۱۴۰۴ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

سیاست عرصه قدرت جمعی است، سیاست در دنیای امروز امری شخصی نیست و نه در یک شخص متمرکز و نه در یک رابطه یک طرفه بین هواداران و رهبر تعریف می شود

ماکس وبر در یکی از مقالات علمی خود تحت عنوان سیاست به عنوان یک حرفه (Politics as a vocation) می نویسد که "سیاست مانند سوراخ کردن یک تخته بسیار سخت و محکم بوسیله مته می باشد، که هم شور و عشق (بنابراین حوصله لازم) را و هم (داشتن) یک چشم انداز مشخص را می طلبد".

در رابطه با سیاست بعنوان یک حرفه، وی در مقاله خود می آورد که به دو گونه می توان سیاست را تبدیل به یک حرفه کرد: یا از طریق قرار دادن زندگی خود در خدمت سیاست و یا با ورود به سیاست برای گذران زندگی خویش (Either one lives 'for' politics or one lives 'off' politics). در این رابطه وی هم نمونه های از فعالین حرفه ای سیاسی که زندگی خود را از طریق آن می گذرانند می آورد و هم به موارد بیشماری از فعالین سیاسی که داوطلبانه وارد این عرصه می شوند اشاره می کند. البته وی اذعان می نماید که در واقعیت امر و معمولا فعالین سیاسی هم برخوردار از انگیزه های داوطلبانه هستند و هم به اشکال مختلف از فعالیت های سیاسی خود سود می برند، حال این سود می تواند جنبه مادی و یا معنوی داشته باشد.

اما در دنیای مدرنِ امروز، حرفه ای وجود ندارد که بتوان به تمام و کمال و بصورت کاملا فردی و مجزا از روابط و همکاری های جمعی به آن پرداخت. سیاست به عنوان یک حرفه نیز خصلتی کاملا جمعی و اجتماعی دارد. و چون سیاست رابطه مستقیمی با قدرت در روابط اجتماعی دارد، می توان گفت که سیاست در حقیقت عرصه قدرت جمعی است و بدون همکاری های جمعی اصولا نمی توان از سیاست به عنوان یک حرفه صحبت کرد.

همانند یک حرفه صنعتی که هم همکاری جمعی و هم شور و عشق و هم حوصله و دقت می طلبد و نیازمند داشتن یک چشم انداز مشخص است، سیاست و سیاست ورزی نیز نیازمند شور و شوق و اهداف و آرمانهای مشخص و مهمتر از هر چیز همکاری و حضور فعال همگان می باشد.

اما آنانکه سیاست را فقط حرفه ای برای تثبیت موقعیت خویش و یا کسب درآمد (مانند یک تکنوکرات) معنا می کنند، سیاست را صرفا از زاویه کسب قدرت برای تثبیت موقعیت خویش می بینند.

ماکس وبر در همین مقاله توضیح می دهد که مردم معمولا به سه طریق از سیاست های حاکم و رهبران سیاسی پیروی می کنند، یا بطور "سنتی" ( قبیله ای)، یا بعلت موقعیت "کاریزماتیک" رهبر سیاسی و یا بعلت "مشروعیت قانونی". در دو مورد سنتی و کاریزماتیک، سیاست و سیاست ورزی یک حرفه نمی تواند باشد، یا مائده ای است آسمانی که فقط متعلق به رهبری کاریزماتیک است و یا در چارچوب سنت و روابط قبیله ای و عشیره ای به ارث رسیده است. به عبارت دیگر در دو مورد اول سیاست و سیاست ورزی به معنای تثبیت ساختارهای سنتی قدرت و یا جانشینی یک ساختار جدید تحت رهبری یک رهبر کاریزما. در حالیکه در مورد سوم، "مشروعیت قانونی"، سیاست بیشتر جنبه حرفه ای و غیر شخصی می یابد. حرفه ای که در دنیای امروز قطعا در همکاری جمعی و اشتراک با دیگران می تواند تحقق یابد.

جالب اما این واقعیت است که نحوه برخورد مردم با رهبران سیاسیِ سنتی ویا برخوردار از موقعیت کاریزماتیک نیز کاملا جنبه شخصی و فردی پیدا می کند. به این معنی که یا در موقعیت طرفدار، او را می پرستند و یا در قامت یک مخالف با او دشمنی خونی و هیستریک پیدا می کنند و خواهان مرگ و نابودی وی می شوند. در نظرگاه مخالفین رهبر، همه بدبختی ها از او ناشی می شوند که با رفتن او همه جا گلستان خواهد شد. به سخن دیگر سیاست و سیاست ورزی نیز کاملا جنبه شخصی پیدا می کنند، که یا باید قربان رهبر شد و یا او را قربانی کرد و به دار مجازات آویخت.

https://t.me/politicalphilosphy/112

۱۴۰۴ شهریور ۱۰, دوشنبه

ارباب «حلقه های قدرت» که از ترس مرگ و از دست دادن قدرت حاضر است خودکشی کند و زیر خاکستر جنگ مدفون شود

افلاطون در بخش دوم کتاب "دولت" داستان افسانه ای حلقه گیگِس (‌GYges) را،‌ که هرکس آن را در اختیار داشته باشد می تواند ناپدید شود،‌ باز گویی می کند. در این افسانه آمده است که یک چوپان پس از پیدا کردن این حلقه آن را نزد پادشاه منطقه خود می برد. اما با پی بردن به قدرت حلقه، زن پادشاه را اغفال می کند و پس از به قتل رساندن پادشاه، جانشین او می شود.

