۱۴۰۴ اسفند ۸, جمعه

چگونه رادیکالیسم و امید فعال را زنده نگاه داریم



بسیاری مانند من شاید تصور می کردند زمانی که جامعه‌ای بعد از رویدادهای بسیار خشونت‌آمیز و سرکوب‌ وحشیانه (مثل کشتارهای دی‌ماه در ایران) وادار به عقب نشینی می شود، دچار شوک جمعی می‌گردد؛ و اگر همزمان نیز سایه جنگ و آینده ای بسیار مبهم بر جامعه حاکم باشد، طبیعی است که مردم وارد نوعی فرسودگی روانی جمعی، ناامیدی، اضطراب و استیصال شوند.

اما نحوه واکنش خانواده ها در مراسم یادبود عزیزان خود به مناسبت چهلم به قتل رسیدنشان به دست عوامل جمهوری اسلامی؛ و همزمان، تجمعات اعتراضی دانشجویان در بسیاری از دانشگاه های کشور در روزهای اخیر نشان دادند که آن تصور اولیه از واکنش مردم به کشتار دیماه نادرست بوده است.

رقص های نمادین همراه با موزیک های مدرن و جوان پسند و یا آهنگ های محلی و نوستالژیک در مراسم یادبود جانباختگان، و همچنین، شعارهای بسیار رادیکال دانشجویان علیه جمهوری اسلامی و رهبری آن نشان دادند که به جای فرسودگی و ناامیدی، این رادیکالیسم و امید است که همچنان در جامعه ایران می جوشد و زنده است.

این واکنش، که ظاهرا بسیار طبیعی و خودانگیخته است، در نظریات مبارزه و مقاومت مدنی، به عنوان یکی از راهکارهای مهم برای حفظ انگیزه مبارزه و روحیه ادامه راه شناخته می شود. البته در مباحث مقاومت مدنی، رادیکالیسم نه به معنای خشونت بلکه به معنای نفی قاطع وضعیت بحران‌زا، عادی سازی نکردن وضعیت و نامگذاری صریح رخدادی است که جامعه را به این نقطه بحرانی کشانده است: یعنی جنایت علیه بشریت. و در نهایت، این نوع از رادیکالیسم تلاشی است برای حفظ کرامت انسانی تک تک جان باختگان و بازماندگان، نه به عنوان کشته ای بر کشته های دیگری و عددی بر جمع اعداد، بلکه به عنوان انسانی که زندگی از او گرفته شده است، همانگونه که رقص ها و سرودها و آهنگ ها بر سر مزار مقتولین این جنایت بازتاب می دهند.

نیچه در بررسی تراژدی یونانی، بسیار زیبا و آموزنده نحوه برخورد یونانیان باستان را با رنج زندگی به تصویر می کشد. در این تصویر سازی در یک سو نیروی نظم دهنده «منطق»، «عقلانیت»، «حسابگر» و «فردیت» قرار دارد و در سوی دیگر نیروی «شور»، «رنج»، «بی ثباتی» و «انحلال فرد در زندگی» خودنمایی می کند. نیچه معتقد است که یونانیان باستان با خلق هنرهای تراژیک، در حقیقت، ضمن پذیرش واقعیت رنج و درد، به زندگی نیز پاسخ مثبت می دهند. و این نه یک واکنش منفعلانه بلکه واکنشی است آفریننده و خلاق، همانطور که در مراسم چهلم کشته شدگان در اشکال بسیار رنج آور، اما در عین حال زیبا و امیدوار کننده و تابو شکنانه مشاهده کردیم.

واکنشهایی که ما امروزه در آرامستانهای سراسر کشور و در مدارس و دانشگاه ها شاهدیم، ضمن رادیکال و تابوشکنانه بودن، در عین حال امیدبخش و روحیه دهنده نیز هستند.

باور به این حقیقت که همه در یک درد و در یک راه حل برای خروج از این بحران شریک و همدلند، امروز تبدیل به یک باور عمومی شده است.

اما بدون حفظ امید و عدم تقویت باور مشترک هیچ رادیکالیسمی پایدار نمی ماند و سرانجام یا به شکل کور و یا به طور لحظه ای تخلیه می شود. انرژی رادیکالی که نه از خشم بلکه از امید و باور مشترک به امکان تغییر تغذیه کند بهتر می تواند مدیریت شود، نه صرفا برای شکستن سکوت و ترس بلکه برای ایجاد یک همبستگی و برساخت یک افق مشترک.

در اینجاست که نقش روشنفکران و هنرمندان بسیار برجسته می شود:
با نامگذاری های دقیق و مسئولانه بر رخداد بزرگ دی ماه گذشته، و نه صرفا نامگذاری های سیاسی، رویافروشانه همراه با تحریف حقیقت.
از طریق تبدیل خشم و رادیکالیسم تخریب گر به آگاهی و رادیکالیسم سازنده.
با امید فروختن به جای رویا فروختن، از طریق تاکید بر عاملیت درونی به جای امید به عاملیت نیروی خارجی.

در اینجا نیز نیچه آموزه های خوبی دارد. نیچه به امید ساده‌لوحانه و یا امید بر اساس رویا و خیال بافی باور ندارد. این نوع امید به نظر وی بدترین شر است، چون رنج را طولانی می‌کند. او به چیزی عمیق‌تر از امید معمولی اشاره می‌کند. از نظر وی امید یعنی توان گفتن «آری» به ادامه راهی که عزیزانشان جان خود را در آن راه گذاشتند؛ توان انکار نکردن رنج و فرار نکردن به دنیای رویا و توهم؛ و سرانجام، توان پذیرش تراژدی زندگی و فراموش نکردن عاملیت و خلاقیت خود.
https://t.me/politicalphilosphy/516


۱۴۰۴ اسفند ۷, پنجشنبه

زمانی که اعداد سخن می گویند و جنگ اعداد جنگ قدرت می شود



در تاریخ معاصر ایران، به جز در انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی ۵۷ که امر سازماندهی با استفاده از پشتوانه شبکه های اجتماعی (متناسب با شرایط زمانی خود) نقش موثری در پایداری و موفقیت هر دو انقلاب برای ورود به یک ساختار سیاسی جدید داشتند، دیگر جنبش های سیاسی علیرغم برخورداری از حمایت های میلیونی نتوانسته اند رقم زننده تاثیرات پایدار و یا تغییرات جدی و کلان سیاسی باشند. نمونه مشخص دو جنبش بزرگ سبز در سال ۱۳۸۸ و جنبش زن زندگی آزادی هستند که با وجود ایجاد یک موج وسیع اجتماعی و حضور میلیونی و گسترده مردم، کوتاه مدت و ناپایدار بودند و منجر به تغییرات بزرگ سیاسی نشدند.

به همین دلیل است که دو رخداد سیاسی دوران مشروطه و انقلاب اسلامی، انقلاب نامیده می شوند و رخدادهای سیاسی سال ۱۳۸۸ و ۱۴۰۱ جنبش اجتماعی-سیاسی معرفی می گردند. البته این نامگذاری ها عمدتا بر مبنای نتایج حاصل از این رخدادهای بزرگ صورت می گیرند. دو رخداد مشروطه و انقلاب اسلامی بدلیل در هم ریختن نظم قدیم و برقراری یک نظم سیاسی جدید، انقلاب نامیده می شوند و رخدادهای سال ۱۳۸۸ و ۱۴۰۱ به این دلیل که منجر به تغییرات کلان سیاسی نشدند، جنبش معرفی می گردند.

اما این روش مقایسه ای به دلیل تمرکز بر نتایج حاصله، مکانیزمها و فرایندهایی که موجب چنین رخدادهای بزرگ شدند را نادیده می گیرند.

در یک مقایسه کلی بین این رخدادها می توان گفت که در رخدادهایی که منجر به انقلاب شده اند، در درجه نخست کمیت تعداد و یا حضور میلیونی در خیابان نبوده اند که نقش تعیین کننده داشته اند، بلکه اقلیتی از نخبگان سیاسی در ساختار حاکم آن زمان به همراه مخالفین ساختار موفق شدند با استفاده از سازماندهی شبکه ای مناسب آن زمان (برای مثال شبکه گسترده روحانیت) انقلاب را به سرانجام برسانند. به عبارت دیگر کمیت و جمع اعداد تعیین کننده نبوده اند، بلکه کیفیت و نوع سازماندهی و همبستگی اعداد بوده اند که عامل اصلی بوده است.

در جنبش سبز و جنبش زن زندگی آزادی اما، با وجود گستردگی و میزان حضور خیابانی مردم و با وجود شعارها و مطالبات بسیار مشخص و رادیکال، ضعف سازماندهی و نبود یک استراتژی مشخص باعث شد که کمیت و جمع اعداد به کیفیت و همبستگی سازمان یافته اعداد تبدیل شود. به عبارت دیگر با وجود یک اکثریت قابل توجه و مخالف حکومت بازهم یک اقلیت توانست حاکمیت و تسلط خود را حفظ کند.

ما این پدیده دوام حاکمیت و تسلط اقلیت بر اکثریت را حتی در نظامهای دموکراتیک نیز می بینیم، از جمله جنبش بزرگ ۱۹۶۸ که از فرانسه آغاز شد و یا جنبش بزرگ والستریت که با وجود اثرات فرهنگی و اجتماعی و آگاهی بخشی، در نهایت نتوانستند معادله حاکمیت یک اقلیت سازمان یافته را بر اکثریت بی شکل و سازمان نیافته عوض کنند. در حالیکه تغییرات بزرگی از جمله لغو برده داری، دادن حق رای به زنان و تغییرات بزرگ در مناسبات بین کارگر و کارفرما همگی در یک فرایند طولانی سازماندهی و مبارزات قانونی و حقوقی که بخبگان بزرگی در آن شرکت داشتند به نتیجه رسیده اند؛ و نه صرفا در اثر تظاهرات بزرگ خیابانی.

از این منظر می توان گفت که استراتژی هایی که عمدتا بر بسیج توده ای استوارند و ناتوان از تبدیل کمیت و جمع اعداد به کیفیت و همبستگی سازمان یافته اعداد هستند، معمولا لحظه ای عمل می کنند و بیشتر متکی بر احساس و خشم می شوند؛ و بنابراین فقط در لحظات بحرانی می توانند به عنوان عامل فشار موقت بر قدرت حاکم عمل کنند. تجربه نشان داده است که چنین استراتژی هایی به سرعت مشمول فرسایش زمان و شکننده می شوند، و آثاری که برجا می گذارند بیشتر یک رخداد لحظه ای در مسیر تاریخ است.

واقعیت این است که ما در جنبش اعتراضی دی ماه اخیر که همچنان در محیط های دانشگاهی ادامه دارد، شاهد چنین وضعیتی هستیم. یعنی آنچه که در فضای رسانه ای بیش از هر چیز سخن می گوید اعداد هستند. از تعداد جانباختگان که برای برخی از جریانات سیاسی ابزاری است برای پیگیری اهداف خود، تا تعداد حاضرین در تجمعات و بحث های بی پایان در مورد میزان واقعی آنها.

ما این وضعیت را به طور مشخص در جریان پادشاهی خواه به رهبری آقای رضا پهلوی می بینیم که به جای سازماندهی و ارائه یک استراتژی مشخص و برنامه مشخص پیشاگذار از جمهوری اسلامی، عمدتا متکی است بر فراخوانهای آقای پهلوی و تجمعات خارج کشور و فضا سازی و پروپاگاندا در فضای مجازی، با این هدف که این جریان را در برابر جامعه بین الملل تنها و تنها جایگزین جمهوری اسلامی معرفی کند. شاید تنها گزاره هایی که از آن می توان استراتژی این جریان را شناسایی کرد، گزاره درخواست حمایت و دخالت مستقیم امریکا در حمایت از مردم ایران است، دخالتی که به با توجه به تاکیدات مکرر آقای پهلوی که مذاکره با این جمهوری اسلامی بی فایده است، معنایی جز دخالت نظامی نمی دهد.
https://t.me/politicalphilosphy/513





۱۴۰۴ اسفند ۶, چهارشنبه

استقلال گفتمانی، آینه‌ای از جامعه یا بازوی سیاسی؟ بررسی جنبش دانشجویی در ایران معاصر

اعتراضات دانشجویی پس از بازگشایی دانشگاه‌ها همچنان ادامه دارد و دانشگاه‌های بیشتری به این جنبش جدید می‌پیوندند. تشابه شعارها و شدت خشم دانشجویان نسبت به نمادهای حاکمیت و رهبری، هم‌زمانی آغاز این اعتراضات با مراسم یادبود جان‌باختگان در آرامگاه‌های کشور و فاصله زمانی کوتاه با جنبش اعتراضی دی‌ماه گذشته نشان می‌دهد که این جنبش دانشجویی در راستای همان موج اعتراضات مردمی شکل گرفته است. اما آیا این هم‌راستایی به معنای بازتاب دقیق همان گفتمان و ویژگی‌های جنبش دی‌ماه است؟ برای پاسخ، نگاه کوتاهی به تاریخ جنبش‌های دانشجویی در ایران ضروری است.

جنبش دانشجویی ایران از سال‌های پیش از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ تا امروز، مسیر پرنوسانی میان «رادیکالیسم سیاسی»، «وابستگی تشکیلاتی» و «استقلال گفتمانی» طی کرده است. در آستانه انقلاب، دانشگاه‌ها به‌شدت سیاسی و رادیکال بودند و هم‌زمان با نیروهای بیرون از دانشگاه، پیوند گفتمانی و سازمانی داشتند. شبکه‌های مذهبی حول روح‌الله خمینی و سازمان‌های چپ مانند حزب توده ایران، سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران در جذب، آموزش و کادرسازی دانشجویان فعال بودند. در این مقطع، استقلال نهادی و سازمانی دانشجویان محدود بود و بخش‌های مختلف جنبش دانشجویی در عمل نماینده سازمان‌های سیاسی خارج از دانشگاه بودند. با این حال، دانشگاه‌ها به دلیل جایگاه اجتماعی خود ظرفیت بسیج و اثرگذاری سیاسی بالایی داشتند و می‌توانستند شعارهای انقلابی را به میان مردم منتقل کنند.


پس از انقلاب و پایان جنگ ایران و عراق، به ویژه در دهه ۱۳۷۰، با قدرت‌گیری گفتمان اصلاحات و ریاست‌ جمهوری محمد خاتمی، جنبش دانشجویی بار دیگر در پیوند مستقیم با گفتمان اصلاحات قرار گرفت و تشکل‌هایی مانند دفتر تحکیم وحدت این گفتمان را نمایندگی می‌کردند. با این حال، پس از سرکوب ۱۸ تیر ۱۳۷۸، جنبش دانشجویی به تدریج از اصلاح‌طلبان فاصله و حتی از آن‌ها پیشی گرفت. دانشگاه دیگر صرفاً بازوی سیاسی نبود؛ بلکه به مرحله پیش‌راندن و نقد قدرت رسمی رسید و استقلال نسبی خود را به دست آورد. نقطه اوج این جدایی را می‌توان در اعتراضات ۱۳۸۸ و جنبش سبز مشاهده کرد، که شعار «اصلاح‌طلب، اصول‌گرا، دیگه تمومه ماجرا» بازتاب استقلال جنبش دانشجویی از جریان اصلاحات بود.

گفتمان «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱، فصل جدیدی در جنبش دانشجویی ایجاد کرد. در این مقطع، جنبش دانشجویی شبکه‌ای، افقی و فاقد وابستگی تشکیلاتی مشخص به جریان‌های سیاسی خارج از دانشگاه بود و نسل جوان به نمایندگی از گفتمان «زن، زندگی، آزادی» عمل می‌کرد. این همبستگی با جنبش عمومی نسل Z باعث شد جنبش دانشجویی اثرگذاری قابل توجهی در سطح فرهنگی و اجتماعی داشته باشد و بیشترین استقلال گفتمانی از سال ۱۳۵۷ تاکنون را نشان دهد.

در جنبش اعتراضی ۱۴۰۴، با حضور میلیونی مردم در خیابان‌ها، اشتراک شعار علیه رهبری جمهوری اسلامی و برجسته‌شدن برخی گفتمان‌های بیرونی، به ویژه حمایت بخش‌هایی از جامعه از رضا پهلوی، جنبش دانشجویی وارد مرحله‌ای جدید شده است. در این مرحله، بخشی از شعارها همگرایی آشکار با گفتمان انقلابی علیه جمهوری اسلامی دارد، اما همزمان آثاری از گفتمان «زن، زندگی، آزادی» نیز دیده می‌شود. تفاوت مهم دیگر با دوره‌های پیشین، فقدان پیوند سازمانی و تشکیلاتی با جریان‌های سیاسی اپوزیسیون است.

در شرایط فعلی، به دلیل نبود ارتباط فعال و ارگانیک با جریان‌های سیاسی اپوزیسیون، نمی‌توان انتظار داشت که جنبش دانشجویی نقش تعیین‌کننده‌ای در تغییرات کلان سیاسی داشته باشد؛ بیشتر شبیه جامعه معترضی است که در انتظار تحولات سیاسی بیرون از خود باقی مانده است. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که جنبش دانشجویی زمانی می‌تواند نقش مؤثر و تعیین‌کننده داشته باشد، که یا گفتمان درون‌زا و مسلط جامعه را نمایندگی کند، مانند «زن، زندگی، آزادی»، و یا پیوند سازمانی و تشکیلاتی مستقیم با نیروهای سیاسی مسلط جامعه داشته باشد، مانند انقلاب ۱۳۵۷. در وضعیت فعلی، جنبش دانشجویی در حالت بینابین قرار دارد و حتی اگر یک گفتمان خاص از بیرون جامعه بر آن تسلط یابد، نمی‌تواند استقلال خود را حفظ کند و اثرگذاری تعیین‌کننده‌ای بر روند تحولات آینده داشته باشد.
https://t.me/politicalphilosphy/510

۱۴۰۴ اسفند ۵, سه‌شنبه

چگونه می توان از فرصت های سیاسیِ هر چند مبهم و غیر قابل اعتماد بهینه ترین استفاده را برد؟



پس از بازگشایی دانشگاه‌ها، شاهد تجمعات اعتراضی روزانه دانشجویان در بسیاری از دانشگاه‌ها هستیم. نوع شعارها و شدت خشم دانشجویان نسبت به حاکمیت و رهبری آن، و همچنین تنوع تمایلات سیاسی گروه‌های مختلف دانشجویی، همراه با همزمانی این اعتراضات با مراسم یادبود جان‌باختگان در آرامگاه‌های کشور، نشان می‌دهد که این اعتراضات دنباله اعتراضات خیابانی دی‌ماه گذشته هستند و در پیوستگی کامل با آن قرار دارند.

در جریان اعتراضات دی‌ماه گذشته، دولت پزشکیان تلاش کرد از طریق گفت‌وگو با نمایندگان کسبه و بازاریان اعتراضات را مدیریت کند و مانع از ورود نیروهای سرکوب شود. به همین دلیل، میزان سرکوب تا ده روز اول اعتراضات پایین بود. در اعتراضات اخیر دانشجویی نیز به نظر می‌رسد دولت پزشکیان از طریق نمایندگان خود تلاش می‌کند این اعتراضات را مدیریت کند.

در ادبیات جنبش‌های اجتماعی-سیاسی تأکید می‌شود که شکل‌گیری و گسترش کنش‌های اعتراضی صرفاً محصول نارضایتی یا خشم نیست، بلکه به برداشت جامعه از «فرصت سیاسی» نیز وابسته است. برای مثال، در روزهای اول اعتراضات دی‌ماه، تصور شد که اکنون فرصتی سیاسی ایجاد شده و می‌توان بدون ترس از سرکوب به خیابان آمد، زیرا ظاهراً دولت پزشکیان مسئولیت مدیریت اعتراضات مردم را بر عهده گرفته بود. این تلاش به‌عنوان سیگنالی تفسیر شد که ساختار قدرت نوعی مدارا و گشودگی نشان می‌دهد یا شکاف‌های درونی مانع تصمیم واحد در سرکوب مردم شده است.

در روزهای اخیر نیز، تلاش دولت برای مدیریت اعتراضات دانشجویی از طریق گفت‌وگو با دانشجویان و جلوگیری از ورود نیروهای امنیتی، می‌تواند به‌عنوان یک «سیگنال» سیاسی از ایجاد مجدد فرصت سیاسی تحلیل شود. اما با توجه به تجربه اعتراضات دی‌ماه و سرکوب گسترده معترضان، این پرسش مطرح است که آیا این فرصت سیاسی واقعی است یا صرفاً مدیریت تاکتیکی اعتراضات؛ به‌ویژه در شرایطی که حاکمیت در حال مذاکره با آمریکا است و تهدید جنگ همچنان بالاست.

واضح است که بین گشایش تاکتیکی و گشایش ساختاری تفاوت آشکار وجود دارد. گشایش تاکتیکی کوتاه‌مدت، واکنشی و قابل بازگشت است. در این حالت لحن و شیوه مدیریت نرم‌تر می‌شود، اما قواعد رسمی و ظرفیت سرکوب همچنان محفوظ‌اند، هرچند موقتاً به کار گرفته نشوند. گشایش ساختاری اما زمانی رخ می‌دهد که تغییرات پایدار در سطح قواعد رسمی مشاهده شود: اصلاح رویه‌ها، به‌رسمیت‌شناختن مطالبات، افزایش چشمگیر هزینه بازگشت به سرکوب یا بروز شکاف‌های پایدار در نخبگان حاکم. در این حالت، حتی اگر تنش دوباره افزایش یابد، بازگشت کامل به وضعیت پیشین دشوارتر است.

اما واقعیت این است که در ساختار حاکمیت جمهوری اسلامی، در کنار دولت رسمی، همواره یک دولت در سایه حضور داشته است که عملا سیاست های داخلی و خارجی حاکمیت را تعیین و در کنترل کامل داشته است. در واقع این دولت پزشکیان یا دولتهای پیشین بوده اند که عملا به سایه و حاشیه رانده می شدند. از این نظر است که فرصت سیاسی که در روزهای آغازین اعتراضات دی ماه و اکنون در جریان اعتراضات دانشجویی مشاهده می شود، قابل اعتماد نیست و ابهامات زیادی دارد.

