۱۴۰۵ خرداد ۹, شنبه

زندگی در ابهام: فلسفه سیاسیِ «نمی‌دانیم»



شاید مهم‌ترین جمله سیاسیِ این روزهای ما نه یک شعار باشد و نه یک تحلیل، بلکه فقط این باشد: «نمی‌دانیم چه خواهد شد.»

نه فقط مردم عادی، بلکه تحلیلگران، فعالان سیاسی، دولت‌ها و حتی قدرت‌های جهانی نیز در وضعیت تعلیق‌اند. جنگ ممکن است مجددا آغاز شود؛ و یا مذاکرات جاری بین جمهوری اسلامی و دولت آمریکا ممکن است به نتیجه برسد و آتش بس ادامه یابد؛ و یا مذاکرات شکست بخورد اما جنگ گسترده ای نیز آغاز نشود.

همچنین، بسیاری از تحلیلگران از آینده بسیار وخیم اقتصاد ایران صحبت می کنند، اما نمیتوانند با صراحت آینده را پیش بینی نمایند: آیا اقتصاد ایران سرانجام فرو می پاشد یا برای مدتی همین وضعیت ادامه پیدا می کند؟ جامعه ایران نیز شدیدا ملتهب است، اما نمی توان، با توجه به کشتار عظیم دی ماه ۱۴۰۴ و جنگ ۴۰ روزه و افزایش سرکوب و اعدام، با قطعیت گفت که آیا ما در آینده نزدیک شاهد موج تازه ای از اعتراضات مردمی خواهیم بود. تازه اگر هم موج جدیدی از اعتراضات آغاز شود، آیا جامعه ایران بار دیگر وارد چرخه جنبش-اعتراض-سرکوب و عقب نشینی خواهد شد؟

هیچ‌کس مطمئن نیست. و دقیقاً همین «نامطمئن‌ بودن» است که به یکی از بنیادی‌ترین تجربه‌های سیاسیِ زمانه ما مردم ایران تبدیل شده است.

گفته می شود که فلسفه سیاسی معمولاً درباره دولت، عدالت، قانون یا آزادی است و پاسخ های روشنی برای شرایط به شدت مبهم و نامعلوم ندارد. اما من با این نظریه موافق نیستم، در پسِ همه این مفاهیم، یک پرسش عمیق‌تر (فلسفه زیست اجتماعی انسان) وجود دارد: انسان‌ها چگونه در جهانی زندگی می‌کنند که آینده‌اش نامعلوم است؟

در بسیاری از دوره‌های تاریخی، انسان‌ها دست‌کم به نوعی روایتِ پایدار از آینده باور داشتند. انقلاب‌ها وعده رهایی می‌دادند، ایدئولوژی‌ها تصویری روشن از فردا ترسیم می‌کردند و حتی حکومت‌های اقتدارگرا نیز نوعی «قطعیت» و نظم ماندگار تولید می‌کردند. اما انسان معاصر، به‌ویژه در جوامع بحران‌زده و یا حتی در حال رشد، بیش از هر چیز در وضعیت تعلیق زندگی می‌کند. نه می‌تواند به آینده اعتماد کند و نه قادر است کاملاً از آن دست بکشد.

البته برخی متفکران این وضعیت را از ویژگی‌های جهان متأخر می‌دانند؛ جهانی که در آن روایت‌های بزرگ ایدئولوژیک اعتبار پیشین خود را از دست داده‌اند و انسان بیش از گذشته با عدم قطعیت زندگی می‌کند.

جهانی به هم پیوسته و گلوبال که در آن هیچ چیز پایدار نیست و انسان مدام میان عدم اطمینان و تطبیق، مدام در حرکت است. به همین دلیل گفته می شود که در چنین جهانی، سیاست دیگر فقط مدیریت جامعه خود نیست، بلکه مدیریت اضطراب و عدم قطعیت در یک جهان به پیوسته نیز می باشد.

در اینجا لازم است به این واقعیت نیز اشاره کنم که ابهام سیاسی فقط فقدان اطلاعات نیست. گاهی همه چیز ظاهراً روشن است، اما معنای رخدادها نامشخص باقی می‌ماند. مردم خبرها را دنبال می‌کنند، تحلیل می‌خوانند، شایعه می‌شنوند و ساعت‌ها بحث می‌کنند، اما در نهایت دوباره به همان جمله بازمی‌گردند: «نمی‌دانیم.» این «نمی‌دانیم» در واقع امر فقط یک وضعیت ذهنی نیست؛ یک وضعیت کاملا وجودی است.

حتی در شرایط ابهام، زمان نیز تغییر می‌کند. انسان دیگر برای سال‌های آینده برنامه‌ریزی نمی‌کند. افق‌ها کوتاه می‌شوند. زندگی به هفته بعد، حقوق بعدی، خبر فردا و بحران بعدی تقلیل می‌یابد. آینده از یک امکانِ قابل‌تصور به مهی غلیظ تبدیل می‌شود. در چنین وضعیتی، سیاست نیز کوتاه‌مدت، عصبی و واکنشی می‌شود.

هانا آرنت در تحلیل خود از دوران‌های بحران نشان می‌داد که انسانِ منزوی و بی‌افق، بیش از هر زمان دیگری مستعد پناه بردن به روایت‌های قطعی است. شاید به همین دلیل است که در دوره‌های ابهام، شایعه، نظریه توطئه، پیشگویی‌های سیاسی و میل به «منجی» افزایش می‌یابد و هرچه عدم قطعیت بیشتر می‌شود، میل به پاسخ‌های ساده و قطعی نیز افزایش می‌یابد. ذهن انسان از ابهام خسته می‌شود و به دنبال معنایی قاطع می‌گردد؛ حتی اگر آن معنا خطرناک یا خیالی باشد.

اما این وضعیت فقط به روان‌شناختی محدود نمی شود؛ دقیقا سیاسی نیز هست. قدرت‌های سیاسی اغلب از ابهام برای ادامه اقتدار خود استفاده می‌کنند. وضعیت مبهم می‌تواند جامعه را خسته، پراکنده و محتاط کند. وقتی آینده نامعلوم است، انسان‌ها بیشتر به بقا فکر می‌کنند تا تغییر. ترس از بدتر شدن، گاه جای امید به بهتر شدن را می‌گیرد. در این شرایط، ثبات، هرچند دردآور، ممکن است بر آزادی ترجیح داده شود. و قدرت های سیاسی به خوبی از چنین وضعیتی بهره می برند و آن را به اشکال مختلف نیز دامن می زنند. همانطور که فوکو نشان داد که سیاست مدرن فقط درباره سازوکارهای دولت و قانون نیست، بلکه درباره مدیریت خودِ زندگی نیز هست؛ درباره شیوه‌هایی که قدرت بر بدن‌ها، جمعیت‌ها و امکان زیستن انسان‌ها اثر می‌گذارد.

بنابراین فلسفه سیاسی در دنیای جدید، فقط درباره سازوکارهای قدرت سیاسی حاکم نیست، درباره امکانِ زیستن انسانی نیز هست. به همین علت پرسش اصلی شاید این باشد: آیا می‌توان بدون یقین، همچنان اخلاقی و سیاسی باقی ماند؟ و همانطور که دولتها و قدرتها این وضعیت را بخوبی می شناسند و از آن استفاده می کنند، بی قدرتان نیز باید از آن استفاده کنند.

در اینجاست که نظریات آلبر کامو خود نمایی می کند، کامو در رمانهای فلسفی خود در مواجهه با پوچی و بی‌معنایی، از نوعی «پایداری انسانی» سخن می‌گوید؛ اینکه انسان، حتی وقتی پاسخ روشنی ندارد، می‌تواند شأن و مسئولیت خود را حفظ کند. شاید معنای مقاومت در زمانه ابهام نیز همین باشد: ادامه‌دادن بدون اطمینان.