گفته میشود که یکی از دلایل بازگویی این افسانه توسط افلاطون در کتاب دولت اشاره به این واقعیت دارد که اگر مردم از اصول اخلاقی و هنجارهای اجتماعی پیروی می کنند،‌ در درجه نخست به این علت است که دستشان از قدرت کوتاه است؛‌ و در صورتی که به آن دست یابند طور دیگری رفتار می کنند. دارنده حلقه گیگِس با به انگشت کردن حلقه از دیده ها پنهان می شود و می تواند بدون نگرانی از محکومیت و مجازات دست به کارهای خلاف هنجارهای اجتماعی و فرهنگی زمان خود بزند. همانطور که از این افسانه برداشت می شود.

در واقع، هسته اصلی این داستان اسطوره ای همانا قدرت ناپدید شدن است، قدرتی که فرصت هر کار غیر اخلاقی را در اختیار دارنده حلقه قرار می دهد. همان تمایلی که بسیاری از ما انسانها بعضی مواقع در خیالات و رویاهای خود داریم که به دور از چشم دیگران کاری را انجام دهیم، کاری که در نزد دیگران ممکن است پسندیده نباشد.

در این داستان مردمی که این حلقه را در اختیار ندارند،‌ در واقع به عنوان قربانیان صاحب حلقه معرفی می شوند که مجبور به اطاعت از اخلاقیات و نرمهای اجتماعی و فرهنگی هستند، و هر عمل خلاف آنها دیده و ضبط می شود، در حالیکه صاحب حلقه بدلیل قدرت ناپدید شدن هر عملی را برای خود مجاز می داند و هر نظم اخلاقی را که بخواهد حاکم می گرداند.

اگرچه مکانیسم های اعمال قدرت در دنیای امروز بسیار پیچیده و چندین لایه شده اند و به جای یک حلقه، حلقه های تو در توی قدرت، نظم اجتماعی را اداره می کنند؛ اما هسته اصلی داستان قدرت در دنیای امروز نیز همچنان با همین داستان ساده حلقه ای که یک چوپان پیدا می کند و با استفاده از قدرت ناپدید شدن به مقام پادشاهی میرسد، قابل تفسیر است.

حلقه قدرتی که آیت الله خمینی پس از انقلاب ۵۷ به چنگ آورد نیز همان حلقه قدرتی است که افلاطون به آن اشاره می کند، وی و سپس جانشین او با پنهان کردن خود پشت اوهام و توهمات مذهبی عامه ناآگاه از قدرت مذهب برای پنهان کردن امیال واقعی خود بهره ها بردند. و در این فرایند بود که حلقه های کوچکتر قدرت حول ارباب حلقه ها شکل گرفته و هسته سخت قدرت بوجود آمد.

پیتر جکسون، کارگردان فیلمهای سه گانه ارباب حلقه ها نیز به خوبی نقش مخرب و نابود کننده حلقه قدرت و دارندگان و قربانیان آن را به خوبی به تصویر کشیده است. در لحظات آخر فیلم که سرانجام آن موجود عجیب و مسخ شده در حلقه قدرت، بنام گالوم، حلقه را مجددا به به چنگ می آورد و رقص پیروزی می کند، دوربین از درون حلقه عبور می کند و بر چهره گالوم متمرکز می شود، تا تماشاچی نیز خود را میانه آن ببیند، که ما نیز ممکن است اسیر فریب حلقه قدرت شویم.

گالوم زمانی که در پی کشتی با فرودو همراه با او به دهانه آتشفشان سقوط می کند، فقط و فقط در فکر گرفتن حلقه که در آسمان معلق است می باشد و حتی آتش سوزان آتشفشان را با جان و دل می پذیرد تا حلقه را مجددا به چنگ آورد.

سرنوشت علی خامنه ای و هسته سخت قدرت در جمهوری اسلامی نیز بسیار شبیه شخصیت داستانی گالوم است که برای حفظ حلقه قدرت مجبور است در پستو و پناهگاه زندگی کند، حتی حاضر است خود و دیگران را نابود اما حلقه قدرت را از دست ندهد. این جماعت همراه با اربابشان حاضرند در حالیکه حلقه قدرت را در دست دارد، دست به خودکشی بزنند تا کشته شوند و یا بمیرند. حاضرند خود را در زیر خاکستر جنگ پنهان کنند، اما خلقه قدرت را از دست ندهند. در عین حال اما، همه این تلاشها ناشی از شجاعت آنان نیست، حلقه قدرت آنان را به موجودی ضعیف و ترسو که فقط در غار و پناهگاه می تواند زندگی کند تبدیل کرده است.

۱۴۰۴ شهریور ۹, یکشنبه

ابرهای تیره جنگ و انتظار وقوع یک حادثه بزرگ



در سالهای اخیر، بطور مشخص در زمان انتخابات مجلس و ریاست دولت جمهوری اسلامی اکثریت مردم با سکوت خود در انتخابات شرکت نکردند، حتی با وجودی که حکومت سعی کرد باز هم از ترفند «انتخاب بین بد و بدتر» استفاده کند. که این حضور غیر فعال در جریان انتخابات مسلما نشانه ای بارز از بحران مشروعیت رژیم بود.

اما در شرایط کنونی که کشور و ملت ایران در یکی از بحرانی ترین دوران حیات خود بسر می برد، دیگر نمیتوان عدم حضور فعال مردم در ایفای نقش برای نجات کشور خود از فروپاشی را مستقیما به بحران مشروعیت رژیم مربوط دانست.

