۱۴۰۴ مرداد ۱۵, چهارشنبه

جلوس بر خاکستر جنگ




برخی از طرفداران پهلوی اخیرا در رابطه با جنگ اسراییل و جمهوری اسلامی نظریه جدیدی را مطرح می کنند. می گویند که این دو رژیم مدتهاست که قصد نابودی یکدیگر را دارند و امروزه این تضاد اگزیستانسیال و تاریخی به اوج خود و به تقابل نظامی کشیده است.

فرض این افراد بر این است که این جنگ سرانجام به نابودی جمهوری اسلامی ختم خواهد و ما برای جلوگیری از فروپاشی کشور می بایست رهبری شاهزاده را بپذیریم و حول ایشان متحد شویم.

این تحلیل مطمئنا از اتاق فکر تاریک اندیشان سلطنت طلب که حاضرند شاهزاده را بر خاکسترهای باقی مانده از جنگ بنشانند بیرون می آید. این تحلیل و سرمایه گذاری روی آن، با وجودی که ظاهرا می خواهد دست و دامن خود را از این جنگ کثیف پاکیزه نگاه دارد، یک سیاست و راهبرد کاملا ضد ملی و ضد ایرانی است.

این جریان با توجه به اینکه تنها شانس بازگشت به قدرت را جنگ بین اسراییل و جمهوری اسلامی می داند، آگاهانه بعنوان یک نظاره گر در کناری نشسته است تا سرانجام (به باور خود) در اثر این جنگ رژیم جمهوری اسلامی سرنگون شود.

اما تجارب کشورهای منطقه و همسایگان ما بخوبی نشان می دهد که در اثر چنین جنگی این حکومت نیست که فقط سرنگون و نابود می شود، کشور و ملت نیز نابود می شوند و سرمایه های ملی بین یک مشت غارتگر خارجی و داخلی تقسیم می گردد و در این میان بخش های داخلی کشور درگیر یک جنگ و تنش دائمی می شوند، غافل از به تاراج رفتن سرمایه های ملی. به نمونه عراق و لیبی نگاه کنید.

آنها یک دوگانه کاذب «مخالفت با جنگ یعنی حمایت از جمهوری اسلامی» را کاملا آگاهانه و مزورانه در برابر مردم قرار می دهند تا مخالفین جنگ را به سکوت وادار کنند. اما تجربه ملت ایران در دوران جنگ هشت ساله با عراق بویژه پس از فتح خرمشهر و بازگشت ارتش عراق به پشت مرزها، بخوبی یک سیاست کاملا ملی و وطن دوستانه را بازتاب می دهد. در آن زمان خواسته بسیاری از مردم پایان جنگ و یکی از شعارهای مهم نه به جنگ و نه به سرکوب بود. در آن زمان نیز تنها یک جریان سیاسی، سازمان مجاهدین، همانند سلطنت طلبان و پهلوی خواهان امروز، می خواست از طریق جنگ به قدرت برسد.

سرانجام این جریان را همه می دانند که چگونه در آتش جنگی که مشوق آن بودند، خودشان سوختند و به خاک سیاه نشستند.

۱۴۰۴ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

شرایط در حال تعلیق و نقش انتظار، امید و آرزو در جامعه امروز ایران


گفته می شود که جامعه ایران در شرایط تعلیق، که اینجا تعلیق سیاسی مورد نظر است، بسر می برد و بسیاری انتظار و یا امیدوارند این شرایط با یک تحول بزرگ پایان یابد. اما این که این انتظار چگونه انتظاری است نظرات مختلفی وجود دارد. آیا این انتظار ناشی از یاس و ناامیدی نسبت به توان خویش در تغییر شرایط تعلیق است و بنابراین نوعی انتظار منفعلانه است؟ یا انتظاری است همراه با امید که هنوز برای خود نقش بالقوه ای در تغییر شرایط تعلیق قائل است؟ 


از این نظر بهتر است واقعیت مورد توافق که جامعه ایران در حالت تعلیق و انتظار بسر می برد را عمیق تر ریشه یابی کنیم. همانطور که در آغاز این یادداشت آمد، موضوع انتظار رابطه کاملا مستقیمی با مقوله امید و آرزو دارد. 


اگرچه در نزد بسیاری از مردم «آرزو» و «امید» مترادف با هم تصور می شوند و جابجا مورد استفاده قرار میگیرند، اما در واقع امر تفاوت های بسیار اساسی بین آرزو و امید وجود دارند. 


آرزو در حقیقت بیانی از احساس آدمی است، آنگاه که نقشی برای خود در تحقق آن قائل نیست. همانگونه که بساری آرزوهای خود را روزانه با تکرار "انشاالله"، "اگر خدا بخواهد"، به "امید پروردگار"  ویا "تا ببینیم تقدیر ما در چیست" نشان می دهند. در حقیقت با ابراز آرزوهای خود برای بهبود اوضاع کشور در واقع امر در انتظار دخالت نیروهای ماورایی و حوادث غیر قابل پیش بینی برای تحقق آرزوهایمان نشسته ایم.


"امید داشتن" اما بدین معنی است که ما برای آینده و بهبود شرایطِ حال یک ایده و طرح مشخصی را در نظر داریم و بر خلاف آرزو که فرد آرزومند دست روی دست گذاشته و جایگاه نظاره گر را انتخاب می کند، فعالانه برای تحقق آن امید و طرحی که مد نظر داریم  وارد عرصه عمل می شویم. امیدوار بر خلاف آرزومند در انتظار عوامل غیبی و خارجی نمی نشیند و مسئولیت تحقق امید های خویش را در درجه اول خود به عهده می گیرد.


در واقع امر انسانِ آرزومند در درون و عمق احساسات خود امیدی برای بهبود شرایط ندارد، نقشی برای خود قائل نیست و در حقیقت به انتظار معجزه نشسته و آرزو می کند که نیروهای غیبی و دست روزگار و تقدیر وارد عمل شوند و بدین طریق از خود سلب مسئولیت می نماید.


فردریش نیچه امید های ما را که در حقیقت آرزوهای ما هستند و ما نقش فعالی در تحقق آنها بر عهده نمی گیریم، "سرمنشا همه بدی ها" میداند زیرا که "باعث دوام زندگیِ پر رنج و عذاب "، گرفتن شور و شادی از آن و منجر به  انتظار دائمی برای بهبود آن می شود. آرزوهایی که منشا عمل و فعالیت نشده و انسان را در انتظار تقدیر و یا ظهور یک منجی، بی عمل و پاسیو نگاه می دارد.


