۱۴۰۴ شهریور ۱۹, چهارشنبه

علی خامنه ای و بخشی از مخالفین جمهوری اسلامی (عمدتا خارج کشوری و برانداز) جامعه ایران را در حالت بلاتکلیف نگاه داشته اند


علی خامنه ای در صحبت های اخیر خود با اعضای دولت پزشکیان از راهبرد جدید رهبری جمهوری اسلامی پرده برداشت. وی اینبار بجای تکرار «نه جنگ و نه مذاکره» از گزاره «نه جنگ و نه صلح» استفاده کرد.

اگرچه در ظاهر امر راهبرد «نه جنگ و نه صلح» متفاوت با راهبرد «نه جنگ و نه مذاکره» بنظر می رسد، و البته که خامنه ای به علت شکست تمام عیار راهبرد «نه جنگ و نه مذاکره» مجبور شده است راهبرد جدیدی، حداقل در ظاهر، بیندیشد (زیرا هم جنگ شد و هم مجبور به مذاکره گردید)، اما در واقع امر، هر دو راهبرد بر یک واقعیت ثابت و بسیار مزمن در نظام جمهوری اسلامی استوار هستند.

این واقعیت، پدیده بلاتکلیفی است که سر تا پای جمهوری اسلامی را در بر گرفته است. از بلاتکلیفی در برگزاری کنسرت ها و شل کن سفت کن های پی در پی، بلاتکلیفی در امر کنترل حجاب، بلاتکلیفی در سیاست های اقتصادی تا بلاتکلیفی در خروج از معاهدات اتمی. و این واقعیتی است که از همان ابتدای شکل گیری جمهوری اسلامی دامنگیر این نظام بوده است، که بالاخره آیا حکومت اسلامی است یا جمهوری اسلامی.

جمهوری اسلامی اما با سرایت این ویژگی به جامعه ایران و در حالت بحران و بی ثبات نگاه داشتن آن، توانسته است که تا حدودی جامعه ایران را نیز همسان خود سازد؛ از نگاه داشتن مردم بین انتخاب بین بد و بدتر تا جا انداختن این توهم که جانشینی جز هرج و مرج بیشتر برای این حکومت وجود ندارد.

اسلاوی ژیژک در بحثی پیرامون موضوع خشونت، با اشاره به عادی شدن خشونت علیه حیوانات (از جمله در محلهای نگهداری دامها برای انتقال به کشتارگاه) می گوید:«چه کسی از ما می‌تواند پس از دیدار از یک مزرعه‌ی صنعتیاً درباره‌ی شکنجه و رنج میلیون‌ها نفری که از آنان خبر داریم ولی تصمیم می‌گیریم نادیده‌شان بگیریم چه باید گفت؟ تصور کنید ناچار از دیدن فیلم کثیفی درباره‌ی قصابی‌کردن یک انسان هستید که همان چیزی را به نمایش می‌گذارد که هر روزه هزاران بار در جهان تکرار می‌شود و ببینید تماشای این فیلم چه تأثیری بر شما می‌گذارد: شکنجه‌های عملی وحشیانه، درآوردن چشم‌های فرد، له‌کردن بیضه‌هایش ــ انسان تحمل برشمردن فهرست کامل این اعمال را ندارد. آیا تماشاگر می‌تواند رفتار معمولی همچون قبل داشته باشد؟ آری البته تنها در صورتی که بتواند به نحوی ـ در کنشی که کارایی نمادین را به حال تعلیق درآورد ـ آن‌چه را شاهد بوده است به فراموشی سپارد. این فراموشی مستلزم گرفتن حالتی موسوم به انکار بت‌واره‌پرستانه است: «می‌دانم، ولی نمی‌خواهم بدانم که می‌دانم، بنابراین نمی‌دانم». می‌دانم ولی از پذیرفتن کامل نتایج این آگاهی خودداری می‌کنم و از همین رو می‌توانم همچنان به‌گونه‌ای رفتار کنم که گویی نمی‌دانم.»

