۱۴۰۵ فروردین ۷, جمعه

رتوریک‌های تکراری در شرایط جنگ برای اعلام موضع و ثبت در تاریخ!



معمولا در شرایط جنگی، زبان سیاست به سوی فشردگی، هیجان زدگی و قطبی‌ شدن گرایش پیدا می کند. ما این روش را در بیانه ها و سیاست ورزی های بسیاری از مخالفین جمهوری اسلامی، که در آنها استفاده از گزاره‌های کوتاه، قاطع و تکرار شونده بسیار مرسوم است، مشاهده می کنیم. گزاره هایی که عملا جای تحلیل‌های پیچیده و ارائه راه حلهای عملی و قابل اجرا را می‌گیرند.

برای مثال در بیانه هایی که در رابطه با جنگ جاری میان آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی منتشر می شوند، عبارات ثابتِ تکرار شونده دیده می شوند: از جمله «این جنگ مردم نیست»، «عامل اصلی این جنگ جمهوری اسلامی است» و یا «باید به منافع مردم ایران و حقوق بشر در جریانات مذاکرات توجه شود». این گزاره‌ها اگرچه از نظر منطقی درست هستند و یا حداقل، حاوی بخشی از واقعیت می باشند، اما زمانی که مرتبا تکرار شوند تبدیل می شوند به رتوریک های سیاسی. رتوریک هایی که اغلب بیش از آنکه روشن‌کننده باشند و راه حل ارائه دهند، ساده‌ ساز، جهت‌ دهنده‌ به افکار عمومی و یا فقط برای ثبت در تاریخ هستند.

یکی از نخستین ایرادات این رتوریک‌ها، تقلیل واقعیت پیچیده به روایت‌های تک‌ علتی است. جنگ‌ها معمولاً محصول زنجیره‌ای از تصمیم‌ها، خطاها، رقابت‌های ژئوپلیتیک و منافع دولت ها هستند. زمانی که یک طرف صرفاً «مقصر مطلق» معرفی می‌شود، فهم زمینه‌های واقعی بحران دشوار می‌گردد و امکان راه‌حل نیز محدود می‌شود. چنین روایتی برای بسیج افکار عمومی مفید است، اما برای پایان‌ دادن به جنگ نه.

دومین اشکال، جابجایی سطح تحلیل از رنج انسانی به منازعه هویتی است. هنگامی که گفته می‌شود «این جنگ ما نیست» یا برعکس «این جنگ سرنوشت‌ساز ماست»، توجه از واقعیت ملموس، یعنی کشته‌ شدن غیر نظامیان، ویرانی زیرساخت‌ها و فروپاشی زندگی روزمره، به بحث‌های انتزاعی درباره هویت، مشروعیت یا غرور ملی منتقل می‌شود. در نتیجه، درد واقعی انسان‌ها در پسِ شعارها محو می‌شود.

سوم، کارکرد تخدیری تکرار است. تکرار یک گزاره، حتی اگر درست باشد، می‌تواند جایگزین تفکر شود. ذهن انسان به پیام آشنا حساسیت کمتری نشان می‌دهد و به‌تدریج آن را بدیهی می‌پندارد. در چنین وضعی، پرسش‌های اساسی مانند «اکنون چه باید کرد؟» یا «چگونه می‌توان از تلفات کاست؟» به حاشیه می‌روند.

چهارم، حذف عاملیت مردم است. در بسیاری از این گفتارها، مردم یا کاملاً بی‌تقصیر و منفعل تصویر می‌شوند یا کاملاً یکدست و هم‌نظر. هر دو تصویر نادرست است. جامعه ایران بسیار متکثر است و آحاد جامعه و گروه های اجتماعی در موقعیت‌های گوناگون درجات متفاوتی از قدرت، مسئولیت و آسیب‌پذیری دارند.

پنجم، زمانی که این گزاره ها ربط مشخصی با شرایط عینی ندارند و راهکارهای جدی پیشنهاد نمی دهند، به نوعی فانتزی و رویا تبدیل می شوند. برای مثال خواست در نظر گرفتن منافع مردم ایران از دونالد ترامپ و نتانیاهو بسیار بسیار رویا پروری و فانتزی است.

برای ترامپ که بمباران ایران یک نوع تفریح است (این را خودش صریحا اعلام کرده است) و می گوید «مردم ایران دیوانه» هستند، منافع مردم ایران اساسا معنا ندارد، کما اینکه در شروط پانزده گانه ترامپ کوچکترین اشاره ای به مردم ایران نشده است. نتانیاهو که تکلیفش روش است، او توسط دادگاه بین المللی لاهه متهم به جنایت علیه بشریت شده است.

بنابراین درخواست توجه به مردم ایران از این دو نفر که یکی خودشیفته و مجنون است و دیگری جنایتکاری است که می خواهد ایران را نابود کند و مانند سران حکومت جمهوری اسلامی جنگی ایدئولوژیک و وجودی راه انداخته است، بسیار بسیار غیر واقعی و فانتزی است.

به نظر من یکی از راه های قانونی پایان این جنگ استفاده از ابزارهای قانونی بین المللی است. اکنون افکار جهانی کاملا ضد جنگ شده است، بسیاری از مردم ایران نیز بی پناه و بی دفاع در برابر بمباران قرار دارند، آمریکا نیز در تلاش است که خود را از باتلاق جنگ بیرون بکشد، جنگ نیز به بن بست رسیده است و اگر آمریکا و اسراییل بخواهند آنرا به هر قیمتی ادامه دهند، ممکن است جنگی شبیه جنگ ویتنام رخ دهد.

بنابراین راه حل معقول و منطقی به جای تکرار گزاره های رتوریک، تاکید بر و بکارگیری ابزارهای سیاسی از طریق تماس با منابع دیپلماتیک، برای افزایش تلاش های بین المللی به ویژه از سوی برخی از کشورهای اروپایی مانند اسپانیا، چین و روسیه است: برای بردن یک قطعنامه به شورای امنیت جهت اعلام آتش بس و پایان سریع جنگ با مفادی مانند: «ترک مخاصمه بنیادی و دراز مدت»، «تضمین طرفهای جنگ بر عدم تکرار حملات نظامی، «تعهد طرفین بر تنش زدایی» و همچنین استفاده از راهکارهای قانونی و حقوقی بین المللی برای بررسی آسیب های جنگی و غرامت هایی که هر یک از دو طرف باید بپردازند. همانطور که سرانجام طرفین جنگ ایران و عراق مجبور به پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در سال ۱۳۶۷ شدند.

۱۴۰۵ فروردین ۶, پنجشنبه

چرا رهبران به‌ندرت شکست را رسماً اعلام می‌کنند و جنگ‌های قرن بیست‌ویکم چگونه پایان می‌یابند؟



سخنگوی کاخ سفید (کارولین لیویت) در نشست خبری چهارشنبه ۵ فروردین گفته است «اگر جمهوری اسلامی واقعیت شکست را نپذیرد، آمریکا حملات شدیدتری انجام خواهد داد.». در جریان جنگ آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی رئیس جمهور آمریکا نیز بارها از شکست نظامی جمهوری اسلامی و پیروزی ارتش آمریکا صحبت کرده بود.

استفاده از این ادبیات سیاسی خاص از سوی کاخ سفید، ضمن تکرار رتوریک های سیاسی و پروپاگاندای جنگ که «ما پیروز شدیم و به همه اهداف خود در جنگ رسیده ایم»، البته بدون اینکه رسما اعلام شود که جمهوری اسلامی باید «سند تسلیم» را امضا کند، گواه این واقعیت میدانی است که جنگ هنوز به مرحله تعیین تکلیف نهایی نرسیده است. همانطور که طرف دیگر جنگ، جمهوری اسلامی نیز تا این مرحله از جنگ اعلام پیروزی می کند و ضربات سنگینی به پایگاه های نظامی و ارتش آمریکا وارد آورده است.

در عین اینکه استفاده از چنین ادبیات سیاسی همراه با شروط پانزده گانه آمریکا و شروط پنجگانه جمهوری اسلامی ضمن اینکه می تواند با هدف توقف مقاومت نظامی و دست بالا داشتن در هنگام ورود به مذاکرات و در نهایت وادار کردن طرف مقابل به پذیرش آتش بس و پایان جنگ، باشد؛ اما پیام دیگر روی میز گذاشتن چنین شرایط بسیار سنگینی، به معنای اعلام شکست و تسلیم شدن طرف مقابل نیز می تواند باشد.

چنین ادبیات سیاسی و الگویی که هر دو طرف درگیر در جنگ بکار می گیرند و دنبال می کنند بیشتر شباهت به جنگ های کلاسیک دوران قدیم استعمار دارد که رهبر شکست خورده در برابر قدرت پیروز زانو می زد و اعلام شکست می کرد.

در تاریخ معاصر، به‌ویژه از نیمهٔ قرن بیستم به بعد، مواردی که یک رهبر سیاسی به‌طور صریح و رسمی اعلام کند «ما شکست خوردیم» بسیار نادر بوده است. حتی در جنگ‌هایی که نتیجهٔ نظامی آن‌ها در فازهای نهایی روشن شده بودند، معمولاً این دولت‌ها، ارتش‌ها یا ساختارهای سیاسی بوده اند که تسلیم می شده اند، نه اینکه شخص رهبر با بیان مستقیمِ خود شکست را می پذیرفته است. برای مثال در جنگ دوم جهانی، هیتلر حاضر نشد که شکست را بپذیرد و خودکشی کرد، صدام حسین نیز حتی در دادگاه نظامی شکست و تسلیم را نپذیرفت. خمینی نیز اعلام کرد که جام زهر را بجای تسلیم می نوشد و یا علی خامنه ای ترجیح داد که به باور خودش شربت شهادت بنوشد تا تسلیم گردد.

اما ویژگی جنگ ها در قرن بیست‌ویکم حتی با جنگ های قرن بیستم متفاوت است و الگوهای پایان جنگ‌ها نیز دستخوش تغییر اساسی شده اند. برخلاف جنگ‌های کلاسیک که اغلب با خودکشی یا دستگیری رهبر و تسلیم بی‌قیدوشرط ارتش و دولت شکست خورده همراه بودند، جنگ‌های امروز بیشتر به شکل مبهم و تدریجی خاتمه می‌یابند. رایج‌ترین الگو، آتش‌بس بدون برندهٔ رسمی است؛ وضعیتی که در آن درگیری متوقف می‌شود اما اختلافات اساسی حل نمی‌گردد. الگوی دیگر، فرسایش و خروج یک‌طرفه است، جایی که یک قدرت به این نتیجه می‌رسد ادامهٔ جنگ هزینه‌ای بیش از منافع آن دارد. و یا حتی تغییرات درونی در نظام سیاسی یکی از کشورهای درگیر در جنگ، درگیری‌های منجمد شده و یا زیر خاکستری که بدون صلح رسمی ادامه می‌یابند، و یا پیروزی‌های محدود با اهداف مشخص از ویژگی‌های جنگ‌های معاصر هستند.

چند عامل مهم این تغییر را توضیح می‌دهد: منافع درهم تنیده کشورها در یک نظام جهانی باز، وجود قدرت های منطقه ای و چند قطبی شدن جهان امروز؛ فشار افکار عمومی جهانی که جنگ‌های طولانی را از نظر سیاسی پرهزینه می‌کند، پیچیده شدن جنگ ها در اثر استفاده از روش های نامتقارن و در نهایت، هزینه‌های عظیم اقتصادی در جهانی به‌هم‌پیوسته.

در مجموع، در جهان امروز نه تنها اعلام رسمی شکست توسط رهبران نادر است، بلکه خود مفهوم «پیروزی کامل» نیز کم‌رنگ شده است. جنگ‌ها اغلب نه با یک لحظهٔ قطعی، بلکه با فرسایش تدریجی، مصالحه‌های مبهم و ترتیبات ناپایدار پایان می‌یابند. از این رو، روی میز گذاشتن درخواست های بسیار حداکثری بر روی میز مذاکرات و یا درخواست از رهبری یک طرف جنگ برای اعلام لفظی شکست، آنهم در میانه جنگی که هنوز تکلیف آن نامشخص است، بیش از آنکه یک انتظار واقع‌بینانه باشد، ابزاری سیاسی، روانی، رویا و فانتزی محسوب می‌شود.

https://t.me/politicalphilosphy/593
تنها راه معقول و منطقی تصویب یک قطعنامه رسمی در شورای امنیت سازمان ملل و الزام همه کشورهای درگیر در جنگ به پذیرش مفاد آن قطعنامه است، همانگونه که در پایان جنگ ایران و عراق در سالی ۱۳۶۷ رخ داد.

۱۴۰۵ فروردین ۵, چهارشنبه

«جنگ دولت را ساخت و دولت جنگ را»



یکی از تأثیرگذارترین دیدگاه‌ها دربارهٔ شکل‌گیری دولت‌های مدرن متعلق به جامعه‌شناس آمریکایی چارلز تیلی ( Charles Tilly) است که می‌گوید: «جنگ دولت را ساخت و دولت جنگ را.» منظور او این است که دولت‌ها در مواجهه با تهدیدهای مرگ‌بار خارجی ناچار می‌شوند برای بقا، قدرت را متمرکز کنند، منابع را بسیج نمایند، دستگاه‌های اداری، امنیتی و نظامی را گسترش دهند و کنترل بیشتری بر جامعه اعمال کنند. تجربهٔ ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ را می‌توان تا حد زیادی در این چارچوب فهم و تحلیل کرد.

پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و سقوط نظام پادشاهی، نظام سیاسی جدید، پس از رفراندوم ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ رسمیت یافت. اما تثبیت جمهوری اسلامی و شکلگیری نهادهای قانونگذاری، حکمرانی و مدیریتی آن چند سال به درازا انجامید. در این فرایند نیروهای سیاسی بسیار متنوعی در صحنه حضور داشتند و با یکدیگر رقابت می کردند، از میانه روها تا انقلابیون و رادیکالهای چپ و مذهبی. وضعیتی که از یک سو بسیار پر تنش و از سوی دیگر بسیار سیال بود.

آغاز جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۵۹ این وضعیت پرتنش و سیال را به نقطهٔ عطف تعیین‌کننده ای رساند. نقطه عطفی که موجب شد امر بقا در برابر رقابتهای سیاسی اولویت پیدا کند، قدرت در سطوح بالای حاکمیت متمرکز و فضای داخلی به شدت امنیتی شود. در چنین شرایطی، سازوکارهای معمول رقابت و تکثر سیاسی که در دو سال اول پس از انقلاب ۱۳۵۷ شاهد آن بودیم به حاشیه رانده و حتی حذف شدند و دولت جمهوری اسلامی همراه با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برای بسیج منابع و حفظ انسجام، اختیارات بیشتری به دست آوردند.

از جمله یکی از مهمترین پیامدهای مهم جنگ، رشد و تثبیت نهادهای نظامی–انقلابی بود. در این میان، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از یک نیروی نوپا به سازمانی قدرتمند با نقش‌های نظامی، امنیتی و بعدها اقتصادی تبدیل شد. این روند با الگوی چارلز تیلی همخوان است: جنگ ظرفیت‌های کنترل متمرکز و یکدست شدن حاکمیت جمهوری اسلامی را افزایش داد و نهادهایی را که بتوانند این وظایف را انجام دهند، تقویت کرد.

از سوی دیگر، جنگ ایران و عراق به شکلگیری هویت سیاسی-ایدئولوژیک جمهوری اسلامی مبتنی بر مقاومت، شهادت و فداکاری و تهدید دائمی از سوی دشمن کمک بسیاری کرد. هویتی که همراه با رشد گفتمان‌های سخت‌گیرانه‌ و سرکوبگرانه شد و فضایی حاکم گردید که هرگونه سازش و میانه‌روی به‌عنوان ضعف تلقی می‌شد و امر سیاست را به منطق «دوست و دشمن» نزدیک کرد. از این منظر، می‌توان گفت تجربهٔ جنگ به تقویت گرایش‌های رادیکال‌تر در سیاست داخلی و خارجی انجامید؛ روندی که بسیاری از دولت‌های درگیر جنگ‌های طولانی با آن مواجه بوده‌اند.

اما سیاست رادیکال متکی بر منطق «دوست و دشمن» با پایان یافتن جنگ در سال ۱۳۶۷ ادامه یافت و نه تنها بسیاری از ساختارها شکل‌گرفته در جریان جنگ از میان نرفتند. بلکه قدرتمندتر نیز شدند. سیاست خارجی نیز همچنان بر بازدارندگی و تهدیدات دشمن خارجی متمرکز بود و حساسیت نسبت به بی‌ثباتی داخلی و حفظ امنیت همچنان بالا ماند.

در ادبیات علوم سیاسی، این فرایند «اثر ماندگار جنگ» نامیده می‌شود، به این معنی که تجربهٔ جنگ حتی در دوران صلح نیز رفتار دولت را شکل می‌دهد. به همین دلیل نیز سیاست‌های راهبردی بلندمدت جمهوری اسلامی، از جمله توسعهٔ ظرفیت‌های دفاعی و سرمایه گذاری های هنگفت در زمینه فناوری های هسته ای و همچنین سرکوب شدید مخالفین در چارچوب جلوگیری از تکرار تهدیدی مشابه تفسیر و توجیه می شدند.

در مجموع، تجربهٔ جنگ ایران و عراق نشان می‌دهد که جنگ می‌تواند نه‌تنها یک نظام سیاسی را تثبیت کند، بلکه جهت‌گیری‌های آن را نیز برای دهه‌ها تحت تاثیر قرار دهد. در چارچوب نظری چارلز تیلی، جنگ ایران و عراق را می‌توان «کورهٔ دولت‌سازی» جمهوری اسلامی دانست: بحرانی که در آن ساختارهای قدرت شکل گرفتند، نهادهای کلیدی تقویت شدند و الگوهای خاصی از حکمرانی تثبیت گردیدند.

اکنون اما این سوال مطرح است که آیا ما در میانه جنگ بین آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی مجددا شاهد یک «کورهٔ دولت‌سازی» هستیم؟ البته همانطور که در جریان جنگ هشت ساله ایران و عراق نیز کاملا مشخص نبود که سرانجام چه حاکمیتی از دل جنگ سر برمی آورد و کسی تصور نمی کرد که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از یک میلیشیای نظامی عملا به یک دولت در سایه تبدیل شود و همه ارکان کشور را در دست گیرد، اکنون نیز برای ما که هنوز در متن جنگ جاری هستیم کاملا مشخص نیست که چه حاکمیتی و با چه مختصاتی از دل این جنگ بیرون خواهد آمد

اما آنچه مسلم است، اگرچه رابطهٔ جنگ و رادیکالیسم و تمرکز قدرت همیشه یک رابطه‌ای خطی و ساده نیست، اما تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که جنگ‌های طولانی و وجودی، در صورتیکه به نابودی و فروپاشی کامل یک نظام سیاسی منتهی نشوند، معمولا نظام سیاسی باقی مانده را به سمت تمرکز قدرت، امنیتی‌شدن سیاست و کاهش بیشتر و یا حتی حذف کامل فضای میانه سوق می‌دهند.

انتخاب افراد بسیار تندرو و «آخرالزمانی»، مانند محمدباقر ذوالقدر به عنوان دبیر شورای عالی امنیت جمهوری اسلامی، پس از حذف سطوح یک و دو رهبری سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی نشان می دهد که فعلا منطق برساخت و بازتولید یک حاکمیت رادیکال و سخت سر در «کوره دولت سازی» عمل می کند. جنگ ایران و عراق الیگارشی سپاه را از این کوره در آورد و کوره جنگ جاری نیز در حال شکل دهی یک نظم سیاسی جدید تندرو (به احتمال بسیار زیاد از خمیر مایه همین جمهوری اسلامی) است.
https://t.me/politicalphilosphy/589

۱۴۰۵ فروردین ۳, دوشنبه

جنگ، «عملیات پیشگیرانه» یا تجاوز؟ واقعگرایی، ساده سازی یا سازه گرایی؟


در بسیاری از تحلیل ها و مباحث سیاسی بین ما ایرانیان و حتی در مقالات روزنامه های معتبر بین المللی معمولا از واژه جنگ برای توصیف حملات متقابل نظامی بین آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی استفاده می شود. در حالیکه در نظریات رسمی دولت امریکا و اسراییل معمولا از عملیات نظامی (پیشگیرانه)، استفاده از زور و یا درگیری نظامی صحبت می شود.