این عدم حضور فعال مردم در نجات کشور خود از جنگ، فروپاشی و نابودی، که عامل اصلی آن خیره سری ها و لجبازی های شخص خامنه ای است که اکنون به صحرای کربلا زده است، را باید به پدیده انتظار برای بروز یک تحول بزرگ نسبت داد.

آشکار است که اکثریت مردم ایران به‌صورت ذهنی از نظام جمهوری اسلامی و ساختار ولایت فقیه عبور کرده اند و خواهان سرنگونی این حکومت هستند اما شوربختانه این خواسته بویژه در شرایط بحرانی کشور که سایه های جنگ و فشار حداکثری هر روز سنگین تر می شوند، از سکوت و تحریم فعال انتخابات (مانند دورانهای پیشین) به انتظار وقوع یک حادثه و اتفاق مهم تبدیل شده است.

دلیل این واقعیت نیز بسیار روشن است، ترس از سرکوب خشن و وحشیانه، آنگونه که در دوران جنبش زن زندگی آزادی اتفاق افتاد؛ بی اعتمادی به جریانها و رهبران سیاسی، همانطور که در جریان جنبش زن زندگی آزادی نه تنها موفق به جلب حمایت و اعتماد مردم نشدند، که حتی مردم را نسبت خود نا امید ساختند؛ شرایط بسیار سخت اقتصادی و معیشتی و خستگی روانی و فرسایش اجتماعی ناشی از آن که دیگر رمقی برای مردم باقی نگذاشته اند؛ و نیز نبودن یک چشم انداز روشن برای موفقیت آغاز یک حرکت جدید.

در عین حال اما مردم ایران و بویژه زنان و جوانان، با وجود بسر بردن در شرایط انتظار، همچنان به مقاومت مدنی در برابر فشارهای حاکمیت ادامه می دهند و نهادهای صنفی و مدنی نیز همچنان پیگیر خواسته های صنفی و دموکراتیک خود هستند، اما در شرایط بحرانی فعلی، این اقدامات در زیر سایه جنگ و بحرانهای معیشتی و بنا به دلایلی که در فوق به آنها اشاره شد، نمی توانند به سطح کلان و ملی ارتقا پیدا کنند.

در چنین شرایطی به انتظار یک تحول و حادثه بزرگ نشستن نتیجه ای جز انفعال و سپردن سرنوشت خود و کشور خویش بدست سپاهیان جمهوری اسلامی، سردمداران غارت و ثروت و یا نیروهای خارجی نخواهد داشت.

به باور نگارنده، تنها یک راه برای خروج از شرایط بسیار بحرانی کشور و شکستن بن بست انتظار وقوع یک حادثه بزرگ وجود دارد. و آنهم ترک مخاصمه با امریکا و اسراییل، پایان پروژه غنی سازی و بازگشت به عقلانیت. خواسته ای که مانع اصلی تحقق آن شخص خامنه ایست که می خواهد حسین وار و عاشوراگونه کشور را بر خاکستر جنگ بنشاند. از این نظر بجای انتظار وقوع یک حادثه، از جمله مرگ خامنه ای و یا جنگ تا شاید رژیم سرنگون شود می بایست استعفای خامنه ای و اعلام پایان مخاصمه به یک خواست عمومی تبدیل شود.

https://t.me/politicalphilosphy/108

۱۴۰۴ شهریور ۸, شنبه

اخلاق ملی، مسئولیت ملی و غرور ملی


هگل در کتاب تاریخ و فلسفه حق، مفهوم کلیدی «اخلاق ملی» را وارد حوزه فلسفه اخلاق و سیاست میکند. در «اخلاق ملی» مورد نظر هگل نقش فرد از اهمیت ویژه ای برخوردار است. به این معنی که فرد نه تنها به رفاه و حقوق خود بلکه به منافع جمعی و ملی نیز توجه و تعلق خاطر دارد.

«بردگی اخلاقی» نیز از جمله گزاره هایی است که هگل به آن اشاره دارد؛ بطور خاص در شرایط جنگی و تضاد میان ملت ها ودولت ها. جنگ هایی که اغلب به شکل «بربرمنشانه» و وحشیانه مشاهده می شوند. شرایطی که نهایتا به یک نوع «بردگی اخلاقی» در درون کشور منجر می شود. البته از نظر هگل این «بردگی اخلاقی» ممکن است به دو شکل بروز نماید یا فداکاری و یا خشونت، که در هر دو شکل آزادی های فردی تحت فشار قرار می گیرند.

شوربختانه در ایران ما که ملت در زیر سایه جنگ و فشارها و تنگناهای اقتصادی و معیشتی قرار دارد، اخلاق ملی و مسئولیت های برخاسته از آن و حتی غرور ملی آسیبهای فراوانی دیده اند و به قول هگل «بردگی اخلاقی» رشد کرده است، البته آن نوع از «بردگی اخلاقی» که در آن فرد فقط به فکر نجات خود و خانواده اش است. بسیاری از مردم به «هر چه بادا باد» رسیده اند و در انتظار حوادث نشسته اند.

نیچه نیز از اخلاق بردگان صحبت می کند و آن را نمودی از کینه و خشم و نفرت کور می داند، خشم و کینه و حسادت نسبت به آنچه که بالا دستی ها دارند و او ندارد، خشم و کینه ای که به مرور تبدیل به هنجار و اخلاق عمومی می گردد.

اما زمانی که «اخلاق ملی» ضعیف شد و جای آن را «بردگی اخلاقی» گرفت، هویت، غرور و همبستگی ملی و مسئولیت های ملی برخاسته از آن نیز در معرض خطر قرار می گیرند. تاریخ به بخش های سیاه و سفید تقسیم می شود و شکافهای اجتماعی و ملی تعمیق می گردند و بی اعتمادی نسبت به یکدیگر اوج می گیرد، عده ای دوست و عده ای دیگر در صف دشمنان قرار می گیرند.