در آستانه سالگرد جنبش زن زندگی آزادی هستیم، جنبشی که تاثیرات شگرفی داشت و حکومت اسلامی را با چالشهای بسیار جدی مواجه کرد. اما آیا خاطره خونهای ریخته شده جوانان در خیابان تا چوبه های دار که آزادی نسبی حجاب و پوشش برای زنان را به ارمغان آورد، همچنان در اذهان مردم زنده است و یا بقول اسلاوی ژیژک بسیاری خود را به نادانی می زنند و آن خاطرات را به فراموشی سپرده اند؟

نگاهی به شبکه های اجتماعی نشان می دهد که شاید این جنبش بزرگ فقط در نزد برخی از کنشگران سیاسی و مدنی زنده است و سالگرد آن گرامی داشته می شود، همانطور که جنبش سبز نیز گویی به تاریخ سپرده شده و فراموش شده است. و بنظر می رسد که متاسفانه آن بیماری مزمن بلاتکلیفی دامن بسیاری را گرفته است.

به باور من، دو جریان اصلی در عرصه سیاست در ایران در تشدید این حالت بلاتکلیفی نقش مهمی دارند. ذات جمهوری اسلامی اساسا بلاتکلیف است و این بلاتکلیفی با حضور عناصر بسیار ناکارآمد و ایدئولوژیک در سطوح تصمیم گیری هر روز بیشتر و عمیق تر می شود. جریان دیگر، نیروهای مخالف جمهوری اسلامی هستند که سیاست های راهبردی خود را، آشکار و پنهان، بر جنگ و یا فشار حداکثری بر جمهوری اسلامی بنا نهاده اند و دائما وعده های در باغ سبز و سرنگونی سریع و انقلابی نظام را می دهند؛ وعده هایی که مردم را در حالت انتظار یک اتفاق بزرگ و بنابراین بلاتکلیف نگاه می دارد؛ و البته وعده هایی که در درون خود یک تناقض و پارادوکس را حمل می کنند. این جریانات انتظار دارند که مردم در جریان جنگ و یا پس از آن بپاخیزند و توده وار قیام کنند، در عین حال آگاهانه نقش عوامل بسیار پیچیده و متنوع و حتی متضاد بسیاری از کشورهای موثر را نادیده می گیرند، همانطور که در آغاز جنگ ۱۲ روزه نه مردم از خود تمایلی برای قیام نشان دادند و نه قدرتهای بزرگ جهانی روی تغییر رژیم توافق داشتند.

همانطور که جان دیویی با دقت این وضعیت را به خوبی توصیف کرده است: « باید متوجه باشیم که دوره‌ای از بلاتکلیفی و ناامنی، که کم‌وبیش با ناآرامی و آشفتگی همراه است، باعث ایجاد این احساس می‌شود که هر چیزی از آنچه هست بهتر است، که همراه با میل به نظم و ثبات به هر شرطی است (برگرفته از تلگرام رضا یعقوبی). شرایطی که بنظر من سلطنت طلب ها از آن به خوبی بهره برداری می کنند.

۱۴۰۴ شهریور ۱۷, دوشنبه

در ایران امروز دیگر نمی توان از توده مردم صحبت کرد و منتظر یک جنبش توده‌وار بود

مقاله ای در شرق دیلی تحت عنوان «جنبش توده‌وار در راه است؟» توجه ام را جلب کرد، بویژه که این نشریه اینترنتی در ایران منتشر می شود و نشان می دهد که موضوع احتمال وقوع جنبش های توده وار یکی از دغدغه های اتاقهای فکر جمهوری نیز هست.

مقاله پس از مروری بر نظریات موافق و مخالف سرانجام به این نتیجه می رسد که احتمال وقوع یک جنبش توده وار در ایران ضعیف است. که من نیز، جدا از استدلالهای نویسنده، با آن موافقم

با وجودی که ممکن است برداشتهای مختلفی از یک «جنبش توده‌وار» وجود داشته باشد، اما می توان به چند ویژگی مهم و مشترک اینگونه جنبش اشاره کرد، برای مثال برخورداری از یک رهبری (عمدتا فردی و واحد) و بسیج عمومی و شرکت بخش های مهمی از مردم در چنین جنبشهایی.

در تاریخ تحولات چند دهه اخیر در ایران، می توانم به دو جنبش توده وار اشاره کنم، انقلاب ۱۳۵۷ و جنبش سبز در سال ۱۳۸۸. در هر دو این نمونه، حرکت جنبشی مردم از یک رهبری فردی و واحد برخوردار بود و یک بسیج عمومی، اما سازمان نیافته و خودانگیخته، صورت گرفت و چندین میلیون با شعار رای من کو به خیابان آمدند.

از این دو نمونه مشخص و دم دست، و با دقت روی دو واژه «جنبش» و «توده وار» می توان گفت که برخورداری از یک رهبری واحد (عمدتا فردی)، وجود یک خواسته مشترک و مورد توافق عموم، بسیج سازمان نیافته و بی شکل و حضور میلیونی مردم در خیابان از ویژگی های مهم یک «جنبش توده‌وار» هستند.

حال با این مشخصات، بنظر نگارنده پاسخ به سوال «آیا جنبش توده‌وار در ایران امروز محتمل است؟ در مجموع منفی است، اگرچه نمی توان بطور صددرصد و کاملا قطعی احتمال وقوع آن را رد نمود. جامعه ایران بر خلاف سالهای پیش از انقلاب از تنوع و رنگارنگی بسیاری بیشتر برخوردار است و بخش ها مختلف مردم بر منافع و خواسته های خود آگاه تر شده اند و مطالبات خود را نیز بطور نسبتا سازمان یافته در قالب نهادهای مدنی و صنفی اعلام و پیگیری می کنند.

تجربه بسیار منفی یک حرکت توده‌وار تحت رهبری یک رهبری واحد و فرهمند یکی از آموزه های بسیار مهم برای مردم بوده است، به همین علت نیز دیگر مردم به آسانی به افراد و سازمانهایی که مدعی رهبری هستند اعتماد نمی کنند.

از سوی دیگر سرکوب بسیار خشن و سازمان یافته پس از سال ۸۸ و کودتای انتخاباتی سپاه و خامنه ای، همواره مانع از آن شده است که یک حرکت توده‌وار آغاز شود، کما اینکه از سال ۱۳۹۶ به بعد فقط شورش های خودانگیخته ای به وقوع پیوسته اند که نتوانسته اند تبدیل به یک جنبش توده‌وار وسیع و تحت یک رهبری واحد تبدیل شوند، حتی جنبش زن زندگی آزادی از ویژگیهای اصلی یک جنبش های توده‌وار برخوردار نبود و دیگر اقشار جامعه به آن نپیوستند.

به باور نگارنده کم بودن شانس وقوع یک جنبش توده‌وار در ایران امروز به علت رشد آگاهی های اجتماعی-سیاسی، رنگانگی و تنوع در جامعه ایران، وجود یک جامعه مدنی جوان و نوپا و درس آموزی از تجارب تلخ انقلاب توده‌وار ۵۷ تحت رهبری یک رهبر فرهمند و بطور کلی عبور جامعه ایران از نظام و اندیشه ولایی (از نوع پادشاهی و دینی) است. و باید همه این دستاوردها را به فال نیک گرفت.
https://t.me/politicalphilosphy/119

۱۴۰۴ شهریور ۱۵, شنبه

شفافیت در عملکرد تنها راه ایجاد رابطه ارگانیک با مردم و جلب اعتماد

شکستن سد عدم ارتباط ارگانیک میان فعالین و نهادهای سیاسی و مردم نیازمند شفافیت در عملکرد است. و برای نهادینه کردن مشارکت سیاسی مردم در سرنوشت خود و برای جلب اعتماد، یک نیروی سیاسی می بایست بویژه در روابط بیرونی و ارتباط با دیگر کشورها و سیاستمداران شفاف باشد و گزارش فعالیت های خود را مرتبا در اختیار مردم بگذارد.

لابی گری بخشی از فعالیت های بیرونی و بین المللی یک نیروی سیاسی است، اما اهداف، هزینه ها و نتایج این لابی گری ها می بایست بطور شفاف در اختیار مردم گذاشته شوند. ملاقات با سران کشورها در پشت درهای بسته بدون گزارش شفاف به مردم بر بی اعتمادی می افزاید و شهروند ایرانی از خود دور می سازد. بویژه که ما خوشبختانه در ایران امروز توده ناآگاه مردم نداریم، بخش های رنگارنگ و گوناگونی داریم که هر یک خواسته ها و منافع متفاوتی دارند.

در شرایط امروز و با توجه به نقش بسیار موثر دنیای مجازی و شبکه های ارتباطی اینترنتی در فضاسازی و تبلیغات یک سویه، شفافیت و اطلاع رسانی کامل، دقیق و روزانه تنها راه علاج آسیب های ناشی از تخریب، تهمت و حذف مخالفین و پست های شعارگونه و بسیار سطحی است.

