۱۳۹۷ تیر ۳, یکشنبه

نسرین ستوده در نگاه هانا آرنت

نسرین ستوده در اولین نامه خود از زندان اوین پس از دومین بار بازداشت می نویسد: "با این حال دوست دارم یک بار دیگر با صدای بلند بر الزامات حرفه‌ی وکالت تاکید کنم که بدون رعایت آنها, از عدالت اثری باقی نمی‌ماند. وکالت تخصص می‌طلبد و در کنار آن شهامت و شجاعت نیز می‌طلبد. بخصوص در حکومتی که تمامی حریم‌ها را می‌شکند. پافشاری بر حریم استقلال نهاد وکالت مهم و حیاتی است. آنچنان که بدون الزامات این حرفه تمامی حقوق‌مان بیش از پیش به دست باد سپرده خواهد شد, بی‌آنکه دست‌های متجاوزان را شناسایی کنیم."

وی در این نامه ضمن تاکید بر رعایت الزامات حرفه ای وکالت بر داشتن شهامت و شجاعت در شرایطی که حکومت تمامی حریم ها را می شکند نیز پافشاری مینماید. این نحوه ورود به امر قضاوت و وکالت که در کنار رعایت قانون و الزامات حرفه ای امر وکالت  به ارزش های انسانی و اخلاقی نیز توجه می کند یاد اور نظریات هانا ارنت درباره نافرمانی مدنی است.

یکی از موضوعات محوری در نظریات هانا آرنت پیرامون نافرمانی مدنی، تناقض بین اصل پیروی شهروندان از قانون که یکی از مبانی قراردادهای اجتماعی است، وحق همین شهروندان برای نافرمانی مدنی است. وی در این رابطه به این به سوال می پردازد که کدامیک ارجحیت دارند قانون یا اخلاق و ارزشهای انسانی؟ برای مثال آیا فرار از سربازی توسط برخی از شهروندان امریکایی (در زمان جنگ ویتنام) نمونه ای است از عدم شجاعت یا وطن پرست نبودن و یا نشانه ای است از نافرمانی مدنی که ریشه در اصول اخلاقی وارزشهای انسانی دارد؟

پاسخ هانا آرنت به این سوال در راستای نظریه ارسطو قرار می گیرد که خود وی به آن در کتاب بحران های جمهوریت (Crises of the republic) که در زبان هلندی تحت عنوان بن بست سیاست ترجمه شده است اشاره می  کند. ارسطو می گوید: "یک انسان خوب تنها در یک دولت و یا حکومت خوب می تواند یک شهروند خوب باشد". گفته ای عمیق که بحث نافرمانی مدنی را به حوزه اخلاق و ارزشهای انسانی می کشاند.

بعبارت دیگر نافرمانی مدنی، حتی نافرمانی در برابر قوانینی که زمانی شهروندان به آن رای مثبت داده اند، یک اصل، مکانیزم و ابزار بسیار ضروری در دست شهروندان است که از طریق آن از آزادی ابراز عقیده و حق انتقاد و مخالفت با تصمیم هایی که حکومت می گیرد پاسداری کنند. نافرمانی مدنی در کادر نظریات هانا آرنت و در راستای گفته ارسطو یک عمل خلاف و یا حتی یک نافرمانی معمولی و ابراز مخالفت دم دمی نیست، بلکه انتخابی آگاهانه برای مخالفت نقادانه و اعتراض و شکایت علیه بی عدالتی اخلاقی ویا دست گذاشتن وبرملا کردن ناسازگاری هایی که در قوانین موجود وجود دارند می باشد.

نسرین ستوده در نامه اخیرش به دوموضوع مهم می پردازد، دو موضوعی که درکتاب بن بست ویا بحران سیاست هانا آرنت نیزبخوبی دیده میشوند. وی در نامه اش از یک سو و باردیگر بر ناسازگاری های درونی نظام قضایی جمهوری اسلامی و رفتارِ خلاف قانون بازرسان آن انگشت می گذارد، و از سوی دیگر تاکید مینماید که در کنار امر تخصصی وکالت، اصول اخلاقی وارزشهای انسانی مانند شهامت وشجاعت، بویژه در برابر حکومتی که تمامی حریم ها را می شکند، برای حفظ حریم نهاد وکالت بسیار مهم وحیاتی هستند.   

از این نظر است که به جرات می توان گفت که نامه نسرین ستوده و بطور کلی حضور شجاعانه ایشان و دیگرفعالین عرصه نافرمانی های مدنی مانند نرگس محمدی در راستای نظریات هانا آرنت قرار می گیرند؛ واین فعالین را می توان نمادهای استوار وبرجسته نافرمانی مدنی در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی نامید.

اگرچه عنوان کتاب هاناآرنت به بحرانها و بن بست های نظامهای سیاسی زمان انتشار این کتاب اشاره دارد، البته بحرانهایی که نه تنها بعد از فوت وی کمتر نشده اند بلکه بسیار عمیقتر وگسترده تر نیز گردیده اند، اما با عطف توجه به دیگر نظرات وی پیرامون نافرمانی مدنی می توان گفت که در رابطه با ایران در کنار بحرانها و بن بست های سیاسی در نظام جمهوری اسلامی، حتی وضعیت نافرمانی های مدنی در جامعه ایران، علی رغم گستردگی و فراگیر شدن آنها نسبت به گذشته، در نوعی بحران و یا بن بست بسر می برند.  

هانا آرنت در کتاب خود با این نظر که نافرمانی مدنی یک کار فردی نیز می تواند باشد مخالفت می ورزد و تاکید می نماید که نافرمانی مدنی یک ابزار و عمل گروهی و جمعی برای افزایش فشارهای اجتماعی بر سیستم حاکم است؛ ابزار و رفتاری که البته با عملِ خلاف قانون و یا بی احترامی به آن، حتی با روش های عاری از خشونت، و نیز با روشهای انقلابی متفاوت اند. به سخن دیگر، بی احترامی که از طریق نافرمانی های جمعی و گروهی نسبت به قوانین حاکم روا داشته می شود از نظر هانا آرنت، زمانی که همه کانالهای نرمال و رسمیِ ابراز نظر ومخالفت مسدود هستند کاملا مشروع، قانونی و قابل قبولند.

بر همین مبنا می توان گفت که اگرچه نسرین ستوده ونرگس محمدی سمبل های بی تردید نافرمانی مدنی در برابر قوانین نا عادلانه وتبعیض آمیز نظام جمهوری اسلامی هستند، اما در عین حال باید به این واقعیت نیز توجه داشت که جامعه ایران هنوز در مراحل بسیار آغازین نافرمانی های جمعی، سازمان یافته وگسترده اجتماعی در برابر قوانین ومقررات ظالمانه بسر می برد، حتی با وجودی که تجمعات و اعتراضات روزانه بخش های اجتماعی در جریان باشند. برای مثال با وجود نارضایتی عمومی ما کمتر شاهد برخی تحریمهایی که مردم می توانند علیه نظام حاکم اِعمال کنند هستیم، برای مثال تحریم ورزشگاه ها از سوی مردان  تا زمانی که درِ آنها بر روی زنان باز نشوند و یا تحریم اجناس لوکس مصرفی حداقل برای کوتاه مدت و یا اعتصابات سراسری و کمر شکن.