در چنین شرایطی برداشت غلط کنشگران سیاسی از این فرصت و باور به واقعی بودن آن می‌تواند بسیار پرهزینه باشد. و اگر بار دیگر جامعه نیز این نشانه‌های مدیریت ملایم‌تر را که دولت پزشکیان در پیش گرفته است به‌عنوان تغییر ساختاری تفسیر کند که حاکمیت قصد سرکوب ندارد و مجددا به خیابانها بیاید، ممکن است بار دیگر متاسفانه شاهد کشتار دیگری باشیم. بنابراین اصرار طرفداران جریان پادشاهی خواه و تیم آقای پهلوی بر حضور خیابانی و میلیونی مردم، با توجه به ماهیت سرکوبگر و وحشی حکومت، بسیار غیر مسئولانه است، به ویژه اگر این فراخوانها همراه با رویا فروشی که کمک در راه است باشند.

در چنین موقعیت هایی که «فرصت سیاسی» غیر قابل اعتماد و مبهم است و رفتار حاکمیت ظاهرا نرم‌تر اما ساختاری و راهبردی نیست، می بایست بجای فراخوان مجدد به حضور میلیونی در خیابان، بر نقش نهادهای مدنی در تبدیل این لحظه به ظرفیت سازماندهی و شبکه سازی و حضور فعال تر در عرصه سیاست تاکید کرد.

در این رابطه بیانیه سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و‌حومه در حمایت از اعتراضات سراسری دانشجویان یک نمونه بسیار خوب از حضور سیاسی اصناف در این لحظه حساس است. بازاریان نیز که اعتراضات آنها جرقه آغاز یک جنبش سراسری و ملی علیه حاکمیت جمهوری اسلامی شد، می توانند از اعتراضات دانشجویی حمایت کنند و با آن اعلام همبستگی نمایند.

به باور من نهادهای مدنی و صنفی می توانند از این لحظه حساس و فرصت سیاسی ایجاد شده که حکومت را وادار کرده است به طور موقت دست از سرکوب علنی بردارد، بهترین استفاده را در ایجاد همبستگی اجتماعی و اتحاد و همکاری بین بخش های مختلف جامعه و مدیریت اعتراضات و خواسته ها کنند. استعفای خامنه ای، اعلام رسمی ترک مخاصمه با آمریکا و اسرائیل و قطع حمایت از نیروهای نیابتی خواسته هایی است که می توانند هم همبستگی اجتماعی و ملی را تقویت کنند و هم موجب فشارهای درونی بر راس حکومت برای استعفای خامنه ای و تغییر سیاست های راهبردی حکومت از طریق رفراندم شوند.
https://t.me/politicalphilosphy/508

۱۴۰۴ اسفند ۴, دوشنبه

زندگی در بحران: از منطق دوست و دشمن تا امکان جهان مشترک در ایران


در اینکه جامعه ایران در شرایطی عمیقاً بحرانی به سر می‌برد، به‌ویژه پس از جنگ دوازده‌روزه و کشته‌شدن ده‌ها هزار تن از معترضان در دیماه ۱۴۰۴، تردیدی وجود ندارد. اگرچه وضعیت کنونی با توجه به تهدید آغاز جنگ از سوی ایالات متحده، شرایطی کاملاً استثنایی به نظر می‌رسد، اما واقعیت آن است که جامعه ایران در طول حاکمیت جمهوری اسلامی بارها وضعیت‌های استثنایی را تجربه کرده است. از بحران‌های سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰ و درگیری‌های مسلحانه داخلی در سال‌های نخست استقرار نظام جدید گرفته تا جنگ ایران و عراق، و سپس بحران طولانی‌مدت هسته‌ای و تحریم‌های بین‌المللی، همگی زندگی ایرانیان را به‌طور مستمر در معرض بی‌ثباتی و ناامنی قرار داده‌اند.

بنابراین، زندگی در بحران در ایران صرفاً ناشی از دشواری‌های اقتصادی مقطعی یا تنش‌های اجتماعی و فرهنگی میان مردم و حاکمیت نبوده است، بلکه به نظر می‌رسد این بحران‌ها عمیق‌تر و پیوسته‌تر از آن بوده‌اند که بتوان آنها را کوتاه مدت و گذار دانست. در واقع می‌توان از نوعی «بحران مزمن» سخن گفت؛ وضعیتی که طی بیش از چهار دهه با جنگ، تحریم، تنش‌های منطقه‌ای، فشارهای اقتصادی، منازعات درونی قدرت و سرکوب و حذف مخالفان تداوم یافته است.

تداوم این وضعیت و مزمن‌شدن بحران، سبب شده است که «زندگی در بحران» برای بسیاری از ایرانیان به امری عادی تبدیل شود. در چنین شرایطی، یکی از مکانیزمهای طبیعی این است که فرد و جامعه می‌آموزند در نااطمینانی دائمی، احساس بی‌آیندگی و تردید مستمر چگونه زیست کنند. اما این عادت به بحران، تنها پیامدهای روانی و فرهنگی و یا ایجاد تفاوت و تناقض بین زندگی درون و بیرون ندارد، بلکه بر ماهیت سیاست و شیوه سیاست‌ورزی و به طور کلی نگاه به سیاست نیز اثر می‌گذارد.برای مثال، سیاست به‌تدریج به عرصه تقابل «دوست و دشمن» بدل می‌شود و زبان آن رنگ‌وبویی امنیتی، تحکمی و تقابلی به خود می‌گیرد.

برای فهم عمیق‌تر این وضعیت، رجوع به اندیشه‌های کار اشمیت و هانا آرنت می‌تواند راهگشا باشد. هرچند این دو متفکر چارچوب‌های نظری متفاوتی دارند، اما کنار هم نهادن آنها امکان درک پیچیدگی وضعیت ایران را فراهم می‌کند.