واقعیت دردناک این است که زندگی در ابهام، انسان‌ها را تغییر می‌دهد. برخی بدبین‌تر می‌شوند، برخی رادیکال‌تر، برخی خاموش‌تر. دوستی‌ها، اتحادها و حتی باورهای سیاسی فرسوده می‌شوند. آدم‌ها به هم سوءظن پیدا می‌کنند، چون هیچ‌کس مطمئن نیست چه چیزی حقیقت دارد. زبان سیاسی تندتر می‌شود، زیرا اضطراب اغلب خود را در قالب خشم نشان می‌دهد. اما خوشبختانه همانطور که تاریخ انسان بارها اثبات کرده است در دل همین وضعیت، نوعی امکان نیز وجود دارد.

وقتی آینده قطعی نیست، به این معنی نیز می تواند باشد که آینده هنوز بسته نشده است؛ و این همان امکانی است که از آن صحبت می کنیم. حتی ابهام نیز فقط منبع ترس نیست؛ منبع امکان هم هست. اگر هیچ چیز کاملاً تعیین نشده، پس تاریخ هنوز پایان نیافته است.

شاید مهم‌ترین وظیفه اخلاقی و سیاسی در چنین زمانه‌ای، حفظ تواناییِ فکر کردن باشد؛ حفظ فاصله از هیاهو، از قطعیت‌های فوری، از نفرت‌های شتاب‌زده. شاید بلوغ سیاسی نیز از همین جا آغاز شود؛ از پذیرش اینکه هیچ فرد، حزب یا ایدئولوژی‌ای مالک حقیقت کامل نیست و سیاست همواره در قلمرو احتمالات و داوری‌های ناقص جریان دارد.

زیستن در ابهام شاید یعنی پذیرفتن این حقیقت دشوار که انسان همیشه در تاریکی نسبی تصمیم می‌گیرد. سیاست نیز هرگز علمِ یقین نبوده است؛ هنرِ حرکت در میان ناشناخته‌ها بوده است. و شاید بلوغ سیاسی دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که انسان بتواند بگوید: «نمی‌دانم چه خواهد شد؛ اما هنوز می‌توانم فکر کنم، قضاوت کنم، پایدار و انسانی بمانم.»
https://t.me/politicalphilosphy/717

۱۴۰۵ خرداد ۷, پنجشنبه

واکنش‌های متناقض جامعه ایران در مواجهه با جنگ: خوانشی چهارلایه از حکومت، دولت، جامعه و ملت



در جریان جنگ میان آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی، واکنش‌های متفاوت و گاه متناقضی از سوی بخش‌های مختلف جامعه ایران دیده می شد. در یک نگاه کلی، بخشی از جامعه ایران ــ به‌ویژه پس از کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴ و در پی وعده‌هایی چون «کمک در راه است» ــ با امید به تغییر سیاسی، از جنگ یا تشدید فشار خارجی استقبال می‌کرد. در مقابل، بخشی دیگر آشکارا با جنگ مخالفت می‌کرد و در برابر حمله خارجی، از کشور، تمامیت ارضی و حتی در مواردی از ساختار دولت دفاع می‌نمود.

با توقف حملات نظامی و اعلام آتش‌بس نیز این شکاف از میان نرفته است. افزون بر آن، نوعی سرخوردگی، یأس و بی‌اعتمادی نیز در میان بخشی از حامیان حمله نظامی دیده می‌شود.

در نگاه نخست، این وضعیت ممکن است گیج‌کننده یا حتی استثنایی به نظر برسد: چگونه ممکن است جامعه‌ای تا این اندازه دچار شکاف‌های عمیق و ظاهراً آشتی‌ناپذیر باشد؟ چگونه بخشی از مردم، با وجود مخالفت شدید با حکومت، مخالف حمله نظامی و تجاوز خارجی‌اند، و در مقابل بخشی دیگر ــ که در وطن‌دوستی آنان نیز تردیدی نیست ــ از حملات آمریکا و اسرائیل، حتی با وجود احتمال تخریب زیرساخت‌های کشور، حمایت می‌کنند؟

به نظر می‌رسد این رفتارها، اگرچه قطعاً هشداردهنده‌اند و واقعیت‌هایی مهم از جامعه ایران را آشکار می‌کنند، اما الزاماً متناقض نیستند. شاید تناقض نه در خود واقعیت، بلکه در شیوه نگاه ما به آن باشد. چه‌بسا وضعیت کنونی حاصل هم‌زیستی چند لایه متفاوت در ساختار سیاسی و اجتماعی ایران باشد؛ لایه‌هایی که اغلب به اشتباه یکی فرض می‌شوند.

برای فهم بهتر این وضعیت، می‌توان از یک مدل چهارلایه‌ای استفاده کرد که میان «حکومت»، «دولت»، «جامعه» و «ملت» تمایز قائل می‌شود. این تمایز کمک می‌کند بفهمیم چرا افراد می‌توانند همزمان منتقد شدید حکومت باشند و در عین حال، در لحظات بحرانی در کنار کشور یا حتی ساختار دولت بایستند.

۱. حکومت: لایه قدرت سیاسی؛ حکومت به معنای ساختار مستقر قدرت سیاسی است؛ شامل نهادهای تصمیم‌گیر، سازوکارهای امنیتی و ایدئولوژیک، و شبکه‌ای که مشروعیت سیاسی را تولید و بازتولید می‌کند بخش مهمی از نارضایتی در جامعه ایران متوجه همین لایه است: محدودیت‌های سیاسی، سرکوب، فساد، ناکارآمدی اقتصادی و انسداد مسیرهای مشارکت سیاسی.

۲. دولت: لایه اداره کشوردولت؛ در معنای دقیق‌تر، ماشین اداره کشور است: بوروکراسی، نظام آموزش و سلامت، زیرساخت‌ها، ارتش، بانک مرکزی و خدمات عمومی. مردم انتظار دارند این لایه حتی در شرایط بحران سیاسی نیز به کار خود ادامه دهد، زیرا بقای جامعه به آن وابسته است. به همین دلیل، بسیاری از افرادی که با حکومت مخالف‌اند، در شرایط جنگی یا در مواجهه با تهدید خارجی، به طور طبیعی در برابر فروپاشی این ساختار واکنش دفاعی نشان می‌دهند. در چنین لحظاتی، آنچه مورد حمایت قرار می‌گیرد لزوماً حکومت نیست، بلکه «کارکرد کشور» است.

۳. جامعه: لایه زندگی متکثر و متضاد؛ جامعه مجموعه‌ای از افراد، طبقات، نسل‌ها و سبک‌های زندگی است که همواره متکثر و دارای تعارض‌های درونی است. جامعه ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست و درون خود شکاف‌های فرهنگی، اقتصادی و سیاسی عمیقی دارد.

در مواجهه با جنگ، جامعه معمولاً به چند گرایش همزمان تقسیم می‌شود: گروهی که اولویت را به دفاع ملی و حفظ تمامیت کشور می‌دهند؛ گروهی که جنگ را نتیجه سیاست‌های حکومت دانسته و با آن مخالف‌اند؛ گروهی که به امید رهایی از حکومت از فشار خارجی یا حتی جنگ حمایت می‌کنند؛ و گروهی که در وضعیت بقا و بی‌طرفی قرار می‌گیرند و تمرکز اصلی‌شان بر زندگی روزمره است.

این تنوع واکنش‌ها صرفاً ناشی از اختلاف در ارزش‌ها یا اطلاعات نیست، بلکه حاصل تفاوت در موقعیت‌های اجتماعی، تجربه‌های زیسته و اولویت‌های وجودی افراد است.

۴. ملت: لایه هویت و تعلق مشترک؛ ملت به معنای احساس مشترک تعلق تاریخی، فرهنگی و عاطفی به یک واحد سیاسی-سرزمینی است. این لایه بیش از آنکه نهادی باشد، هویتی و ذهنی است. در رابطه با کشورمان، علی‌رغم شکاف‌های سیاسی و اجتماعی، احساس تعلق ملی همچنان در سطح قابل توجهی باقی مانده است. همین امر باعث می‌شود افراد، حتی در اوج مخالفت با حکومت، در لحظات تهدید خارجی به نوعی همبستگی ملی واکنش نشان دهند. به بیان دیگر، «ایران» برای بسیاری از مردم مفهومی فراتر از ساختار سیاسی حاکم است.