  

۱۳۹۷ خرداد ۲۸, دوشنبه

مذاکره و تفاهم زیر سایه اسلام فقاهتی!



بدنبال مذاکرات بی سابقه دو رهبر کره شمالی و امریکا، طبیعتا این سوال برای بسیاری از ایرانیان پیش می آید که اگر این دو دشمن دیرین که تا همین اواخر تا مرز جنگ پیش رفته بودند، می توانند بر سر میز مذاکره بنشینند، چرا حکومت اسلامی ایران و دولت آمریکا نتوانند رو در رو به مذاکره بپردازند؟ و نیز بسیار عادی و طبیعی است که بسیاری ازمردم ایران آرزومند پایان تنش ها و دشمنی ها بین ایران و آمریکا، و امیدوار باشند که حکومت جمهوری اسلامی نیز از این طریق روابط خود را با جامعه بین الملل و بویژه دولت های غربی عادی نماید.

اما آنچه که در عالم واقعیت تعیین کننده و رقم زننده تحولات و حوادث می باشد معمولا آرزوها و امید های ما نیستند،‌ حتی اگر صدها نفر، همراه با هم، این آرزو را فریاد زنند و اعلام نمایند!

البته معمولا ما انسانها موقعی ابراز امیدواری می کنیم و آرزومند تحقق یک امر می شویم و یا دست به دعا بر می داریم که از عوامل و امکانات لازم برای پیش بینی تحولات آینده برخوردار نباشیم؛ ناتوانی و عدم امکاناتی که عمدتا نیز بر آن واقفیم.

مشکل اما از هنگامی آغاز می شود که آدمی چشمان خود را بر روی واقعیت ها ببندد و یا از زاویه خاصِ بینشی و ایدئولوژیک به واقعیت ها بنگرد و بجای آرزو و دعا دچار خیال بافی شود. برای مثال در بیانیه بیش از صد نفر از فعالین سیاسی ایران که خواهان و حامی مذاکره مستقیم بین دولت ایران و دولت امریکا شده اند، آمده است: "انقلاب بهمن۵۷ در عرصه بین الملل بدنبال اعمال سیاست «موازنه منفی» و «نه شرقی و نه غربی» بود."

در همین یک جمله کوتاه یک اشتباه فاحش دیده می شود که ظاهرا نویسندگان و امضا کنندگان بیانیه یا آگاهانه این جمله را نوشته اند و یا نا اگاهانه و به سادگی از روی آن عبور کرده اند. مترادف قراردادن سیاست «موازنه منفی» که یاد آور سیاست های ملی دکتر محمد مصدق است با سیاست «نه شرقی و نه غربی» که یک سیاست راهبردیِ  ایدئولوژیک در انقلاب اسلامی بود انحراف و اشتباه بزرگی است که در این بیانیه دیده می شود؛ بویژه زمانی که نویسندگان و امضا کنندگان بیانه مزبور در ادامه می آورند: "این اما به هیچوجه به معنای یک جدال و قهر بی پایان و پرهزینه نبوده است. "

جالب اما این واقعیت است که نویسندگان و امضا کنندگان بیانیه در حالی خواهان مذاکره و تفاهم با امریکا شده اند که خود در طی چهار دهه گذشته در زمینه  مذاکرات و تفاهمات بین خود همواره ناموفق بوده اند!  

البته این یک واقعیت است که سیاست موازنه منفی دکتر مصدق یک سیاست ایدئولوژیک و حزبی نبود و هرگز نمی توانست به یک "جدال و قهر بی پایان" منتهی شود. اما سیاست نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی قبل از اینکه یک سیاست راهبردی در زمینه مناسبات بین المللی باشد یک سیاست حزبی و ایدئولوژیک بود و اسلامیتِ انقلاب سال ۱۳۵۷ و نظام سیاسی جدید را در مقابل کمونیسم شرقی و کاپیتالیسم غربی قرار می داد و به نمایش می گذاشت. واقعیتی که آگاهانه و یا نا آگاهانه مورد توجه نویسندگان و امضا کنندگان بیانیه قرار نگرفته است. واقعیتی که یکی از مبانی ایدُولوژیک جمهوری اسلامی را تشکیل می داد و بر مبنای آن جمهوری اسلامی مدعی یک نظام و الگوی جدید برای مناسبات داخلی خود و حتی بین المللی بود. آدعایی که از همان ابتدا تخم تنش و جنگ با نظم بین اللمل را کاشت.

در حقیقت سایه اسلام سیاسی و فقاهتی همواره بر سیاست خارجی و مناسبات بین المللی حکومت جمهوری اسلامی سنگینی می کرده و اگر هم جمهوری اسلامی پای میز مذاکره آمده است نه از روی اعتقاد به مسالمت و تفاهم بلکه  از روی اجبار و به نشانه تسلیم بوده است.

موقعیت داخلی کشورهایی که همچنان سایه سنگین اعتقادات افراطی و ایدُولوژیک مذهبی بر افکار و مناسبات اجتماعی سنگینی می کند نیز این حقیقت را بخوبی و آشکاری نشان می دهد؛ که تا زمانی که این سایه سنگین ایدُولوژیک و افراطی برداشته نشود راه مصالحه و تفاهم همجنان بسته می ماند. ما این حقیقت را در بن بستی که جوامعی مانند افغانستان و پاکستان، بدلیل حضور گروههای افراطی، در آن گرفتار آمده اند مشاهده می کنیم. حتی با وجودیکه هندوستان یکی از بزرگترین دمکراسی ها نامیده می شود، این کشور نیز همواره از حضور سنگین سکت های مذهبی رنج برده است. بمب گذاری ها و ترورهایی که ریشه مذهبی دارند نیز در این کشور کم نبوده اند. در گذشته نه چندان دور ایرلند شمالی نیز دقیقا بخاطر اختلافات عمیق مذهبی دچار بن بست کامل شده بود.

البته تجربه همین کشورها نشان می دهد که به هر میزان سایه مذاهب و ادیان بر سیاست سبکتر و رقیق تر شده است یخ های روابط بین گروه ها و طبقات اجتماعی نیز رو به ذوب شدن گذاشته اند.

بنابراین اگر هم قرار است از طریق بیانیه از حکومت جمهوری اسلامی و بویژه رهبری آن درخواستی صورت گیرد باید دست روی ریشه اصلی همه این تنش ها و دشمن تراشی گذاشته شود و از حکومت جمهوری اسلامی خواست که از همین امروز شعارهای مرگ…. را تعطیل کند، مانع از آتش زدن پرچم های آمریکا و اسراُییل گردد و مهمتر از هر چیز علی خامنه ای دست از دشمنی های هیستریک خود با امریکا و اسراُییل بردارد، اقداماتی که تنها با برداشته شدن سایه سنگین شیعه گری و اسلام سیاسی شانس و امکان تحقق دارند. فرایندی که از طریق درخواست ازحکومت و بیانیه به پیش نخواهد رفت  بلکه باید بر دوش مردم ایران و مخالفین حکومت اسلامی حمل شود.




۱۳۹۷ خرداد ۱۸, جمعه

حاکمیت ملی، تمامیت ارضی و یا حق حاکمیت مردم

در مباحث سیاسی ضرورت وجود یک حاکمیت و مقام مشخص که در بالاترین جایگاه و در صدر سلسله مراتب قدرت سیاسی نشسته است، برای نظارت و حکم رانی یک امر بسیار طبیعی و پذیرفته شده است. ضرورتی که همواره از زمانی که مجموعه های انسانی در یک منطقه جغرافیایی تحت لوای یک حکومت گرد هم آمدند مورد توجه قرار گرفته و به آن عمل شده است. اما اگر در گذشته های دور این حاکمیت برای مثال در بالاترین مقام و قدرتمندترین فرد قبیله و یا در شخص پادشاه و امپراطور که به اعتبار موقعیت خود اراده اش را بعنوان قانون بر مردم تحت امر خود تحمیل می کرد، متبلور می شد، در دوران مدرن اما این مقام خود را در مجالس قانونگذاری و دولت های منتخب مردم نشان می دهد.

سر فصل تغییر بسیار مهم و تاریخی در مفهوم و مصداق حاکمیت از رهبری فردی و یا پادشاه به منتخبین مردم را باید در انقلاب فرانسه و نظریات ژان ژاک روسو جستجو کرد. در واقع پس از خلع ید از لوئی شانزدهم در دروان انقلاب فرانسه و پس از یک دوران طولانی پر هرج و مرج و حاکمیت وحشت و ترور که ناشی از خلاء حاکمیت و قدرت بود،‌ بتدریج قدرت و حاکمیت به مردم و منتخبینشان در یک نظام جمهوری سکولار واگذار گردید. گذار و تحولی بسیار اثرگذار که ژان ژاک روسو در نظریه معروف قرار دادهای اجتماعی پیش بینی کرده و مورد توجه قرار داده بود.

در واقع پس از این گذار تاریخی است که مقوله حاکمیت تبدیل به یک نظریه علمیِ‌ اجتماعی-سیاسی می شود، بطوریکه دیگر نمی توان آنرا در شکل حاکمیت یک فرد، بعنوان سمبل قانون و حکمیت، خلاصه کرد و نمایش داد. حتی می توان گفت که در کادر نظریه قراردادهای اجتماعی روسو و پس از تجربه دمکراسی در دوران مدرن، "حاکمیت مردم"  تبدیل به یکی از اصول و پرنسیب های بسیار مهم در نظریه حاکمیت و دولت شده است.

اما در رابطه با موضوع "حاکمیت مردم" معمولا یک خلط مبحث صورت می گیرد، به این معنی که حاکمیت مردم برابر با حاکمیت ملی و یا تمامیت ارضی شناخته می شود. در حالیکه بنظر نگارنده نه مردم برابر با ملت و نه "حاکمیت مردم" برابر با "حاکمیت ملی" و یا "تمامیت ارضی" باید فرض شوند. حاکمیت مردم قبل از اینکه یک مقوله سیاسی باشد بیشتر یک مقوله حقوقی است، در حالیکه حاکمیت ملی یا حتی تمامیت ارضی بیشتر مقولات سیاسی هستند که می توانند در معرض تغییر و تفسیر به ویژه توسط حکومت ها قرار می گیرند. البته اگرچه از مقوله حاکمیت مردم نیز می تواند تفسیر های مختلف صورت گیرد، اما آسیب پذیری آن از "حاکمیت ملی" و یا "تمامیت ارضی" کمتر است.

علت کمتر آسیب پذیر بودن نظریه حاکمیت مردم را باید در حقوق بین الملل و بویژه حقوق بشر جستجو کرد که در آنها بر حق خودکفایی مردمی که از نظر فرهنگی،‌ تاریخی و زبان مشترک یک مجموعه شناخته شده و واحد را تشکیل می دهند، تاکید بسیار شده است. بطوریکه اگر دولت حاکم بر یک کشور حقوق مردم و یا بخش هایی از مردم را زیر پا بگذارند از نظر حقوق بین الملل محکوم و قابل مجازات هستند.

البته همانطور که مصداق کامل و واقعی حاکمیت مردم نه یک رهبر یا پادشاه و حتی حاکمیت ملی و یا حکومت نیز نیست، و اگر حاکمیت مردم در وجود یک فرد تبلور پیدا کند، در حقیقت همان حاکمیت مردم بسرعت نقض شده است، می توان گفت که چون جوهر و اصل بنیادی در نظریه حق حاکمیت مردم، همان حقوق بشر است. به این معنی که یک گروه از مردم نیز نمی توانند به بهانه حق حاکمیت مردمی، حقوق بخش دیگری از مردم را که تفاوت های تاریخی، فرهنگی و زبانی با آنها دارند نقض کنند.

از این بحث می خواهم این نتیجه را بگیرم که اگرچه دل نگرانی اصلی دولت های اروپایی و بویژه امریکا حقوق بشر در ایران و یا حق حاکمیت مردم ایران که توسط حکومت اسلامی بطور آشکاری نقض می شود، نیست و فشار های سیاسی،‌اقتصادی و شاید نظامی به ایران برای کنترل رژیم حاکم بر کشورمان از دخالت و آشوب در منطقه و سرِ جا نشاندن این گردنکش است،‌ اما آنکه حقوق بشر و حق حاکمیت مردم ایران را نقض کرده و می کند و زندگی ایرانیان را قبل از هر دولت دیگر در معرض خطرات جدی قرار داده است خود حکومت اسلامی است؛ حتی اگر همین حکومت به استبداد داخلی ادامه می داد اما دست از دخالت های منطقه ای و بلند پروازی بر می داشت، هرگز خطر جنگ جدیت نمی یافت و فشارهای اقتصادی و تحریم ها به این حد نمی رسید.

بنابراین افرادی مانند اردشیر زاهدی و بسیاری دیگر که در این شرایط موضوع حاکمیت ملی و حفظ تمامیت ارضی را به میان می کشند و عملا از حکومت اسلامی حمایت می کنند و یا بقول داریوش همایون که در مصاحبه ای گفته بود که فعلا مسئله من حکومت نیست بلکه حفظ تمامیت ایران است، می خواهند به اشکال مختلف عامل اصلی این شرایط را آگاهانه یا نا آگاهانه از نظرها پنهان کنند.

البته غیر از این نیز نباید انتظار داشت، در قاموس بسیاری از این افراد حاکمیت مردم و حقوق بشر جایگاه و معنای خاصی ندارند، آنچه که برای آنها اصل و مبنا است "حاکمیت ملی" و "تمامیت ارضی" است که همانطور که در فوق آمد می توانند بشدت تحت تاثیر یک ایدئولوژی خاص قرار گیرند و به بهانه حاکمیت ملی یا حفظ تمامیت ارضی حقوق بشر و مردم نقض گردند.

با وجودی که در کادر ایدئولوژی سیاسی نظام پادشاهی حاکمیت ملی یک معنا پیدا می کند و در کادر نظام ولایت فقیه معنای دیگر، اما چون هر دوی آنها بهر شکل که شده، با نقض حقوق بشر و زیر پا گذاشتن حق حاکمیت مردم ساکن این سرزمین می خواهند "حاکمیت ملی"  و " تمامیت ارضی" را حفظ می کنند، این افراد می توانند به آسانی جبهه خود را عوض نمایند و مسئله جمهوری اسلامی را بعنوان عامل اصلی همه بحرانها از روی میز پاک کنند.

۱۳۹۷ خرداد ۱۳, یکشنبه

هر قدر به منبع اصلی شر نزدیکتر شوی، بیشتر شبیه او می شوی!

چندی پیش فیلم annihilation را دیدم که ترجمه فارسی آن می تواند نابودی یا انحراف باشد. پس از دیدن فیلم و خواندن چند نقد در مورد آن متوجه شدم که بر خلاف تصور اولیه من که این فیلم نیز از سری فیلم های معمولی علمی-تخیلی ممکن است باشد، annihilation یک فیلم عمیق فلسفی و روانشناسی است.

این فیلم که بر اساس یک رمان به همین نام ساخته شده است با حادثه سقوط یک جسم نورانی آسمانی مانند شهاب، بر روی یک برج دیدبانی دریایی آغاز می شود. جسم نورانی که با ماندن در زیر این برجِ دیده بانی و همراه با تشعشعات خود تمام قوانین طبیعی محیط اطراف خود را در هم ریخته و منطقه وسیعی را غیر قابل سکونت ساخته است؛ بطوری که نه تنها امواج رادیو مغناطیسی دچار انحراف و شکستگی شده اند بلکه حتی ژن ها و دی-ان-ای موجودات زنده نیز دچار تغییرات شگرفی شده اند.

حوادث بعدی فیلم با آغاز پروژه جستجوی این شی نورانی و اسرار آمیز توسط چهار دانشمند و محقق که هریک تخصص ویژه ای دارند، ادامه پیدا می کنند. در طول مسیر بسوی برج دریایی جایی که آن شی نورانی سقوط کرده است، گروه متوجه می شود که در اثر تشعشعات این موجود اسرار آمیز مختصات زمان و مکان و کل نظام طبیعت بهم خورده اند و حیوانات و گیاهان عجیبی شکل گرفته اند که تا کنون در عالم طبیعت نمونه های آن هرگز دیده نشده است، مانند سوسماری با دندانهای کوسه ای و گیاهانی بسیار عجیب و رنگارنگ. حتی این گروه متوجه تغییراتی در بدن خودشان نیز می شوند و دانشمند بیولوژیک عضو گروه تحولات عجیب و غریبی را در گلبولهای خون خود در زیر میکروسکوپ مشاهده می کند.

آنچه که این فیلم را هیجان انگیز و بعضا ترسناک می سازد، اسرار آمیز و نامشخص بودن آن موجود نورانی است، که گاهی آنرا "یک چیز" می نامند که نمی توان آنرا توصیف کرد، منبعی از رنگ های مختلف از آسمان که با وجودیکه محیط اطراف خود را غیر قابل سکونت کرده است و همه علائم حیات را در هم ریخته است اما در عین حال زیبایی های شگفت انگیز و خیره کننده ای خلق نموده است.

سرانجام دو نفر از گروه موفق می شوند تا خود را به داخل برج برسانند، که رهبر گروه با نزدیک شدن به منبع نورانی، گویی عین آن می شود و تمام بدنش تبدیل به تشعشعات نورانی می گردد و از هم می پاشد. دانشمند بیولوژیک اما پس از فرار از حفره ای که آن جسم نورانی ایجاد کرده بود، متوجه موجودی در ابتدا بی شکل و سپس بتدریج کاملا شبیه خود می گردد که تمامی حرکت های او را آینه وار تکرار می کند؛ همان اتفاقی که برای همسرش نیز که جزء گروه های تجسسی قبلی بود پیش آمده بود. شیء نورانی در واقع با دستکاری و تغییر ژن و دی-ان-ای آن دانشمند بیولوژیک و با تقسیم او به دو جسم، کپی کاملا مشابهی از او خلق کرده بود. انتخاب یک دانشمند بیولوژیک که تا انتهای داستان باقی می ماند و توسط آن شیء نورانی به دو بخش مشابه تقسیم می شود، بی حکمت نیست. زیرا همین پروسه تقسیم سلول های اولیه حیات به دو بخش که در ظاهر امر نابودی آن سلول را معنی می دهند، فرایندی است که همواره در طول حیات و تکامل اتفاق می افتد.

نکته مهم داستان، ترسناکی و اسرارآمیز بودن آن موجود آسمانی است که در انتهای فیلم یک کپی از آن بیولوژیست خلق می کند. ترس و وحشتی که بر دانشمند بیولوژی غالب می شود ناشی از دیدن همزاد خودش است که در برابر او ظاهر شده است. در طول داستان بیننده فیلم متوجه می شود که قهرمانان داستان هریک مسائل شخصی و مخفی در گذشته خود دارند که از یکدیگر مخفی می کنند، خطاهایی کرده اند که نمی خواهند بر ملا شوند، برای مثال قهرمان اصلی فیلم، آن بیولوژیست، روابط نامشروعی با همکار خود داشته است که بسیار از آن شرم دارد و پشیمان است. همانطور که بسیاری از ما آدمها در زندگی خود انتخاب هایی کرده ایم و برای پنهان کردن آنها دروغهای نیز بافته ایم، که هرگاه در برابر آینه قرار می گیریم و آن خاطرات را مرور می کنیم دچار پشیمانی و شرم و یا حتی ترس و وحشت از موجودی که در درون خود داریم، می گردیم.

در واقع فیلم annihilation می خواهد نشان دهد که آن موجود ترسناک در درون خود ما نهفته است، موجودی که در این فیلم در شکل کپی کامل بیولوژیست ظاهر می شود. فیلم می خواهد بگوید که شر و بدی در درون خود ما نهفته است، هر چند ضعیف و کوچک و قابل گذشت. اما همین شر و بدی های کوچک زمانیکه به مرکز نور و تشعشعات گول زننده، اما در حقیقت منبع اصلی شر نزدیک می شوند،‌ زیر ذره‌بین قرار می گیرند، تشدید می گردند و خود را در شکل یک موجودات ترسناک که در حقیقت خود ما هستیم که اکنون جزیی از همان منبع اصلی شر شده است، ظاهر می کند. این واقعیت را ما در چشمان قهرمان داستان پس از بازگشت و ملاقات با همسرش می بینیم. همسر او نیز در همان برج دریایی بوده و و با نزدیک شدن به آن موجود آسمانی و مشعشع، خود واقعی خود را کشته است و اکنون کپی و همزادش در آغوش همسرش است. چشمان هر دوی آنها رنگ همان جسم نورانی آسمانی را بخود گرفته اند، رنگی که علائم حیات و زندگی قبلی آنها را دیگر نشان نمی دهد و بی روح است.

زمانیکه آغاز به نوشتن این یادداشت کردم قصدم فقط تحلیل و برداشت های شخصی از این فیلم بود اما حال که به اینجای یادداشت رسیده ام تشابهات زیادی بین این داستان و منبع اصلی شرِ حاکم بر کشورمان می بینم. منبعی که لباس روحانی و قداست پوشیده است خود را دانشمند، شاعر و شاعر و دانشجو نواز می نمایند و در زیر انواع و اقسام پروژکتورها، نورانی و مشعشع می نماید. منبعی که هر قدر به آن نزدیک میشوی، بدی ها و شرهای ناچیزت که بخشودنی اند، بزرگ و بزرگتر می شوند و زمانی که دست در دست او گذاشتی عین خود او می شوی، جزیی از منبع اصلی شر.

۱۳۹۷ خرداد ۷, دوشنبه

پیام جنبش اعتراضی مه ۱۹۶۸: تحولات ساختاری از کف خیابان آغاز می شوند!

پنجاه سال پیش در ماه مه ۱۹۶۸ دانشجویان و کارگران فرانسوی شورشی را در پاریس آغاز کردند که بسرعت به اعتراضات و اعتصابات گسترده ای تبدیل گردید و دامنه های آن به دیگر کشورهای اروپایی از جمله بلژیک و هلند نیز کشیده شدند. اگرچه این شورش سرانجام پس از دخالت دولت های حاکم آنزمان رو به سردی و خاموشی گذاشت، اما آثار و نتایج آن، با توجه به ویژگی های استثنایی این جنبش اعتراضی بسیار عمیق بودند و ماندگار ماندند.

آنچه که این جنبش اعتراضی را نسبت به جنبش های اعتراضی پیشین متمایز می ساخت فراتر رفتن شعارهای آن از مطالبات طبقاتی و یا فرهنگی یک گروه و طبقه اجتماعی خاص بود. این جنبش، رنگ و فرهنگ و طبقه خاصی نمی شناخت و با حضور سنین مختلف در آن تبدیل به قیامی عمومی علیه نظم و سنت حاکم بر مناسبات سیاسی و اجتماعی که بطور خاص خود را در نظام آموزشی، تبعیض های جنسی و مناسبات کاری نشان می دادند، گردید.

جنبش اعتراضی ماه مه ۱۹۶۸ در واقع سرفصلِ انقطاع و عبور از جامعه سنتی و محافظه کار به جامعه مدنی و متکی بر حقوق فردی و آزادی های جنسیتی بود. جنبشی که بویژه موجب مشارکت فعالتر زنان در مناسبات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی شد. اما در رابطه با جنبش ماه مه مهم تر و قابل توجه تر از هر چیز دیگر، این واقعیت است که تحولات عمیقی که این جنبش اعتراضی موجب گردید قبل از هر چیز در کف خیابان و با پیشتازی نسل جوان و پیشرو از جمله دانشجویان و کارگران جوانه زدند و کلید خوردند. جنبشی که در ادامه حیات خود و با شعار های تحول طلبانه و رادیکال، نظام های سنتی حاکم را وادار به عقب نشینی و تجدید نظر در سیاست های فرهنگی و آموزشی خود نمود.

اکنون اما پس از پنجاه سال به تجربه ثابت شده است که همانطور که در جنبش اعتراضی مه ۱۹۶۸ اتفاق افتاد، فرایند تحول در نظم سیاسی حاکمِ بر یک ملت، در ابتدا و در درجه نخست در کف خیابان ها و با حضور نسل پیشرو رقم زده می شود؛ حتی اگر این تحول سرانجام از کانالهای قانونیِ واقعا موجود و یا صندوق رای سر بر آورد و شکل رسمی پیدا نماید. بعنوان شاهد می توان به تحولات سیاسی که در برخی از کشورهای اروپای شرقی در دهه های اخیر به وقوع پیوستند و به انقلاب های مخملی معروف شدند اشاره کرد که در ابتدای امر با حضور مردم معترض در کف خیابانها آغاز شدند و در ادامه با اعتصابات و اعتراضات دامنه دار و پایدار رهبران حاکم را وادار ساختند که تن به رای ملت دهند؛ و نمونه آخر آن را نیز در ارمنستان شاهد بودیم.

نقش غیر قابل تردید جنبش های خیابانی در کلید زدن تحولات سیاسی و تغییر نظم موجود آن اندازه آشکار شده است که حتی نظامهای حاکم نیز بعضا برای پیش برد تغییرات مورد نظر خود در نظم موجود، دست به سازماندهیِ کنترل شده تجمعات اعتراضی خیابانی می زنند. تجمعاتی که با استفاده از تبلیغات دولتی جنبه عمومی بخود می گیرند و به تغییرات مورد نظر مقبولیت عامه می بخشند، تا سپس از کانالهای قانونی مشروعیت و قانونیت نیز کسب نمایند.

در رابطه با کشورمان نیز بارها دیده ایم که فرایند تحولات سیاسیِ که سرانجام به تغییر در نظم موجود نزدیک شده اند، در ابتدا، از کف خیابانها و با حضور معترضین، بویژه نسل جوان و پیشرو، آغاز شده اند و کلید خورده اند. برای مثال، اگرچه دوم خرداد ۱۳۷۶ با نام محمد خاتمی پیوند خورده است، اما اگر حضور گسترده مردم بویژه نسل جوان در خیابانها و تجمعات نبود، رقم بیست میلیون رای برای خاتمی هرگز تحقق پیدا نمی کرد. حمایت هایی که پشتوانه برخی آزادی های مدنی و فرهنگی هر چند محدود در دوره اول ریاست جمهوری خاتمی شدند. جنبش اعتراضی رای من کو در سال ۱۳۸۸ که پس از کودتای انتخاباتی سپاه و بیت خامنه ای آغاز شد و به جنبش سبز معروف گردید نیز در کف خیابانها رقم خورد و اگر سرکوب وحشیانه حکومت اسلامی و حصر خانگی موسوی و کروبی و رهنورد نبودند قطعا این جنبش به تحولات ساختاری در نظم سیاسی حاکم منتهی می گردید.

این تجارب و نمونه ها همچنین نشان می دهند که اگر در مباحث پیرامون راهبردهای سه گانه اصلاح طلبی، تحول خواهی و یا براندازانه ( که پیرامون این سه راهبرد جریانات سیاسی بسیاری شکل گرفته و فعالیت می کنند) به جایگاه و محل تولد فرایندی که در نهایت به یکی از این تغییرات ممکن است منجر شود، توجه و دقت نگردد، این مباحث صرفا در حد نظری و بحث های تئوریک، که فقط بخش کوچکی از فعالین و نخبگان سیاسی را بخود مشغول می دارند، باقی خواهند ماند و یا حداکثر در سطوح بالایی قدرت محدود می مانند.

بعبارت دیگر، جایگاه و محل تولد یک جنبش اجتماعی برای تغییر در نظم موجود همان کف خیابان و تجمعات بزرگ مردمی است. این مکانیزم آن اندازه ضروری و کارآمد است که حتی با وجودیکه نهاد مدنی در کشورهای دمکراتیک غربی وجود دارند و از ابزار های لازم برای لابی گری و چانه زنی برخوردارند، اما همین نهادها نیز برای آغاز حرکت خود و اعلام رسمی مطالباتشان از تجمعات و تظاهرات و یا اعتصابات استفاده می کنند، تا با فشار از پایین بتوانند وارد چانه زنی در سطوح بالایی قدرت شوند.

قانونمندی که در جنبش اعتراضی ماه مه ۱۹۶۸ عمل کرد و بارها نیز صحت آن اثبات شده است، خود را در اعتراضات دی ماه سال پیش نیز بخوبی نشان داد که خواست تغییر و تحول در نظم موجود در درجه نخست بطور خود جوش کلید خورد و پس از آن، جریانات مختلف سیاسی به آن واکنش نشان دادند و یا حتی ادعای رهبری آنرا نمودند. بر این مبنا همانطور که در فوق به آن اشاره شد، بحث های نظریِ پیرامون راهبردهای اصلاح طلبانه، تحول خواهانه و یا براندازانه که پشتوانه هایی در مطالبات و خواسته های مردم نداشته باشند و با اعتراضات خیابانی مردم پیوند نخورده باشند، در حد بحث های ذهنی و نظری باقی می مانند و قابل مقایسه با دمیدن شیپور از دهانه گشاد آن هستند.    

بر مبنای این قانونمندی حتی می توان گفت که هیچ شورش و اعتراض خیابانی فی نفسه و بخودی خود کور و بی هدف نیست، زیرا هر شورش و اعتراضی که مردم با تعطیل کردن کار روزانه خود وارد آن می شوند قطعا بخاطر نارضایتی عمومی از وضع موجود و خواست تغییر در این وضعیت اتفاق افتاده است؛ اعتراضات و خواسته هایی که از همان ابتدا به جنبش جدیدی که در حال تولد و شکل گیری است هویت خاصی می بخشند. حتی اگر این جنبش تازه متولد در نطفه خفه شود و به نتایج مطلوب خود نرسد، حداقل می توان گفت که توانسته است پیام نارضایتی مردم از وضع موجود را به گوش صاحبان قدرت برساند و سر فصل جدیدی را در تقابل بین مردم و نظام حاکم باز نماید.

در حقیقت مارک کور و بی آینده بودن به اعتراضات خیابانی تنها از طرف کسانی زده می شود که اراده گرایانه می پندارند که مردم برای ورود به صحنه اعتراضات باید حساب همه چیز از جمله آلترناتیو و حتی رهبری جنبشی را که قصد آغاز آنرا دارند، از پیش کرده باشند. تصور و انتظاری که فقط در ذهن و خیالات این افراد در جریانند. در عالم واقعیت اما همانطور که بارها دیده ایم اعتراضات و سپس شورش و انقلاب بگونه ای معمولا غیر قابل پیش بینی رقم می خورند و حتی همین افراد را نیز غافلگیر می سازند.

از این نظر است که بر خلاف رهبران رنگارنگی که جنبش های اعتراضی مردم ایران در چند دهه اخیر بخود دیده اند (رهبرانی کاملا متفاوت با یکدیگر، که اختلافات بسیاری در زمینه راهبرد ها و راهکارهای سیاسی با هم دارند و بعبارت دیگر در امتداد هم قرار نمی گیرند و با یکدیگر هماهنگ نیستند) جنبش های اعتراضی مردم ایران از جنبش دوم خرداد ۱۳۷۶، تا جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ و جنبش اعتراضی دی ماه سال ۱۳۹۶ در امتداد یکدیگر قرار گرفته اند. بگونه ای که می توان گفت که با آغاز هر جنبش و موج جدید اعتراضی ضرباهنگ ساعت های این جنبش با جنبش های پیشین هماهنگ و تنظیم می شود. بی حکمت نیست که نوع و فرم شعار های مردم در اعتراضات خیابانی اخیر آهنگ و وزن مشابه با اعتراضات خیابانی جنبش های پیشین حتی قیامی که به انقلاب ۱۳۵۷ منجر شد، نشان می دهند؛ گویی که ما هنگام شنیدن این شعارها آشنا به گوش به چند دهه پیش سفری در تونل زمان کرده ایم.

حتی می توان ادعا کرد که رهبران جنبش های اعتراضی معمولا قابل الگو برداری بعنوان یک نمونه قابل تکرار نیستند، به عبارت دیگر، هر رهبری اعتبار زمانی خاص خود را دارد؛ اما جنبش های مردمی به این دلیل که در امتداد هم برای اعتراض به وضع موجود و طرح خواسته های مشخص سیاسی و صنفی قرار می گیرند، می توانند بعنوان نمونه و الگو مورد استفاده قرار گیرند.  

و کلام آخر اینکه حتی از رهبران و یا کسانی که ادعای رهبری دارند می توان قطع امید کرد اما نمی توان در این حقیقت که نسل جوان و پیشرو و نسلهای آینده این مرز و بوم همواره پتانسل آغاز یک حرک و جنبش نوین را درون خود حفظ خواهند کرد، شک و تردید نمود.

۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

ملتی که داستانهای اسطوره ای نداشته باشد می میرد!

به جرات می توان گفت که هر ملتی که تاریخ و فرهنگ ثبت شده ای دارد و بواسطه آن شناخته و متمایز از دیگر ملتها می گردد، بدون شک از داستانهای اسطوره ای (myths) خاص خود برخوردار است؛ داستانهایی که نقش بسیاری مهمی در خودآگاهی تاریخی و هویت سازی برای آن ملت بازی می کنند. به همین اعتبار می توان گفت که اگر یک ملت فاقد چنین داستانهای اسطوره ای باشد، لنگرگاه بسیار حیاتی و ضروری را ،برای حفظ خود به عنوان یک ملت، از دست می دهد.

پارادوکسی که در این نظریه وجود دارد این واقعیت است که امروزه با وجودیکه برای بسیاری اعتبار علمی داستانهای اسطوره ای زیر سوال رفته است، داستانهایی که فقط توسط ذهن خلاق تاریخ نویسان و اهالی اندیشه و ادب بوجود آمده اند و هرگز در عالم واقعیت اتفاق نیفتاده اند؛‌ اما در عین حال برخی از همین داستانها همچنان در اذهان و در فرهنگ و تاریخ یک ملت زنده مانده اند و آن ملت خود را بواسطه آنها تعریف می کند و از سایر ملل متمایز می سازد.

گفته می شود که اصولا داستان پردازی و اسطوره سازی که تفسیر و توجیه خاصی از چرایی حیات و هستی ارائه می دهد یکی از مشغولیت های اولیه انسان هوشمند بوده است. دیوید هیوم می گوید که بدون یک نظریه و ایده که علت و معلول را توضیح می دهد، حیات و زندگی ما انسانها فاقد معنا خواهد شد.

در اینجا اما این نکته مهم است که موضوع اصلی بحث همین ضرورت و نیاز به "معنا بخشی" به حیات می باشد، پروسه ای که قبل از اینکه واقعا در پهنای هستی و واقعیت های خارج از ذهن انسان به وقوع بپیوندد، در ذهن و روان ما انسانها در جریان است. به این معنی که، از نظر علمی ثابت شده است که رابطه های علت و معلولی هیچگاه خطی و ساده نیستند و عوامل بیشماری در بروز یک حادثه نقش بازی می کنند؛ عواملی که ذهن ما قادر به شناسایی و ثبت همه آنها نیست. اما فرایند تکامل این قدرت را به ذهن انسان بخشیده است که با مدل سازی، اتفاقاتی را که مشاهده می کند ساده نماید و در قالب یک داستان ارائه نماید؛ داستانی که در صورت عمومیت یافتن، تکرار و دوام پیدا کردن می تواند تبدیل به یک داستان اسطوره ای گردد؛ داستانی که یا جهان هستی را تفسیر می کند و یا حیات و بقای یک ملت را توضیح می دهد. داستانی که فقط اجزایی از آنها واقعا اتفاق افتاده اند، و سایرِ داستان پردازی های پیرامون آن توسط ذهن و اراده ما انسانها انجام گرفته اند.

به این علت که داستان سازی برای تبیین حیات جهان و یا تولد یک ملت، و همچنین، جستجوی معنا برای حیات و بقای خود و یا ملتی که به آن تعلق داریم یک نیاز بسیار طبیعی است و حتی می توان گفت یک غریزه انسانی است، همواره نخبگان و اهل فرهنگ و حتی سیاست سعی کرده اند با انگیزه ها و اهداف خاص خود، به برخی داده ها و وقایع تاریخی بال و پر دهند و یک داستان اسطوره مانند را خلق نمایند، داستانی که از طریق آن هویت خاص و یگانه ای برای یک ملت تعریف می شود.

از این منظر است که فردوسی پس از بیش از دو "قرن سکوت" و رخوت ناشی از حمله اعراب به ایران، اسطوره رستم و سیاوش را خلق می کند و آنرا تبدیل به یکی از اجزاء اصلی هویت تاریخی و فرهنگی ایرانیان که مورد تهدید جدی قرار گرفته بود می نماید. و قرنها بعد، صفویه، پس از حدود نهصد سال پراکندگی و تکه پاره شدن ملت و سرزمینی که امپراطوری های بزرگی مانند هخامنشیان و ساسانیان را بخود دیده بود، یک امپراطوری متمرکز را، با خلق یک هویت سیاسی-مذهبی جدید برای ایرانیان، بر سرتاسر ایران آن زمان حاکم می گرداند؛ که شاید همانطور که خلق داستان های اسطوره ای شاهنامه نیاز طبیعی ایرانیان در قرن چهارم هجری بود و فردوسی به آن پاسخ داد، تعریف یک هویت جدید، بویژه یک هویت مذهبی-سیاسی، پس از قرنها پراکندگی و نیز تهدید های جدیدی که از غرب (توسط دولت عثمانی) و از جنوب توسط استعمارگران اروپایی متوجه این سرزمین بود، نیاز حداقل بخشی از ایرانیان دوران صفویه بوده است. البته نیازهایی که ضمن اینکه طبیعی و لازم برای ادامه حیات یک ملت هستند، می توانند مورد سو استفاده نیز قرار گیرند.

البته سو استفاده هایی که دیگر پس از قرنها، غبطه خوردن بر آن درد چندانی را دوا نمی کند؛ زیرا این داستان سازی هایی (که اجزاء غیر واقعی و دروغ بسیاری در خود دارند) آن اندازه در اعماق ذهن، فرهنگ، باورها و خاطرات مردم رسوخ کرده اند که نمی توان به آسانی و در کوتاه مدت آنها را حذف و پاک کرد.

البته تا اینجای کار شاید ایرادی در این کار نباشد، که همانطور که در فوق اشاره شد، اسطوره سازی یک نیاز طبیعی و ذاتی انسان است و همه داستانهای اسطوره ای ساخته و پرداخته شده ذهن هستند و قطعا دربر دارنده عناصر غیر واقعی و دروغ نیز می باشند. اسطوره های شاهنامه و یا اسطوره سازی های شیعی از امامان نیز از این نظر استثنا نیستند.

مهم اما این واقعیت غیر قابل تردید است که این اسطوره ها توانسته اند در مقطع تاریخی خود، معنای خاصی به حیات و وجود یک ملت بنام ایران بدهند و نقش مهمی در جستجوی معنا که نیاز بسیار طبیعی بوده است بازی نمایند. همانطور که داستانهای اسطوره ای فقط در کتب و خاطرات به زندگی خود ادامه می دهند و در واقعیت امر اتفاق نیفتاده اند، باید داستانهای اسطوره ای را فارغ از اینکه در درون خود عناصر غیر علمی و غیر واقعی بسیاری دارند، در نقشی که در فرایند حیات یک ملت بازی کرده اند دید و ارزیابی نمود و آنرا از زیر ذره بین علمی و واقعیت نگاری خارج کرد.

تناقض بزرگ اما در این واقعیت نهفته است که در بعضی از کشورها و در میان برخی از ملل داستانهای اسطوره ای، ضمن غیر علمی و حتی دروغ بودن، فقط، در زمان حال، در حد معنا بخشی به هویت و حیات و تاریخ یک ملت نقش بازی می کنند، ملتی که همزمان و عملا توسط قوانین علمی، مدرن، باز و دمکراتیک اداره می شوند، برای مثالی ملتهایی که هنوز اکثریت آحاد آن به نظام پادشاهی و برخی از داستانهای اسطوره ای پیرامون آن که عملا غیر دمکراتیک هستند باور دارند، اما این باور مانع از آن نشده است که نتوانند قوانین دمکراتیک را در مناسبات خود پیاده کنند.

در کشور ما اما حداقل از زمان صفویه، بطور آشکار داستانهای اسطوره ای از نوع شیعی آن ساخته و پرداخته می گردند که نه تنها بتدریج در فرهنگ و باورهای مردم ریشه می گیرند و لانه می گزینند، بلکه ابزاری ایدئولوژیک نیز برای سرکوب سیاسی و حذف دیگر عقاید و مذاهب و برقراری یک نظام سیاسی توتالیتر می شوند. حکومت اسلامی برخاسته از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ نیز بر همین منوال شکل می گیرد و از طریق دامن زدن به داستانهای اغراق آمیز شیعی و امام زمانی بتدریج خود را تثبیت می کند.