وی معتقد است که اتفاقا انسانهایی که امید های کاذب و آرزوهای دور و دراز ندارند و حتی نسبت به آینده بدبین هستند زودتر آستین بالا می زنند و با اتکا بر اراده و توانائی های خود در پی تغییر شرایط برمی خیزند. وی این محکومیت انسان را در پذیرش این واقعیت که قرار نیست نیروهای غیبی سرنوشت او را تغییر دهند و وی باید امیدهای کاذب و آرزوهای خود را بکناری نهد و با اراده خویش وارد عمل شود، تراژدی ای می نامند که از بدو حیات انسانِ هوشمند و در طول تاریخ حیات اجتماعی اش تکرار شده است و در حقیقت جزیی جدایی ناپذیر از زندگی اش گردیده است.


نیچه می نویسد که انسان سرانجام  با پذیرش این تراژدی و با بدور انداختن امید های کاذب بود که توانست زندگی را در لحظه و زمان حاضر تجربه کند و آن را آنگونه که هست دریافت و احساس نماید، نه آنگونه که نیروهای غیبی و دست سرنوشت آنرا رقم می زنند. نیچه معتقد است که یونانیان قدیم موفق شدند با استفاده از هنرهای دراماتیک (اشاره به نمایشنامه های آپولو و دیونوسوس) این تراژدی را به صحنه آورند و بدین وسیله آن را به عنوان یک واقعیت سرسخت و جدایی ناپذیر از زندگی روزانه اشان به نمایش بگذارند. این واکنشِ تراژیک و واقع بینانه در برابر جهان بود که عامل رشد و شکوفایی جامعه انسان شد و انسان شاد و سرمست از دست و پنجه نرم کردن با عوامل طبیعت را خلق کرد.


این نوع نگاه به جهان هستی و انسان شاد و سرخوش از  درک و پذیرش این تراژدی اما بتدریج جای خود را  به فلسفه ها و اندیشه های غایت گرا و سپس مذاهب الهی داد که با نظریات مختلف مبنی بر هدف دار و معنا دار بودن جهان، از انسان می خواستند که امید خود را به تحقق این اهداف غایی از دست ندهد و ایمان داشته باشد که این تراژدی موقت و گذرا خواهد بود و سرانجام درهای بهشت بسوی انسان باز خواهد گردید. ایمان و انتظاری که نیچه بشدت آن را مورد حمله و نقد قرار می دهد.


ما همچنان آثار این نحوه نگاهِ مورد انتقاد نیچه را در سیاستگذاری ها و راهبردهای متافیزیکی که معمولا جزئیات را فراموش می کنند و راضی به تحولات جزیی و کوچک نمی شوند و در آرزوی دست یابی به کلیت متافیزیکی مورد اعتقاد خود نشسته اند می بینیم. گزاره معروف «عید ما آن روز بود که از ظلم آثاری نماند» بیانگر این نگاه متافیزیکی و کل نگر است که بر اندیشه سیاسی بسیاری از انقلابیون دوره های پیشین حاکم بود. 

  

میگویند که نیچه یکی از الهام دهنده های اصلی نظریه سازه های اجتماعی social constructivism است. این نظریه بر این اصل استوار است  که خود انسان و نه اراده های خارج از او معنا بخش زندگی و روابط اجتماعی اوست. در این رابطه باید در نظر داشت که در حقیقت، فعالیت های اجتماعی و روزمره هستند که در روند معنا بخشی به زندگی نقش بسیار تعیین کننده دارند، هرچند این فعالیت ها جزیی و کوچک باشند. 


برای مثال بسیاری از مفاهیمی که امروزه تبدیل به یک مدل و یا نظریه علمی و کلاسیک شده اند در بدو امر و در آغاز تکوین و شکل گیری شان در ارتباط مستقیم با زندگی روزانه مردم حتی زندگی خصوصیشان بوده است. از جمله دموکراسی در یونان باستان به معنای دخالت مستقیم مردم در امور اجتماعی، همانگونه که هر انسانی دخالت مستقیم در تنظیم امور شخصی اش داشته است، بود. هنر و تئاتر انعکاس فهم انسان آن زمان از جهان پیرامون خود و نمایشگر تراژدی ای بود که به آن واقف شده بود. تراژدی و هنرهای منبعث از آن که بعد ها متاسفانه شکل و لعاب مذهبی بخود گرفت و تبدیل به عزاداری، تعزیه و انتظار و امید های کاذب و آرزوهای ناشدنی گردید.


بنابراین اگر انتظار خروج از شرایط تعلیق، تبدیل به یک انتظار فعال و امیدواری و فصل مشترک خواسته های بسیاری از ما ایرانیان نشود و اگر این امید تبدیل به اراده برای تغییر و پذیرش مسئولیت مستقیم این تغییر نگردد باید گفت که شوربختانه شرایط تعلیق و انتظار بهبود اوضاع، تبدیل به آرزوی خلسه آور، کسل و خسته کننده خواهد شد. آرزوهای دست نیافتنی که در گزارهایی مانند «هر که بجای اینها بیاید بهتر خواهد بود»، «آنهایی که این رژیم را سر کار آوردند، خودشان هم خواهند برند»، «کاش اسرائیل کار را تمام می کرد» و «رضا شاه روحت شاد» خودنمایی می کند. 


https://t.me/politicalphilosphy


  


۱۴۰۴ مرداد ۱۳, دوشنبه

نقش فرصتها در راهبردهای پیشرو و مترقی


ایدۀ راهبردهای "پیشرو و مترقی" که بر اصلِ اعتقاد به رشد و تکامل دائمی جامعه انسانی استواراست، ریشه ها و بنیادهای بسیار قدیمی تر از نظریات مربوط به سیاست های "چپ و انقلابی"، که منشا آن را باید در اندیشه های مارکسیستی و انقلابی قرن نوزده به بعد جستجو کرد، دارد. 