این نوع از گزینش واژه ها برای توصیف حملات متقابل نظامی بین آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی برای مثال استفاده از واژه و گزاره هایی مانند«جنگ»، «عملیات پیشگیرانه»، «جنگ آزادی بخش» و یا «تجاوز»، صرفاً یک مسئله صرفا زبانی نیست. انتخاب هر یک از این واژه ها، از یک سو می تواند بازتاب دهنده چارچوب‌های متفاوت سیاسی و ایدئولوژیک باشد، و از سوی دیگر می تواند برای تاثیرگذاری بر افکار عمومی یا مشروعیت بخشیدن به اقدامات نظامی و حتی آماده سازی مسیرهای بعدی دیپلماتیک صورت گیرد.

برای بررسی علت گزینش واژه های متفاوت برای توصیف و تحلیل یک واقعیت عینی می توان از دو رویکرد معمول در سیاست و سیاست ورزی استفاده کرد. این دو رویکرد ساده اما پرکاربرد یکی رویکرد «ساده سازی» و دیگری رویکرد «سازه‌ گرایانه» (Constructivism) در روابط بین‌الملل است.

در روش و رویکرد «ساده سازی»، که در چارچوب سنت رئالیسم Realism قرار می گیرد، تمرکز بر واقعیت‌های مادی قدرت و امنیت است. در این نگاه، اگر میان دولت‌ها درگیری نظامی مستقیم یا غیرمستقیم وجود داشته باشد، استفاده از واژه «جنگ» توصیفی نسبتاً خنثی و عملی تلقی می‌شود. «جنگ» در این معنا نشان‌دهنده وضعیت تقابل است، بدون آنکه درباره مشروعیت یا آغازگر قضاوتی صریح ارائه دهد.

این روش یکی از روشهای مرسوم بین تحلیلگران مستقل است. این رویکرد معمولاً پیچیدگی‌های حقوقی و اخلاقی را به نفع یک تصویر ساده از رقابت قدرت‌ها کنار می‌گذارد: دولت‌ها برای بقا عمل می‌کنند و در صورت احساس تهدید، استفاده از زور امری قابل انتظار است. بنابراین، در تحلیل‌های امنیتی که بر توازن قوا، بازدارندگی و توان نظامی تمرکز دارند، صحبت از «جنگ بین جمهوری اسلامی و آمریکا/اسرائیل» صحبتی رایج است.

در مقابل، رویکرد سازه گرایانه Constructivism بر نقش هنجارها، ایده آلها، هویت‌ها و گفتمان تأکید می‌کند. از این منظر، واژه‌ها صرفا واقعیت جنگ را توصیف نمی‌کنند، بلکه آن را مطابق الگوی خود می‌سازند. اینجاست که برای مثال انتخاب میان «جنگ»، «عملیات پیشگیرانه»، «جنگ آزادی بخش» و «تجاوز» خود بخشی از مبارزه سیاسی بر سر مشروعیت بخشیدن به حملات نظامی متقابل می شود.

برای مثال در رابطه با جنگ جاری اگر بخواهیم از منظر حقوق بین الملل نگاه کنیم، آغاز عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی، استفاده غیر قانونی از زور علیه حاکمیت یک کشور بوده است و بنابراین «تجاوز نظامی» محسوب می شود. در حقوق بین‌الملل، به‌ویژه طبق منشور سازمان ملل تجاوز به معنای استفاده از زور نظامی توسط یک دولت علیه حاکمیت، تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی دولت دیگر بدون مجوز قانونی است.

در مقابل، برخی از جریانهای سیاسی در عرصه سیاست در ایران به جای استفاده از واژه خنثی جنگ و یا واژه حقوقی تجاوز، از گزاره هایی مانند «جنگ آزادی بخش» یا «کمک نظامی» برای فلج کردن قدرت سرکوب جمهوری اسلامی استفاده می کنند و به این طریق حملات نظامی آمریکا و اسرائیل را مشروع جلوه می دهند و از آن حمایت می کنند. و یا دولت های اسرائیل و آمریکا برای فرار از عواقب قضایی و حقوقی حملات نظامی، حتی بجای استفاده از واژه خنثی جنگ معمولا از گزاره های «عملیات پیشگیرانه» و یا «دفاع از مردم ایران» برای توجیه عملیات نظامی خود بهره می برند.

البته اگر فاکتورهایی مانند ماهیت جنگ طلب جمهوری اسلامی که خواهان نابودی اسرائیل و خروج آمریکا از منطقه خاورمیانه است و همچنین گفتمانهای ایدئولوژیک حاکم بر دولت راست افراطی اسرائیل و سیاست های پنهان دولت راست و پوپولیست آمریکا در نظر آوریم، آنگاه نمی توان با صراحت و اطمینان گفت که کدام واژه و یا گزاره کاملا درست یا کاملا غلط است. در واقع هر یک بخشی از واقعیت را برجسته و بخش دیگر را پنهان می‌کند. برای مثال واژه خنثی «جنگ» می‌تواند نقش آغازگر را مبهم سازد، در حالی که «تجاوز» ممکن است پیچیدگی‌ها و پیش زمین های تاریخی این درگیری را نادیده بگیرد. به عبارت دیگر در عمل، سیاست بین‌الملل اغلب میدان رقابت روایت‌هاست، نه صرفاً تقابل نیروهای نظامی.

در نهایت، فهم دقیق وضعیت ایران مستلزم آگاهی از این نکته است که زبان خود بخشی از سیاست است. انتخاب واژه نه‌تنها بازتاب تحلیل، بلکه ابزار شکل‌دهی به آن نیز هست. بنابراین، پرسش «جنگ یا تجاوز؟» بیش از آنکه صرفاً توصیفی باشد، پرسشی درباره چارچوب نظری، موضع هنجاری و هدف سیاسی گوینده است.
https://t.me/politicalphilosphy/585

۱۴۰۵ فروردین ۱, شنبه

«اگر با جنگ مخالفی، راه‌حل تو چیست؟» — نقد یک استدلال رایج



پس از گذشت سه هفته و ورود به هفته چهارم از جنگ بین آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی، به نظر می رسد که اکثریت مردم ایران در داخل کشور، بیش از آنکه درگیر مباحث سیاسی پیرامون چرایی جنگ و جستجوی مقصر باشند، دل نگران زندگی و سلامت خود و خانواده خود هستند و با بهت و حیرت به آنچه که در حال وقوع است می نگرند و شاید به تدریج در حال عادت کردن به بمبارانهای و غرش هواپیماها و پهپادها نیز باشند.