اگرچه در شرایط امروز ایرانِ تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، اخلاق ملی و همبستگی ملی آسیب های فراوان دیده اند و جامعه ایران بسوی فروپاشی اجتماعی و فرهنگی سیر می کند، اما تاریخ این ملت نشان می دهد که نوعی از اخلاق ملی متناسب با شرایط زمانی خاص خود، همواره وحدت سرزمینی و ملی ایران را حفظ کرده است.

در ایران باستان، آموزه های زرتشت و سه اصل «پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک» نماد بارز اخلاق ملی در این دوران بودند. همین اخلاق موجب شد ایرانیان در تمدن‌سازی (از راه‌سازی گرفته تا ایجاد نظام حقوقی در هخامنشیان) پیشگام باشند و این دستاوردها غرور ملی را شکل داد. برای نمونه، منشور کوروش (که به عنوان یکی از نخستین اسناد حقوق بشر شناخته می‌شود) هم محصول اخلاقی عدالت‌خواهانه است و هم مایۀ غرور تاریخی ایرانیان.

در قرون اولیه پس از ورود اسلام به ایران (بطور مشخص از قرن سوم تا قرن هشتم هجری)، یک موج عظیم مقاومت فرهنگی در برابر هجوم اعراب شکل می گیرد. از نظر دکتر سیدجواد طباطبایی این دوران که از فارابی و ترجمه فلسفه یونان آغاز می شود، پس از برآمد فقه و عرفان (بطور مشخص از زمان محمد غزالی* رو به زوال می نهد. اشعار فردوسی و آثار اندیشمندانی مانند ابن سینا و رازی نمادی از غرور ملی می گردند و جامعه ایران پس از هجوم اعراب و دو قرن سکوت مجددا بخود می آید و کمر راست می کند. بگونه ای که این غرور و اخلاق ملی بازیافته مانع از فروپاشی کامل هویت ملی پس از حمله مغول به ایران می شود.

در عصر مشروطه نیز شعارهایی مثل "عدالت‌خانه" و "قانون" نشان‌دهندۀ تلاش برای بازسازی اخلاق ملی بودند؛ که در دوران پادشاهان بی کفایت قاجار بشدت آسیب دیده بودند.

در دوران پادشاهی پهلوی نیز توجه به مدرنیزاسیون، احیای تاریخ باستان و تقویت هویت ایرانی، در تقویت و بازسازی اخلاق و غرور ملی تاثیر گذار بودند، اگرچه توجه یکجانبه به هویت ایرانی در دوران باستان و کم توجه ای به فرهنگ مذهبی و شیعی، تضادی را در جامعه موجب گشت که انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ یکی از پیامدهای مهم آن بود.

اما در ایران معاصر، با وجود آسیب های فراوان به اخلاق و همبستگی ملی ما همچنان شاهد موفقیت های غرور برانگیز ایرانیان در عرصه های علمی، ورزشی، فرهنگی و حتی اجتماعی هستیم که همچنان می توانند کمک کننده به بازسازی غرور ملی باشند.

در سالهای اخیر، جنبش زن زندگی آزادی در ایران، توجه جهانیان را بخود جلب نمود و ایرانیان (بویژه در خارج کشور) شاید برای اولین بار توانستند به نام کشور و ملیت خود افتخار کنند.

این افتخار اما زمانی می تواند ماندگار و سازنده باشد که با اخلاق ملی همراه باشد و روحیه همبستگی را تقویت کند. این مهم اما بر عهده اندیشمندان دلسوز و وطن دوست است که فارغ از گرایشات سیاسی خاص، غرور ملی ایرانیان را، که همچنان در عرصه های مختلف حضور و بروز دارد، با گفتمان سازی تبدیل به اخلاق ملی، همبستگی ملی و احساس مسئولیت جمعی نمایند. مسئولیت جمعی برای پیوند دادن خواسته ای بخش های مختلف جامعه ایران؛ مسئولیت ملی برای مبارزه با روحیه منفی «هرچه بادا باد»؛ مسئولیت ملی برای تقویت شعار «نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران»؛ مسئولیت ملی برای نجات کشور و این سرزمین از چنگال اهریمن جنگ که عامل اصلی و آغازگر آن شخص خامنه ای است؛ مسئولیت ملی برای تقویت اخلاق ملی، که ایران مال همه ایرانیان است و پیروزی بر اهریمنان جنگ طلب و رسیدن به آزادی یک مسئولیت و عمل جمعی است.

https://t.me/politicalphilosphy/106

۱۴۰۴ شهریور ۷, جمعه

زمانی برای سیاسی تر شدن جامعه مدنی ایران



معمولا گفته می شود که در جوامع مدرن و دموکراتیک جامعه مدنی و نهاده و ساختارهای آن نقش واسط بین مردم و دولت را بازی می کنند و دولت و جامعه مدنی، هر یک، نقشها و مسئولیتهای ویژه و متفاوتی دارند. دولت مسئولیت اداره امور کشور و تعیین سیاست های داخلی و خارجی را بر عهده دارد و جامعه مدنی و نهادههای آن، به نمایندگی از سوی پایه های اجتماعی خود، خواسته های مردم را از طریق ابزارهای قانونی پیگیری می کنند.


بر همین مبنا معمولا عقیده بر این است نهادهای مدنی، صنفی، محیط زیستی، جنسیتی و حقوق بشری در کنار احزاب سیاسی (که بخشی از نظم سیاسی حاکم هستند) دو بازوی مهم در اداره امور کشور خود می باشند، دو بازویی که البته نقشهای متفاوت به عهده دارند.


اما آنتونیو نگری در کتاب «شورش، قدرت سامان دهنده و دولت مدرن» (insurgencies, constituent and the modern state) که برای اولین بار در سال۱۹۹۹ منتشر گردید و چاپ دوم آن نیز در سال ۲۰۰۹ به بازار آمد، تعریف متفاوتی از جامعه مدنی ارائه می دهد که بویژه در نظامهای سیاسی اقتدارگرا که از ابزارهای مدرن و به ظاهر دموکراتیک استفاده می کنند کارایی بیشتری دارد.


آنتونیو نگری معتقد به وجود دو نوع از قدرت و نیروی سیاسی-اجتماعی است؛ قدرت سامان دهنده (constituent power) و قدرت سامان داده شده ( constituted power)، و بر این نظر است که از زمان تشکیل دولت های مدرن همواره یک تنش و تناقض بین این دو شکل از قدرت وجود داشته است. هدف اصلی قدرت سامان داده و تثبیت شده حفظ قدرت و ثبات روابط سیاسی اجتماعی است؛ در حالی که قدرت سامان دهنده ماهیتا ضد نظم و قدرت سامان داده شده است و می خواهد نظم جدیدی را سامان دهد و یا تغییراتی را در نظم سیاسی حاکم موجب شود.


در کتاب مورد اشاره، نیروی سامان دهنده برابر با اراده و خواسته های همگانی برای تغییر، اراده ای که ابعاد گوناگون دارد، دانسته می شود. به همین علت از نظر آنتونیو نگری خواسته های دموکراتیک جزو جدایی ناپذیر نیروی سامان دهنده هستند، زیرا اصولا بدون وجود دموکراسی اراده های گوناگون و چند بعدی نمی توانند تحقق یابند.


اما مشکل در اینجا است که نظم و نیروی سامان داده شده (در اشکال دولت و پارلمان) معمولا این اراده چند بعدی و رنگارنگ جامعه را نمی توانند نمایندگی کنند؛ و بنابراین اگر قرار باشد جامعه مدنی و خواسته های موزاییکی توسط نظم موجود، کانالیزه شوند، قطعا از بال و پر آنها زده خواهد شد و محدود خواهند گردید. مشکل دیگر نیز این واقعیت است که نظم سامان داده شده، از طریق قوانین خود می تواند به اشکال مختلف فعالیت جامعه مدنی را محدود سازد و مانع تحقق اراده و خواست آن گردد.


قدرت سامان دهنده مورد نظر آنتونیو نگری در واقع همان جامعه مدنی است که باید مستقل از حکومت باشد، است. البته با این ملاحظه که در جوامعی مانند ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، به دلیل استبداد و حذف قانونمند و سیستماتیک نیروهای سیاسی مخالف و خارج از ساختار نظام سیاسی حاکم، جامعه مدنی بسیار لاغر و محدود به نهادهای صنفی (با خواست های محدود صنفی و دموکراتیک) شده است.


به نظر نگارنده در شرایطی مانند ایران که از احزاب سیاسی مستقل خبری نیست و رژیم صداهای مخالف (حتی از داخل حکومت) را به شدت سرکوب می کند، جامعه مدنی ایران و نهادهای آن باید باری دو چندان بر دوش حمل کنند و علاوه بر پیگیری خواسته های صنفی و مدنی خود، خواسته های دموکراتیک و سیاسی را نیز دنبال نمایند. و این در حقیقت به معنی بازگشت به ذات و هستیِ واقعی جامعه مدنی که از نیروی اراده و قدرت عمل مستقل برخوردار است و ویژگی بسیار مهم آن سامان دهندگی است، یعنی اراده ای که منجر به تغییر نظم موجود و برقراری نظم جدید می گردد.


به جرات می توانم بگویم که انتظار از جامعه مدنی ایران، به دلیل شرایط خاص کشور بسیار باید بالاتر از حد معمول باشد. به این معنی که در نبود نهادهای سیاسی مستقل، جامعه مدنی می بایست نقش و وظیفه نهادهای سیاسی را نیز به عهده گیرد و از حد مطالبات صنفی-دموکراتیک مربوط به صنف و یک بخش اجتماعی خاص پا فراتر نهد و در جستجوی گفتمانی مشترک با سایر بخش های جامعه برآید.


برای مثال خواست عدالت و رفع تبعیض یکی از فصل مشترکهای بسیاری از نهادهای مدنی و صنفی است که می تواند به یک شعار و خواست عمومی تبدیل شود.


و در شرایط بسیار ویژه کشور که سایه جنگ هر روز تیره و سنگین تر می شود، جامعه مدنی ایران می بایست هم صدا با بسیاری از فعالین سیاسی و حقوق بشری، خواهان توقف کامل تنش با غرب و حذف کامل عوامل اصلی دشمنی دیرین و ایدئولوژیک با آمریکا و اسرائیل و پایان پروژه غنی سازی اورانیوم شود.


در شرایطی که جامعه و ملت ایران در یک بحران بسیار عمیق تاریخی و در میانه یک وضعیت جنگی و بی ثبات و آینده نامعلوم قرار گرفته اند، تنها راه نجات کشور بازگشت جامعه مدنی ایران به ذات هستی بخش خود، یعنی یک نیروی سامان دهنده مبتنی بر اراده معطوف به بازپس گیری قدرت، است. حتی اگر جامعه مدنی ایران در صورتی که خود را بازیابد و به اصل خویش بازگردد، می تواند در نقش آلترناتیو آینده ساز کشور ظاهر شود و ستونهای یک دموکراسی پایدار را پایه ریزی کند


در غیر این صورت با وقوع جنگی مجدد و نابودی ساختارهای اقتصادی و صنعتی (حتی در اثر فعال شدن مکانیزم ماشه و تحریم های سازمان ملل) جامعه مدنی به همراه کشور و سرزمین ایران ضربات هولناکی خواهند خورد که قطعا چندین دهه لازم است تا بار دیگر ملت ایران از خاکسترهای جنگ برخیزد و نهادهای خود را بازسازی نماید.






۱۴۰۴ مرداد ۳۰, پنجشنبه

نبرد روایت ها اجتناب ناپذیر است و روایت سازی امری ضروری و حیاتی؛ اما مبانی و شرایط یک روایت پایدار و ماندگار کدامند؟

شوپنهاور در کتاب معروف خود تحت عنوان Die Welt als Wille und Vorstellung (جهان به‌مثابه اراده و تصور)، جهان را از دو نظرگاه تفسیر می کند. جهان به مثابه تصور، یعنی جهانی که ما از آن صحبت می کنیم در ذهن ما پدیدار شده است و آنچه که می بینیم و حس می کنیم در حقیقت توسط ذهن ما ساخته و پرداخته شده است و قبل از آن از صافی ذهن، زبان و ادراک ما گذشته است.
منظر دیگر در تفسیر جهان از نظر شوپنهاور جهان به «مثابه اراده» است. به این معنی که یک نیروی ارادی و البته فاقد جهت و معنا در جهان هستی وجود دارد که بنیاد تمامی کنشها موجودات (اعم از طبیعی، حیوانی، انسانی) را تشکیل می دهد.

بنابراین از نظر شوپنهاور آنچه که ما تحت عنوان واقعیت می شناسیم و اعلام می کنیم، در واقع چیزی جز تصور ما از جهان و محیط پیرامون نیست، تصوری که یک نیروی ارادی بسیار قوی آن را هدایت می کند، تصوری که بنابراین حقیقت نهایی هم نیست. حقیقت نهایی در واقع همان نیروی ارادی قوی است که تمامی پدیده های حیاتی نهفته است، اراده معطوف به حفظ و ادامه حیات.

حال اگر به این نظریه بسیار محوری و بنیادی در اندیشه های شوپنهاور از زاویه بحث «روایت سازی» در عرصه های سیاسی و اجتماعی نگاهی بیندازیم، نتایج جالبی می شود گرفت.

«روایت‌سازی» یکی از پایه ای ترین و ضروری ترین اقدامات در مبارزات سیاسی و اجتماعی است، به‌ویژه در جوامعی چون ایران که با محدودیت‌های رسانه‌ای، سرکوب سیاسی و بحران‌های مشروعیت مواجه‌اند. بگونه ای که بدون یک روایت خاص از شرایط گذشته، حال و آینده اصولا نمی توان در عرصه سیاست کنشگری و دخالتگری فعال، سازمانیافته داشت و نیروی اجتماعی جذب کرد.

روایت‌سازی یعنی ساختن یا برجسته کردن یک داستان یا چارچوب معنایی درباره وقایع، شخصیت‌ها، یا وضعیت‌های خاص. روایت اما باید به گونه‌ای ساخته و پرداخته شود که مخاطب بتواند با آن همذات‌پنداری کند، آن را درک کند و در نهایت با آن همراه شود. برای همذات‌پنداری اما روایت حتما باید بار احساسی و انسانی و بنابراین ریشه در نیروی حیاتی که شوپنهاور از آن صحبت می کند، یعنی اراده حفظ و ادامه حیات داشته باشد، بدون این ارتباطات احساسی و انسانی، روایت در حد یک تحلیل خشک و یا مجموعه ای از داده‌های خام باقی می ماند.

با توجه به اینکه اراده نهفته در تک تک موجودات زنده که زندگی اجتماعی دارند، عملا تبدیل به اراده جمعی شده است و انسان نیز از این مستثنا نیست، می توان نتیجه گرفت که در رابطه با جوامع انسانی و بطور مشخص در رابطه با مبارزات سیاسی و اجتماعی که نظام های استبدادی همواره در پی نابودی و یا ضعیف کردن روحیه و همبستگی جمعی هستند، روایت ها می بایست هویت ساز و تقویت کننده روحیه جمعی و مهمتر از هر چیز مشروعیت بخش به این هویت جمعی و نامشروع جلوه دهنده نظام استبدادی حاکم باشد.

بنابراین می توان با الهام از نظریات شوپنهاور نتیجه گرفت که روایت سازی در زمینه های تاریخی، سیاسی و اجتماعی امری است اجتناب ناپذیر و حیاتی؛ بویژه در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، که در آن بسیاری از ابزارهای قانونی اعتراض و تغییر مسدود شده‌اند، می توان گفت که روایت‌سازی به خودی خود یک کنش سیاسی است. و به همین علت است که ما در جامعه ای مانند ایران شاهد یک نبرد و رقابت بسیار جدی در زمینه روایت سازی هستیم. از روایت های گوناگون از تحولات سیاسی دوران مشروطه، واقعه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ و سرنگونی پادشاهی پهلوی. و این روایت سازی ها همچنان ادامه دارند و سر باز ایستادن ندارند.

از این نظر هر جریان سیاسی که بخواهد نقش فعال سیاسی-اجتماعی و تاثیرگذار داشته باشد، می بایست روایت خود را از تحولات سیاسی-اجتماعی، از گذشته تا حال و حتی آینده بسازد و وارد نبرد روایت ها شود.