شفافیت رابطه مستقیم اما برعکس با فساد دارد، هر اندازه یک نیروی سیاسی شفاف تر عمل کند، فساد ناپذیر تر می گردد. در این رابطه می توان به نمونه‌هایی از نیروهای اپوزیسیون که شفاف عمل می‌کنند و یا نمی‌کنند در کشورهای مختلف مانند لهستان و آفریقای جنوبی که گذار مسالمت آمیز را تجربه کرده اند اشاره کرد که می‌توانند به عنوان درس‌هایی برای مخالفین جمهوری اسلامی مورد استفاده قرار گیرند. تجارب این کشورها نشان می دهند که اپوزیسیون یا شفاف عمل کرده و توانسته است اعتماد مردم را جلب کند، یا برعکس، به دلیل عدم شفافیت، از اعتبار و حمایت عمومی خود کاسته است.

۱۴۰۴ شهریور ۱۴, جمعه

پایان دوران سلطه ولایی از نوع پادشاهی یا جمهوری اسلامی

«جامعه‌شناسی زمان»، یکی از رویکردهای نوین در علوم اجتماعی است که به مطالعه «زمان به‌مثابه یک ساختار اجتماعی» می‌پردازد. برخلاف درک فیزیکی از زمان (به‌عنوان امری خطی، کمی و عینی)، جامعه‌شناسی زمان به این می‌پردازد که چگونه جوامع و فرهنگ‌ها زمان را تجربه، معنا و سازماندهی می‌کنند.

از منظر زمان به مثابه یک «ساختار اجتماعی»، تحولات سیاسی-اجتماعی در ایران از سده های پیش تا کنون تحولاتی خطی که صرفا بر اساس تقویم تقسیم بندی می شوند، نیستند، بلکه تحولاتی اند که جامعه ایران آنها را در بستر تاریخ تجربه کرده اند.

با توجه به اینکه انقلاب مشروطه در بیش از صد سال پیش، تحولی شگرف در جامعه ایران موجب گشت و جامعه ایران را وارد عصر مدرن کرد و برای اولین بار یک قانون اساسی نسبتا مدرن را به عنوان یک قرارداد اجتماعی به ارمغان آورد، می توان گفت که انقلاب مشروطه از منظر «جامعه شناسی زمان» و «زمان به مثابه یک ساختار اجتماعی» یک مرز بسیار واضح و روشن بین پیش و از پس از مشروطه در تاریخ ایران ایجاد کرد، مرزی که صرفا یک مرز خطی و بر اساس تقویم زمانی قابل تصویر و تفسیر نیست.

از همین منظر، می توان گفت که انقلاب سال ۵۷ و به دنبال آن سقوط نظام پادشاهی و برقراری حاکمیت جمهوری اسلامی بر اساس نظریه ولایت فقیه، به دلیل حفظ شدن و باقی ماندن فرهنگ و نظام سلطه ولایی (البته در ظاهری جدید بنام جمهوری اسلامی به رهبری یک ولی فقیه) تحولات عمیق ساختاری و تجربه ای کاملا متفاوت با پیش از انقلاب ۵۷ را رقم نزده است. اگرچه نظام جمهوری اسلامی به مراتب ایدئولوژیک تر و مستبدتر و سرکوبگرتر است، اما نوع رابطه بین ملت و رهبر تغییر نکرد و مردم همچنان رعیت نظام ولایی که یا سایه خدا و یا نماینده خدا است، ماندند.

سه دهه باید می گذشت تا بتدریج تحولی ساختاری در نوع تنظیم رابطه بین مردم و رهبر شکوفه زند. در جریان انتخابات سال ۱۳۸۸ که به کودتای سازمان یافته سپاه و خامنه ای ختم شد، برای اولین بار موج میلیونی مردم با شعار «رای من کو» به خیابانها آمدند، که از منظر جامعه شناسی زمان می توان گفت که به دلیل آغاز یک تحول ساختاری در نوع رابطه بین مرد و حکومت و تاکید مردم بر «رای من کو» و بنابراین آغاز خروج از زیر سلطه ولایی، یک سرفصل جدید در تاریخ تحولات سیاسی-اجتماعی شکل گرفت.

این سرفصل جدید اما در جنبش زن زندگی آزادی و با حضور نسل جوان و اتوریته ناپذیر، بسیار پررنگ و بارزتر گردید، بطوریکه که قاطعانه می توان گفت که جامعه ایران بار دیگر، پس از انقلاب مشروطه، در پیامد جنبش زن زندگی آزادی، وارد مرحله ای جدیدی شده است. یکی از ویژگی های بسیار بارز این مرحله فلسفه اجتماعی-سیاسی جدیدی است که از متن شعارهای این جنبش و خواسته های نسل جوان و بخصوص زنان بر می خیزد. خواسته های نسل جوان برای برخورداری از آزادی های فردی و یک زندگی عادی، عاری از سرکوب های فرهنگی و سیاسی. را می توان در لیبرال-دموکراسی، حقوق شهروندی و اتوریته ناپذیر خلاصه نمود.