اما در میان بخشی از ایرانیان خارج کشور و مخالفین جمهوری اسلامی بحثها و جدلهای بسیاری در دربارهٔ جنگ میان آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی در جریان است. به طور مشخص، در بین موافقین و مخالفین جنگ یکی از پرتکرارترین پاسخ‌های موافقان جنگ به مخالفان این است: «پس راه‌حل تو چیست؟» این پرسش در ظاهر منطقی و حتی مسئولانه به نظر می‌رسد، اما در بسیاری از موارد حامل مجموعه‌ای از مغلطه‌ها و خطاهای پنهان است که می‌تواند گفت‌وگو را از مسیر عقلانی و منطقی خارج کند.

نخستین خطای نهفته، دوگانه‌سازی کاذب است. این استدلال به‌طور ضمنی فرض می‌کند که تنها دو گزینه وجود دارد: یا جنگ، یا ادامهٔ وضع موجود بدون هیچ تغییر. اما در واقعیت امر طیفی از گزینه‌ها میان این دو قطب وجود دارد؛ از دیپلماسی و فشارهای بین‌المللی گرفته تا تحولات درونی، تغییرات نسلی، شکاف‌های قدرت، نافرمانی و مبارزات مدنی. حذف این طیف متنوع، واقعیت پیچیدهٔ سیاسی را به یک انتخاب صفر و یک تقلیل می‌دهد؛ انتخابی که بیشتر محصول اضطراب و ناامیدی است تا تحلیل.

البته در مقابل این استدلال، موافقین جنگ مطرح می کنند که مردم ایران در ده های گذشته تمامی راههای مسالمت آمیز و ممکن را برای اصلاح، تغییر و در نهایت گذار از جمهوری اسلامی تجربه کرده اند. اما نتایج عملا نشان می دهند که چنین راهبردها و راهکارهایی در برابر یک نظام توتالیتر مذهبی که به شدت سرکوبگر است کارایی نداشته اند؛ و بنابراین ما، مانند بسیاری از نظامهای توتالیتر امنیتی-نظامی، برای گذار از جمهوری اسلامی نیازمند کمک خارجی هستیم.

این استدلال اما بر نوعی منطقِ بن‌بست تکیه دارد: چون راه‌های قبلی نتیجه نداده‌اند، پس راهی رادیکال و حتی مخرب موجه است.
نگارنده معتقد است که ما همه راهها و روش های مبارزات مدنی مسالمت آمیز را تجربه نکرده ایم و به کار نگرفته ایم، با این توضیح که: در اینکه مردم ایران به ویژه پس از سال ۱۳۸۸ و ۱۳۹۶ به بعد در اشکال مختلف با حضور در خیابان تلاش کرده اند تا اعتراضات و نارضایتی خود را نشان دهند و علنا خواست گذار از جمهوری اسلامی را با شعارهای رادیکال خود در عرصه های خیابان فریاد زده اند، تردیدی نیست. این حضور خیابانی اما تقریبا تنها کنشی بوده است که مردم ایران به طور خودانگیخته انجام داده اند. کنشی که نیروها و فعالین سیاسی و مدنی آن اندازه تحت تاثیر آن بودند که حتی از مقدس بودن خیابان صحبت می کردند و همواره تاکید داشته اند که خیابان را نباید رها کرد.

اما همین مقدس شمردن خیابان در واقع امر نقطه اصلی ضعف و پاشنه آشیل نیروهای سیاسی و مدنی معتقد به جنبش های مدنی مسالمت آمیز بوده است. به این معنی که گویی تنها شکل و راه مبارزه و مقاومت مدنی اعتراضات خیابانی است. در حالیکه در بسیاری از متون معتبر مبارزات مدنی بر اشکال و شیوه های بسیار گوناگون مبارزات مدنی تاکید شده است.

بنابراین این استدلال که مردم ایران تمامی راهکارهای مسالمت آمیز برای عبور از جمهوری اسلامی را بکار گرفتند، استدلال دقیقی نیست. به این معنی که جامعه مدنی ایران، به ویژه کنشگران سیاسی و مدنی و گروه های سیاسی حامی جنبش های سیاسی مسالمت آمیز در توانمندسازی، سازماندهی شبکه ای و تربیت جامعه و اصناف و بخش های مختلف جامعه برای استفاده از روش های بسیار متنوع مبارزات مدنی، از اعتصاب تا نافرمانی های مدنی بسیار ضعیف عمل کرده اند. پراکندگی و عدم هماهنگی بین گروهای سیاسی حامی جنبش های سیاسی اجتماعی مسالمت آمیز و نهادهای مدنی و اصناف که گویی هر یک در جزیره منافع خود مشغول فعالیت هستند یکی از پیامدها و نشانه های این ضعف بسیار بنیادی است.

خطای نهفته و مغلطه دیگر، گذاشتن مسئولیت توجیه و توضیح انتخاب راه جنگ بر دوش دیگران است. به این معنی که در منطق، کسی که پیشنهاد اقدامی پرهزینه و پرریسک، مانند جنگ، را مطرح می‌کند، خود موظف است ضرورت، امکان موفقیت و پیامدهای آن را توضیح دهد. اما عمدتا بار توجیه از دوش پیشنهاددهنده برداشته و بر دوش مخالف گذاشته می‌شود: اگر بدیل کامل و تضمین‌شده ارائه ندهی، مخالفتت بی‌اعتبار است. حال آن‌که در تصمیم‌های پرخطر، «نشان دادن خطر» خود به‌تنهایی دلیل موجهی برای مخالفت است، حتی اگر جایگزین قطعی در دست نباشد. بسیاری از تصمیم‌های عاقلانه در زندگی دقیقاً از پرهیز از گزینه‌های فاجعه‌بار ناشی می‌شوند، نه از داشتن طرحی کامل برای آینده.
تاریخ نشان می‌دهد که جنگ نه‌تنها تضمینی برای حل مشکلات سیاسی نیست، بلکه می‌تواند خود منشأ بحران‌های عمیق‌تر شود: فروپاشی نهادها، خشونت داخلی، تجزیهٔ سرزمینی، یا تقویت نیروهای اقتدارگرا تحت عنوان «دفاع ملی». فرضِ اینکه جنگ لزوماً به آزادی یا دموکراسی می‌انجامد، بیشتر یک امید است تا یک استنتاج مبتنی بر شواهد. اینها هزینه های و ریسک هایی است که باید در درجه اول از سوی طرفداران جنگ توضیح داده شوند.

در نهایت در نزد وطن دوستان واقعی و انسانهای با وجدان، که به شرایط فقط از منظر منافع سیاسی و گروهی خاص نگاه نمی کنند، مخالفت با جنگ لزوماً به معنای دفاع از وضع موجود نيست؛ همان‌طور که حمایت از جنگ لزوماً به معنای بی‌اعتنایی به رنج انسان‌ها نیست. اما تبدیل یک تصمیم پیچیدهٔ تاریخی به آزمونی ساده با یک سؤال («راه‌حل تو چیست؟») بیشتر به قطبی‌سازی کمک می‌کند تا به فهم. در سیاست، گاه خردمندانه‌ترین موضع نه ارائهٔ نقشه‌ای دقیق برای آینده، بلکه تشخیص این نکته است که برخی مسیرها، حتی اگر با نیت رهایی پیشنهاد شوند، می‌توانند هزینه‌هایی غیرقابل بازگشت بر یک جامعه تحمیل کنند.

به بیان دیگر: نداشتن یک پاسخ کامل، لزوماً بدتر از پذیرفتن پاسخی نیست که ممکن است فاجعه‌بار باشد.

۱۴۰۴ اسفند ۲۷, چهارشنبه

از جنبش «زن، زندگی، آزادی» تا جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴: از کجا به ناکجا آباد رسیدیم؟



به جرات می توان گفت که اعتراضات گسترده مردمی در سال ۱۴۰۱ از سوی اکثریت مطلق مردم ایران و تمامی نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی و حتی جامعه جهانی تحت عنوان «زن زندگی آزادی» شناخته می شود. اما برای جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴، با وجود گستردگی و حضور اقشار گوناگون در آن و با وجود خصلت انقلابی این جنبش و حضور طیف متنوعی از مردم در آن، یک اجماع عمومی در نامگذاری این جنبش وجود ندارد.

البته جریان پادشاهی خواه به رهبری رضا پهلوی این جنبش را انقلاب ملی معرفی و نامگذاری کرده است. اما واقعیت این است که این به اصطلاح انقلاب، پس از کشتار ۱۸ و ۱۹ دی ماه و سپس آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، به مثابه یک انقلاب مردمی و درونزا نه تنها به میانه راه هم نرسیده است و نتوانسته است یک همبستگی ملی و قیام سراسری رقم بزند، بلکه عملا به یک فاجعه ملی تبدیل شده است که همچنان نیز با نابودی زیرساخت های کشور ادامه دارد.

همین اختلاف آشکار در نامگذاری این دو حرکت بزرگ و آثاری که هر دو بر جا گذاشتند، تفاوت های بنیادی دو شکل از جنبش های اجتماعی-سیاسی و یا نوع انتظار و برداشت از آنها را به نمایش می گذارند: به باور من جنبش زن زندگی آزادی، یک جنبش مدرن و مترقی از نوع جنبش های اعتراضی قرن بیست یکم بود. اما جنبش اعتراضی دیماه گذشته، با وجودی که در ابتدا معیشتی بود و سپس ضد حکومتی شد (همانند جنبش های اعتراضی پیشین در ایران) و می توانست در راستا و ادامه جنبش زن زندگی آزادی باشد، متاسفانه به این بهانه که بخش هایی از مردم ایران رضا پهلوی را صدا می زنند و خواهان بازگشت نظام پادشاهی هستند، تلاش گردید تا این حرکت مردمی به سرعت تبدیل به یک انقلاب کلاسیک از نوع قرن بیستمی گردد. با این تصور که همراه با حملات نظامی آمریکا و اسرائیل و حذف رهبران جمهوری اسلامی این حکومت سرانجام در اثر ضعف و فروپاشی ساختاری با یک قیام مردمی تحت رهبری فردی رضا پهلوی ساقط خواهد شد.

اما واقعیت این است که جامعه ایران با وجود یک حاکمیت اقتدارگرای مذهبی و تلاش حکومت در قطع ارتباط مردم ایران با جامعه جهانی، همواره هماهنگ و نسبتا همزمان و هم زبان با تحولات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در جهان (به ویژه جهان غرب) رشد کرده است. از این نظر بهتر است تحولات اعتراضی ایران در سال‌های اخیر را در چارچوب بزرگ‌تری دید و فهمید که در سراسر جهان رخ داده است. تحولاتی که می توان در این گزاره خلاصه نمود: «گذار از انقلاب‌های کلاسیکِ قرن بیستم (همانطور که در انقلاب ۵۷ به وقوع پیوست) به جنبش‌های اجتماعی شبکه‌ای و بلندمدت». همچنین، «هم‌زمان، دگردیسی حکومت‌های استبدادی یا توتالیتر سخت و تک محور به اقتدارگرایی‌های سازگار و پیچیده‌تر.»

از این نظر می توان گفت که جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ همزمانی و هماهنگی بیشتری با جامعه جهانی در قرن بیست و یکم داشت. در نقطه مقابل اما، تلاش بخشی از اپوزیسیون برای مصادره و تبدیل اعتراضات گستردهٔ دی‌ماه ۱۴۰۴ به یک انقلاب ملی تحت رهبری یک فرد، با فرض اینکه حکومت در اثر چند ضربه سخت نظامی و حذف رهبرانش به سرعت سرنگون خواهد شد، بر نظریات کلاسیک انقلاب قرن بیستم که دوران آن گذشته است متکی بوده است.

جنبش ۱۴۰۱ اساساً ماهیتی هویتی، فرهنگی و نسلی داشت که جرقهٔ آن مرگ مهسا امینی بود. اعتراضی که به‌سرعت به مطالبه‌ای فراگیر دربارهٔ کرامت، آزادی فردی و حق انتخاب در سبک زندگی تبدیل شد. جنبشی که زنان و جوانان نقش محوری در آن داشتند و کنش‌ها بیشتر نمادین، افقی و شبکه‌ای بود. از جمله از برداشتن حجاب تا شعارهای خلاقانه و حضور خودجوش در خیابان. این جنبش بیش از آنکه در پی تصرف دولت بوده باشد، نظم اجتماعی و فرهنگی مسلط را به چالش کشید؛ نمونه‌ای از آنچه نظریه‌پردازان «جنبش‌های اجتماعی نو» می‌نامند.

اعتراضات ۱۴۰۴ عمدتاً ریشه در بحران معیشتی و احساس تهدید بقا داشتند. فروپاشی قدرت خرید، تورم و ناامنی اقتصادی طبقات فرودست و بخش‌هایی از طبقهٔ متوسط را به میدان آورد. اما در اینجا نیز، مانند جنبش های پیشین، مطالبات اقتصادی به‌سرعت سیاسی شدند. شکل کنش نیز تکمیلتر و همراه با اعتصاب، تعطیلی کسب‌وکارها و تجمع‌های بسیار گسترده شده بود. سرکوب نیز در مقایسه با جنبش های پیشین تا قبل از ۱۸ و ۱۹ دی ماه به مراتب کمتر شده بود و حکومت ظاهرا مدارا و تحمل بیشتری از خود نشان میداد. در مجموع می توان گفت که اگر جنبش ۱۴۰۱ را «سیاست زندگی» بنامیم، ۱۴۰۴ را می‌توان «سیاست بقا» دانست. و این دو در واقع دو بعد از یک جنبش اصیل مردمی بودند که اگر همچنان بر عاملیت دورن خیز خود باقی می ماندند مطمئنا می توانستند حاکمیت را به عقب نشینی های بیشتری وادار کنند، همانطور که جوانان و زنان در جنبش زن زندگی آزادی موفق شدند.

البته در این واقعیت تردید نیست که در جریان جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴ بخش هایی از مردم شعارهایی در حمایت از آقای رضا پهلوی می دادند. اما این واقعیت دلیل نمی شود که یک جریان سیاسی و چهره ای که مورد خطاب قرار می گیرد و مدعی رهبری است، بخواهد در قرن بیست و یکم انقلابی کلاسیک، از نوع فرانسه و روسیه تا ایران ۱۳۵۷، که معمولاً دارای رهبری واحد، ایدئولوژی منسجم، بسیج ملی با هدف روشنِ تصرف دولت، آنهم در دوره‌ای کوتاه و انفجاری راه اندازی کند و نظم سیاسی را سرنگون سازد. البته انقلابی که به دلیل نداشتن نیروهای سازمان یافته و مسلح بر روی زمین مجبور بود از کمک خارجی استفاده کند، انقلابی که بر مبنای این رویا راه اندازی شده بود که کمک در راه است و این حکومت در اثر چند ضربه نظامی ساقط خواهد شد.

بنابراین در رابطه با تحولات سیاسی در ایران امروز باید به دو واقعیت توجه داشت و نباید این دو واقعیت را اراده گرایانه نادیده گرفت و از روی آن عبور کرد و گفتمانی خارج از ظرفیت های این دو واقعیت بر ساخت و تحمیل نمود:

۱- جنبش‌های قرن بیست‌ویکم غالباً شبکه‌ای، افقی، متکثر و فاقد مرکزیت‌اند و بیشتر به تغییر تدریجی فرهنگ، هویت و روابط اجتماعی می‌پردازند تا فتح مستقیم قدرت. و تجربه نیز نشان داده است که چنین جنبش هایی با وجود گستردگی لزوماً به انقلاب کلاسیک منجر نمی‌شوند. و به نظر من جنبش زن زندگی آزادی از نوع چنین جنبش هایی بود و به همین دلیل نیز بازتاب بسیار گسترده و مثبت در سطح جهانی داشت و توانست حکومت را به ویژه در حوزه های فرهنگی به عقب نشینی وادارد.

۲- همزمان با این تحول در نوع و ماهیت جنبشهای سیاسی اجتماعی قرن بیست و یکمی، دگرگونی و تحول دیگری نیز در شکل حکومت‌های استبدادی و توتالیتر به وجود آمده است. هانا آرنت حکومت‌های توتالیتر قرن بیستم را نظام‌هایی می‌دانست که با ایدئولوژی فراگیر، حزب واحد، بسیج توده‌ای و ترور سازمان‌یافته جامعه را کاملاً تحت کنترل می‌گیرند—و درست به همین دلیل معتقد بود که ممکن است ناگهان فرو بریزند، زیرا همه‌چیز به یک مرکز وابسته است. اما بسیاری از دولت‌های اقتدارگرای امروز دیگر چنین نیستند. آن‌ها معمولاً اقتصاد مختلط، نهادهای متنوع، موازی و شبکه ای و پراکنده ایجاد کرده اند؛ جامعهٔ مدنی را ضعیف نگاه می دارند و کاملا نابود نمی کنند، بلکه با ابزارهای پیشرفتهٔ نظارت و کنترل آنها را نیز مدیریت می کنند. هدفشان نیز حذف کامل و سرکوب نارضایتی ها و مطالبات نیست، بلکه مدیریت و مهار آنها است. این «اقتدارگرایی سازگار» معمولا به‌جای فروپاشی ناگهانی، بیشتر به تداوم همراه با بحران‌های دوره‌ای منجر می‌شود. که به نظر من جمهوری اسلامی نیز کوشیده است خود را تبدیل به چنین حکومتی کند.

اگر بخواهم وضعیت فعلی ایران را با توجه به دو واقعیتی که در فوق به آن اشاره کردم خلاصه کنم، می توان گفت، مستقل از جنگ جاری، جهان امروز، از جمله ایران، بیش از آنکه شاهد سقوط‌های ناگهانی باشد، صحنهٔ فرسایش تدریجی نظم‌های سیاسی و اجتماعی است؛ فرسایشی که گاه با انفجارهای اعتراضی کوتاه‌مدت خود را نشان می‌دهد، اما مسیر نهایی آن الزاماً از پیش تعیین‌شده نیست و بنابراین اراده گرایانه نیز نمی توان سرنوشت یک جامعه بسیار متکثر و متنوع را تعیین نمود. و اگر فاکتور جنگ جاری را نیز به این نتیجه گیری اضافه کنیم، متاسفانه صحنه آینده ایران به مراتب مبهم تر، فرسوده تر و تاریک تر خواهد بود. و آن پندار و رویای انقلاب ملی، در واقعیت تبدیل به یک فاجعه بزرگ ملی شده است.
https://t.me/politicalphilosphy/574

۱۴۰۴ اسفند ۲۶, سه‌شنبه

وقتی سیاست به سرنوشت جنگ گره می‌خورد، منطق خطرناکِ «جنگ وجودی» حتی برای اپوزیسیون



ضدیت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل بخشی از موجودیت و هویت جمهوری اسلامی است، همانطور که مبارزه با «دشمن» همواره محور اصلی دکترین رهبر جمهوری اسلامی بوده است. این نوع از سیاست و دکترین جنگی در طول نزدیک به نیم قرن از حاکمیت جمهوری اسلامی تمامی ابعاد و ساختارهای نظام را تبدیل به یک حاکمیت جنگی و امنیتی کرده است.