بعبارت دیگر، اشکال و ایراد اصلی در وجود داستانهای اسطوره ای و حتی ضرورت آن برای معنا بخشی به حیات و بقای یک ملت نیست، مشکل از زمانی آغاز می شود که این داستانهای اسطوره ای تبدیل به یک ایدئولوژی ناسیونالیستی و یا مذهبی گردند. از این منظر باید این واقعیت را پذیرفت که به هر حال (حتی با علم با واقعیتِ دروغ پردازی های بسیار در خلق داستانهای اسطوره ای) اسطوره های ایرانی، در طول قرنهای متمادی و  بتدریج، رنگ و بوی اسلامی و شیعی بخود گرفته اند، و یا بر عکس، این داستانهای شیعی از زندگی امامان بوده اند که بتدریج لباس اسطوره های تاریخی ایرانیان را به تن کرده اند. داستانهایی که، با وجود مخالفت های نظری که ممکن است با آنها داشته باشیم، یک ملت به اعتبار آنها خود را می شناسد و تعریف می کند.

تجربه پادشاهی پهلوی ها در ایران و یا نظامهای پادشاهی مانند هلند، کشورهای اسکاندیناوی و انگلستان نیز نشان می دهد که این داستانهای اسطوره ای (که در رابطه با ایران اَشکال شیعی نیز بخود گرفته اند) در صورتی که تبدیل به ایدئولوژی سیاسی نشوند، می توانند مسالمت آمیز در کنار نظام سیاسی حاکم به حیات خود ادامه دهند و در تداوم وحدت ملی نقش مهمی بازی نمایند.

در خطر قرار گرفتن وحدت ملی و تاریخی مردم ایران در دوران کنونی قطعا بخاطر تداخل مذهب اسلام با فرهنگ ایرانی و یا اعتقادات غلو آمیز برخی از ایرانیان به امامان شیعه نیست، آنچه که وحدت ملی و تاریخی ایرانیان را در معرض خطر قرار داده است استفاده ایدئولوژیک و تبعیض آمیز حکومت اسلامی از اعتقادات مذهبی مردم می باشد، این واقعیت حتی با وجودی که عمیقا غیر مذهبی هستم، برای من غیر قابل تردید است و نمی توانم آنرا نادیده بگیریم.

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۳, یکشنبه

نگهبانان هرج و مرج


چند روز پیش، پس از خروج دولت امریکا از برجام، پرچم این کشور در صحن مجلس شورای اسلامی به آتش کشیده شد. مجلسی که به اعتبار همان قانون اساسی جمهوری اسلامی باید قاعدتا محل شور و مشورت نمایندگان باشد، مجلسی که در کشورهای دمکراتیک بعنوان نهاد قانونگذار شناخته می گردد و بخشی از قدرت سه گانه را در نظام سیاسی این کشورها نمایندگی می کند.

اما مجلس شورا در حکومت اسلامی ایران موجود عجیب الخلقه ای است که در کادر هیچ یک از تعاریف و نمونه های موجود از مجالس قانونگداری نمی گنجد. در کشورهای دمکراتیک، مانند جمهوری فدرال آلمان، با وجودیکه پارلمان مرکزی (بونستاک) ظاهرا نهاد اصلی قدرت ناظر و حاکم بر این کشور است، اما بدلیل پخش قدرت از طریق فدرالیسم، این هسته مرکزی قدرت هرگز نمی تواند بطور بی رویه فربه و پُر شود و محدوده قدرت آن در حد سیاست های عمومیِ کشوری از جمله بودجه و قراردادهای بین المللی باقی می ماند.

در واقع اگر در طرف راست طیف قدرت، تمرکز و فشردگی و پُر بودن کامل آنرا قرار دهیم و در طرف چپ طیف، پخش شدگی و پراکندگی و خالی بودن کامل نهاد قدرت را در نظر بگیریم، می توانیم بگوییم که هر اندازه یک سیستم حکومتی بسوی چپ این طیف متمایل شود دمکراتیک تر، بازتر و آزادتر خواهد شد. بصورت نمادین نیز می توان گفت که هر اندازه نهاد اصلی قدرت، برای مثال در شکل مقام رهبری کشور، مقام سلطنت و یا رئیس جمهور، پُرتر و متمرکزتر باشد، حکومت و جامعه ای که این نهاد قدرت آنرا اداره می کند، غیر دمکراتیک و بسته تر می شود؛ و در نقطه مقابل هر قدر نهاد اصلی قدرت، بدلیل پخش شدگی برای مثال از طریق فدرالیسم، خالی تر باشد، حکومت و جامعه ای که از چنین نهادی برخوردار است دمکراتیک و باز تر می شود.

برای مثال دولت چین نماد تمرکز و فشردگی قدرت در کمیته مرکزی حزب کمونیست این کشور و بعبارت دیگر نمونه ای زنده از پُر بودن نهاد قدرت است، که این نوع از حکومت ها اصطلاحا به حکومت های توتالیتر معروفند. در رابطه با خالی بودن نهاد قدرت نیز می توان گفت که هر اندازه مکانیزمهای اجرای پرنسیب ها و قوانین دمکراتیک مستقیم تر باشند،‌ نهاد متمرکز و پر شده قدرت کمتر شانس ظهور پیدا می کند. البته اجرای کامل و صد در صد دمکراسی مستقیم در دنیای پیچیده امروز عملا غیر ممکن است و شاید تنها نمونه از دمکراسی مستقیم جامعه آتن در یونان باستان بود، اما در عین حال می توان با استفاده از مکانیزمهای پخش قدرت از طریق فدرالیسم و سپردن بسیاری از امور منطقه ای به اهالی همان منطقه مانع از تمرکز قدرت در دست عده ای محدود شد.

اما اگر دو سیستم قدرت متمرکز و نهاد پُر از قدرت و یا قدرت پخش شده و نهاد خالی از قدرت که اولی نمادی از توتالیتاریسم و دومی نمادی از دمکراسی قانونمند است، هر یک به شیوه خود از حاکمیت و قدرت ملی کشور خود پاسداری می کنند، نهاد قدرت در ایران نه در میان یکی از این دو دسته (حتی بطور نسبی) می گنجد و نه در پی پاسداری از حاکمیت ملی کشور متبوع خود است، موجود عجیب الخلقه ای است که با رفتارهای خود، از جمله آتش زدن پرچم آمریکا در صحن مجلس، بیشتر یک کاریکاتور و مضحکه ای از نهاد قدرت را به نمایش می گذارد، نه می توان آنرا یک حکومت توتالیتر نامید و نه (قطعا) حکومت آزاد و دمکراتیک، بلکه بدلیل پخش شدن غیر قانونمند و در حقیقت پر هرج و مرجِ قدرت در نهادهای رسمی و غیر رسمی سیستمی را به نمایش می گذارد که در کادر تعاریف شناخته شده نمی گنجد. "نگهبانان هرج و مرج" بنظر می رسد برازنده ترین نام برای افراد و نهادهای حاکم بر این سیستم باشد.