همچنین، تحولات عمیق فرهنگی و اجتماعی پس از جنبش زن زندگی آزادی نشان می دهند که جامعه ایران دیگر به دوران فرهنگ و سلطه ولایی پیش از جنبش مهسا باز نمی گردد، همانطور که جامعه ایران پس از انقلاب مشروطه جهشی بازگشت ناپذیر بسوی آینده داشت.

از همین منظر، به باور نگارنده، حتی اگر پس از گذار از جمهوری اسلامی یک نظام پادشاهی برقرار شود، دیگر از زاویه رابطه مردم با نظام حاکم و پادشاه، مشابه دوران پیشین و فرهنگ و سلطه ولایی نخواهد بود و اگر این نظام پادشاهی فرضی بار دیگر بخواهد نظام سلطه ولایی را حاکم گرداند، کشور مجددا وارد دوره جدیدی از بی ثباتی خواهد شد.

۱۴۰۴ شهریور ۱۲, چهارشنبه

دو رویکرد هدف-محور و فرایند-محور در گذار از جمهوری اسلامی


در رابطه با نحوه برخورد با کار و فعالیت های روزانه دو رویکرد مهم در برابر هم قرار می گیرند. رویکرد هدف-محور و رویکرد فرایند-محور. این دو رویکرد فلسفه های متفاوتی در کار، فعالیت های اجتماعی و بطور کلی زندگی دارند و هر کدام شیوه های مدیریتی متفاوتی پیشنهاد می کنند.

در رویکرد هدف-محور تمرکز اصلی روی نتیجه نهایی است، یعنی فرد یا یک سازمان و نهاد از قبل تعیین می کند که می‌خواهد به چه چیزی برسد؛ و سپس همه تلاش‌ها در جهت تحقق آن نتیجه متمرکز می‌شوند. یکی از روشهایی که بر اساس رویکرد هدف-محور برای انجام پروژه ها بکار گرفته می شود روش آبشار (waterfall) است. در این روش هر مرحله از پروژه می بایست پایان یابد تا بتوان مرحله بعد را آغاز کرد و بازگشت به مراحلی پیشین برای تصحیح اشتباهات بسیار مشکل است و معمولا برای جبران کاستی ها می بایست پروژه را از ابتدا و مجددا آغاز کرد. یکی از نقاط ضعف و تهدید های این روش این است که فرد و یا سازمان مزبور ممکن است برای رسیدن به هدف خود استفاده از هر وسیله ای را مجاز بداند. یاس و ناامیدی به دلیل دست نیافتن به هدف مورد نظر از دیگر نقاط ضعف و آسیب زننده است.

در رویکرد فرایند-محور اما تمرکز اصلی روی مسیر و فرایند کار است، نه فقط نتیجه نهایی. در این رابطه، فرد یا سازمان سعی می‌کند از خودِ انجام کار، یادگیری، رشد و تجربه استفاده و حتی لذت ببرد. در این رویکرد، نتیجه نهایی پیامد طبیعی یک فرایند شناخته می شود. یکی از نقاط ضعف این رویکرد، کندی و طولانی شدن فرایند و گم شدن در جزییات در طول مسیر رسیدن به هدف است. اما نقطه قوت این رویکرد ارزش کار و تجربه در حین انجام کار است.

در زمینه تئوری های مربوط به مدیریت پروژه هایی که فرایند-محور هستند، روش اجایل (Agile) پیشنهاد میشود. اجایل یک رویکرد تکرار شونده است و بجای دنبال کردن یک برنامه سخت و خطی (waterfall) بر انعطاف پذیری، همکاری نزدیک بین اجرا کنندگان پروژه و کسانی که از نتایج آن بهره می برند و تولید ارزش افزوده در هر مرحله تاکید دارد.

روانشناس امریکایی ژیکسزنت میهالیی (Mihaly Csikszentmihalyi) در نظریه بسیار معرف خود تحت عنوان جریان (flow) نقش کار را در ایجاد احساس رضایت و خوشحالی از قرار گرفتن در یک جریان ادامه دار مانند یک رود جاری مورد بررسی قرار می دهد و با آوردن مثالها و نمونه های فراوان از افرادی که خود آنها را مورد مطالعه قرار داده است نشان می دهد که زمانی که یک نفر به کاری که به آن علاقه دارد مشغول است و همه فکر و توجه اش معطوف به آن کار است، در حقیقت خود را به جویباری سپرده است که از امواج آرامش دهنده آن لذت می برد و دنیای پیرامون خود را فراموش کرده و گذر زمان را نمی فهمد. این نظریه بسیار شبیه رویکرد فرایند-محور است که در بالا به آن اشاره کردم.