تاریخ و تجارب بسیاری از کشورها که ساختارهای حکومتی آنها بر اساس دکترین نظامی و امنیتی شکل گرفته بودند، از جمله آلمان هیتلری و یا فرانسه زمان ناپلئون، نشان می دهند که در چنین کشورهایی جنگ عملا از سطح یک ابزار سیاسی (بر مبنای نظریه جنگ ادامه سیاست اما به شکلی دیگر است) به سطح تعیین کننده بقا ارتقا یافته بود. نظام جمهوری اسلامی نیز که از دل یک انقلاب ضد امپریالیستی و انقلابی برخاست و خمیرمایه وجودی آن بر مبنای دشمنی با آمریکا و اسرائیل شکل گرفت، از این قاعده مستثنا نیست. جنگ برای این حکومت نیز یک مقوله حیاتی و وجودی است.

این وضعیت را جامعه‌شناسی سیاسی یک «جنگ وجودی» تعریف می کند. جنگی که در آن طرف‌ها احساس می‌کنند نتیجه جنگ تعیین می‌کند «آیا ما باقی می‌مانیم یا نه». در نظریه کلاسیک، به‌ویژه نزد کارل فون کلاسویتس، Carl von Clausewitz، جنگ ادامه سیاست با ابزارهای دیگر است؛ اما در جنگ‌های وجودی این رابطه معکوس می‌شود: سیاست به ادامه جنگ تبدیل می‌شود. هنگامی که تهدید شکست نظامی به‌منزله فروپاشی سیاسی یا حذف از قدرت تلقی شود، عقب‌نشینی یا مصالحه دیگر صرفاً یک گزینه راهبردی نیست، بلکه تهدیدی برای بقا به شمار می‌آید. از همین رو، پارادوکس مهمی شکل می‌گیرد: صلح می‌تواند پرهزینه‌تر از ادامه جنگ به نظر برسد، پارادوکسی که جمهوری اسلامی نیز در آن گرفتار شده است.

اما بر خلاف جنگ های بزرگ تاریخی از جنگ های ناپلئون تا هیتلر، جنگهایی که فقط برای این دو رهبر و حکومتشان جنبه موجودیتی و وجودی داشته اند، به نظر می رسد که در وضعیت جنگ جاری آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، همراه با جنگ طلب اصلی یعنی حاکمیت اسلامی، طرفهای دیگر نیز آینده جنگ را به سرنوشت خود پیوند زده اند.

به نظر بسیاری از تحلیلگران حتی دونالد ترامپ و نتانیاهو نیز به دلیل محاسبات غلط: که با ضربات بسیار سنگین و به ویژه با حذف رهبر جمهوری اسلامی، رژیم به سرعت سرنگون خواهد شد، اکنون که رژیم سر پا مانده و مقاومت می کند و آمریکا و اسرائیل را عملا وارد یک جنگ فرسایشی کرده است، توقف جنگ بدون اعلام یک پیروزی مشخص و چشمگیر، می تواند ضربات بسیار سنگین حیثیتی بر مشروعیت و سرنوشت سیاسی آنها وارد کند.

نکته قابل توجه در رابطه با جنگ جاری اما این واقعیت است که در کنار عوامل اصلی جنگ، اپوزیسیون پادشاهی خواه به رهبری رضا پهلوی نیز آینده، مشروعیت و حتی هویت خود را به نتیجه این جنگ گره زده است. در پیامهایی که آقای پهلوی از زمان اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ داده است که گزاره «کمک در راه است» همچنان تکرار می شود و درخواست مکرر ایشان از ترامپ بر دخالت نظامی، این خط و راهبرد سیاسی به خوبی دیده می شود. راهبردی که بر دخالت نظامی خارجی سرمایه گذاری کرده است و رانش اصلی آن را تشکیل می دهد.

زمانی یک نیروی اپوزیسیون سرنوشت خود را به جنگ گره میزند، که تغییر داخلی از طریق سازماندهی بخش های اجتماعی طرفدار خود و راهبردهای دیگری به غیر از جنگ خارجی ناممکن یا بسیار دشوار به نظر برسد. در چنین شرایطی اگر یک جنگ خارجی علیه نظام حاکم در جریان باشد، آن جنگ ممکن است به‌عنوان «پنجره فرصت» دیده شود. همان پنجره ای که آقای پهلوی بارها به آن اشاره کرده بود. در حالیکه این راهبرد برای نیروهای خارج از دایره قدرت های بزرگ، به علت نداشتن عاملیت و تاثیر مستثیم بر تصمیمات این قدرت ها و حتی تضاد منافع استراتژیک در طولانی مدت، بسیار پرخطرتر و پرریسک است، زیرا آنان کنترل اندکی بر روند جنگ دارند و عملا به تصمیمات بازیگران قدرتمندتر وابسته‌ می شوند. برای مثال اگر جنگ مطابق انتظار پیش نرود، سرمایه سیاسی و مشروعیت آنان می‌تواند به‌سرعت فرسایش یابد. حتی در صورت تحولات سیاسی ناشی از جنگ نیز تضمینی وجود ندارد که این نیروها نقش تعیین‌کننده‌ای در نظم پساجنگ داشته باشند.

نمونه‌های تاریخی نشان می‌دهد که پیوند خوردن با یک جنگ خارجی می‌تواند پیامدهای بلندمدت بر جایگاه اجتماعی و سیاسی نیروها داشته باشد. از جمله تجربه سازمان مجاهدین خلق در زمان جنگ ایران وعراق، نشان می‌دهد که زمانی که یک نیروی سیاسی سرنوشت خود را با جنگی که نقش مستقیم و تعیین کننده ای در پایان و یا ادامه آن ندارد، پیوند دهد، عملا سرنوشت سیاسی و بقای خود را نیز به قمار گذاشته است.

از منظر کلان، گره زدن سرنوشت سیاسی به جنگ نوعی قمار سیاسی و موجودیتی است؛ وابستگی به رویدادی پیچیده، چندبازیگره و غیرقابل پیش‌بینی که نتیجه آن خارج از کنترل مستقیم بازیگران داخلی است. چنین راهبردی ممکن است در کوتاه‌مدت بسیج و امید ایجاد کند، اما در بلندمدت یکی از ناپایدارترین پایه‌های حفظ مشروعیت به شمار می‌رود. خطر اصلی نیز صرفاً شکست نظامی نیست، بلکه فرسایش تدریجی اعتماد، قطبی‌شدن جامعه بین موافقین و مخالفین جنگ و دشواری بازسازی سیاسی پس از جنگ است.

در نهایت، جامعه‌شناسی جنگ هشدار می‌دهد که هنگامی که صلح برای طرف‌ها تهدید آمیز تر از جنگ تلقی شود، منازعه می‌تواند خود تداوم یابد، حتی زمانی که همه بازیگران هزینه‌های سنگینی می‌پردازند. در چنین شرایطی، جنگ نه‌ فقط میدان نبرد، بلکه عرصه بازتعریف هویت، مشروعیت و آینده سیاسی می‌شود؛ عرصه‌ای که خروج از آن به‌مراتب دشوارتر از ورود به آن است.
https://t.me/politicalphilosphy/569