از نظر اشمیت، چنان‌که در کتاب The Concept of the Political توضیح می‌دهد، سیاست در جوهر خود بر تمایز «دوست و دشمن» استوار است.از نظر او سیاست زمانی به معنای دقیق کلمه پدیدار می‌شود که یک نظام سیاسی بتواند دشمن خود را تعریف کند و بر اساس آن مرزهای هویت جمعی را ترسیم نماید.

حال اگر این چارچوب را بر ایران منطبق کنیم، می‌توان دید که از آغاز شکل‌گیری جمهوری اسلامی گفتمان سیاسی همواره حول مفاهیمی چون استکبار، نفوذ، ضدانقلاب و تهدید خارجی سازمان یافته است. تداوم این زبان در چهار دهه گذشته، همراه با تجربه واقعی جنگ و تحریم، سبب شده است که وضعیت اضطراری به حالتی پایدار تبدیل شود. در چنین فضایی، سیاست بیش از آنکه عرصه رقابت برنامه‌ها باشد، به میدان مرزبندی‌های هویتی، حتی بین جناح های داخل حکومت بدل شده است؛ جایی که مخالف به‌سادگی از رقیب به تهدید تبدیل می‌شود و مشروعیت بیش از کارآمدی، بر مقاومت در برابر دشمن استوار می‌گردد. از این منظر است که می‌توان گفت نوعی منطق اشمیتی در ساختار رسمی سیاست ایران نهادینه شده است.

در مقابل، اندیشه آرنت، به‌ویژه در کتاب The Human Condition، ما را متوجه پیامدهای انسانی و اجتماعی این وضعیت می‌کند. آرنت سیاست را عرصه ظهور تکثر انسانی و گفت‌وگو در یک «جهان مشترک» می‌داند. خطر اصلی از نظر او زمانی پدید می‌آید که این جهان مشترک فرو بپاشد و افراد دیگر نتوانند در فضایی عمومی و مشترک با یکدیگر سخن بگویند. اگر بحران مزمن به بی‌اعتمادی فراگیر، قطبی‌سازی شدید و فروپاشی اعتماد میان گروه‌های اجتماعی بینجامد، جامعه نه‌تنها دچار شکاف سیاسی، بلکه گرفتار از دست‌رفتن افق مشترک نیز می‌شود. در چنین شرایطی، حتی در میان مخالفان نیز زبان حذف و طرد بازتولید می‌شود و دوگانه دوست/دشمن به فرهنگ عمومی سرایت می‌کند. در این نقطه، سیاست از کنش آزاد و گفت‌وگو به واکنش‌های توده‌ای و هیجانی فروکاسته می‌شود.

بر این اساس، زندگی طولانی در بحران در ایران را می‌توان حاصل هم‌افزایی سه عامل دانست: ماهیت انقلابی آغازین که ذاتاً قطبی است، استمرار گفتمان تهدید در سطح رسمی، و فشارهای واقعی اقتصادی و ژئوپولیتیک که احساس ناامنی را تشدید کرده‌اند. نگاه اشمیتی منطق قدرت و مرزبندی‌های سیاسی را توضیح می‌دهد و نگاه آرنتی پیامدهای اجتماعی و اخلاقی آن را آشکار می‌سازد. در واقع اگر این دو نظر را در کنار هم قرار دهیم متوجه می شویم که مسئله تنها وجود اختلاف و توصیف آن نیست، بلکه خطر تبدیل اختلاف به تقابل وجودی و هویتی است؛ تقابلی که می‌تواند بخشی از جامعه را «خائن» یا «نامشروع» معرفی کند.

در چنین شرایطی، پرسش اصلی برای آینده ایران آن است که چگونه می‌توان سیاست را از محور تقابل «دوست و دشمن» به عرصه‌ای بازگرداند که در آن رقابت سیاسی به معنای حذف دیگری نباشد. گذار از منطق اشمیتیِ تقابل به افق آرنتیِ تکثر و گفت‌وگو، مستلزم بازسازی اعتماد عمومی، تقویت همبستگی اجتماعی و احیای جهان مشترک است. نشانه‌هایی از این امکان را می‌توان در همبستگی‌های مدنی، آیین‌های یادبود جان‌باختگان و برخی کنش‌های دانشجویی دید؛ جایی که تکثر شعارها بدون تقابل با یکدیگر نشان از آغاز مجدد نوعی همبستگی اجتماعی است. این تلاش‌ها بیانگر آن است که جامعه، بر اساس منطق بقا و حفظ زندگی، می‌کوشد خود را از چرخه‌های بحران‌ساز تقابل‌های صفر و صدی رها سازد و همبستگی و اعتماد عمومی را تقویت کند، که امیدوارم ادامه یابد.
https://t.me/politicalphilosphy/506

۱۴۰۴ اسفند ۳, یکشنبه

مقاومت یا انتظار؟ شکاف پنهان در جنبش ملی ایران

همان‌گونه که در بسیاری از کشورها دیده‌ایم، کشتار یا سرکوب شدید لزوماً به سکوتی پایدار منجر نمی‌شود. مردم شجاع ایران نیز پس از دوره‌ای کوتاه از شوک و ترس ناشی از کشتار گسترده معترضان، با برگزاری مراسم نمادین چهلم جان‌باختگان و آغاز تجمعات اعتراضی دانشجویان در نخستین روز بازگشایی دانشگاه‌ها نشان دادند که حتی آن سرکوب خشن نیز نتوانسته است آنان را به سکوت وادارد.

این الگو، یعنی بهره‌گیری نمادین از مراسم مذهبی، از جمله چهلم جان‌باختگان، پیش‌تر نیز در تاریخ معاصر ایران تجربه شده است. در سال ۱۳۵۶، یک سال پیش از انقلاب، برگزاری چهلم‌ها و نیز اعتراضات دانشجویی در دانشگاه‌ها، زمینه‌ها و پیش‌شرط‌های گسترش اعتراضات خیابانی را فراهم کردند.