حال با این توصیفات می خواهم به موضوع بسیار مهم گذار از نظام جمهوری اسلامی بپردازم. به باور من دو رویکرد هدف-محور و فرایند-محور در بحث های و راهبردهای پیشنهادی سازمانها و گروه های سیاسی مخالف جمهوری اسلامی به خوبی دیده می شود.

گروه ها و شخصیت های سیاسی که اساسا روند گذار را محدود به شرایط پس از سرنگونی جمهوری اسلامی می کنند و توجه و برنامه اصلی اشان معطوف به پس از سرنگونی این رژیم است، در دسته رویکرد هدف-محور قرار می گیرند. برای مثال در دفترچه اضطرار که در کنفرانس دوم مونیخ رضا پهلوی ارائه شد، بسیار کوتاه و مختصر به روند گذار که از همین امروز باید آغاز شود پرداخته شده است. به عبارت دیگر سرنگونی حاکمیت جمهوری اسلامی امری فرضی تلقی گردیده است.

در رویکرد فرایند-محور اما، گذار از جمهوری اسلامی فرایندی است که از همین امروز آغاز می شود. فرایندی است که در آن، کار و فعالیت روزانه ارزش و اهمیت بسیار دارند. در این رویکرد نیروی کار و فعالین اجتماعی و مدنی جایگاه خاص و ارزشمندی می یابند و ارزشهای افزوده در هر مرحله، هر چند ناچیز، ارج گذاشته می شوند.

متاسفانه بدلیل رویکرد سنتی به امر سیاست و سیاست ورزی بسیاری از نیروهای سیاسی همچنان به فعالیت سیاسی خود از منظر رویکرد هدف-محور نگاه می کنند و تمامی توجه خود را به سرنگونی و یا پس از سرنگونی معطوف می دارند.

به همین علت است که مخالفین سنتی جمهوری اسلامی هیچگاه نتوانسته اند، به ویژه در مقاطع حساس مانند دوران جنبش زن زندگی آزادی نقش موثری در گفتمان سازی و ارائه راهبردها و راهکاری داشته باشند.

برای مثال، اکثریت مطلق جامعه ایران خواهان توقف کامل پروژه اتمی جمهوری اسلامی و نیروهای نیابتی و ترک مخاصمه با غرب، بویژه آمریکا و اسرائیل هستند و این را نیز بارها در شعارهای خود نشان داده اند. اما مخالفین جمهوری اسلامی، به ویژه نیروهای سیاسی سازمان یافته که گذار را یک فرایند تدریجی و مرحله ای نمی بینند، هیچگاه نتوانسته اند، بر مبنای این خواسته های عمومی و مشترک، گفتمان سازی کنند و کارزارهای موثر راه اندازی نمایند. و به همین دلیل نیز همواره در ایجاد یک رابطه ارگانیک با جامعه ایران ناموفق بوده اند.
https://t.me/politicalphilosphy/113

۱۴۰۴ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

سیاست عرصه قدرت جمعی است، سیاست در دنیای امروز امری شخصی نیست و نه در یک شخص متمرکز و نه در یک رابطه یک طرفه بین هواداران و رهبر تعریف می شود

ماکس وبر در یکی از مقالات علمی خود تحت عنوان سیاست به عنوان یک حرفه (Politics as a vocation) می نویسد که "سیاست مانند سوراخ کردن یک تخته بسیار سخت و محکم بوسیله مته می باشد، که هم شور و عشق (بنابراین حوصله لازم) را و هم (داشتن) یک چشم انداز مشخص را می طلبد".

در رابطه با سیاست بعنوان یک حرفه، وی در مقاله خود می آورد که به دو گونه می توان سیاست را تبدیل به یک حرفه کرد: یا از طریق قرار دادن زندگی خود در خدمت سیاست و یا با ورود به سیاست برای گذران زندگی خویش (Either one lives 'for' politics or one lives 'off' politics). در این رابطه وی هم نمونه های از فعالین حرفه ای سیاسی که زندگی خود را از طریق آن می گذرانند می آورد و هم به موارد بیشماری از فعالین سیاسی که داوطلبانه وارد این عرصه می شوند اشاره می کند. البته وی اذعان می نماید که در واقعیت امر و معمولا فعالین سیاسی هم برخوردار از انگیزه های داوطلبانه هستند و هم به اشکال مختلف از فعالیت های سیاسی خود سود می برند، حال این سود می تواند جنبه مادی و یا معنوی داشته باشد.