از دل این چهار لایه، وضعیتی شکل می‌گیرد که در نگاه سطحی متناقض به نظر می‌رسد. یک فرد ممکن است به شدت با حکومت مخالف باشد و از سرکوب سیاسی خشمگین باشد، اما همزمان در برابر حمله خارجی از کشور دفاع کند. این رفتار تناقض نیست، بلکه حاصل تفکیک میان مخالفت با «حکومت»، دفاع از «دولت و کشور» و یا تعلق عاطفی به «ملت» است.

اما، مشکل دقیقا همینجاست، یکی از خطاهای رایج در تحلیل وضعیت کنونی ایران، یکی گرفتن این لایه‌هاست. در این نگاه ساده‌سازانه جامعه یا مردم ایران مترادف با ملت ایران در نظر گرفته می‌شوند؛ مخالفت با حکومت معادل استقبال از حمله خارجی تلقی می‌شود؛ و یا حمایت از فشار خارجی به معنای فقدان تعلق ملی فهمیده می‌شود. در حالی که واقعیت پیچیده‌تر از این دوگانه‌هاست. جامعه می‌تواند همزمان هم دچار شکاف سیاسی باشد و هم از نوعی انسجام هویتی نسبی برخوردار بماند.

بنظر می رسد، با وجود پایان موقت جنگ، نه تنها این واکنش‌های متفاوت مردم به یکدیگر نزدیک نشده‌اند، بلکه رقابت بر سر معنا و تفسیر جنگ شدت گرفته است. هر جریان سیاسی تلاش می‌کند روایت خود را تثبیت کند: چه کسی مقصر بود؟ چه کسی مقاومت کرد؟ چه کسی هزینه داد؟

در این مرحله، خطر اصلی تبدیل اختلاف سیاسی به شکاف اخلاقی و اجتماعی و یا حتی هویتی است؛ یعنی زمانی که گروه‌های مختلف، یکدیگر را نه صرفاً مخالف، بلکه «نامشروع»، «خائن» یا «غیرقابل اعتماد» تلقی می‌کنند. این همان خطری است که امروز جامعه ایران را تهدید می‌کند.

در چنین شرایطی، نقش روشنفکران و کنشگران سیاسی نباید صرفاً تحلیل یا موضع‌گیری باشد، بلکه ایجاد امکان «فهم مشترک» از واقعیت پیچیده جامعه ایران است.

این نقش را می‌توان در چند محور خلاصه کرد:

۱. تولید زبان مشترک: تمایزگذاری دقیق میان مفاهیمی چون حکومت، دولت، کشور و ملت برای جلوگیری از خلط مفهومی.

۲. پرهیز از غیرانسانی‌سازی طرف مقابل: توضیح اینکه چرا افراد مختلف، در شرایط مشابه، به نتایج متفاوت می‌رسند؛ بدون توجیه یا نفی مسئولیت.

۳. تفکیک عدالت از انتقام: حفظ امکان پاسخ‌گویی سیاسی و حقوقی، بدون تبدیل آن به چرخه نفرت اجتماعی.

۴. پیچیده کردن روایت جنگ: پرهیز از روایت‌های ساده‌سازی‌شده و کمک به درک چندعلتی بودن رخدادها.

۵. حفظ امکان همزیستی سیاسی: تأکید بر اینکه جامعه می‌تواند متشکل از مخالفان عمیق سیاسی باشد، بدون آنکه از هم بپاشد.

جمع‌بندی

به عنوان نتیجه گیری می توان گفت واکنش‌های متفاوت و ظاهراً متناقض جامعه ایران در مواجهه با جنگ، اگر در چارچوب چهارلایه‌ای حکومت، دولت، جامعه و ملت تحلیل شوند، دیگر صرفاً تناقض‌آمیز به نظر نمی‌رسند، بلکه نشان‌دهنده هم‌زیستی چند منطق متفاوت در یک ساختار اجتماعی پیچیده‌اند.

این هم‌زیستی البته تنش‌ها و چالش‌های بزرگی در خود نهفته دارد. اما درک همین پیچیدگی، شرط لازم برای جلوگیری از تبدیل اختلافات سیاسی به گسست‌های عمیق‌تر اجتماعی، فرهنگی و هویتی است. مسئولیت فعالان مدنی، روشنفکران و نیروهای سیاسی نیز دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: ساختن زبان مشترکی که بتواند میان لایه‌های مختلف جامعه ایران پل بزند، پیش از آنکه شکاف‌های موجود به نفی کامل دیگری بینجامد.

۱۴۰۵ خرداد ۵, سه‌شنبه

پایداری حکومت یا تداوم ایران؟

در روزها و هفته‌های پس از جنگ و ضربات و بحران‌های سنگینی که حکومت تجربه کرد، بسیاری انتظار داشتند جمهوری اسلامی به سرعت فرو بپاشد. کشته شدن رهبر و فرماندهان نظامی و امنیتی، محاصره دریایی، فشارهای خارجی، بحران فزاینده اقتصادی و فرسایش شدید مشروعیت اجتماعی حاکمیت، برای برخی نشانه های کافی پایان قریب‌الوقوع حکومت تلقی می‌شدند.

اما چنین اتفاقی رخ نداد. حکومت نه‌تنها باقی ماند، بلکه اکنون نشانه‌هایی از بازگشت به مسیر مذاکره و حتی احتمال توافق با آمریکا نیز دیده می‌شود. در مقابل اما بنظر می رسد ملت ایران خسته از جنگ و سرکوب، اعتماد خود را نسبت به آینده از دست داده است و از جامعه ای جنبشی و اعتراضی به جامعه ای در حال مبارزه برای بقا تبدیل شده است.

از همین رو، شاید برخی نتیجه بگیرند که حکومت پیروز شده است و ملت ایران شکست خورده است، به این علت که حکومت همچنان پابرجاست و اقتدار و اعتماد به نفس نشان می دهد؛ و ملت نتوانست از فرصت جنگ و یک حکومت بشدت ضربه خورده و ضعیف استفاده کند و آن را سرنگون سازد.

اما آیا واقعاً مسئله را می‌توان به این سادگی توضیح داد؟ آیا این واقعیت که حکومت توانست از نظر نظامی و استراتژیک در برابر حملات سنگین نظامی آمریکا و اسراییل مقاومت کند و سرپا بماند را می توان فقط به قدرت نظامی جمهوری اسلامی و بنابراین پیروزی آن نسبت داد؟ و آیا این وضعیت را می توان در یک گزاره ساده خلاصه کرد که «حکومت پایدار ماند و ملت شکست خورد».

به نظر من این گزاره بسیار دور از واقعیت های عمیق تر اجتماعی و تاریخی و فرهنگی ایران است و ترجمان بسیار غلط و ناهماهنگی با شرایط ملت، کشور، تمدن و سرزمین تاریخی ایران می باشد. بنابراین برای فهم آنچه رخ داده و پرهیز از ساده سازی، باید از تحلیل‌های صرفاً روزمره و سیاسی فاصله گرفت و ایران را در مقیاسی تاریخی‌تر و عمیق‌تر دید.

اول اینکه ایران صرفاً یک «دولت» نیست؛ یک تمدن تاریخی و یک حوزه ژئوپلیتیکی بسیار قدیمی است. در بسیاری از کشورها، سقوط یا تضعیف حکومت مرکزی می‌تواند به‌سرعت به فروپاشی کلی کشور منجر شود. اما ایران در طول تاریخ بارها نشان داده که فراتر از حکومت‌های موقت عمل می‌کند. حکومت‌ها آمده‌اند و رفته‌اند، اما تصور «ایران» باقی مانده است. از حمله مغول گرفته تا جنگ‌های مدرن، این سرزمین بارها دچار بحران‌های عمیق شده، اما دوباره خود را بازسازی کرده است.

عامل جغرافیا نیز در این میان تعیین‌کننده است. ایران یک سرزمین کوچک و مصنوعی نیست که صرفاً حول یک شهر یا خاندان شکل گرفته باشد. فلات ایران با کوهستان‌ها، عمق سرزمینی، تنوع اقلیمی و موقعیت چهارراهی خود، در طول تاریخ نوعی «قلعه طبیعی» بوده است. بسیاری از نظریه‌پردازان ژئوپلیتیک معتقدند که برخی سرزمین‌ها به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی خود به‌سادگی فرو نمی‌پاشند. ایران یکی از همین حوزه‌هاست؛ سرزمینی که همواره در مرکز اتصال تمدن‌ها و رقابت قدرت‌ها قرار داشته است.

از همین رو، ایران را باید هم‌زمان به‌عنوان «حکومت»، «ملت تاریخی» و «فضای تمدنی» دید. از این نظر اشتباه بسیاری از تحلیل‌ها این است که ایران را فقط به حکومت فعلی تقلیل می‌دهند. در حالی که هویت و انسجام ایران صرفاً بر پایه ایدئولوژی سیاسی امروز شکل نگرفته، بلکه بر لایه‌های بسیار عمیق‌تری از حافظه تاریخی، زبان مشترک فارسی برای ارتباط و تعامل قومیت های ساکن این سرزمین، فرهنگ متنوع و متکثر اما در عین حال متکی بر واحدها و پایه های مشترک، اسطوره‌ها، ادبیات، جغرافیا و تصویر مشترک از «ایران» استوار است.

در اینجا نظریه و مفهوم «فضای تمدنی» می تواند به درک تصویر مشترک از ایران کمک کند. ایران فقط یک دولت مدرن نیست، بلکه نوعی حوزه تمدنی است که در طول قرن‌ها تداوم یافته است. حتی پس از اسلام، حمله مغول، حکومت‌های ترک‌تبار و تحولات عظیم سیاسی، نوعی تداوم ایرانشهری باقی ماند. زبان فارسی، سنت دیوانسالاری، حافظه تاریخی و مفهوم ایران به‌عنوان یک کل فرهنگی از میان نرفت.

علوم سیاسی مدرن نیز می توانند به فهم بیشتر از این تصور مشترک نسبت به ایران کمک کنند در علوم سیاسی امروز از مفهومی به نام «دولت تمدنی» نیز سخن گفته می‌شود؛ مفهومی که درباره کشورهایی مانند هند و چین نیز مطرح می‌شود. بر اساس این نظریه، برخی کشورها صرفاً «ملت-دولت»‌های مدرن نیستند، بلکه حامل یک سنت تمدنی چند هزار ساله‌اند. ایران نیز تا حد زیادی چنین ویژگی‌ای دارد؛ کشوری که پیوستگی تاریخی آن فراتر از حکومت‌های موقت عمل می‌کند.

نظریه «ایرانشهری» زنده یاد سیدجواد طباطبایی نیز می تواند این تصور مشترک را توضیح دهد. این نظریه نیز ایران را نه صرفاً یک واحد سیاسی، بلکه یک سنت تاریخی-فرهنگی ممتد می‌داند که حتی در دوره‌های آشوب نیز بازتولید شده است. به همین دلیل است که بسیاری از حکومت‌هایی که وارد ایران شدند، در نهایت خود «ایرانی» شدند، نه اینکه ایران در آنها حل شود.

از این منظر، پایداری حکومت در بحران اخیر را نمی‌توان فقط به قدرت نظامی یا امنیتی آن نسبت داد. بخشی از این پایداری به خودِ سرزمین و ملت تاریخی ایران بازمی‌گردد؛ به جامعه‌ای که حتی در اوج نارضایتی نیز معمولاً میان «مخالفت با حکومت» و «فروپاشی کشور» تفاوت قائل می‌شود. تجربه‌های منطقه‌ای، از عراق تا سوریه و لیبی ترس از خلا قدرت و جنگ داخلی را برای بسیاری واقعی کرده است.

همچنین، شرایط کنونی پس از سرکوب و کشتار و جنگ و سرنگون نشدن حکومت نیز به معنای شکست ملت ایران نیست. ملت‌ها زمانی شکست می‌خورند که حافظه تاریخی، اراده جمعی و توانایی تصور آینده را از دست بدهند. در حالی که جامعه ایران، با وجود خستگی، بی‌اعتمادی و فرسایش، همچنان «حالت جنبشی» خود را حفظ کرده است.

بقای جامعه مدنی و حافظه و تجربه اعتراضی یکی از مهم‌ترین نشانه‌های این موضوع است. جامعه ایران هنوز مطالبه‌گری می‌کند، بازنشستگان و بخش هایی از مزد بگیران و کارگران اعتراضات و تجمعات خود را مجددا به راه انداخته اند، زنان همچنان در مقابل حجاب اجباری مقاومت می کنند و بدون ترس بدون حجاب و پوشش اجباری در خیابانها تردد می کنند، فعالیت های فرهنگی و هنری به تدریج جان گرفته اند. همه اینها نشان می دهند که جامعه کاملا به سکوت و انفعال فرو نرفته است.

از این نظر ادامه تغییرات روزمره در سبک زندگی، تحولات دائمی در زبان نسل جدید، ادامه حضور اجتماعی زنان، فعال بودن فضای مجازی با وجود قطع اینترنت و نیز تولیدات فرهنگی و هنری نشان می‌دهند جامعه ایران هنوز زنده است. جامعه شکست‌خورده معمولاً دچار نوعی مرگ ذهنی و فرهنگی می‌شود؛ اما ایران هنوز از نظر فرهنگی، فکری و اجتماعی بسیار فعال است.

بنابراین دقیق‌تر خواهد بود اگر بگوییم جامعه ایران شکست نخورده، بلکه فرسوده شده است. و این دو تفاوت مهمی دارند. جامعه فرسوده هنوز می‌تواند بازسازی شود، اما جامعه شکست‌خورده افق تاریخی خود را از دست می‌دهد.

در نهایت، از زاویه تمدنی شاید بتوان گفت ایران بار دیگر نشان داده که به‌سادگی حذف یا فروپاشیده نمی‌شود. همان‌گونه که بسیاری از ایرانیان در لحظات دشوار تاریخ گفته‌اند: «ایران از دوره‌های سخت‌تر هم عبور کرده است.»

بنابراین، آنچه امروز در ایران دیده می‌شود را به هیچ وجه نمی توان «پیروزی حکومت» یا «شکست ملت» نامید. بلکه باید آن را ادامه کشمکش تاریخی میان دولت، جامعه و تمدنی دانست که هنوز، با همه زخم‌ها و فرسودگی‌ها، زنده است.
https://t.me/politicalphilosphy/704

۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

جنگ؛ نعمت، فرصت یا تعلیق اخلاق؟


در تاریخ سیاسی ایران، جنگ فقط یک رویداد نظامی نبوده است؛ اغلب به یک مفهوم سیاسی و حتی فلسفی تبدیل شده است. در دهه شصت، روح‌الله خمینی جنگ ایران و عراق را «نعمت» می‌نامید؛ تعبیری که سال‌ها بعد برای بسیاری تکان‌دهنده و غیرقابل‌فهم به نظر رسید. اما امروز، در فضای پرتنش میان ایران و آمریکا و سایهٔ احتمال درگیری نظامی مجدد، می‌توان پژواک همان منطق را — این بار از سوی بخشی از اپوزیسیون — در قالب واژه‌ای دیگر شنید: «فرصت».

در کنار جریان پادشاهی خواه به رهبری رضا پهلوی که علنا از حمله نظامی آمریکا و اسراییل حمایت می کنند و این جنگ را «جنگ رهایی» بخش می نامند، بخشی دیگر از مخالفان جمهوری اسلامی معتقدند که جنگ یا فشار خارجی می‌تواند ساختار قدرت را تضعیف کند، شکاف درون حاکمیت را گسترش دهد و امکان خیزش اجتماعی را فراهم آورد.