اندیشه های سیاسی و راهبرد های "ترقی خواه و پیشرو" پس از دوران روشنگری در اروپا و بویژه همزمان با انقلابهای لیبرالیستی قرن هفدهم به بعد متولد می شوند و آغاز به حیات می کنند. اما این راهبردها پس از انقلابهای سوسیالیستی قرن نوزده به بعد، بتدریج جای خود را به راهبردهای "چپ و رادیکال" می دهند؛ و از این به بعد واژه های "پیشرو" و "ترقی خواه" عمدتا مترادف با "انقلابی"، "چپ" و "رادیکال" می شوند.


یکی از عوارض انتقال گفتمان و راهبرد پیشرو و مترقی به راهبردهای انقلابی، چپ و رادیکال در نوع برنامه ریزی های استراتژیک برای پیشبرد اهداف سیاسی است. در راهبردهای چپ و انقلابی فرض بر این است که نیروهای پیش برنده و رهبران می بایستی برنامه ای دقیق و راهکارهای مشخصی برای رسیدن به اهداف خود داشته باشند. 


این نوع نگاه به راهبرد و انتظارات ناشی از آن را می توان در بسیاری از جریانات سیاسی ایرانی که سابقه چپ و انقلابی دارند و یا نیروهای سیاسی که علیرغم قرار داشتن در جبهه راست، «رادیکال» و «انقلابی» می اندیشند، به خوبی ملاحظه کرد، که یکی می خواهد کاملا برنامه ریزی شده نظم مطلوب خود را جایگزین کند و دیگری نظم پیشین را بازگرداند. 


البته انتظاراتی که هیچگاه برآورده نشده اند و  به جرات میتوان گفت که هیچ‌یک از این جریانات سیاسی در عمل نتوانسته اند برنامه ای دقیق برای گذار از جمهوری اسلامی ارائه دهند. 


به باور نگارنده علت اصلی در ناتوانی این جریانات نبوده است، بلکه ریشه اصلی این عدم موفقیت را می بایست در تعریف خاص از راهبرد سیاسی و انتظارات ناشی از آن جستجو کرد. در یک کلام، علت در تفاوت بین راهبرد پیشرو و مترقی و راهبردهای رادیکال و انقلابی است. البته بسیاری بر مسالمت آمیز بودن فعالیت های خود تاکید می کنند، اما اگر خوب دقت کنیم در عمق نگاه آنان به مبارزه همچنان گفتمان و راهبرد انقلابی و چپ زنده و تاثیرگذار است.


راهبردهای "پیشرو و مترقی"، که بدنبال تحولات و انقلابهای سیاسی قرن نوزده و اوایل قرن بیستم و تحت تاثیر جنبشهای چپ و انقلابیِ این دوران، از مسیر اصلی خود خارج می شوند، سرانجام به دلیل برخورداری از بنیادهای بسیار محکمی مانند، اصالت فرد، آزادی و برابری برای همه، اکنون در کشورهای دموکراتیک و مدرن امروزی، بویژه در اروپای شمالی و اسکاندیناوی، آنگونه با هنجارهای سیاسی و اجتماعی و قوانین اساسی این جوامع عجین شده اند که حذف و نادیده گرفتن آنها غیر ممکن شده است.


در این جوامع، راهبردها و سیاست های "پیشرو و مترقی" همواره توانسته اند، در کادر هنجارهای سیاسی و اجتماعیِ جامعه خود و با ابزارهای مسالمت آمیز و دموکراتیک، در برابر راهبردهای محافظه کار، که خواهان بقا و ثبات نظم موجود هستند، بایستند و مبارزه کنند؛ و در این مسیر و بدین وسیله هویتِ "پیشرو و ضد نظم موجود" خود را حفظ کرده و  به حیات خود ادامه دهند.


اما آنچه که در عملکرد پیروان راهبرد پیشرو و مترقی مشهود است و تاکید این یادداشت بر آن قرار دارد، استفاده بسیار بهینه و به موقع از فرصتها است. استعدادی که در مخالفین سنتی جمهوری اسلامی، که به اپوزیسیون (خارج کشوری) معروفند بسیار ضعیف است. 


به باور نگارنده علت عدم رشد چنین استعدادی را باید در نوع نگاه به راهبردهای سیاسی سنتی جستجو کرد. در واقع به دلیل توهم یک مبارزه کاملا برنامه ریزی شده و عادت به آن اساسا چنین استعداد امکان رشد نیافته است. و یا حتی بخاطر نوع نگاه ایدئولوژیک و ارزشی به سیاست، استفاده بهینه از فرصت به فرصت طلبی (که از نظر آنان منفی است) نیز تعبیر می شده است. 


در شرایط بسیار پیچیده، تحولات بسیار سریع و پرشتاب و با وجود نقش عوامل بسیار گوناگون (داخلی و خارجی) موثر در تحولات سیاسی-اجتماعی، انتظار داشتن یک راهبرد جامع و کامل و سیاست های استراتژیکی و تاکتیکی برنامه ریزی شده، انتظار کاملا بیهوده ایست. 


 شاید با مسامحه بتوان گفت که راهبرد پیشرو و مترقی که از بنیادهای بسیار محکم لیبرالیسم و آزادی های فردی برخوردار است، همانطور که عطار نیشابوری تجویز می کند که تو پای به ره در نه و از هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت». 


به عبارت دیگر آنچه که در راهبرد پیشرو و مترقی مهم است، نه برخورداری از یک برنامه جامع و کامل برای گذار از جمهوری است بلکه فرصت یابی و فرصت طلبی و استفاده بسیار به موقع و بهینه از چنین فرصت هایی است. 


راهبردهای پیشرو و مترقی بر مبنای لیبرالیسم، حقوق بشر و آزادی های فردی استوار شده اند و راه میانه ای بین دو گرایش سیاسی چپ که از اندیشه و راهبرد چپ و انقلابی تغذیه و پیروی می کند و گرایشات سیاسی راست که یا نظم فعلی را می خواهند حفظ کنند و یا نظم گذشته را می خواهند بازگردانند، ارائه می دهند 


راهبرد پیشرو و مترقی در درجه نخست بر مبارزات مسالمت آمیز و در رابطه با شرایط خاص ایران مبارزات و مقاومت مدنی تاکید دارند. یعنی فعالیت و اقداماتی که تماما در دل جامعه و در چارچوب هنجارهای اجتماعی در جریان است. 