اما در دنیای مدرنِ امروز، حرفه ای وجود ندارد که بتوان به تمام و کمال و بصورت کاملا فردی و مجزا از روابط و همکاری های جمعی به آن پرداخت. سیاست به عنوان یک حرفه نیز خصلتی کاملا جمعی و اجتماعی دارد. و چون سیاست رابطه مستقیمی با قدرت در روابط اجتماعی دارد، می توان گفت که سیاست در حقیقت عرصه قدرت جمعی است و بدون همکاری های جمعی اصولا نمی توان از سیاست به عنوان یک حرفه صحبت کرد.

همانند یک حرفه صنعتی که هم همکاری جمعی و هم شور و عشق و هم حوصله و دقت می طلبد و نیازمند داشتن یک چشم انداز مشخص است، سیاست و سیاست ورزی نیز نیازمند شور و شوق و اهداف و آرمانهای مشخص و مهمتر از هر چیز همکاری و حضور فعال همگان می باشد.

اما آنانکه سیاست را فقط حرفه ای برای تثبیت موقعیت خویش و یا کسب درآمد (مانند یک تکنوکرات) معنا می کنند، سیاست را صرفا از زاویه کسب قدرت برای تثبیت موقعیت خویش می بینند.

ماکس وبر در همین مقاله توضیح می دهد که مردم معمولا به سه طریق از سیاست های حاکم و رهبران سیاسی پیروی می کنند، یا بطور "سنتی" ( قبیله ای)، یا بعلت موقعیت "کاریزماتیک" رهبر سیاسی و یا بعلت "مشروعیت قانونی". در دو مورد سنتی و کاریزماتیک، سیاست و سیاست ورزی یک حرفه نمی تواند باشد، یا مائده ای است آسمانی که فقط متعلق به رهبری کاریزماتیک است و یا در چارچوب سنت و روابط قبیله ای و عشیره ای به ارث رسیده است. به عبارت دیگر در دو مورد اول سیاست و سیاست ورزی به معنای تثبیت ساختارهای سنتی قدرت و یا جانشینی یک ساختار جدید تحت رهبری یک رهبر کاریزما. در حالیکه در مورد سوم، "مشروعیت قانونی"، سیاست بیشتر جنبه حرفه ای و غیر شخصی می یابد. حرفه ای که در دنیای امروز قطعا در همکاری جمعی و اشتراک با دیگران می تواند تحقق یابد.

جالب اما این واقعیت است که نحوه برخورد مردم با رهبران سیاسیِ سنتی ویا برخوردار از موقعیت کاریزماتیک نیز کاملا جنبه شخصی و فردی پیدا می کند. به این معنی که یا در موقعیت طرفدار، او را می پرستند و یا در قامت یک مخالف با او دشمنی خونی و هیستریک پیدا می کنند و خواهان مرگ و نابودی وی می شوند. در نظرگاه مخالفین رهبر، همه بدبختی ها از او ناشی می شوند که با رفتن او همه جا گلستان خواهد شد. به سخن دیگر سیاست و سیاست ورزی نیز کاملا جنبه شخصی پیدا می کنند، که یا باید قربان رهبر شد و یا او را قربانی کرد و به دار مجازات آویخت.

https://t.me/politicalphilosphy/112

۱۴۰۴ شهریور ۱۰, دوشنبه

ارباب «حلقه های قدرت» که از ترس مرگ و از دست دادن قدرت حاضر است خودکشی کند و زیر خاکستر جنگ مدفون شود

افلاطون در بخش دوم کتاب "دولت" داستان افسانه ای حلقه گیگِس (‌GYges) را،‌ که هرکس آن را در اختیار داشته باشد می تواند ناپدید شود،‌ باز گویی می کند. در این افسانه آمده است که یک چوپان پس از پیدا کردن این حلقه آن را نزد پادشاه منطقه خود می برد. اما با پی بردن به قدرت حلقه، زن پادشاه را اغفال می کند و پس از به قتل رساندن پادشاه، جانشین او می شود.

