جمعی نمود؟ حافظه ای که مانند تاریخ این ملت خاکستری است و سایه روشن های جبهه های دوست و دشمن در آن مخدوش و در هم فرو رفته است.

برای مثال اگر امروز روز، عربها، مغولها و افغانها دیگر بخاطر تسخیر سرزمین ایران و سرنگونی امپراطوری های ایرانی زمان خود، در قرنها پیش، دشمن ملت ایران محسوب نمی شوند و حوادث آن دوران ها جزیی از حافظه تاریخی و خاکستری ملت ما و ملت های منطقه شده است، آیا نمی توان بر همین منوال حوادث و اتفاقات دوره های اخیر در ایران، برای نمونه انقلاب مشروطه و جنبش ملی شدن نفت و سرانجام کودتا علیه کابینه دکتر مصدق را نیز جزیی از حافظه ملی که قابل سیاه و سفید کردن و ترسیم آن بشکل جنگ بین فرشته و دیو نیست، دید؟

واقعیت های تاریخی دوران مشروطه و نیز دوران ملی شدن نفت نشان می دهند که ضعف و عقب افتادگی های فکری و فرهنگی و بسیار عوامل درونی دیگر نقش موثر و تعیین کننده ای در شکست انقلاب مشروطه و یا سرنگونی دولت مصدق داشته اند و علت این شکست ها را صرفا نمیتوان بحساب جبهه مشروعه خواه در دروان جنبش مشروطه و یا طرفداران شاه و عوامل امریکایی و انگلیسی در دوران دکتر مصدق گذاشت. همانطور که در انقلاب اسلامی که به سرعت به یک فاجعه ملی تبدیل شد عوامل درونی (از حمایت های گسترده مردم تا همراهی بسیاری از روشنفکران و انقلابیون آنزمان با خمینی) و نیز عوامل بیرونی بیشماری نقش داشتند، بطوریکه ترسیم یک خط مشخص بین خوب و بد و دیو و فرشته برای این دوران نیز بسیار دشوار بنظر می رسد.

https://t.me/politicalphilosphy