این وضعیت، بطور طبیعی مانع از می شود که پیشروان و رهبرانی در نقش استراتژیست و برنامه ریز که تمامی مراحل و تاکتیک ها را از قبل مشخص کنند، ظاهر شوند. خطوط کلی مسیر مبارزه و اصول بنیادی آن مشخص هستند و می بایست که اجازه داد که جامعه مدنی مسیر و راه خود را پیدا و بپیماید. از پیشروان و رهبران انتظار می رود که با فرصت های پیش آمده در مسیر مبارزه بهترین استفاده را در راستای راهبرد پیشرو و مترقی، و به نفع مردم، بنمایند


۱۴۰۴ مرداد ۱۰, جمعه

سیاست در ایران همواره عرصه تقابل و مبارزه بین دوست و دشمن بوده است



در ایرانِ امروز کمتر موضوع اجتماعی، اقتصادی و حتی محیط زیستی را می توان یافت که به نحوی به سیاست ارتباط پیدا نکند و یا به اصطلاح سیاست زده نشده باشد. با وجودیکه پدیده سیاست زدگی در ایران ریشه های بسیار تاریخی و عمیق تر از چهار دهه حاکمیت اسلامی دارد، اما حضور و تاثیرگذاری این پدیده در دوران کنونی اساسا قابل مقایسه با دوران پیش از انقلاب اسلامی نیست. یکی از علل اصلی این تفاوت را باید در ماهیت انقلاب اسلامی و اصولا هر انقلاب سیاسی که قصد سرنگونی نظم موجود و جایگزینی مناسبات جدیدی را دارد جستجو کرد. تجربه انقلاب های بزرگ قرن بیستم که عمدتا به حاکمیت و هژمونی یک بخش خاص اجتماعی منجر شدند نشان می دهد که در روابط و مناسبات اجتماعی و حتی زندگی روزمره مردم، سیاست حرف اول را می زده است. سیاستی که تنها بر یک محور و موضوع استوار است و همه تحولات اجتماعی از آن زاویه می نگرد.

به باور نگارنده این محور همانا مبارزه و مقابله دائمی بین دوست و دشمن و تقسیم بندی نیروها و گرایش های سیاسی و حتی مردم بین این دو جبهه بوده است. گفته معروف کلاسویتس که "جنگ ادامه سیاست است" دال بر همین تعریف سنتی و بسیار پایدار از سیاست می باشد؛ گفته ای که نظامهای سیاسی شکل گرفته پس از هر انقلاب بزرگ سیاسی-اجتماعی، از جمله جمهوری اسلامی، نمونه های بسیار بارز آن بوده و هستند. حاکمیت هایی که از همان اوانِ تثبیت نظام سیاسی جدید، فلسفه سیاسی خود را بر مبنای مرزکشی و حتی دیوار کشی بین دوست و دشمن تنظیم کردند و به پیش بردند؛ سیاستی که عمدتا به تجهیز نظامی و سرانجام جنگ نیز منتهی می شد.

یکی از نظریه پردازان این نوع نگاه به سیاست و سیاست ورزی کارل اشمیت است. از نظر وی سیاست عرصه تمایز دوست/دشمن است. یعنی سیاست ذاتاً با تضاد، خطر و حتی امکان جنگ همراه است. (نگاهی کنید به کتاب معنای سیاست اثر کارل اشمیت).

اما در دوران پسا انقلاب و پسا ایدئولوژی و بعد از رشد و برآمد اندیشه لیبرالیسم و فردگرایی سیاست بر خلاف نظریه کارل اشمیت دیگر عرصه تضاد دائمی بین دو جبهه دوست و دشمن نیست و صفحه شطرنج سیاست نه بر مبنای این جنگ دائمی بین این دو جبهه بلکه بر اساس مجموعه ای از آحاد مستقل و بویژه فردگرا که حداکثر می توانند رقیب یکدیگر باشند شکل می گیرد.

بعبارت دیگر، همراه با برآمد لیبرالیسم، فردگرایی و رشد طبقه متوسط و احزاب میانی وابسته به آن، اندیشه سیاسی مبتنی بر تقابل دو جبهه دوست و دشمن رنگ می بازد و بدنبال آن سیاستمدارانی پا به عرصه سیاست می گذارند که کمتر ایدئولوژیکی و حزبی می اندیشند و تخصص اصلی اشان بحث و مذاکره و یافتن راه حل برای مشکلات جاری از طریق گفتگو و مصالحه است. البته باید فورا افزود که بنظر می رسد عمر این دوره در برخی از کشورها با برآمد جریانات پوپولیست و گرایشات ناسیونالیستی کوتاه مدت بوده است و در این کشورها سیاست مجددا عرصه تضاد دوست و دشمن شده است. اما به باور نگارنده فرایندی که بشریت پس از برآمد اندیشه و فلسفه لیبرالیسم آغاز کرده است با وجود این فراز و نشیب ها برگشت ناپذیر است.

همانطور که در عنوان این یادداشت آمد، شوربختانه در کشور ما سیاست همواره عرصه تضاد و تقابل دوست و دشمن بوده است. گزاره «دشمن دشمن من، دوست من است» در چهارچوب همین نوع نگاه به سیاست است که توسط بسیاری از جریانات سیاسی مورد استفاده قرار گرفته و همچنان نیز می گیرد.

برای نمونه آقای رضا پهلوی با سفر خود به اسرائیل و ملاقات و گفتگو با نتانیاهو، بویژه در دورانی که اسرائیل و جمهوری اسلامی در یک آرایش جنگی بسر می بردند و نیز فراخوان ایشان برای قیام مردم در آغاز جنگ ۱۲ روزه، نشان از آن دارد که آقای پهلوی و جریان سلطنت طلب همچنان سیاست را (همانند رژیم جمهوری اسلامی و بسیاری از نظامها و یا گروهای ایدئولوژیک) عرصه مبارزه دوست و دشمن می بیند و برای او نیز این گزاره صحت دارد که «دشمن دشمن من، دوست من است».

و البته در طول دهه ها حاکمیت جمهوری اسلامی از نظام اسلامی تا برخی نیروهای سیاسی از جمله سازمان مجاهدین خلق نیز سیاست را عرصه تضاد دوست و دشمن می دانسته اند و برای آنان نیز این گزاره که دشمن دشمن من دوست من است صدق کرده و می کند.

تاریخ و گذشته کشورمان نیز معمولا از منظر تقابل دائمی بین دوست و دشمن تفسیر شده است و حکومت ها همواره سعی کرده اند در حافظه تاریخی ملت خود این نوع نگاه به سیاست را بنشانند و آنرا سیاست زده کنند.


خوشبختانه، پس از برآمد اندیشه لیبرالیسم، تلاشهایی در برخی کشورهای اروپایی دیده می شود که تاریخ و گذشته کشور خود را از نظرگاه و جنبه مرسوم سیاسی (مبتنی بر تقابل ذاتي دو جبهه دوست و دشمن) نبینند. در کشورهای مذکور تلاش می شود که از حافظه تاریخی ملت سیاست زدایی شود و با پایان دادن به خط کشی و مرزبندی های بین دو جبهه دوست و دشمن در طول تاریخ، یک حافظه جمعی جدیدِ تاریخی که کمتر رنگ و بوی ایدئولوژی سیاسی دارد بوجود آورده شود. به این معنی که خوب و بد و زشت و زیبا جزیی از تاریخ ما بوده و نباید با خلاصه کردن و تقلیل دادن همه تاریخ یک ملت به جنگ و تقابل دائمی بین دوست و دشمن، گناه جنبه های منفی در تاریخ خود را بر گردن به اصطلاح دشمنان، که در اکثر موارد بخشی از همان ملت بوده اند، انداخت و یا آن را پاک نمود.

حال با توجه به این پیش زمینه این سوال مطرح است که حتی با علم به این واقعیت غیر قابل انکار که شرایط اجتماعی ایران در شرایط کنونی، بشدت سیاسی است (شرایطی که در درجه اول ناشی از استبداد سیاسی-شیعی حاکمیت اسلامی است) تا چه اندازه می توان تاریخ و گذشته این ملت را، با هدف رشد همبستگی ملی، سیاست زدایی کرد و جنبه های مثبت و منفی و شکست و پیروزی های این ملت را تبدیل به یک حافظه تاریخی جمعی نمود؟ حافظه ای که مانند تاریخ این ملت خاکستری است و سایه روشن های جبهه های دوست و دشمن در آن مخدوش و در هم فرو رفته است.

برای مثال اگر امروز روز، عربها، مغولها و افغانها دیگر بخاطر تسخیر سرزمین ایران و سرنگونی امپراطوری های ایرانی زمان خود، در قرنها پیش، دشمن ملت ایران محسوب نمی شوند و حوادث آن دوران ها جزیی از حافظه تاریخی و خاکستری ملت ما و ملت های منطقه شده است، آیا نمی توان بر همین منوال حوادث و اتفاقات دوره های اخیر در ایران، برای نمونه انقلاب مشروطه و جنبش ملی شدن نفت و سرانجام کودتا علیه کابینه دکتر مصدق را نیز جزیی از حافظه ملی که قابل سیاه و سفید کردن و ترسیم آن بشکل جنگ بین فرشته و دیو نیست، دید؟

واقعیت های تاریخی دوران مشروطه و نیز دوران ملی شدن نفت نشان می دهند که ضعف و عقب افتادگی های فکری و فرهنگی و بسیار عوامل درونی دیگر نقش موثر و تعیین کننده ای در شکست انقلاب مشروطه و یا سرنگونی دولت مصدق داشته اند و علت این شکست ها را صرفا نمیتوان بحساب جبهه مشروعه خواه در دروان جنبش مشروطه و یا طرفداران شاه و عوامل امریکایی و انگلیسی در دوران دکتر مصدق گذاشت. همانطور که در انقلاب اسلامی که به سرعت به یک فاجعه ملی تبدیل شد عوامل درونی (از حمایت های گسترده مردم تا همراهی بسیاری از روشنفکران و انقلابیون آنزمان با خمینی) و نیز عوامل بیرونی بیشماری نقش داشتند، بطوریکه ترسیم یک خط مشخص بین خوب و بد و دیو و فرشته برای این دوران نیز بسیار دشوار بنظر می رسد.

https://t.me/politicalphilosphy

۱۴۰۴ مرداد ۹, پنجشنبه

چالش اصلی در شرایط امروز ایران چیست؟



چالش اصلی در شرایط امروز ایران نه جمهوری خواهی و نه سلطنت طلبی و نه حتی آلترناتیو سازی است، چالش اصلیِ پیش روی فعالین سیاسی مخالف جمهوری اسلامی، نوع و چگونگی راهبرد نجات کشور و جامعه ایران از چنگال حکومت ولایی است.
در این رابطه می توانم به قطعیت بگویم که پس از اوج گیری تنش های نظامی بین جمهوری اسلامی و اسرائیل و به ویژه از زمان آغاز جنگ ۱۲ روزه و بدنبال آن تشدید بحرانهای داخلی حکومت و آغاز ریزش نیروهای وابسته به رژیم، دو راهبر کاملا متفاوت برای نجات جامعه و ملت ایران خودنمایی می کنند. دو راهبردی که اختلافات بسیار آشکار، ماهوی و جدی با یکدیگر دارند.

۱- یک راهبرد گرانیگاه خود را در خارج کشور قرار داده و سعی دارد با جلب حمایت های بین المللی و قرار گرفتن در جبهه فشارهای حداکثری سیاسی-اقتصادی و نظامی علیه نظام جمهوری اسلامی، آلترناتیو خود را به جهانیان معرفی کند. در این راهبرد از مردم انتظار می رود که از چنین آلترناتیوی حمایت کنند و به صورت توده وار به خیابانها بریزند. در این راهبرد، رهبری مبارزات در دست نیروهای سیاسی خارج کشور است؛ نیروهایی که به فعالیت های خود از منظر یک پروژه سیاسی می نگرند.

در میان مخالفین جمهوری اسلامی در خارج کشور، سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت چنین راهبردی را چندین دهه دنبال کردند و بطور جد کوشیدند، از طریق لابی گری، متحد شدن با رژیم صدام حسین در زمان جنگ ایران و عراق و هزینه های بسیار هنگفت، خود را به عنوان تنها آلترناتیو معرفی و رهبر خود را نیز اعلام نمایند. در سالهای اخیر و به ویژه در زمان جنگ ۱۲ روزه، دیگر کاملا آشکار گردیده است که سلطنت طلبان و طرفداران رضا پهلوی نیز قصد دارند تجربه مجاهدین خلق را تکرار کنند، که البته باید اضافه کرد که سلطنت طلبان تازه در آغاز راهی هستند که مجاهدین چندین دهه پیش آغاز کردند و به صورت بسیار سازمانیافته و تلاش حداکثری و شبانه روزی پیمودند، اما سرانجام شکست خوردند.

۲- راهبرد دیگر که کاملا در تقابل با راهبرد اول قرار دارد، گرانیگاه خود را در داخل کشور و بویژه جامعه مدنی ایران قرار می دهد. تمرکز اصلی این راهبرد بر ممکنات در عالم سیاست در ایران است. فعالان این حوزه سعی دارند با کارزارهای مختلف از آزادی زندانیان سیاسی، مبارزه با اعدام و قتلهای حکومتی تا درخواست رفراندوم و تغییر قانون اساسی گشایشی در شرایط سیاسی و بحرانهای امروز کشور ایجاد نمایند. در این راستا نیز اصلاح طلبان حکومتی سالها تلاش کردند که این گشایشها را از طریق ابزارهای قانونی به ویژه انتخابات به پیش ببرند.

پس از شکست تجربه اصلاح طلبان، بخشهای بسیاری از فعالین سیاسی متعلق به این راهبرد، تلاشهای خود در درجه نخست بر فشارهای اجتماعی از پایین بر حکومت اسلامی متمرکز کرده اند و صراحتا طرح ها و خواسته هایی مانند تحولات ساختاری و گذار از جمهوری اسلامی را در صدر دستور کار فعالین سیاسی قرار داده اند.

آنچه که به وضوح آشکار است در راهبرد دوم، گذار از نظام جمهوری اسلامی، برخلاف راهبرد اول، یک پروسه و فرایند طولانی مدت است؛ به همین علت نیز نه تاکیدی بر ایجاد یک آلترناتیو می شود و نه تلاشی برای معرفی یک رهبر صورت می گیرد. موتور محرکه اصلی این راهبرد جنبش های اجتماعی و مبارزات مدنی است. در این راهبرد نهادهای مردمی می توانند نقش بلاواسطه و تاثیرگذار داشته باشند، از جمله نهادهای صنفی، وکلا و فعالین حقوق بشر، زنان و کودکان و نیز فعالین محیط زیست.

به باور نگارنده، در شرایط امروز ایران مرزبندیهای بین این دو راهبرد و تفاوت های ماهوی بین دو جبهه سیاسی متعلق به هر یک از این دو راهبرد، کاملا شفاف و مشخص شده اند و به همین علت چالش اصلی فعالین سیاسی در شرایط امروز ایران انتخاب بین یکی از این دو راهبرد شده است.

به عبارت دیگر، نمی توان در میانه دو جبهه پادشاهی خواهی و جمهوری خواهی باقی ماند و خود را مشغول تضاد بین این دو نمود و راه حل میانه ای پیدا کرد. راه حل میانه ای در شرایط بحرانی امروز ایران وجود ندارد، یا می بایستی جبهه جنگ طلبان و پیروان فشار حداکثری و راهبرد براندازی و سرنگونی نظام از طریق فشارهای بین المللی و نظامی را انتخاب کرد و یا به مبارزات مدنی جامعه ایران و کارزار هایی که اکنون توسط فعالین مدنی و سیاسی راه انداخته شده اند پیوست و سعی کرد که تا حد امکان گذار از نظام جمهوری اسلامی و ساختار قدرت حاکم، بصورت مسالمت آمیز صورت گیرد.
حمید آقایی

۱۴۰۴ مرداد ۸, چهارشنبه

«گذار»، سوء استفاده ها و بدفهمی ها



با توجه به اینکه در مباحث نظری از واژه "گذار"، "پروسه گذار سیاسی" فهمیده می شود، می توان تعریف دوره و یا پروسه گذار را بطور ساده و قابل فهم به این شکل فرموله نمود: "دوره گذار به یک دوره زمانی انتقال از یک سیستم قانونگذاری سیاسی به سیستم قانونگذاری سیاسی جدید گفته می شود".

اما آنچه که از زمان ورود این واژه به فرهنگ سیاسی مخالفین جمهوری اسلامی بیش از هر چیز برجسته می شد و از واژه گذار یک گزاره می ساخت، گذار مسالمت آمیز و تا حد امکان کم هزینه بود. حتی مطرح می گردید که برای مسالمت آمیز بودن گذار، به بالاجبار قواعد دموکراسی نیز باید رعایت شوند و گذار دموکراتیک باشد.

بر مبنای این تعریف از پروسه گذار و تاکید بر مسالمت آمیز و دموکراتیک بودن آن، یک مرزبندی بسیار طبیعی و منطقی با ایده انقلاب، براندازی و یا سرنگونی بویژه با شیوه های قهر آمیز بوجود آمد.

امروزه، اگرچه کاربرد این واژه عمومیت بیشتری یافته است و توسط بخش های مختلف مخالفین حکومت مورد استفاده قرار می گیرد، اما دیگر در نزد همگان یک معنای واحد ندارد.

برخی از جریانات سیاسی برانداز و سرنگونی طلب نیز از واژه گذار استفاده می کنند، اما در عمل و نظر همچنان ایده سرنگونی و براندازی را دنبال می‌نمایند؛ و گذار مورد نظرشان در حقیقت دوره پس از سرنگونی و آغاز پروسه تثبیت نظام سیاسی جدید است. بنابراین آن مرزبندی و تفاوتی که در آغاز ورود این واژه سیاسی به دنیای سیاست در ایران (که شورای مدیریت گذار یکی از پیشگامان آن بود) بین گذار (مسالمت آمیز) و انقلاب و سرنگونی تبیین شده بود و بسیاری بر روی آن تاکید کرده و همچنان می کنند، در نزد بخش سرنگونی طلب و برانداز جمهوری اسلامی بی تردید از بین رفته است.

در واقع، استفاده از این واژه توسط گروهای برانداز و سرنگونی طلب تنها به این دلیل است که واژه گذار مد روز شده است و واژگان پیشین مانند انقلاب و سرنگونی و براندازی که معمولا بویژه در برابر حکومتهای سرکوبگر و اقتدارگرایی چون جمهوری اسلامی، خشونت آمیز و قهر آمیز هستند حساسیت برانگیز و نامطلوب شده اند.