گفته میشود که یکی از دلایل بازگویی این افسانه توسط افلاطون در کتاب دولت اشاره به این واقعیت دارد که اگر مردم از اصول اخلاقی و هنجارهای اجتماعی پیروی می کنند،‌ در درجه نخست به این علت است که دستشان از قدرت کوتاه است؛‌ و در صورتی که به آن دست یابند طور دیگری رفتار می کنند. دارنده حلقه گیگِس با به انگشت کردن حلقه از دیده ها پنهان می شود و می تواند بدون نگرانی از محکومیت و مجازات دست به کارهای خلاف هنجارهای اجتماعی و فرهنگی زمان خود بزند. همانطور که از این افسانه برداشت می شود.

در واقع، هسته اصلی این داستان اسطوره ای همانا قدرت ناپدید شدن است، قدرتی که فرصت هر کار غیر اخلاقی را در اختیار دارنده حلقه قرار می دهد. همان تمایلی که بسیاری از ما انسانها بعضی مواقع در خیالات و رویاهای خود داریم که به دور از چشم دیگران کاری را انجام دهیم، کاری که در نزد دیگران ممکن است پسندیده نباشد.

در این داستان مردمی که این حلقه را در اختیار ندارند،‌ در واقع به عنوان قربانیان صاحب حلقه معرفی می شوند که مجبور به اطاعت از اخلاقیات و نرمهای اجتماعی و فرهنگی هستند، و هر عمل خلاف آنها دیده و ضبط می شود، در حالیکه صاحب حلقه بدلیل قدرت ناپدید شدن هر عملی را برای خود مجاز می داند و هر نظم اخلاقی را که بخواهد حاکم می گرداند.

اگرچه مکانیسم های اعمال قدرت در دنیای امروز بسیار پیچیده و چندین لایه شده اند و به جای یک حلقه، حلقه های تو در توی قدرت، نظم اجتماعی را اداره می کنند؛ اما هسته اصلی داستان قدرت در دنیای امروز نیز همچنان با همین داستان ساده حلقه ای که یک چوپان پیدا می کند و با استفاده از قدرت ناپدید شدن به مقام پادشاهی میرسد، قابل تفسیر است.

حلقه قدرتی که آیت الله خمینی پس از انقلاب ۵۷ به چنگ آورد نیز همان حلقه قدرتی است که افلاطون به آن اشاره می کند، وی و سپس جانشین او با پنهان کردن خود پشت اوهام و توهمات مذهبی عامه ناآگاه از قدرت مذهب برای پنهان کردن امیال واقعی خود بهره ها بردند. و در این فرایند بود که حلقه های کوچکتر قدرت حول ارباب حلقه ها شکل گرفته و هسته سخت قدرت بوجود آمد.

پیتر جکسون، کارگردان فیلمهای سه گانه ارباب حلقه ها نیز به خوبی نقش مخرب و نابود کننده حلقه قدرت و دارندگان و قربانیان آن را به خوبی به تصویر کشیده است. در لحظات آخر فیلم که سرانجام آن موجود عجیب و مسخ شده در حلقه قدرت، بنام گالوم، حلقه را مجددا به به چنگ می آورد و رقص پیروزی می کند، دوربین از درون حلقه عبور می کند و بر چهره گالوم متمرکز می شود، تا تماشاچی نیز خود را میانه آن ببیند، که ما نیز ممکن است اسیر فریب حلقه قدرت شویم.

گالوم زمانی که در پی کشتی با فرودو همراه با او به دهانه آتشفشان سقوط می کند، فقط و فقط در فکر گرفتن حلقه که در آسمان معلق است می باشد و حتی آتش سوزان آتشفشان را با جان و دل می پذیرد تا حلقه را مجددا به چنگ آورد.

سرنوشت علی خامنه ای و هسته سخت قدرت در جمهوری اسلامی نیز بسیار شبیه شخصیت داستانی گالوم است که برای حفظ حلقه قدرت مجبور است در پستو و پناهگاه زندگی کند، حتی حاضر است خود و دیگران را نابود اما حلقه قدرت را از دست ندهد. این جماعت همراه با اربابشان حاضرند در حالیکه حلقه قدرت را در دست دارد، دست به خودکشی بزنند تا کشته شوند و یا بمیرند. حاضرند خود را در زیر خاکستر جنگ پنهان کنند، اما خلقه قدرت را از دست ندهند. در عین حال اما، همه این تلاشها ناشی از شجاعت آنان نیست، حلقه قدرت آنان را به موجودی ضعیف و ترسو که فقط در غار و پناهگاه می تواند زندگی کند تبدیل کرده است.