البته این بخش از مخالفین همواره تأکید کرده اند که «طرفدار جنگ نیستند» و حتی خواهان آن نبوده اند و نقش و عاملیتی نیز در آن ندارند؛ اما در عین حال جنگ را فرصتی تاریخی برای تغییر می‌بینند و در این رابطه (البته به غلط و با مقایسه ای کاملا نابجا) از نمونه های تاریخی جنگ دوم جهانی و شکست ژاپن و آلمان نیز برای تایید نظر خود، استفاده می کنند.

به عبارت دیگر در فاصله چند ده بعد از پایان جنگ ایران و عراق، بار دیگر موضوع جنگ، از یک رویداد نظامی، خارج و تبدیل به یک نظریه سیاسی و روایت خاص می شود. در دوره ای از تاریخ معاصر ایران، جنگ یک نعمت بود و اکنون در نزد برخی از مخالفین جمهوری اسلامی، جنگ یک فرصت (تاریخی و سیاسی) شده است. تحولی که این سوال را پیش می آورد که آیا میان «جنگ نعمت است» و «جنگ فرصت است» شباهتی وجود دارد؟

به باور من یک شباهت مهم در هر دو نگاه وجود دارد. هر دو نگاه جنگ را صرفاً فاجعه نمی‌بینند؛ بلکه آن را موتور تحول سیاسی نیز می‌دانند. برای خمینی، جنگ ابزاری برای تثبیت جمهوری اسلامی، بسیج ایدئولوژیک جامعه و حذف مخالفان بود. برای بخشی از اپوزیسیون امروز، جنگ می‌تواند زمینهٔ فرسایش ساختار سرکوب و فروپاشی نظم موجود را فراهم کند. اما در هر دو روایت، آنچه که فراموش می شود بحران و رنج جمعی است؛ و یا بهتر بگویم رنج و بحرانهای انسانی ناشی از جنگ به نوعی سرمایهٔ سیاسی تبدیل می‌شوند.

البته یک تفاوت مهمی نیز وجود دارد. خمینی از موضع قدرت سخن می‌گفت؛ حکومتی مستقر که می‌توانست جنگ را مدیریت و از آن بهره‌برداری کند. اما اپوزیسیون از موضع بی‌قدرتی سخن می‌گوید؛ از موقعیتی که نه آغازگر جنگ است و نه کنترل چندانی بر نتایج آن دارد. همین مسئله باعث می‌شود که بخشی از اپوزیسیون تلاش کند میان «خواستن جنگ» و «استفاده از فرصت ناشی از جنگ» فاصله بگذارد. اما این فاصله همیشه روشن و شفاف نیست.

وقتی نیرویی سیاسی می‌گوید «ما جنگ را نخواستیم، اما اگر رخ دهد می‌تواند فرصت تغییر باشد»، در واقع می‌کوشد میان مسئولیت اخلاقی جنگ و منفعت سیاسی ناشی از آن مرز بکشد. این موضع از نظر منطقی الزاماً متناقض نیست؛ همان‌طور که کسی ممکن است زلزله را نخواهد اما از بازسازی پس از آن دفاع کند. با این حال، از نظر اخلاق سیاسی، مسئله پیچیده‌تر است. زیرا هرچه استقبال از «نتایج مطلوب جنگ» بیشتر شود، مرز میان مخالفت با جنگ و امید بستن به آن باریک‌تر می‌شود.

در واقع اینجا نوعی تعلیق اخلاقی شکل می‌گیرد: کنشگر سیاسی می‌خواهد هم از پیامدهای تضعیف حکومت بهره ببرد و هم بار اخلاقی و انسانی جنگ را بر دوش نگیرد. به همین دلیل، زبان سیاسی به سمت عبارت‌هایی مانند «اگر جنگ شد» یا «اگر رژیم در اثر بحران ضعیف شد» حرکت می‌کند؛ زبانی که نه کاملاً جنگ‌طلب است و نه کاملاً ضدجنگ.

اما تناقض مهم‌تر شاید در سطح استراتژی سیاسی ظاهر شود. اگر جنگ یک «فرصت» است، نقش اپوزیسیون چیست؟ آیا باید منتظر ماند تا حکومت زیر فشار بحران و جنگ مانند سیبی رسیده خودبه‌خود از درخت بیفتد؟ یا باید در لحظهٔ بحران به‌طور فعال برای تسریع فروپاشی وارد عمل شد؟

این دو رویکرد نتایج کاملاً متفاوتی دارند. رویکرد نخست به نوعی انتظار تاریخی باور دارد؛ این تصور که حکومت دیر یا زود زیر وزن بحران‌های خود فرو می‌ریزد و تنها باید صبر کرد. اما تاریخ بارها نشان داده که حکومت‌ها حتی در شرایط جنگ، تحریم و نارضایتی شدید نیز می‌توانند دوام بیاورند؛ زیرا بقای قدرت فقط به مشروعیت وابسته نیست، بلکه به سازمان، زور، ترس و نبود جایگزین نیز وابسته است.

در مقابل، رویکرد دوم معتقد است که بحران به‌تنهایی کافی نیست و بدون دخالت فعال سیاسی، هیچ تغییری رخ نخواهد داد. اما همین‌جا خطر دیگری پدیدار می‌شود: هرچه نیروهای سیاسی فعال‌تر در جهت تعمیق بحران حرکت کنند، فاصلهٔ آنان با خودِ جنگ کمتر می‌شود. مرز میان «استفاده از فرصت» و «سرمایه‌گذاری روی فاجعه» به‌تدریج محو می‌شود.

شاید مسئلهٔ اصلی همین باشد: وقتی جامعه‌ای به نقطه‌ای می‌رسد که بخشی از نیروهای سیاسی تنها در دل جنگ، تحریم یا فروپاشی امکان تغییر می‌بینند، سیاست وارد مرحله‌ای خطرناک می‌شود؛ مرحله‌ای که در آن، امید به آزادی با نوعی عادت به بحران گره می‌خورد. در چنین وضعیتی، جنگ دیگر فقط جنگ نیست؛ به افق انتظار سیاسی تبدیل می‌شود.

و شاید همین، نگران‌کننده‌ترین شباهت میان «جنگ نعمت است» و «جنگ فرصت است» باشد.

۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

معمای «حفظ نظام» در ایرانِ پساخامنه‌ای

یکی از گزاره‌های شناخته‌شده‌ای که همواره به‌عنوان اصل برتر در توصیف سیاست‌های راهبردی جمهوری اسلامی مورد اشاره تحلیلگران بوده، عبارت معروف «حفظ نظام از اوجب واجبات است» است.

در سراسر دوران حاکمیت جمهوری اسلامی، این گزاره به‌مثابه یک اصل راهبردی عمل کرده است؛ اصلی که بر مبنای آن تقریباً هر اقدامی ــ از انعطاف‌های تاکتیکی تا سرکوب، زندان، شکنجه و اعدام، از مذاکره و عقب‌نشینی‌های موسوم به «قهرمانانه» تا تغییر شعارها و سیاست‌ها ــ می‌تواند توجیه شود، به شرط آنکه در خدمت بقای حاکمیت باشد.

با این حال، کارکرد این اصل در دوران خمینی و خامنه‌ای یک تفاوت مهم داشت. در دوران حیات علی خامنه‌ای، واژه «نظام» عملاً به اسم مستعار او تبدیل شده بود؛ به‌گونه‌ای که هر زمان مقامات جمهوری اسلامی از «منافع نظام»، «خواست نظام» یا «سیاست‌های نظام» سخن می‌گفتند، در واقع منظورشان اراده و تصمیم شخص علی خامنه‌ای بود.

اما اکنون این پرسش اساسی مطرح است که پس از حذف خامنه‌ای، تکلیف این گزاره محوری چه خواهد شد؟ گزاره‌ای که طی دهه‌ها، معیار اصلی تعیین سیاست‌های داخلی و خارجی جمهوری اسلامی بوده است.

در واقع، پس از حذف خامنه‌ای ــ که هم‌زمان نماد، محور و تا حد زیادی تجسم شخصیِ نظام بود ــ باید دید «حفظ نظام» دقیقاً به چه معنا تعبیر خواهد شد. آیا منظور حفظ ساختار حقوقی و سرزمینی ایران است؟ حفظ رهبر جدید به هر قیمت؟ حفظ ایدئولوژی جمهوری اسلامی و مشخصاً نظریه ولایت مطلقه فقیه؟ حفظ شبکه قدرت، ثروت و مافیای سیاسی ـ اقتصادی حاکم؟ یا صرفاً حفظ بقای ظاهری و فیزیکی جمهوری اسلامی؟

طرح این پرسش‌ها در شرایط کنونی از آن جهت اهمیت دارد که به نظر می‌رسد جمهوری اسلامی پس از جنگ ۴۰ روزه، تحمل ضربات سنگین نظامی، حذف بسیاری از فرماندهان و مقامات ارشد، بحران‌های عمیق اقتصادی و سیاسی، فرسایش شدید مشروعیت پس از کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴، و همچنین تشدید رقابت‌ها و شکاف‌های درونی، وارد مرحله‌ای پارادوکسیکال شده است.

برای مثال، اگر جمهوری اسلامی برای حفظ نظام به خشونتی گسترده‌تر از دی‌ماه ۱۴۰۴ متوسل شود، احتمالاً بیش از پیش پایه‌های اجتماعی خود را فرسوده خواهد کرد. از سوی دیگر، اگر در برابر اعتراضات مردمی انعطاف نشان دهد، بخشی از نیروهای ایدئولوژیک حاکمیت آن را نوعی «عدول» و عقب‌نشینی تعبیر خواهند کرد. همچنین اگر حکومت بار دیگر وارد جنگی گسترده با آمریکا و اسرائیل شود، خطر فروپاشی ساختاری افزایش می‌یابد؛ و اگر در برابر فشارهای خارجی عقب‌نشینی کند، اقتدار نمادین آن آسیب خواهد دید.

در چنین وضعیتی، «حفظ نظام» دیگر یک شعار ساده نیست، بلکه به انتخاب میان چند نوع بقا تبدیل می‌شود: بقای ایدئولوژی، بقای ساختار ظاهری جمهوری اسلامی، بقای طبقه حاکم حتی به بهای تغییر روبناها و ساختارهای رسمی، و یا حتی بقای کشور و سرزمین؛ زیرا بدون ایران، اساساً جمهوری اسلامی نیز موضوعیت خود را از دست خواهد داد.

تجربه تاریخی نشان می‌دهد حکومت‌ها در چنین شرایطی معمولاً یکی از سه مسیر را انتخاب می‌کنند:
۱- امنیتی‌تر شدن؛ از طریق تمرکز شدیدتر قدرت، کنترل اطلاعات و حذف رقبای داخلی؛
۲- انعطاف راهبردی؛ از طریق نرمش در سیاست خارجی و اقتصادی برای خرید زمان؛
۳- بازتعریف هویت؛ یعنی گذار تدریجی از یک نظام ایدئولوژیک و انقلابی به ساختاری عمل‌گرا و متمرکز بر بقا.

نمونه‌های تاریخی متعددی را می‌توان در این زمینه برشمرد؛ از اتحاد جماهیر شوروی تا چین پس از مائو، و نیز حکومت‌هایی در خاورمیانه که برای بقا ناچار شدند بخشی از ایدئولوژی اولیه خود را تعدیل کنند.

اما درباره ایران، مسئله مهم آن است که در شرایط بحرانی کنونی، خود مفهوم «حفظ نظام» نیز نسبت به گذشته دچار شکاف و بحران معنا شده است. زیرا دیگر همه جناح‌های درون قدرت، تعریف مشترکی از «نظام» ندارند. برای برخی، رهبری هسته اصلی نظام است؛ برای برخی دیگر، سپاه و ساختار امنیتی؛ و برای بخشی دیگر، شاید حتی حفظ تمامیت ارضی کشور در اولویت قرار گرفته باشد.

از همین رو، پرسش اصلی این است که آیا جمهوری اسلامی برای حفظ خود حاضر خواهد شد از بخشی از هویت ایدئولوژیکش عبور کند؟ یا برعکس، برای حفظ آن هویت، خطر فروپاشی ساختاری را خواهد پذیرفت؟

این همان نقطه‌ای است که بسیاری از حکومت‌ها در آن یا دچار تحول اساسی می‌شوند، یا وارد چرخه‌ای از فرسایش بلندمدت، و یا به سمت انسداد کامل حرکت می‌کنند.

شاید مهم‌ترین نکته این باشد که نظام‌های ایدئولوژیک معمولاً برای مدت طولانی تصور می‌کنند «اقتدار» مترادف با «انعطاف‌ناپذیری» است؛ حال آنکه تجربه تاریخی نشان داده بسیاری از آن‌ها زمانی توانسته‌اند دوام بیاورند که میان بقا و تغییر تعادل برقرار کرده‌اند.

جمهوری اسلامی نیز از این قاعده مستثنا نیست. انعطاف‌ناپذیری دیگر، مانند گذشته، الزاماً ضامن اقتدار و بقا نیست؛ به‌ویژه آنکه حتی اگر جنگ و تنش نظامی میان آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی موقتاً متوقف شود و طرفین به توافقی کوتاه‌مدت برسند، نزاع میان جمهوری اسلامی و بخش بزرگی از جامعه ایران که خواهان نظمی سیاسی آزاد، دموکراتیک و سکولار است، همچنان ادامه خواهد داشت؛ نزاعی که با وجود همه فراز و فرودها، هرگز متوقف نشده است.

۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۸, جمعه

شتاب‌زدگی سیاسی؛ از ۱۳۶۰ تا ۱۴۰۴؛ آیا تاریخ در ایران دوباره تکرار می‌شود؟


در تاریخ معاصر ایران، بارها لحظاتی پدید آمده که بخشی از نیروهای سیاسی تصور کرده‌اند جامعه در آستانهٔ فروپاشی نظم موجود و آمادهٔ «ضربه نهایی» است. اما اکنون با گذشت بیش از چهار دهه دست و پنجه نرم کردن جامعه مدنی و جنبش های اجتماعی-سیاسی با اقتدار جمهوری اسلامی، پرسش مهم این است: آیا بحرانهای ساختاری و درونی حکومت، الزاماً به معنای آمادگی جامعه برای گذار سیاسی از وضع موجود است؟ یا گاهی شتاب‌زدگی نیروهای سیاسی مخالف، پیش از آنکه به تغییر منجر شود، به بازتولید سرکوب و عقب‌نشینی جامعه مدنی انجامیده است؟

این پرسش به ویژه در شرایط امروز ایران، پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» و اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ و در پی آن سرکوب و کشتار گسترده مردم معترض و سپس آغاز جنگ بین آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی و پیامدهای اقتصادی، معیشتی و روانی آن، دوباره اهمیت پیدا کرده است.

شاید برای یک مقایسه تطبیقی بین جنبش زن زندگی آزادی و جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴ و پاسخ به سوال فوق لازم باشد نگاهی به سالهای ۱۳۵۹ و ۱۳۶۰ زمانی که سازمان مجاهدین خلق و شاید برخی دیگر از نیروهای سیاسی رادیکال و چپ تصور می کردند لحظه سرنگونی فرا رسیده است و جامعه آماده جرقه آتش مبارزات چریکی شهری و روستایی است، بیندازیم.

پس از انقلاب ۱۳۵۷، که جامعه ایران هنوز در حال تجربه و فهم ماهیت حکومت تازه‌ تأسیس جمهوری اسلامی بود و رهبری انقلاب اسلامی همچنان برخوردار از پایگاه وسیع توده ای بود، بسیاری از نیروهای اجتماعی و سیاسی که بعدها منتقد حکومت شدند، هنوز از یک سو درگیر امید تغییر از طریق دخالت در ساختار در حال شکل گیری قدرت و از سوی دیگر دچار تردید یا سردرگمی سیاسی بودند. جامعه مدنیِ مستقل نیز هنوز شکل نگرفته بود و بخش بزرگی از مردم، جمهوری اسلامی را ادامهٔ طبیعی انقلاب می‌دانستند.

در چنین شرایطی، سازمان مجاهدین خلق ایران در سال ۱۳۶۰ تصمیم گرفت وارد فاز مبارزه مسلحانه شهری شود. این تصمیم بر این تصور استوار بود که انقلاب توسط خمینی و روحانیت دزدیده شده است، حکومت در بحران مشروعیت قرار گرفته، جامعه آمادهٔ شورش عمومی است و با آغاز تقابل نهایی، فروپاشی سیاسی سرعت خواهد گرفت.

اما آنچه رخ داد، کاملا متفاوت بود. جمهوری اسلامی با استفاده از فضای جنگی و امنیتی، و با استفاده از مشروعیت مذهبی و اعتماد نسبی توده مردم به خمینی، سرکوب گسترده را مشروعیت بخشید و اپوزیسیون رادیکال و چپ را را عملا از صحنه سیاست و جامعه حذف کرد، بسیاری از هواداران جوان این جریانات را بدون محاکمه زندانی و اعدام کرد و بازماندگان نیز وادار به مهاجرت شدند؛ جامعه را نیز به سمت ترس و انفعال راند و در نهایت ساختار امنیتی خود را تثبیت کرد.

به همین علت بسیاری از پژوهشگران تاریخ معاصر ایران معتقدند که شتاب‌زدگی در ورود به فاز نظامی، نه‌تنها به سقوط حکومت منجر نشد، بلکه روند شکل‌گیری تدریجی جامعه مدنی و آگاهی اجتماعی را برای سال‌ها متوقف نمود. فرایندی که در زیر سایه جنگ هشت ساله با عراق و تا سالهای ۱۳۷۰ ادامه یافت.

همانطور که می دانیم، جامعه مدنی ایران از سالهای ۱۳۷۰ به تدریج همراه با جنبش اصلاحات خود را باز می یابد و به تدریج نهادهای مدنی و صنفی از جمله نهادهای کارگری، معلمی و زنان مستقل شکل می گیرند و حتی مانند انجمن صنفی معلمان موفق می شوند با استفاده از فضای محدود باز سیاسی دوران خاتمی اساسنامه خود را نهایی و رسمی کنند و اجازه فعالیت بگیرند.

اما تصلب در ساختار سیاسی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی جنبش اصلاحات را به شکست می کشاند و جنبش های اعتراضی مدنی و صنفی از سالهای ۱۳۷۸ به بعد به تدریج راه مستقل خود از پروژه اصلاحات درونی را پیدا می کنند. جنبش هایی که بر خلاف سالهای ۱۳۶۰ و سپس دوران اصلاحات، نخبه و پیشتاز محور و پروژه ای برای ایجاد تغییرات سیاسی از بالا نبودند بلکه جامعه محور بودند.

به جرات می توان نقطه اوج جنبش های اعتراضی جامعه محور را جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱دانست. این جنبش رهبر متمرکز و چهره شاخص سیاسی نداشت، بلکه بیشتر متکی بر رهبران میدانی و شبکه‌های افقی و اجتماعی بود. بجای تلاش بر تغییرات سیاسی از بالا، از جمله از طریق مبارزات مسلحانه و براندازانه و یا از طریق صندوق رای، بر تحول فرهنگی و نافرمانی مدنی تکیه داشت. و مهتر از هر چیز بیش از آنکه پروژه‌ای برای تصرف فوری قدرت باشد، جنبشی برای تغییر رابطه جامعه با قدرت بود.

در واقع دستاوردهای اصلی جنبش «زن، زندگی، آزادی» نه فتح نهادهای سیاسی، بلکه تغییرات عمیق فرهنگی، شکستن ترس، تغییر جایگاه زنان، فرسایش اقتدار ایدئولوژیک و سکولارتر شدن فضای اجتماعی بودند. به عبارت دیگر، جنبش «زن، زندگی، آزادی» بیش از آنکه یک انقلاب کلاسیک باشد، نشانهٔ دگرگونی جامعه ایران بود.

اما اعتراضات دی‌ماه۱۴۰۴، بار دیگر ایدهٔ «گذار فوری» را به مرکز سیاست بازگرداند.این‌بار بحران اقتصادی، تورم، سقوط ارزش پول ملی و اعتراضات بازار و تداوم و پیوستن اقشار دیگر به آن، بدون اینکه در هفته اول حکومت دست به خشونت و سرکوب شدید بزند و حتی تسخیر خیابانهای برخی از شهرها مانند آبدانان توسط حضور گسترده مردم، در مجموع فضایی ایجاد کرد که بخشی از اپوزیسیون تصور کرد حکومت در آستانه فروپاشی قرار گرفته است.

و البته در این میان، از یک سو جریان نزدیک به رضا پهلوی خود را بیش از گذشته به‌عنوان تنها آلترناتیو سیاسی رژیم معرفی می کرد و بخشی از مردم نیز در شعارهای خود از این جریان حمایت به عمل می آوردند؛ و از سوی دیگر رسانه های ایران اینترنشنال و من و تو نیز در بزرگنمایی این جریان به عنوان تنها آلترناتیو موجود نقش بسیار فعالی داشتند.

اما اکنون که جمهوری اسلامی، پس از جنگ چهل روزه که جریان پهلوی روی آن برای سرنگونی سریع جمهوری اسلامی بسیار سرمایه گذاری کرده و امید بسته بود، همچنان برقرار مانده و با وجود ضربات بسیار سنگین سیاسی و نظامی و اقتصادی، سرنگون نشده است؛ و همچنین اکنون که فشارهای ناشی از جنگ، چه از نظر اقتصادی و معیشتی و چه از نظر روحی و روانی به تدریج آثار بسیار سنگین خود را بر مردم نشان می دهند، بار دیگر تجربه شکست خورده سرنگونی سریع نظام جمهوری اسلامی، که این بار اما نه با استفاده از نیروهای سازمان یافته خود، بلکه با بهره برداری از نیروی نظامی آمریکا و اسرائیل، بسیار غم انگیزتر و خجالت آورتر شده است، به ذهن متبادر می شود.

از این منظر، آنچه در سال ۱۴۰۴ رخ داد با سال ۱۳۶۰ مشابهت هایی دارد. مانند سال ۱۳۶۰ بخشی از اپوزیسیون، بحران حکومت را با آمادگی جامعه برای گذار یکی گرفت و محاسبات اشتباه از وضعیت جامعه و توهم نسبت به توان سازماندهی و تشکیلاتی خود داشت.

اینگونه خطاها، در علوم سیاسی، به عنوان یکی از خطاهای رایج در جنبش‌های مخالف حکومت‌های اقتدارگرا شناخته می شود، خطایی که میتوان آن را در این گزاره خلاصه نمود «بیش‌برآورد ظرفیت انقلابی جامعه».

به سخن دیگر بحران اقتصادی، نارضایتی عمومی یا حتی نفرت گسترده از حکومت، لزوماً به معنای وجود شرایط انقلاب نیست. برای گذار سیاسی معمولاً مجموعه‌ای از عوامل باید هم‌زمان وجود داشته باشند از جمله: شکاف در نیروهای امنیتی، سازمان سیاسی قدرتمند، شبکه‌های اجتماعی پایدار، اعتصاب‌های فلج‌کننده، و نوعی اجماع اجتماعی دربارهٔ آینده.اما زمانی که اپوزیسیون پیش از شکل‌گیری این شرایط وارد فاز نهایی تقابل می‌شود، طبیعی است که حکومت می‌تواند: جامعه را امنیتی کند، سرکوب را تشدید کند و فضای مدنی را برای سال‌ها عقب براند.

در نهایت، در پروژهٔ «سرنگونی فوری» آنچه که بیش از هر چیز در خطر قرار می گیرد، نه فقط شکست یک اعتراض خیابانی، بلکه فرسودگی روانی و سیاسی جامعه‌ مدنی ایران است که پس از «زن، زندگی، آزادی» تازه در حال بازسازی خود بود.