اما بنظر می رسد که حتی در میان بخشی از نیروهای سیاسی که به گذار مسالمت آمیز معتقدند، این واژه و الزامات آن یا نادیده گرفته و یا فهمیده نمی شوند.

همانطور که در ابتدای این یادداشت اشاره کردم، گذار یک پروسه و فرایند برای عبور از نظم موجود به نظم مطلوب است. که در اینجا بر پروسه ای بوده آن و بنابراین مرحله ای بودن آن باید تاکید بسیار کرد.

از سوی دیگر، زمانی که از گذار، یک پروسه مسالمت آمیز و کم هزینه فهمیده می شود، می بایست بر الزامات و شرایط آن نیز به خوبی توجه کرد و بر آنها متعهد و پایبند بود. بر خلاف برداشت براندازانه و انقلابی از گذار، که معتقد است پروسه گذار تازه پس از سرنگونی آغاز می شود، گذار مسالمت آمیز و دمکراتیک نه پس از سرنگونی بلکه از همین امروز آغاز می‌شود.

از الزامات و شرایط گذار مسالمت آمیز، پروسه ای که باید از امروز آغاز شود، نقش فعال نیروهای اجتماعی و جامعه مدنی است. همچنین برای عبور کم هزینه از وضع موجود به وضع مطلوب یافتن متحدینی از داخل حکومت و تشویق آنها به پیوستن به گذار مسالمت آمیز از حاکمیت موجود یک ضرورت اجتناب ناپذیر است.

ویژگی مرحله ای و مسالمت آمیز بود گذار به این معنی است که کارزارهای مختلفی از جمله رفراندوم، آزادی زندانیان سیاسی، آزادی های مدنی و اجتماعی قابل دفاع و پیگیری هستند و می توان جامعه مدنی و حتی بخش هایی از حکومت و مقامات پیشین نظام را تشویق نمود که به این کارزارها بپیوندند.



۱۴۰۴ مرداد ۷, سه‌شنبه

ناسیونالیسم دامی برای وطن دوستان




پس از ظهور ناسیونالیسم اروپایی که از جنگ اول جهانی بتدریج آغاز شد و ادامه یافت، دو مفهوم ناسیونالیسم و وطن دوستی و تفاوت بین این دو در نزد اروپائیان که تجربه دو جنگ جهانی را پشت سر گذاشته اند، دو مفهوم ناآشنا نیستند.

اما بنظر می رسد در رابطه با کشورمان و بویژه در نزد برخی محافل ایرانیان مخالف حکومت جمهوری اسلامی مرز بین ناسیونالیسم و وطن دوستی چندان مشخص و دقیق ترسیم نشده است؛ و گاه یک جریان سیاسی به آسانی و بدون دقت به ناسیونالیست متهم می گردد؛ و یا ناسیونالیسم که یک ایدئولوژی سیاسی است مترادف با وطن دوستی و گرایش سیاسی ملی گرایی ( که برای ایرانیان آشنا است) می شود؛ و یا حتی آگاهانه یک این همانی بین این دو مفهوم برای پیش برد اهداف سیاسی خاص ایجاد می گردد. من این تلاش آگاهانه را در کنفرانس همکاری ملی در مونیخ مشاهده کردم؛ تلاشی کاملا آگاهانه برای جمع کردن وطن دوستان حول محور و چتر یک ایدئولوژی خاص که نامی بهتر از ناسیونالیسم-پهلویسم برای آن پیدا نکردم.

زمانی که گفته می شود «منافع ملی» ما (و در واقع منافع ایدئولوژیک ما) در اولویت نخست قرار دارد و برای ما مهم نیست که چه اتفاقی (برای نمونه) برای مردم بیگناه غزه در حال وقوع است، در حقیقت آنچه که واقعا برای یک کشور و ملت مهم است و به آن حیات می بخشد و آنرا بزرگ می کند، یعنی ارزش های اخلاقی و وجدانی نادیده گرفته و قربانی شده اند.

و آنگاه که چشم در برابر جنایت هایی که در این منطقه از جهان توسط اسراییل انجام می شود بسته می شود؛ و حتی پرچم اسراییل در کنار پرچم شیر و خورشید نشان ایران بلند می شود (اشاره به تجمع هواداران رضا پهلوی در مونیخ)، باید گفت که شوربختانه در نزد برخی از طرفداران پادشاهی پهلوی ناسیونالیسم جای وطن دوستی را گرفته است.
و زمانی که کوچکترین اثری از شعار محوری «زن زندگی آزادی» در تمام مدت کنفرانس دیده و شنیده نمی شود و در عین حال تعدادی از قربانیان همین جنبش زن زندگی آزادی بر صحنه آورده می شوند و در برابر آقای رضا پهلوی تعظیم و یا سجده می کنند، باید گفت که متاسفانه از این قربانیان استفاده های ایدئولوژیک و ابزاری به نفع ناسیونالیسم-پهلویسم شده است.

البته که وطن دوستی و دفاع از حاکمیت ملی تا زمانی که تبدیل به یک ایدئولوژی سیاسی نشده باشد و نخواهد با نفی دیگران خود را اثبات نماید، نه تنها بسیار مثبت و ارزشمند است بلکه باید بعنوان یکی از اصول بنیادین اخلاق سیاسی بحساب آمده و بکار گرفته شود.

با نگاهی گذار به ریشه های تاریخی ناسیونالیسم و نمونه های مشخصی که بویژه در تاریخ یک صد سال اخیر کشورهای اروپایی اتفاق افتادند، بخوبی می توان تفاوت های بین ناسیونالیسم و وطن دوستی و دفاع از حاکمیت ملی را دریافت.

در رابطه با تجربه کشورهای اروپایی می توان گفت ناسیونالیسم از نوع اروپایی (پس از جنگ جهانی اول) تحت عنوان اتحادی ذاتی، همواره پایدار و دائمی بین افراد هم زبان و هم نژاد تعریف می شود و جوامعی که از چنین نوع اتحاد «ذاتی» برخوردار بودند نام یک ملت بخود گرفتند و دولت خود را تشکیل دادند.