در دیگر کشورها نیز، هنگامی که فضای امنیتی و سرکوب حاکم است، برخی آیین‌های فرهنگی و مذهبی با بار نمادین، و همچنین محیط‌های دانشگاهی، می‌توانند به «فضاهای امن نمادین» برای بازسازی روحیه مقاومت، تقویت همبستگی و زنده نگاه داشتن اعتراض تبدیل شوند.

مکانیزمی که در این‌گونه مراسم عمل می‌کند، و در تجمعات دانشجویی اخیر نیز قابل مشاهده بود، جایی که دانشجویان برای یادبود هم‌دانشگاهی‌های کشته‌شده خود گرد آمدند، تبدیل حافظه قربانیان به موتور احساسی و اخلاقی جنبش است. استفاده از رقص‌ها و موسیقی‌های نمادین در مراسم چهلم جان‌باختگان دی‌ماه نیز پدیده‌ای کم‌سابقه، خلاقانه و خودانگیخته بود که به تقویت روحیه جمعی یاری رساند.

اگر این اعتراضات نمادین، که حتی تجمعات دانشجویی روز اول بازگشایی دانشگاه‌ها را نیز می‌توان در همین چارچوب و به‌مثابه کاتالیزور در نظر گرفت، با تجمعات خارج از کشور مقایسه شوند، شکافی محسوس میان داخل و خارج برجسته می‌شود. البته در اعتراضات دانشجویی داخل نیز شعارهایی در حمایت از آقای پهلوی داده شده و در تجمعات خارج کشور نیز مطالباتی چون آزادی زندانیان سیاسی مطرح بوده است؛ اما در مجموع می‌توان تفاوتی شاخص در نوع طرح مسئله و اولویت‌ها مشاهده کرد.

آنچه این روزها در داخل کشور دیده می‌شود، به‌ویژه در اعتراضات دانشجویی و مراسم چهلم، بیش از هر چیز بر زنده نگه داشتن حافظه، استمرار مقاومت، تقویت روحیه جمعی از طریق آواز و رقص، و طرح مسئولیت حاکمیت در قبال کشتارها تأکید دارد. این رویکرد، منطق و روشی مسئله‌محور و درون‌زا را بازتاب می‌دهد که می‌تواند به تداوم شبکه‌های اجتماعی و کنش مستمر یاری رساند. این نوع کنش بیش از آنکه بر معرفی فوری یک آلترناتیو کلان تکیه داشته باشد، بر «ماندن و ادامه دادن» استوار است.

در مقابل، در بخشی از فضای خارج از کشور چنین به نظر می‌رسد که پس از تجمعات گسترده ۲۵ بهمن، که به دعوت آقای رضا پهلوی برگزار شد، پیام اصلی بر معرفی یک آلترناتیو مشخص و نیز تأکید بر فشار خارجی متمرکز بوده است. بی‌تردید بسیاری از شرکت‌کنندگان با نیت همبستگی با مردم ایران در این تجمعات حضور یافته‌اند، اما برآیند کلی این تجمعات بیش از هر چیز بر دو پیام تأکید داشت: معرفی یک جانشین سیاسی مشخص و امید به دخالت خارجی، حتی در شکل نظامی.

با این تصویر، می‌توان از دو «قاب مسئله» سخن گفت: در داخل، مسئله «ماندن، ادامه دادن، حفظ روحیه مقاومت و دادخواهی» است؛ در خارج، مسئله بیشتر حول «رهبری، جانشینی و سناریوهای بیرونی» شکل گرفته است. خطر این شکاف آن است که به احساس ناهمزمانی و سوء تفاهم متقابل دامن بزند؛ گویی داخل در حال بازتولید مقاومت روزمره است، در حالی که خارج همچنان در چارچوب یک لحظه بحرانی یا سناریوی بیرونی می‌اندیشد.

واقعیت آن است که بدون حضور فعال مردم در صحنه و بدون اتکا به عاملیت درون‌مرزی، هیچ تغییر پایداری شکل نخواهد گرفت. حتی حملات نظامی محدود یا حذف برخی چهره‌های حاکمیت نیز به‌تنهایی نمی‌تواند به فروپاشی کامل یک نظام سیاسی بینجامد. تغییرات پایدار، در نهایت، نیازمند جنبش‌های اجتماعی سازمان‌یافته، شبکه‌ای و برخوردار از رهبری جمعی است.

حملات نظامی، اگر هم رخ دهند، در بهترین حالت می‌توانند نقشی حمایتی یا شتاب‌دهنده داشته باشند، نه جایگزین عاملیت مردم. افزون بر این، نمی‌توان از مردمی که زیر فشار جنگ و ناامنی قرار دارند انتظار بسیج خیابانی گسترده داشت. تجربه‌های اخیر از جنگ ۱۲ روزه نیز نشان داده‌اند که فراخوان‌های بیرونی، در شرایطی که جامعه در وضعیت پرمخاطره قرار دارد، لزوماً با پاسخ گسترده روبه‌رو نمی‌شوند.
https://t.me/politicalphilosphy/505

۱۴۰۴ اسفند ۱, جمعه

تضاد «راهبرد متمرکز و رهبری نمادین» و «راهبرد و رهبری نهادمند» در ایران امروز

یکی از گسست‌هایی که امروز نسبت به گذشته آشکارتر شده، گسست میان توده مردم و نخبگان سیاسی است. این گسست را می‌توان در رسانه‌ها، اعتراضات خیابانی و تحلیل‌های سیاسی، به‌ویژه پس از کشتار دی ماه ۱۴۰۴ و افزایش احتمال آغاز جنگ، به‌وضوح مشاهده کرد. از منظر سیاست و نقش رهبری، این گسست را می‌توان تحت دو عنوان بررسی نمود: «راهبرد متمرکز و رهبری نمادین» در مقابل «راهبرد و رهبری نهادمند».