آنچه که در این نبرد روایت ها بسیار تعیین کننده و حیاتی است مبانی، اصول و ارزشهایی است که در طول زمان حقانیت و مشروعیت آنها پایدار مانده و مورد اقبال عموم مردم قرار گرفته است. به عبارت دیگر یک روایت واقعی و ریشه گرفته از فرهنگ و هنجارهای اجتماعی و تجارب و آموزه های تاریخی قاعدتا نباید مشمول زمان شود.

در تاریخ ایران دستکم از انقلاب مشروطه به بعد مبانی مورد نیاز یک روایت ماندگار وجود دارند که می توانند ملاط اصلی این نوع از روایت های ماندگار را تشکیل دهند. روایت هایی که ممکن است در هر مقطع زمانی ترجمان جدیدی برای همان مقطع ارائه دهند اما تفاوت اساسی با روایات پیشین ندارند.

از جمله چنین روایت هایی خواسته عدالت و قانون که حتی پادشاه نیز باید مطیع آن باشد در مقطع انقلاب مشروطه است. روایت توسعه در دوران پس از مشروطه و آغاز پادشاهی پهلوی اول نیز از جمله چنین روایت هایی است، که می توانست ادامه و شکل جدیدی از روایت دوران مشروطه باشد، اما به دلیل استبداد و سرکوبی که رضا شاه بویژه در نیمه دوم سلطنت خود در پیش گرفت و به این وسیله با روایت مشروطه قطع ارتباط کرد، روایت خوب توسعه نیز کارایی اولیه خود را از دست داد و بسیاری از روشنفکران و بخش های تحصیلکرده دوران رضاشاه را نسبت به او نامید کرد.

روایت های جدیدی که از تحول سیاسی سال ۵۷ و سرنگونی پادشاهی پهلوی امروزه تحت عنوان روایت پنجاه و هفتی معروف است، از همان نوع روایت هایی است که به غلط همه تقصیرها را بر گردن انقلابیون چپ در دوران پهلوی می اندازد که مانع ادامه روایت توسعه که رضاشاه بدرست آغازگر آن بود می اندازند. بدون توجه به واقعیت های تاریخی غیر قابل تردید که پادشاهان پهلوی پس از تثبیت خود بجای سلطنت کردن به حکومت کردن و استبداد و سرکوب روی آوردند و توسعه آمرانه را در پیش گرفتند و از این طریق رابطه خود را با آرمانهای انقلاب مشروطه قطع نمودند.

این نوع از روایت سازی های بیشتر ایدئولوژیک و برخاسته از تمایلات یک طبقه و قشر خاص اما به تجربه پس از مدتی اعتبار خود را از دست می دهند و بجای برانگیختن وجدان های انسانی و ایجاد یک همگرایی و همبستگی در میان عموم، موجب قطب بندی و تشدید اختلافات میان مخالفین جمهوری اسلامی شده و می شوند

اصولا زمانی که یک روایت برخاسته از یک ایدئولوژی خاص و یا گرایش سیاسی خاص شد، برای مثال روایت توسعه آمرانه، ممکن است در یک مقطع کوتاه توجه برخی را بخود جلب کند، اما به دلیل بی مایه بودن و ریشه نداشتن در تاریخ و یا حداقل تفسیر یکطرفه از وقایع تاریخی پس از مدت تبدیل به شعار و حتی فحش و توهین های سیاسی نیز می شوند. که گزاره پنجاه و هفتی یک نمونه بارز آن است.

https://t.me/politicalphilosphy/84

۱۴۰۴ مرداد ۲۹, چهارشنبه

حباب های سیاسی و دنیاهای موازی آفت اپوزیسیون

اصطلاح «حباب سیاسی» (Political Bubble) در دنیای سیاست برای فضاهای بسته و ایزوله فکری و اطلاعاتی بکار برده می شود. در چنین فضایی فقط افراد یا گروه‌هایی با دیدگاه‌های مشابه حضور و تعامل دارند و اطلاعات و تحلیل های خود را از منابع مشترک می گیرند و با هم به اشتراک می گذارند. در چنین فضای مشترکی، تحلیل ها و مواضع سیاسی پژواک پیدا می کنند و تکرار مداوم آن باعث می شود اعضای چنین فضای مشترک و گرفتار شده در یک حباب سیاسی واحد از واقعیت‌های متنوع و دیدگاه‌های متفاوت دور و بی اطلاع بمانند. یکی از پیامدهای مهم حضور دائمی در یک حباب سیاسی، پدیده خودتاییدی و اثبات مداوم دیدگاه های خود است.

امروزه نقش شبکه‌های اجتماعی اینترنتی و دنیای مجازی در شکل‌گیری و تقویت حباب‌های سیاسی بسیار تعیین کننده و پررنگ است. الگوریتم های طراحی شده در شبکه‌های اجتماعی توانایی بسیار بالایی در پژواک دیدگاهها و علاقمندیهای فردی دارند، بطوریکه کاربر شبکه های اجتماعی، پس از مدت کوتاهی بدون اینکه متوجه باشد در یک فضا و گفتمان مشخص سیاسی و فکری (که بر اساس علائق و گرایشات او توسط الگوریتم ها خلق شده است) ایزوله می شود. به گونه ای که کاربر گرفتار آمده در یک حباب سیاسی و اطلاعاتی خاص، تصور می کند که همه با او هم نظر هستند و آنها اکثریت جامعه را تشکیل می دهند.