و سرانجام اینکه، تجربه ۱۳۶۰ و ۱۴۰۴ نشان می دهد که شتاب‌زدگی می‌تواند به تثبیت اقتدارگرایی منجر شود. با این حال تجربه عمیق جنبش بزرگ «زن، زندگی، آزادی»؛ و همچنین، امیدی که در جریان جنبش دی ماه در دل بسیاری از مردم نشست که رژیم در آستانه سرنگونی قرار گرفته است، نشان می دهند که جامعه ایران عمیقاً تغییر کرده است، به طوری که با وجود آسیب های فراوان به ویژه از نظر اعتماد و امید به آینده، سر بازایستادن ندارد و آماده جرقه دیگری است که تا بار دیگر بپاخیزد.
https://t.me/politicalphilosphy/676

۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

گذار از جمهوری اسلامی: از خطای روش‌محوری تا فهم شرایط


یکی از مهمترین دلایلی که طرفداران جنگ و حملات نظامی آمریکا و اسرائیل جهت آماده کردن زمینه ها و شرایط لازم برای سرنگونی سریع جمهوری اسلامی، هنوز بر آن پافشاری می کنند (همانطور که رضا پهلوی اخیرا از آمریکا خواسته است که کار را نیمه تمام نگذارد) این ادعا است که تمامی روش های دیگر، از اصلاحات درونی، مبارزات مدنی، اعتراضات وسیع اجتماعی تا فشارهای سیاسی و اقتصادی سهمگین بین المللی تجربه شده اند و به نتیجه مطلوب نرسیده اند جمهوری اسلامی که نشان داده است که برای بقای خود حاضر است مردم معترض را به گلوله ببندد، تنها با زور و فشار نطامی سرنگون می شود.

نگارنده،‌ مدتی پیش در یادداشتی تحت عنوان «اگر تو با جنگ مخالفی، پس راه حل تو چیست؟» به غیر منطقی و نادرست بودن این ادعا پرداخته بود، بنابراین بدون تکرار دلایل غیر منطقی بودن این ادعا، اجازه دهید که این ادعا را در برابر واقعیتی دیگر قرار دهیم. این واقعیت که جنگ چهل روزه بین آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی نیز، بر خلاف امید ها و رویاهای حامیان جنگ، نه تنها به سرنگونی رژیم منتهی نشده است، بلکه به نظر می رسد که رژیم و طرفدارانش با وجود ضربات شدید نظامی و حذف رهبرشان همچنان با اعتماد به نفس در میدان باقی مانده اند و حتی مدعی پیروزی نیز می باشند. در عرصه های اجتماعی نیز فشارهای بسیار شدید اقتصادی و معیشتی از یک سو و افزایش سرکوب و کنترلهای امنیتی و اعدامها از سوی دیگر و همچنین حضور روزانه و شبانه طرفداران چند درصدی حکومت در خیابانها، فعلا توانی برای مردم معترض با ابراز وجود و بازگشت به خیابان باقی نگذاشته است.

از این نظر، می توان گفت، در این نقطه که قرار گرفته ایم، به این علت که جمهوری اسلامی همچنان ساختارهای سیاسی، رانتی و امنیتی خود را حفظ کرده است، هر دو مسیر متفاوت برای گذار از جمهوری اسلامی، مسیرهای مسالمت‌آمیز از یک سو، و گزینه‌های خشونت‌آمیز، مسلحانه و یا جنگ از سوی دیگر، هیچ کدام به نتیجه تعیین‌کننده‌ای نرسیده‌اند.

در یک برخورد ساده و ریاضی وار صورت مسئله ای که در فوق به آن پرداختم معمولا به این ترتیب خلاصه و فرمول بندی می شود: «یک روش‌ امتحان شده‌، اما جواب نداده‌ است، پس باید به دنبال روش جدیدی بود». به عبارتی، میدان سیاست میدان آزمایش و خطا برای بکارگیری روش های مختلف می شود که طبیعتا بر خلاف محیط های خشک علمی، هر شکست تجربی می تواند آثار روانی و روحی در سطح یک جامعه به دنبال داشته باشد، حتی تا مرز ناامیدی، بی اعتمادی و استیصال.

اما این زاویه نگاه و این برخورد ساده با موضعی غامض در عرصه های اجتماعی و سیاسی، یک پیش‌فرض پنهان در خود نهفته دارد: اینکه مسئله در خودِ «روش» است، یعنی یک روش ممکن است بد و یا خوب باشد و از همین نقطه است که شکست ها و پیروزی ها رقم می خورند.

حال اگر یک گام عقب‌تر برویم، می‌توان گزاره‌ای متفاوت مطرح کرد: مسئله و علت شکست‌ها و پیروزی‌ها، لزوماً در خودِ روش‌ها نیست، بلکه در «شرایطی» است که این روش‌ها در آن عمل می‌کنند. این تمایز، یعنی بین «روش» و «شرایط» بسیار تعیین‌کننده است. چون اگر مشکل را صرفا در روش ببینیم، دائماً بین گزینه‌ها و روش ها در حال نوسان و جابه‌جایی هستیم، از اصلاحات درونی به اعتراضات خیابانی، از اعتراضات خیابانی به حمایت و فشارهای بین المللی، تا گزینه‌های سخت‌تر از جمله جنگ.

حال اگر مسئله را نه در ورش بلکه در شرایط ببینیم، پرسش اصلی تغییر می‌کند: «چه چیزی باید فراهم شود تا همین روش‌ها بتوانند اثرگذار شوند؟»

تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که تغییرات پایدار، معمولاً نه محصول یک روش خاص، بلکه نتیجه هم‌راستایی چند عامل هستند: از جمله مشارکت گسترده اجتماعی، ایجاد اختلال در کارکردهای عادی ساختار جمهوری اسلامی از طریق مبارزات منفی مدنی، شکاف در درون قدرت و به دنبال آن تغییر رفتار نیروهای سرکوب، سطحی از سازمان‌دهی شبکه ای و تداوم آن، و وجود حداقلی از تصویر روشن آینده و طبیعتا وجود یک ساختار متمرکز رهبری و مدیریتی.

واضح است که در نبود این شرایط، حتی قوی‌ترین روش‌ها نیز ممکن است به نتیجه نرسند. برای مثال زمانی که نارضایتی گسترده و پتانسیل بالای اعتراضی در جامعه وجود دارد اما پایدار و سازماندهی شده نیست، مبارزات مدنی و مقاومت منفی وجود دارد اما منجر به اختلال جدی در ساختار حاکم نمی شود و یا شکافهایی در درون حکومت دیده می شوند اما هنوز به گسست تعیین کننده نرسیده اند، طبیعی است روش های مختلف به نقطه تعیین کننده نرسند.

بنابراین، شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که «کدام روش درست است؟»، بلکه این باشد که چگونه می‌توان شرایطی را شکل داد که امکان اثرگذاری فراهم شود؟

اگرچه پاسخ به این پرسش ساده و فوری نیست، اما به جرات می توان گفت که زمانی که صورت مسئله از روش به شرایط تغییر پیدا کند و سوال از «چه روشی مناسب است؟» به «چگونه می توان شرایطی را فراهم آورد که امکان گذار از جمهوری اسلامی فراهم آید» منتقل شود، فاکتور عاملیت مردم و به ویژه نیروها و رهبران میدانی و نهادهای جامعه مدنی، کاملا برجسته می شود.

به طور کلی می توان گفت که زمانی که در تحولات اجتماعی و سیاسی بیش از اندازه بر «روش» تکیه شود و کمتر به فراهم آوردن شرایط از جنبه های مختلف توجه شود، عملا نقش عاملیت و ابتکار و خلاقیت نیروی انسانی به حاشیه می رود و ابزارها و روش هایی به کار گرفته می شوند که از درون جامعه به طور ارگانیک بر نیامده باشند.