و البته در این فرایند بسیار طبیعی بود که ملیت و ناسیونالیسمی که بر پایه خون، نژاد و زبان مشترک شکل می گیرند، مساعدِ تبدیل شدن به یک ایدئولوژی برتری طلب خواهد بود.

شرایط ژئوپلیتیک اروپای پس از جنگ جهانی اول که در نتیجه آن امپراطوری های بزرگ فرو می ریزند و خلاء قدرت را یا دولت-ملت های جدید و یا ایدئولوژی سوسیالیسم جهانی که پس از انقلاب اکتبر بشدت رو به رشد و گسترش گذاشته بود، می خواستند پر کنند نیز زمینه های مساعدی برای تبدیل ملیت به ناسیونالیسم را فراهم کردند. ناسیونالیسمی که یکی از اصول اولیه آن برتری یک ملت و یا نژاد بر ملت ها و نژاد های دیگر بود.

اما تجربه دهشتناک ایدئولوژی ناسیونالیسم در اروپا، ثابت کرد که وطن دوستی و دفاع از حاکمیت ملی با ناسیونالیسم کاملا متفاوت است. وطن دوستی بر خلاف ناسیونالیسم در پی خلق و تثبیت یک اتحاد ذاتی و ابدی بین مردمی که در یک سرزمین مشترک زندگی می کنند نمی باشند. از آن نوع وطن دوستی است که بر اساس نفی ملیت های دیگر و برتری طلبی بنا نمی شود و بر خلاف ناسیونالیسم، نمی خواهد روابط درونی جامعه و مناسبات فی ما بین مردم را بر اساس یک ایدئولوژی خاصِ ملی و یا نژادی سامان و سازمان دهد.
در مقایسه بین این دو مفهوم بخوبی می توان دید که محور و جوهر اصلی ناسیونالیسم را برتری طلبی ملی و نژادی، و بر مبنای آن توسعه طلبی، تنش با دیگر ملیت ها و دخالت در امور ملت های دیگر تشکیل می دهند. وطن دوستی اما روحیه برتری طلبی را تقویت نمی کند، و تنها زمانی روحیه وطن دوستی زنده و بالنده می شود که تمامیت کشور و مام وطن در معرض خطر قرار گیرند.

البته خوشبختانه بر خلاف فرایند تشکیل دولت-ملت های اروپایی در قرون اخیر، در میان ملت ایران و نیروهای ملی آن، بدلیل واقعیت غیر قابل انکار وحدت در کثرت تاریخ و فرهنگ ایران زمین و زندگی مشترک و عمدتا مسالمت آمیز اقوام و زبانهای مختلف در کنار هم، ایدئولوژی ناسیونالیسم هیچگاه بطور جدی و غالب مطرح نبوده و حضور نداشته است.

در تمام تاریخ یک صد سال اخیر ایران تنها می توان به یک تجربه ناموفق در اواخر دوران پادشاهی پهلوی دوم در راستای تقویت و تثبیت ناسیونالیسم ایرانی اشاره کرد. محمد رضا شاه و مشاورانش تلاش کردند با آغاز جشن های دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی، با تعویض تاریخ و تعطیلی همه احزاب و سپس ایجاد حزب رستاخیز بعنوان تنها حزب قانونی و مجازِ به فعالیت، نظام سیاسی ایران را تبدیل به یک نظام متمرکز با بارقه های ناسیونالیستی نمایند. تجربه ای که به علت تضاد ماهوی و ذاتی با جامعه و مردم متکثر ایران از همان ابتدا محکوم به شکست بود.

زیرا این مردم در یک سرزمین مشترک و جامعه ای موزائیکی زندگی کرده و می کنند، جامعه ای که فصل مشترک آحاد آن نه نژاد و نه زبان و نه یک فرهنگ واحد، بلکه خاک، آداب و رسوم مشترک، زندگی در یک سرزمین و بخاطر آن حافظه تاریخی و سرنوشت مشترک است،

در این واقعیت تردیدی نیست که برای مبارزه و تحقق ایده ال آزادی، برابری و دمکراسی می بایست یک ظرف و محیط واقعی، قابل قبول و مشترک برای مردم هر سرزمینی که بدنبال این ایده آلها هستند ایجاد کرد. تجارب تاریخی کشورمان نشان می دهند که یک مذهب یا ایدئولوژی واحد و یا یک نژاد مشترک هرگز ظرف و محیط مناسب و درخور واقعیت رنگارنگ و "وحدت در کثرت" ایران نبوده و نیستند؛ و تاکید و اصرار بر تحمیل چنین محیط های مصنوعی عواقب خطرناک و جبران ناپذیری برای مردمان ایران بدنبال داشته اند. نمونه پیش روی ما حاکمیت شیعی، تحت پوشش جمهوری اسلامی، بر مردم ایران است که با تحمیل ایدئولوژی شیعه بر تمامیت این سرزمین فرهنگی و تاریخی، همبستگی ملی و تمامیت این خاک و بوم را در معرض خطرات جدی قرار داده است.

به سخن دیگر به اعتقاد نگارنده تنها ظرف مناسبِ تاریخ، مردم و جامعه ایران در مبارزه برای تحقق ایده آلهای همیشگی این ملت، که در داشتن یک کشور آزاد، مرفه، پیشرفته با یک نظام سیاسی دمکرات و سکولار خلاصه می شود، همانا انگیزه های وطن دوستی و دفاع از سرزمین و فرهنگ مادری است. انگیزه هایی که بمانند قطب نما مرام و اخلاق سیاسی ما را جهت می بخشند و بخاطر وطن متکثری که دوستش داریم مانع از آن می گردند که در معرض تهدید و دام ناسیونالیسم قرار گیریم. دامی که قبل از هر چیز بینایی و هوشیاری ما را در راستای جلب همکاری بخش ها و گروه های اجتماعی در ایران و نیز مجامع و قدرت های جهانی و یا طلب کمک از آنها، بسیار محدود می کند و حتی تا مرز کوری و عدم تشخیص دوست و دشمن پیش می رود. دشمنان و حتی دوستانی که فقط منافع ملی خود را دنبال می کنند و برای پاسداری از منافع ملی خود حتی اگر لازم باشد به اختلافات داخلی در جامعه ایران توسط حمایت از یک جریان خاص، عامدانه دامن می زنند.