یکی از عوارض مهم حضور دائمی در یک فضا و حباب سیاسی و اطلاعاتی خاص، ایجاد توهم نسبت به توانایی و قدرت در ایجاد تغییرات سیاسی و اجتماعی است. عدم درک درست از قدرت، مشروعیت و یا محبوبیت خود یکی دیگر از عوارض حباب های سیاسی و اطلاعاتی است. به همین علت اعضای حباب های سیاسی اساسا نیازی به تعامل با دنیای بیرون از خود نمی بینند، زیرا دنیای خارج از فضای و روابط سیاسی که عضو آن هستند، در نزد آنان نه مشروعیتی دارد و نه اصولا وجود خارجی و واقعی.

شبکه‌های اجتماعی، به‌ویژه پلتفرم‌هایی که بسیار گسترده و همه گیر مورد استفاده قرار می گیرند، با ایجاد حبابهای سیاسی پروسه هویت سازی های سیاسی و ایدئولوژیک را شدت می بخشند، هویت هایی که متعلقان به آن می توانند ابراز وجود سیاسی-ایدئولوژیک کنند، نیازی که مرتب نیز تشدید می شود. این فضا همچنین می‌تواند به محلی برای تضاد بین گروه‌های مختلف تبدیل شود که نتیجه آن تقویت بیشتر حباب‌های سیاسی و افزایش شکاف‌ها در سطح اجتماع است.

البته همانطور که حباب های آب که در فضا پراکنده می شوند، از وجود هم بی اطلاعند و تصادف دو حباب معمولا منجر به ترکیدن حباب و نابودی هر دو حباب می گردد، حباب های سیاسی و اطلاعاتی نیز فقط در دنیای خود محبوسند و تنها در صورت تماس با حباب های سیاسی دیگر و تبادل اطلاعات با یکدیگر بسرعت از بین می روند.

برای مثال در حباب سیاسی سلطنت طلب ها، از وقایع تاریخی روایت هایی ساخته و پرداخته می شود که همگی تایید کننده حباب سیاسی سلطنت طلبی باشند. کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ که بر اساس اسناد و مدارک منتشر شده توسط دولت آمریکا و اعتراف برخی مقامات سیاسی این کشور واقعا یک کودتای برنامه ریزی شده بوده است، «قیام ملی» معرفی می شود. به اصطلاح قیامی که شرکت کنندگان در آن فقط یک مشت لمپن چاله میدانی طرفدار آیت الله کاشانی بودند و مردم در آن حضور نداشتند. انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ نیز در همین فضا و حباب سیاسی تفسیر می شود، به این معنی که واقعه ۲۸ مرداد ۳۲ یک قیام ملی بود، و واقعه ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ در واکنش به آن شورش و کودتایی بود علیه نظام شاهنشاهی. تفسیر و روایت سازی کاملا یکطرفه، تک فاکتوری و بسیار سطحی که فقط به درد روضه خوانی ها ایام ۲۸ مرداد و ۲۲ بهمن می خورد.

شاید گفته شود که زندگی در یک حباب و روابط امن و مورد اعتماد، بخشی از طبیعت انسان است و شاید وجود حباب های سیاسی ناشی از این نیاز طبیعی باشد. ضمن اذعان به این واقعیت که انسان هوشمند یک موجود اجتماعی است، موجودی که از طریق ایجاد رابطه با محیط پیرامون خود و معنا بخشی به این رابطه ها است که می تواند ادامه حیات دهد، اما باید گفت زمانی که همین نیاز بسیار طبیعی حوزه های اجتماعی و به ویژه سیاسی و قدرت مداری شود، می تواند پیامدهای بسیار منفی و مخرب نیز بر جا بگذارد.

برای مثال گفته می شود که بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸ میلادی که از آمریکا شروع شد ناشی از ترکیدن حبابی اقتصادی بوده است که در اثر دادن وامهای بی پشتوانه، بیش از اندازه بزرگ شده بود. اما بسیاری نیز معتقدند که این حباب صرفا یک حباب اقتصادی و به علت ریسک پذیری بیش از حد برخی از موسسات مالی نبوده بلکه حبابی در درجه نخست ایدئولوژیک و سیاسی بوده است. حبابی که سازندگان اصلی آن واقعا از نظر ایدئولوژیک معتقد به عدم دخالت دولت در گردش پول و مناسبات مالی و بویژه بازار بورس بودند. نویسندگان کتاب "حباب سیاسی، بحران اقتصادی و شکست دموکراسی آمریکایی" نولان مک کارتی، کیس ت. پوول و هوارد روزنتال معتقدند که سه عامل مهم در شکل گیری حبابی که ترکیدن آن موجب فرو ریختن دیوار وال استریت در نیویورک شد، ایدئولوژی، منافع و موسسات (ideology, interests, institutions) بوده اند، سه عاملی که دست در دست هم حباب کاذبی بر کل جامعه آمریکا سوار کرده بودند.

تجارب ناموفق مخالفین جمهوری اسلامی در همگرایی و اتحاد نیز از منظری که نویسندگان کتاب "حباب سیاسی، بحران اقتصادی و شکست دموکراسی آمریکایی" به بحران اقتصادی ۲۰۰۸ نگریسته اند قابل توجیه و تفسیرند. به این معنی که بیماری حباب سیاسی یکی از مهمترین عوامل عدم موفقیت اتحادها و تشدید اختلافات و قطب بندی های سیاسی بوده است. بیماری که از اندیشه های سنتی ایدئولوژیک سرچشمه می گیرد و در اثر وابستگی ها و تعلقات تاریخی بین اعضا و امنیت و منافعی که از این طریق حاصل می شود، تشدید و گسترش و سرایت نیز می یابد.