در شرایطی که اکثریت جامعه ایران به‌شدت خسته از وضعیت موجود است و به دنبال تغییرات سریع‌ است، طبیعی است که بخشی از مردم، به‌ویژه کسانی که همه راه‌های مسالمت‌آمیز و کم‌هزینه را تجربه کرده و پاسخ نگرفته‌اند، و همچنین افرادی که فعالان مدنی و سیاسی داخل کشور نتوانسته‌اند با آن‌ها رابطه‌ای ارگانیک و قابل فهم برقرار کنند، به دنبال یک رهبری نمادین خارج از ساختارهای موجود بگردند؛ شخصیتی که بتواند تمرکز و قاطعیت را نمایندگی کند و به‌صورت عاطفی و هویتی انرژی و وحدت ایجاد نماید.

در سوی دیگر این گسست، در بخش نخبگانی، فعالان تا نهادهای مدنی و سیاسی داخل کشور که تجربه سازمان‌یافته تری دارند و با خطر تمرکز قدرت آشنا هستند، بیش از هر چیز به «راهبرد و رهبری نهادمند» اهمیت می‌دهند. راهبردی که حول اصول حداقلی توافق جمعی شکل بگیرد و قواعد بازی سیاسی را تعریف کند و ظرفیت ائتلاف گسترده را در جامعه متکثر ایران فراهم می‌آورد.
اگرچه این این مدل با تجربه تاریخی ایران و حساسیت جامعه نسبت به تمرکز عمودی قدرت سازگارتر است و مشروعیت طولانی‌مدت را تامین می‌کند و مورد اقبال بسیاری از فعالین مدنی و سیاسی و روشنفکران و فعالین حقوق زنان و اتنیک است، اما در فضای پر هیجان امروز ایران و به ویژه به دلیل تسلط گفتمانی «راهبرد متمرکز و رهبری نمادین» کمتر دیده و شنیده میشود و یا حتی با تخریب و تهدید و ترور شخصیت از سوی طرفداران افراطی رهبری نمادین و استراتژیک آقای پهلوی روبرو است.

این وضعیت باعث شده است که روز به روز بر گسست طرفداران این دو نظریه سیاسی در جامعه ایران افزوده شود، به ویژه که جریانی که بر راهبرد متمرکز و رهبری نمادین آقای پهلوی تاکید می کند و شدیدا از آن حمایت می نماید، به طور مشخص و علنی راهبرد دخالت نظامی آمریکا و اسرائیل و سپس سرنگونی جمهوری اسلامی از طریق یک قیام توده ای را در دستور کار خود قرار داده است.

اما اتخاذ این راهبرد و تاکید بر نقش رهبری نمادین آقای پهلوی یک تضاد و تناقض در درون خود دارد. وقتی یک فرد بخواهد هم‌زمان از یک سو نقش نماد وحدت به عنوان یک رهبر نمادین، و از سوی دیگر در نقش رهبر استراتژیک مبتنی بر دخالت نظامی ظاهر شود؛ و همچنین زمانی که بخواهد از یک سو، برای حفظ سرمایه نمادین، فراگیر باقی بماند؛ و از سوی دیگر، بخواهد یک راهبرد استراتژیک خاص را در پیش بگیرد، عملا مجبور به انتخاب و تمایز گذاری می شود؛ انتخابی که به کنار گذاشتن بخشی از جامعه منجر می گردد؛ بخشی که موافق حمله آمریکا و سقوط حکومت از این طریق است و بخشی که مخالف آن می باشد. و این نقطه ایست که رهبری نمادین، به عنوان نماد وحدت به شدت در معرض تردید قرار می گیرد.

تجربه و نظریه‌های کلاسیک، هم از منظر ماکس وبر، و هم از منظر هانا آرنت و جان رالز، نشان می‌دهند که چنین ترکیبی تنها زمانی پایدار است که: راهبرد به حدی از اجماع عمومی برسد که به اصول حداقلی مشترک تبدیل شود، تصمیم‌گیری استراتژیک در قالب نهاد جمعی یا نهادمند انجام شود و نقش نمادین از نقش اجرایی و تاکتیکی فرد رهبر تفکیک نسبی داشته باشد.

اما واقعیت این است که زمانی که عاملیت پیش برد این راهبرد عملا بر عهده قدرت های بین المللی و به طور مشخص آمریکا و اسرائیل گذاشته شود و تیم آقای پهلوی نقش مستقیم و موئری در تصمیم گیری های استراتژیک نداشته باشد؛ و همزمان، با سیاست حذف و منکوب و تهدید و ترور شخصیت فعالین سیاسی و مدنی داخل کشور را از خود براند و به سکوت وادار کند، طبیعی است در ایجاد یک اجماع عمومی به ویژه در جامعه بسیار متکثر ایران ناموفق خواهد بود.

در افق فلسفه سیاسی معاصر، به نظر می‌رسد مسئله اصلی ایران بیش از آنکه «فقدان یک رهبر متمرکز» باشد، «فقدان یک راهبرد حداقلی مورد توافق» است؛ راهبردی که بتواند نیروهای متکثر را حول اصول بنیادین گرد آورد. رهبری، حتی اگر نمادین باشد، در نهایت زمانی کارآمد است که در خدمت آن چارچوب مشترک قرار گیرد، نه جایگزین آن. در غیر این صورت، تضاد میان نمادیت و جهت‌گیری استراتژیک، خود به عاملی برای تفرقه بدل می‌شود.