۱۳۹۷ خرداد ۱۳, یکشنبه

هر قدر به منبع اصلی شر نزدیکتر شوی، بیشتر شبیه او می شوی!

چندی پیش فیلم annihilation را دیدم که ترجمه فارسی آن می تواند نابودی یا انحراف باشد. پس از دیدن فیلم و خواندن چند نقد در مورد آن متوجه شدم که بر خلاف تصور اولیه من که این فیلم نیز از سری فیلم های معمولی علمی-تخیلی ممکن است باشد، annihilation یک فیلم عمیق فلسفی و روانشناسی است.

این فیلم که بر اساس یک رمان به همین نام ساخته شده است با حادثه سقوط یک جسم نورانی آسمانی مانند شهاب، بر روی یک برج دیدبانی دریایی آغاز می شود. جسم نورانی که با ماندن در زیر این برجِ دیده بانی و همراه با تشعشعات خود تمام قوانین طبیعی محیط اطراف خود را در هم ریخته و منطقه وسیعی را غیر قابل سکونت ساخته است؛ بطوری که نه تنها امواج رادیو مغناطیسی دچار انحراف و شکستگی شده اند بلکه حتی ژن ها و دی-ان-ای موجودات زنده نیز دچار تغییرات شگرفی شده اند.

حوادث بعدی فیلم با آغاز پروژه جستجوی این شی نورانی و اسرار آمیز توسط چهار دانشمند و محقق که هریک تخصص ویژه ای دارند، ادامه پیدا می کنند. در طول مسیر بسوی برج دریایی جایی که آن شی نورانی سقوط کرده است، گروه متوجه می شود که در اثر تشعشعات این موجود اسرار آمیز مختصات زمان و مکان و کل نظام طبیعت بهم خورده اند و حیوانات و گیاهان عجیبی شکل گرفته اند که تا کنون در عالم طبیعت نمونه های آن هرگز دیده نشده است، مانند سوسماری با دندانهای کوسه ای و گیاهانی بسیار عجیب و رنگارنگ. حتی این گروه متوجه تغییراتی در بدن خودشان نیز می شوند و دانشمند بیولوژیک عضو گروه تحولات عجیب و غریبی را در گلبولهای خون خود در زیر میکروسکوپ مشاهده می کند.

آنچه که این فیلم را هیجان انگیز و بعضا ترسناک می سازد، اسرار آمیز و نامشخص بودن آن موجود نورانی است، که گاهی آنرا "یک چیز" می نامند که نمی توان آنرا توصیف کرد، منبعی از رنگ های مختلف از آسمان که با وجودیکه محیط اطراف خود را غیر قابل سکونت کرده است و همه علائم حیات را در هم ریخته است اما در عین حال زیبایی های شگفت انگیز و خیره کننده ای خلق نموده است.

سرانجام دو نفر از گروه موفق می شوند تا خود را به داخل برج برسانند، که رهبر گروه با نزدیک شدن به منبع نورانی، گویی عین آن می شود و تمام بدنش تبدیل به تشعشعات نورانی می گردد و از هم می پاشد. دانشمند بیولوژیک اما پس از فرار از حفره ای که آن جسم نورانی ایجاد کرده بود، متوجه موجودی در ابتدا بی شکل و سپس بتدریج کاملا شبیه خود می گردد که تمامی حرکت های او را آینه وار تکرار می کند؛ همان اتفاقی که برای همسرش نیز که جزء گروه های تجسسی قبلی بود پیش آمده بود. شیء نورانی در واقع با دستکاری و تغییر ژن و دی-ان-ای آن دانشمند بیولوژیک و با تقسیم او به دو جسم، کپی کاملا مشابهی از او خلق کرده بود. انتخاب یک دانشمند بیولوژیک که تا انتهای داستان باقی می ماند و توسط آن شیء نورانی به دو بخش مشابه تقسیم می شود، بی حکمت نیست. زیرا همین پروسه تقسیم سلول های اولیه حیات به دو بخش که در ظاهر امر نابودی آن سلول را معنی می دهند، فرایندی است که همواره در طول حیات و تکامل اتفاق می افتد.

نکته مهم داستان، ترسناکی و اسرارآمیز بودن آن موجود آسمانی است که در انتهای فیلم یک کپی از آن بیولوژیست خلق می کند. ترس و وحشتی که بر دانشمند بیولوژی غالب می شود ناشی از دیدن همزاد خودش است که در برابر او ظاهر شده است. در طول داستان بیننده فیلم متوجه می شود که قهرمانان داستان هریک مسائل شخصی و مخفی در گذشته خود دارند که از یکدیگر مخفی می کنند، خطاهایی کرده اند که نمی خواهند بر ملا شوند، برای مثال قهرمان اصلی فیلم، آن بیولوژیست، روابط نامشروعی با همکار خود داشته است که بسیار از آن شرم دارد و پشیمان است. همانطور که بسیاری از ما آدمها در زندگی خود انتخاب هایی کرده ایم و برای پنهان کردن آنها دروغهای نیز بافته ایم، که هرگاه در برابر آینه قرار می گیریم و آن خاطرات را مرور می کنیم دچار پشیمانی و شرم و یا حتی ترس و وحشت از موجودی که در درون خود داریم، می گردیم.

در واقع فیلم annihilation می خواهد نشان دهد که آن موجود ترسناک در درون خود ما نهفته است، موجودی که در این فیلم در شکل کپی کامل بیولوژیست ظاهر می شود. فیلم می خواهد بگوید که شر و بدی در درون خود ما نهفته است، هر چند ضعیف و کوچک و قابل گذشت. اما همین شر و بدی های کوچک زمانیکه به مرکز نور و تشعشعات گول زننده، اما در حقیقت منبع اصلی شر نزدیک می شوند،‌ زیر ذره‌بین قرار می گیرند، تشدید می گردند و خود را در شکل یک موجودات ترسناک که در حقیقت خود ما هستیم که اکنون جزیی از همان منبع اصلی شر شده است، ظاهر می کند. این واقعیت را ما در چشمان قهرمان داستان پس از بازگشت و ملاقات با همسرش می بینیم. همسر او نیز در همان برج دریایی بوده و و با نزدیک شدن به آن موجود آسمانی و مشعشع، خود واقعی خود را کشته است و اکنون کپی و همزادش در آغوش همسرش است. چشمان هر دوی آنها رنگ همان جسم نورانی آسمانی را بخود گرفته اند، رنگی که علائم حیات و زندگی قبلی آنها را دیگر نشان نمی دهد و بی روح است.

زمانیکه آغاز به نوشتن این یادداشت کردم قصدم فقط تحلیل و برداشت های شخصی از این فیلم بود اما حال که به اینجای یادداشت رسیده ام تشابهات زیادی بین این داستان و منبع اصلی شرِ حاکم بر کشورمان می بینم. منبعی که لباس روحانی و قداست پوشیده است خود را دانشمند، شاعر و شاعر و دانشجو نواز می نمایند و در زیر انواع و اقسام پروژکتورها، نورانی و مشعشع می نماید. منبعی که هر قدر به آن نزدیک میشوی، بدی ها و شرهای ناچیزت که بخشودنی اند، بزرگ و بزرگتر می شوند و زمانی که دست در دست او گذاشتی عین خود او می شوی، جزیی از منبع اصلی شر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر